تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاریهمیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداریتو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومیغریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاریشبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاریبیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسندمرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداریهمین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آیدببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستیرفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری