پاسخ : شب نوشته های دل شاید سالها و ماهها برای تو اینگونه گذرا میروند و می آیند یادت باشد برای من قطرات اشکم هنوز داستان سرایی میکنند شاید دیروز برایت خاطراتمان را خط به خط باز نویسی کردم یادت باشد امروز خط به خطش برایم تو را تدایی میکند شاید آنروز دلم به دلت بند بود یادت باشد آنروز دلت به دلش بند گشت شاید آنروز عاشقم نبودی یادت باشد آنروز عاشقت بودم شاید امروز او هم خانه منست یادت باشد...........فراموش نکن تو هنوز هم در خانه دل من باقی مانده ای شاید امروز میخوانمت در نمی گشایی یادت باشد تا همیشه میخوانمت .میخواهمت.و در دلم باقی خواهی ماند دلم برایت تنگ است دوستت دارم.......
پاسخ : شب نوشته های دل شب نوشته های دل اگر میبینی کسی به تو لبخند نمیزند، علت را در لبان فروبسته خود جستوجو کن. من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچگاه به خاطر دروغهایم مرا تنبیه نکرد. میتوانسته، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد! هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم. وعدههایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشمها و گوشهایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم. من از خـــدا گریختم بیخبر از آنکه او با من و در من بود!میخواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم میخواست بسازم نه آنگونه که خدا میخواهد. به همین دلیل اغلب ساختههایم ویران شد و زیر خروارها بلا و مصیبت ماندم. از همه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد. با شرمندگی فریاد زدم: خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانههای زندگیام را آباد کنی با تو پیمان میبندم هرچه بگویی همان را انجام دهم! در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمیدانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. ـ گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بیحد تو را جبران کنم؟ ـ گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. ـ گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بیآنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه از او میخواستم فراهم میشد. اما از درون خوشحال نبودم! نمیشد هم عاشق خدا شوم و هم به نظرات او بیتوجه! با آنچه او میگفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمیرسیدم. پس او را فراموش کردم تا راحتتر به آن چیزهایی که میخواهم برسم! برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک میخواستم. آنان که خدا را میفهمیدند سری از تاسف تکان میدادند و رد میشدند و آنها که جز سنگهای طــلایی قصـــرم چیزی نمیدیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهرهای ببرند که همانها در آخر کار از پشت خنجرها زدند و رفتند! همانگونه از من گریختند که من از صدای خدا و وجدانم! ناامید از همه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضر بود! ـ گفتم: دیدی با من چه کردند؟ آنان را به جزای اعمالشان برسان ... ـ گفت: تو خودت آنها را به زندگیت فراخواندی! از کسانی کمک خواستی که محتاجتر از هر کسی به کمک بودند. ـ گفتم: مرا عفو کن. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم. اگر دستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم. بازهم خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگندهایم را باور کرد. نمیدانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستادهام. ـ گفتم: خدایا چه کنم؟ ـ گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان که همیشه در کنارت هستم. ـ گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟ ـ گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور کردی. اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق میشود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جستوجوی آنی، میرسی و دیگر نیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگر چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باور کردی حرفها و وعدههایم را باور خواهی کرد! وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آنچه میگویم عمل میکنی، زیرا درستی آنها را باور داری و سعادت خود را در آنها میبینی! بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بینیاز
پاسخ : شب نوشته های دل گفت:آهسته بیا جلو گفتم: چرا؟ گفت: فقط بیا آمدم بی هیچ حرفی گفت:میخواهم یادگاری برایت بنویسم گفتم:کجا؟ گفت:رو قلبت. گفتم:مگه ميتوني؟ گفت:سخت نيست آسونه گفتم:باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه يه خنجر برداشت... گفتم: اين چيه؟ گفت:هيسسس..... ساکت شدم گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي. خنجر رو برداشت و با تيزي خنجر نوشت: دوستت دارم ديوونه اون رفته ,خيلي وقته ,کجا؟ نميدونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده
پاسخ : شب نوشته های دل /b] غرورت آزارم میدهد تنهایی نفس نفس میزنی اما هر نفست را به رخم میکشی منت یک نیم نگاهت را بر دلم میگذاری سایه به سایه ات راه میروم آنقدر مغروری که ندیده لهم میکنی غرورت آزارم میدهد ساکت مانده ام تا حرفهایت را بشنوم اما در سکوت تلنگری میزنی و میروی آنقدر مغروری که چشم درچشمم نمیدوزی دوستم داری اما هیچوقت نمیگویی وقتی از ته دل میگویم دوستت دارم آنقدر مغروری که نشنیده میگیری وازمن روی بر میگردانی با اینکه میدانی این کارت چه ترکی بر دلم میگذارد امروز هم سکوت کرده ای بی آنکه حرف بزنی به آسمان خیره ای آنقدرمغروری که نمیگویی درد داری؟ آنقدرخود بینی که نمیتوانی اعتراف کنی عاشق شدی آنقدر بازیگرماهری هستی که ذره ای غم در چهره ات نمایان نیست غرورت آزارمان میدهد اما... آنقدر مغروری که نمیپذیری......! و نمیگذاری گوش زد کنمت من این نامه را به تو و برای تو مینویسم ولی میدانم آنقدر مغروری که در سیاهی شب و در زیر نور مهتاب بازش میکنی تا نفهمم که نامه را خوانده ای ولی در آخر میخواهم بدانی نامه ای که دیروز پاره کردی همان نامه ای که دیروزبرایت نوشتم و تو با بی تفاوتی ظاهری ریز ریزش کردی را پیدا کردم تکه تکه اش را بهم چسباندم این را بدان اینجا دلت بر غرورت غلبه کرد با آنکه غرورت نامه ام را ریز ریز کرد دلت نتوانست آنرا به زباله دان بسپارد شاید نامه خرد شده باشد اما تکه تکه شدنش هم نتوانست جای نمه اشکهایت را بپوشاند جای لبانت بر اسمم هنوز چروکیده است من این را دیدم من دوستت دارم تو تنها عشق منی اگر مایلی این نامه را هم پاره کن اما بدان که عشقم هنوز برایت جاودانه است و اگر صدها نامه پاره شده از من داشته باشی بهتر است از نداشتن حتی یک سلام... عشق من..... با غرورت آزرمان نده بیا من در اتاق کناری منتظرت هستم بیا و یکبار برای همیشه بگو که عاشقم شدی بگو که چشمهایت وقتی رو به آسمان است دنباله چه میگردد عشق من بیا لطفاً... لطفاً... لطفاً... بیا و با غرورت آزارمان نده...