1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گدا خوش خیال

شروع موضوع توسط omidbenoit ‏24/4/11 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏25/3/11
    ارسال ها:
    1,109
    تشکر شده:
    1,033
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    محصل بودم
    صداي ترمز ماشين چرتشو پاره کرد .
    سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکاي نيمه بازش به ماشين بنز سفيدي که جلوش , کنار خيابون پارک کرده بود نگاه کرد .
    طوري به ماشين نگاه مي کرد که انگار مي خواد هيچ جاي اونو نديده نذاره .
    يهو نگاش افتاد به راننده .
    يه زن بود .
    زن نه ... عروسک ... با روسري که روي شونه هاش افتاده بود و نگاهي که به اون خيره شد بود .
    به خودش اومد .
    آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحيفشو از روي پياده رو جمع و جور کرد .
    سعي کرد دو زانو بشينه و خودشو با شخصيت نشون بده .
    يه گداي با شخصيت .
    يه خانم خوشگل داشت نگاش مي کرد و دور از ادب بود اگه تيپش بد جلوه مي کرد .
    دستش که تا چند لحظه پيش وسط پياده رو دراز بود رو يه خرده جمع تر کرد .
    دوباره به توي ماشين نگاه کرد .
    زن هنوز با چشماي آبيش داشت نيگاش مي کرد .
    داغ شد .
    تا حالا توي عمرش هيچوقت يه زن ... اونم يه همچين زني اونطور بهش نگاه نکرده بود .
    - نکنه ازم خوشش اومده .
    از اين زناي سانتال مانتال بالا شهري و پول دار هر چي بگي بر مياد .
    کاراي عجيب غريب مي کنن .
    عاشق آدماي عجيب غريب مي شن .
    شايد اينم يه جورايي از من خوشش اومده .
    يه نفر يه سکه پرت کرد جلوش .
    - آي ... آق پسر
    - بله ؟
    - من گدا نيستم !
    سکه رو پس داد .
    زشت بود وقتي مورد توجه يه خانوم قرار گرفته به شغل شريفش ادامه بده .
    پاشد واستاد و سعي کرد يه ژست خانوم پسند به خودش بگيره .
    ولي مگه اين چارچوب زوار دررفته بدنش مي ذاشت .
    هيکل قناس و استخونيش ميون لباس پارو پوره چرکش زار مي زد .
    دوباره توي ماشينو نگاه کرد .
    زن هنوز داشت نگاش مي کرد اونم با اشتياق بيشتر .
    با خودش گفت : آخه اين از چي من خوشش اومده ... داره به کجاي من نيگا مي کنه ؟
    و بعد خودش جواب داد : خودمونيا .. من همچينم زشت نيستم ... چشمام اونقدر جذاب هس که يه زنو عاشقم کنه .
    ولي هنوز به خودش شک داشت .
    اينبار که توي ماشينو نگاه کرد خشکش زد .
    زن داشت با انگشت بهش اشاره مي کرد .
    - بيا اينجا ...
    اصلا نمي تونست حرکت کنه ... فکر مي کرد بازم توي يکي از روياهاي شبونه اش غرق شده ... چشاشو ماليد .
    ولي دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو ديد .
    خانوم خوشگله با لبخند دلپذيري که دلشو آب مي کرد داشت بهش اشاره مي کرد که بره جلوي ماشين .
    پاهش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .
    جلوي ماشين که رسيد خم شد و با ضعيف ترين صدايي که مي تونست از توي حلقومش بياد بيرون گفت :
    - با منين خانوم ...
    يه لبخند که مي تونست مرد رو دوبار بميره و زنده کنه روي لب سرخ و روژ لب ماليده شده زن نشست .
    - آره .. با شمام .... افتخار مي دين سوار شين ؟
    مرد حس کرد الانه که پس بيفته .
    دستشو گرفت به سقف ماشين .
