دستهایت را می بندی تا دیواری باشد میان من و تو تو چشم می گذاری و من مجبور می شوم قایم شوم پشت آن دیوار منتظر می مانم تا جستجویم کنی ولی تو خیلی کند می شماری آنقدر که یادت می رود برای چه می شماری دوباره که می آیم هنوز دیوار هست انگار بازی تمام نمی شود تو خوشحال می شوی از اینکه من راهی برای عبور از دیوار نمی یابم تو خوشحال از اینکه همیشه برنده می شوی و من همیشه می بازم و من خوشحال از اینکه من می بازم و تو خوشحال می شوی و من برنده می شوم وقتی که می توانم بگویم :سک سک اما به خاطر تو نمی گویم