فرصت از بين بردن ترديد ها نيست ... بايد با ترديد ها "زندگي" کرد ... و عشق دور مي شود و نزديک ... بي هيچ شتابي ... بي هيچ انتظاري ... مثل تابي خالي که در نسيم شبي تيره عقب و جلو مي رود ... بي آنکه در انتظار ياري باشد ... بي آنکه در سکوت سرد شب به سکون تن دهد ... بي آنکه به رهگذري نشسته در دل سياه اين شب گوشه چشمي داشته باشد... رهگذري خيره شده به گذر زمان ... دل سپرده به رفت و برگشت هاي بي حاصل تابي در شب ... گوش تيز کرده براي شنيدن گام هاي دويار ، دو بيتاب تا قدم زنان شب را بشکنند و شادي کنان تاب را به اوج ، به آسمان برسانند ... تاب را بازيچه عشق خود کنند ... تاب را به بازي بگيرند ... تاب ساکت .. تاب غمگين .. تاب بي حوصله .. سکوت سنگين است ... صدايي به گوش نمي رسد ... رهگذر بر مي خيزد و بي هيچ شوق کودکانه اي ، بي هيچ تمناي عاشقانه اي تاب را که از پا افتاده ، آهسته تکاني مي دهد . تاب بي هيچ رغبتي دوباره به راه مي افتد... ناچار بازي را از سر مي گيرد ...چه بازي کسل کننده اي ...