صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد . سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد . طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره . يهو نگاش افتاد به راننده . يه زن بود . زن نه ... عروسک ... با روسري که روي شونه هاش افتاده بود و نگاهي که به اون خيره شد بود . به خودش اومد . آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحيفشو از روي پياده رو جمع و جور کرد . سعي کرد دو زانو بشينه و خودشو با شخصيت نشون بده . يه گداي با شخصيت . يه خانم خوشگل داشت نگاش مي کرد و دور از ادب بود اگه تيپش بد جلوه مي کرد . دستش که تا چند لحظه پيش وسط پياده رو دراز بود رو يه خرده جمع تر کرد . دوباره به توي ماشين نگاه کرد . زن هنوز با چشماي آبيش داشت نيگاش مي کرد . داغ شد . تا حالا توي عمرش هيچوقت يه زن ... اونم يه همچين زني اونطور بهش نگاه نکرده بود . - نکنه ازم خوشش اومده . از اين زناي سانتال مانتال بالا شهري و پول دار هر چي بگي بر مياد . کاراي عجيب غريب مي کنن . عاشق آدماي عجيب غريب مي شن . شايد اينم يه جورايي از من خوشش اومده . يه نفر يه سکه پرت کرد جلوش . - آي ... آق پسر - بله ؟ - من گدا نيستم ! سکه رو پس داد . زشت بود وقتي مورد توجه يه خانوم قرار گرفته به شغل شريفش ادامه بده . پاشد واستاد و سعي کرد يه ژست خانوم پسند به خودش بگيره . ولي مگه اين چارچوب زوار دررفته بدنش مي ذاشت . هيکل قناس و استخونيش ميون لباس پارو پوره چرکش زار مي زد . دوباره توي ماشينو نگاه کرد . زن هنوز داشت نگاش مي کرد اونم با اشتياق بيشتر . با خودش گفت : آخه اين از چي من خوشش اومده ... داره به کجاي من نيگا مي کنه ؟ و بعد خودش جواب داد : خودمونيا .. من همچينم زشت نيستم ... چشمام اونقدر جذاب هس که يه زنو عاشقم کنه . ولي هنوز به خودش شک داشت . اينبار که توي ماشينو نگاه کرد خشکش زد . زن داشت با انگشت بهش اشاره مي کرد . - بيا اينجا ... اصلا نمي تونست حرکت کنه ... فکر مي کرد بازم توي يکي از روياهاي شبونه اش غرق شده ... چشاشو ماليد . ولي دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو ديد . خانوم خوشگله با لبخند دلپذيري که دلشو آب مي کرد داشت بهش اشاره مي کرد که بره جلوي ماشين . پاهش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو . جلوي ماشين که رسيد خم شد و با ضعيف ترين صدايي که مي تونست از توي حلقومش بياد بيرون گفت : - با منين خانوم ... يه لبخند که مي تونست مرد رو دوبار بميره و زنده کنه روي لب سرخ و روژ لب ماليده شده زن نشست . - آره .. با شمام .... افتخار مي دين سوار شين ؟ مرد حس کرد الانه که پس بيفته . دستشو گرفت به سقف ماشين . هاج و واج مونده بود ... مثه خر توي گل مونده اي که يهو فرشته مهربون مياد و بغلش مي کنه و از توي گل درش مياره يه نگاه به صندلي روکش دار و شيک ماشين کرد .. يه نگاه به لباس کثيف و جر خورده خودش . - يالا سوار شوديگه ... چقد ناز مي کني ... ديگه هيچي دست خودش نبود ... در ماشين رو باز کرد و در حالي که سعي مي کرد تا جايي که مي تونه صندلي رو کثيف نکنه نشست روي صندلي جلوي ماشين . بوي عطر غليظ و مست کننده زن که به دماغش خورد ... مثه مرده اي که بهش اکسيژن ميدن ... يهو جون گرفت و داغ شد . جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزديک به صورت آرايش کرده و خوشگل زن نگاه کنه . ياد ريش نتراشيده و نخراشيده خودش افتاد که مثه بته هاي خار روي صورت کثيف و سياهش سبز شده بود . و ازون بدتر بوي گند عرق ترشيده زير بغل پر موش که ديگه داشت کم کم فضاي ماشين رو پر مي کرد . ماشين ترمز زد و صورت مرد محکم چسبيد به شيشه جلوي ماشين . حس کرد دماغش له شده ... صداي زن اونو به خودش آورد . - آخ ... ببخشيد ... چيزيتون که نشده . صداي زنو که مي شنيد از توي يقه لباسش گرما با بوي گند عرق مي زد بيرون . سرشو برگردوند و با يه لبخند کريه که دندوناي يک در ميون و زردشو به رخ مي کشيد به زن گفت : - نه خانوم ... خوبم . حس کرد زن صورتشو به هم کشيد . بوي دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از اين هم انتظاري نمي رفت . زن در ماشين رو باز کرد و رفت پايين . چند لحظه بعد زن در ماشين رو براش باز کرد و گفت : - همينجاست .... بفرمايين . پياده شد . يه خونه بزرگ , با شيشه هاي رفلکس دودي و يه در کنده کاري شده چوبي . محو تماشاي خونه شده بود . زن در خونه رو باز کرد . - زود بيا تو ... ديگه داشت کم کم باورش مي شد که قراره اتفاقاي خوب خوبي بيفته . ازون گيجي و منگي اول خبري نبود . آره ... مثه اينکه اين خانوم خوشگله عاشقم شده ... جووون . هر دو رفتن توي خونه . توي عمرش همچين خونه اي نديده بود ...اونقدر بزرگ بود که احساس مي کرد امکان داره توش گم بشه . انگار کسي هم توي خونه نبود . زن روسريشو برداشت و موهاي شرابي رنگشو ريخت روي شونه هاش . چشاي مرد از حدقه زد بيرون و دوباره حالت گيجي بهش دست داد . زن مانتوشو هم درآورد . يه بلوز يقه باز قرمز رنگ و يه دامن کوتاه مشکي ... آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آويزون شد . اصلا نمي تونست چشم از گردن و سينه سفيد زن برداره . صحنه اي که توي عمرش هيچوقت ديگه ... حتي توي فيلما هم نديده بود . با خودش گفت .. شايد من مردم و اينجا هم بهشته و اين يارو هم حورالعينه . زن از پله ها رفت در حاليکه از پله ها بالا مي رفت برگشت به طرفشو و گفت : - نمياي ؟ مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد . چشماش از پشت اندام زن رو حريصانه ديد مي زد . زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانينه و با بيشترين قر و اطواري که مي تونست حرکت مي کرد . و مرد مثه يه تيکه آهن که دنبال آهن ربا روي زمين کشيده ميشه دنبال زن کشيده مي شد . اندام زن گوشتالود و برجسته بود . و مرد آرزو مي کرد کاش يه دوربين هندي کم داشت و مي تونست اين صحنه رو فيلمبرداري کنه و بعدا سر فرصت با دقت بيشتري سير سير نگاه کنه . زن در يه اتاق رو باز کرد . - برو تو . مثه يه سگ حرف گوش کن رفت توي اتاق . يه اتاق بزرگ ... با يه کاناپه. اتاق خالي بود و دورتا دورش پارچه سفيد رنگي خود نمايي مي کرد . زن ميون چار چوب در ايستاد . - لباساتو در بيار ... من چند لحظه ديگه بر مي گردم . مرد يهو به خودش اومد . - ببخشيد خانوم .. من قبلش ميشه يه حموم برم ؟ زن در حاليکه جلوي خنده شو گرفته بود با عشوه گفت : - نه ... اصلا .. همينطوري خيلي بهتره . در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه . - آخ جوووون ... اکبر شاسکول کجايي که ببيني حسن سوسک چه ....