قلم را در دست گرفته ام تا بهانه ام باشد براي نوشتن براي گفتن همرهم باشد در جاده بي کسي وترانه ام باشد براي سرودن قصه اي ديگر از تنهائيم قصه اي به رنگ دوري و فراق شعري به سپيدي ماه در دل شب و باراني براي کويري خشکيده از عطش اما مگر من نوشتن را با قلم آغاز کرده ام تا محتاجش باشم من براي نوشتن ترانه هايم حتي بهانه هم نميخواهم بهانه براي آناني باشد که مي خواهند از خود بنويسند از خود بگويند براي خود بخواهند و فقط ترانه هاي دنيا را بخوانند من امروز مي خواهم تنها براي تو بنويسم دلم براي آغوشت تنگ است نفس هايم براي وجودت بي تابي مي کند قدمهايم را بر مي دارم تا تو را بيابم در جاده اي به نام عشق در آسماني به رنگ آبي در دريائي پر از آب بگذار اين بار همه بدانند که من کاخ بهانه هايم را به نيم نگاهت مي بازم بگذار همه بدانند که من ميخواهم پرواز کنم بگذار به گوش همه برسد که که تو تمام بهانه هايم بوده و هستي و خواهي بود چه مي گويم تو باشي و من اينچنين پر از غصه من هر روز آسمان را مي نگرم تا تو را ببينم نفس مي کشم تا در هر دم و بازدمم تو را استشمام کنم ميبويمت لمست کنم با همه احساسم مگر مي شود من بي تو باشم مگر مي شود من باشم و من نه نه نه گمان نميکنم تو بي من باشي من هر روز تو را مي بينم هر روز صدايت را مي شنوم و هر روز برايت قصه مي گويم و چه زيبا مي شود وقتي نامت بر لبانم جاري مي شود وقتي قطره اشکي روي صورتم نقش مي بندد آن وقت دلم با لبم مي سرايد و همنوا با هم مثل يک کبوتر در آسمان پرواز ميکنم تا دوباره ميان عرش بنويسم دوستت دارم