    هاج و واج مونده بود ... مثه خر توي گل مونده اي که يهو فرشته مهربون مياد و بغلش مي کنه و از توي گل درش مياره
    يه نگاه به صندلي روکش دار و شيک ماشين کرد .. يه نگاه به لباس کثيف و جر خورده خودش .
    - يالا سوار شوديگه ... چقد ناز مي کني ...
    ديگه هيچي دست خودش نبود ... در ماشين رو باز کرد و در حالي که سعي مي کرد تا جايي که مي تونه صندلي رو کثيف نکنه نشست روي صندلي جلوي ماشين .
    بوي عطر غليظ و مست کننده زن که به دماغش خورد ... مثه مرده اي که بهش اکسيژن ميدن ... يهو جون گرفت و داغ شد .
    جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزديک به صورت آرايش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .
    ياد ريش نتراشيده و نخراشيده خودش افتاد که مثه بته هاي خار روي صورت کثيف و سياهش سبز شده بود .
    و ازون بدتر بوي گند عرق ترشيده زير بغل پر موش که ديگه داشت کم کم فضاي ماشين رو پر مي کرد .
    ماشين ترمز زد و صورت مرد محکم چسبيد به شيشه جلوي ماشين .
    حس کرد دماغش له شده ... صداي زن اونو به خودش آورد .
    - آخ ... ببخشيد ... چيزيتون که نشده .
    صداي زنو که مي شنيد از توي يقه لباسش گرما با بوي گند عرق مي زد بيرون .
    سرشو برگردوند و با يه لبخند کريه که دندوناي يک در ميون و زردشو به رخ مي کشيد به زن گفت :
    - نه خانوم ... خوبم .
    حس کرد زن صورتشو به هم کشيد .
    بوي دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از اين هم انتظاري نمي رفت .
    زن در ماشين رو باز کرد و رفت پايين .
    چند لحظه بعد زن در ماشين رو براش باز کرد و گفت :
    - همينجاست .... بفرمايين .
    پياده شد .
    يه خونه بزرگ , با شيشه هاي رفلکس دودي و يه در کنده کاري شده چوبي .
    محو تماشاي خونه شده بود .
    زن در خونه رو باز کرد .
    - زود بيا تو ...
    ديگه داشت کم کم باورش مي شد که قراره اتفاقاي خوب خوبي بيفته .
    ازون گيجي و منگي اول خبري نبود .
    آره ... مثه اينکه اين خانوم خوشگله عاشقم شده ... جووون .
    هر دو رفتن توي خونه .
    توي عمرش همچين خونه اي نديده بود ...اونقدر بزرگ بود که احساس مي کرد امکان داره توش گم بشه .
    انگار کسي هم توي خونه نبود .
    زن روسريشو برداشت و موهاي شرابي رنگشو ريخت روي شونه هاش .
    چشاي مرد از حدقه زد بيرون و دوباره حالت گيجي بهش دست داد .
    زن مانتوشو هم درآورد .
    يه بلوز يقه باز قرمز رنگ و يه دامن کوتاه مشکي ...
    آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آويزون شد .
    اصلا نمي تونست چشم از گردن و سينه سفيد زن برداره .
    صحنه اي که توي عمرش هيچوقت ديگه ... حتي توي فيلما هم نديده بود .
    با خودش گفت .. شايد من مردم و اينجا هم بهشته و اين يارو هم حورالعينه .
    زن از پله ها رفت در حاليکه از پله ها بالا مي رفت برگشت به طرفشو و گفت :
    - نمياي ؟
    مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .
    چشماش از پشت اندام زن رو حريصانه ديد مي زد .
    زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانينه و با بيشترين قر و اطواري که مي تونست حرکت مي کرد .
    و مرد مثه يه تيکه آهن که دنبال آهن ربا روي زمين کشيده ميشه دنبال زن کشيده مي شد .

