زندگی ام را تیره و تار کردی عشق را در قلبم کشتی ، مرا تنها گذاشتی و رفتی من که چیزی جز یک قلب در سینه نداشتم، همان قلب را نیز زیر پاهایت له کردی. غرورم را شکستی و مرا بیچاره کردی. مرا در این دنیای بی محبت آواره کردی. احساس را از من گرفتی و مرا بی احساس کردی. اینک دلی دارم از جنس سنگ ، حتی به یک گل پژمرده نیز رحم نمیکنم. معنی محبت را نمیدانم ، کلام عشق برایم بیگانه است ، قدر خودم را نیز نمیدانم. مدتی بود بیخیال بودم ، تو را از یاد برده بودم ، اما قلبم همیشه به یاد تو بود ،اسم تو بر روی آن حک شده بود یک زندگی سیاه ، با درد دلهای پر از غم دلم برای خودم نمیسوزد ، دلم برای قلب شکسته ام میسوزد که چرا اینگونه پریشان است دیگر نه معنی وفا را میدانم و نه بی وفایی را دیگر نه معنی یکرنگی را میدانم و نه خیانت را دلتنگی را نمیشناسم ، با خودم قهر کرده ام ، به انتظار هیچ چیز جز مرگ نیستم زندگی ام را نابود کردی و رفتی ، حالا من کجا و تو کجا؟ من اینجا از غم و غصه میمیرم ، تو آنجا بر روی قله خوشبختی نشسته ای و مرا میبینی و میخندی .مرا نمیشناسی و با خود میگویی این دیوانه کیست…