نگاهت ، تکرار مکرر بهار ست وُُ خنده ات ، شکفتنِ غنچه هاي محجّبه . نه ؛ مرا حرفي نيست . هر چه مي خواهي بکن . بگذار اين بار هم کار ها باب ميل تو باشد . مي خواهي بروي وُ مرا انيس رنج دوريت وُ همنشين حسرت ديدارت گرداني ؟ باشد ، برو ، خدانگهدار سفر بخير برو و رمه ي نگاهت وُ نسيم عطرت را نيز با خود ببر . و حتا آن لبان لعلينت را که من ، هر بار براي بوسيدنشان مسير پر از اضطرابِ و التهابِ گلو گاه و چانه ات را به آرامي _ و ُ وسواس مي پيمودم و ُ ناگاه بي آنکه تو بداني به يورشي به تسخير خويش در مي آوردمشان . مي خواهي بروي ؟ برو ، مرا حرفي نيست . امّا بر سر گذرت بربلنداي صعب العبور ترين قلّه اي که مي شناسي با سرخي لبانت لا له اي بکار تا من هر روز براي ديدنش کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپيمايم و تجربه ي مکرر کنم سختي ديدارت را .