    اندام زن گوشتالود و برجسته بود .
    و مرد آرزو مي کرد کاش يه دوربين هندي کم داشت و مي تونست اين صحنه رو فيلمبرداري کنه و بعدا سر فرصت با دقت بيشتري سير سير نگاه کنه .
    زن در يه اتاق رو باز کرد .
    - برو تو .
    مثه يه سگ حرف گوش کن رفت توي اتاق .
    يه اتاق بزرگ ... با يه کاناپه.
    اتاق خالي بود و دورتا دورش پارچه سفيد رنگي خود نمايي مي کرد .
    زن ميون چار چوب در ايستاد .
    - لباساتو در بيار ... من چند لحظه ديگه بر مي گردم .
    مرد يهو به خودش اومد .
    - ببخشيد خانوم .. من قبلش ميشه يه حموم برم ؟
    زن در حاليکه جلوي خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :
    - نه ... اصلا .. همينطوري خيلي بهتره .
    در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .
    - آخ جوووون ... اکبر شاسکول کجايي که ببيني حسن سوسک چه ....ي رو تور زده .
    خودشم هنوز باورش نمي شد .
    لباسشو در آورد .
    تن پشمالو و کثيفش رو که ديد ترسيد که نکنه يارو پشيمون بشه .
    ولي باز با خودش گفت .. طرف از همين من خوشش اومده .
    به دور و برش نگاه کرد .
    نه جالباسي نه گيره اي .
    از اين تعجب مي کرد که چرا اونجا يه تخت نيست ...
    به نظرش کاناپه جاي مناسبي براي اون کار نبود .
    - شايد اين بالا شهريا مدشون اينجوريه ... لباساي کثيفشو يه گوشه اتاق قايم کرد و با شورت چرک وسياش وسط اتاق واستاد .
    قلبش از زير يه لايه نازک پوست تاپ و توپ مي زد و منتظر بود ببينه بعدش چي ميشه .
    يهو دستگيره در آروم چرخيد و ....
    زن ؛ در حاليکه دست يک دختر کوچيک رو گرفته بود وارد اتاق شد .
    مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :
    - اِ اِ اِ ... اينجوري که خيلي خيطه ... ديگه بچه شو واسه چي آورده آخه ... نکنه مدلشون اينجوريه .
    دختر کوچول با چشاي درشتش با وحشت به مرد نگاه ميکرد .
    زن رو به دختر کرد و گفت :
    - ببين عزيزم .. اين آقا رو خوب نگاه کن ... اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندي و صبحونه و نهارتو خوب نخوري اين شکلي مي شي ... مي خواي اين شکلي بشي ؟
    يهو بغض دخترک شکست و در حاليکه خودشو توي بغل زن مينداخت گريه کنون گفت : نه .. نه .. من مي ترسم .
    زن با لبخندي کنار لبش گفت :
    - پس غذاتو به موقع و درست و حسابي مي خوري ديگه .... آره ماماني ؟
    دختر که ديگه روشو به سمت مرد برنمي گردوند گفت :
    - آره مامان جون ... قول مي دم ... همه شو مي خورم .
    - قول مردونه .
    - آره قول بابا دونه .
    - حالا يه بوس به مامان بده عزيز دلم .
    تموم اين صحنه ها مثه يه فيلم دراماتيک از جلوي چشماي از حدقه بيرون زده مرد گدا رد شد .
    آب دهنشو نمي تونست قورت بده .
    اون يه ذره غرور و حيثيتي هم که داشت جلوي يه زن و يه ... بچه ... خرد و خمير شده بود .
    بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خيالاي روياگونه اش بود که حالا تبديل شده بود به يه کابوس کمدي .
    - آقا .. شما مي تونيد لباستونو بپوشيد .
    توي دست دراز شده زن که سعي مي کرد تا مي تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس مي درخشيد .
    مرد نمي تونست تکون بخوره .... خشکش زده بود .
    ذهنش نمي تونست تموم اتفاقات پيش اومده رو حلاجي کنه .
    دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغليش پول رو گرفت .
    زن رفت بيرون .
    مرد لباساشو در حاليکه توي يه شوک شديد بود پوشيد .
    اون ذره هاي جوهره مردانگي و غرورش داشت خفش مي کرد .
    چند لحظه بعد مرد توسط پيشخدمت به بيرون از خونه هدايت شد .. خيلي محترمانه و متشخص مابانه .
    و يکساعت بعد در حاليکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کيوي و کيک سيب با ژله توت فرنگي مي خورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشي کرده بود کنار خيابون دراز به دراز پهن شده بود .
    ده تا اسکناس هزاري مچاله شده توي مشت مرد خودنمايي مي کرد .
    خدا رحمتش کنه
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/4/11
    ارسال ها:
    2,140
    تشکر شده:
    101
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : گدا خوش خیال

    :afsorde::sad::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye::gerye:
     
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏25/3/11
    ارسال ها:
    1,109
    تشکر شده:
    1,033
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    محصل بودم
    پاسخ : گدا خوش خیال

    اره واقعا داستان قشنگی بود و دل گییر منم وقتی خوندم دلم گرفت :sad:

    چقدر یه ادم میتونه پ . س . ت باشه تا با غرور یه نفر دیگه بازی کنه :sad:

    فکر نمی کنم این داستان هیچ اشکالی داشته باشه چون نه داستان بدی هست نه موردی داره نه 30یاسی هست پس لطفا پاکش نکنید :yes:
     
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : گدا خوش خیال

    اعصابم به هم ریخت ولی ممنون جالب بود همیشه افکارما با واقعیت همخونی نداره:ban:
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏10/12/10
    ارسال ها:
    876
    تشکر شده:
    185
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : گدا خوش خیال

    وای چه غم انگیز بود بیچاره مرد گدای خوش خیال واقعا تاثر انگیز بود . مرسی داداش امید فوق العاده بود خستــــــــــــه نباشی .