ي رو تور زده . خودشم هنوز باورش نمي شد . لباسشو در آورد . تن پشمالو و کثيفش رو که ديد ترسيد که نکنه يارو پشيمون بشه . ولي باز با خودش گفت .. طرف از همين من خوشش اومده . به دور و برش نگاه کرد . نه جالباسي نه گيره اي . از اين تعجب مي کرد که چرا اونجا يه تخت نيست ... به نظرش کاناپه جاي مناسبي براي اون کار نبود . - شايد اين بالا شهريا مدشون اينجوريه ... لباساي کثيفشو يه گوشه اتاق قايم کرد و با شورت چرک وسياش وسط اتاق واستاد . قلبش از زير يه لايه نازک پوست تاپ و توپ مي زد و منتظر بود ببينه بعدش چي ميشه . يهو دستگيره در آروم چرخيد و .... زن ؛ در حاليکه دست يک دختر کوچيک رو گرفته بود وارد اتاق شد . مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت : - اِ اِ اِ ... اينجوري که خيلي خيطه ... ديگه بچه شو واسه چي آورده آخه ... نکنه مدلشون اينجوريه . دختر کوچول با چشاي درشتش با وحشت به مرد نگاه ميکرد . زن رو به دختر کرد و گفت : - ببين عزيزم .. اين آقا رو خوب نگاه کن ... اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندي و صبحونه و نهارتو خوب نخوري اين شکلي مي شي ... مي خواي اين شکلي بشي ؟ يهو بغض دخترک شکست و در حاليکه خودشو توي بغل زن مينداخت گريه کنون گفت : نه .. نه .. من مي ترسم . زن با لبخندي کنار لبش گفت : - پس غذاتو به موقع و درست و حسابي مي خوري ديگه .... آره ماماني ؟ دختر که ديگه روشو به سمت مرد برنمي گردوند گفت : - آره مامان جون ... قول مي دم ... همه شو مي خورم . - قول مردونه . - آره قول بابا دونه . - حالا يه بوس به مامان بده عزيز دلم . تموم اين صحنه ها مثه يه فيلم دراماتيک از جلوي چشماي از حدقه بيرون زده مرد گدا رد شد . آب دهنشو نمي تونست قورت بده . اون يه ذره غرور و حيثيتي هم که داشت جلوي يه زن و يه ... بچه ... خرد و خمير شده بود . بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خيالاي روياگونه اش بود که حالا تبديل شده بود به يه کابوس کمدي . - آقا .. شما مي تونيد لباستونو بپوشيد . توي دست دراز شده زن که سعي مي کرد تا مي تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس مي درخشيد . مرد نمي تونست تکون بخوره .... خشکش زده بود . ذهنش نمي تونست تموم اتفاقات پيش اومده رو حلاجي کنه . دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغليش پول رو گرفت . زن رفت بيرون . مرد لباساشو در حاليکه توي يه شوک شديد بود پوشيد . اون ذره هاي جوهره مردانگي و غرورش داشت خفش مي کرد . چند لحظه بعد مرد توسط پيشخدمت به بيرون از خونه هدايت شد .. خيلي محترمانه و متشخص مابانه . و يکساعت بعد در حاليکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کيوي و کيک سيب با ژله توت فرنگي مي خورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشي کرده بود کنار خيابون دراز به دراز پهن شده بود . ده تا اسکناس هزاري مچاله شده توي مشت مرد خودنمايي مي کرد . خدا رحمتش کنه
پاسخ : گدا خوش خیال :afsorde::sad::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye:
پاسخ : گدا خوش خیال اره واقعا داستان قشنگی بود و دل گییر منم وقتی خوندم دلم گرفت :sad: چقدر یه ادم میتونه پ . س . ت باشه تا با غرور یه نفر دیگه بازی کنه :sad: فکر نمی کنم این داستان هیچ اشکالی داشته باشه چون نه داستان بدی هست نه موردی داره نه 30یاسی هست پس لطفا پاکش نکنید
پاسخ : گدا خوش خیال وای چه غم انگیز بود بیچاره مرد گدای خوش خیال واقعا تاثر انگیز بود . مرسی داداش امید فوق العاده بود خستــــــــــــه نباشی .