-شب بله برون {داخل ماشین} مادر شوهر : واه ! واه ! خدا به دور .... دخترهای این دوره و زمانه چقدر خرج می گذارند روی دست پسرها . یک دسته گل . چهل و سه هزار تومن؟! خب مادرجان چهار شاخه گل ارزان تر می خریدی پدرت وقتی امد خواستگاری من یک شاخه گل خرزهره هم نیاورد مگر الان خوشبخت نیستیم ؟! پدر شوهر:{حسن زیر پوستی}متوجه کنایه همسرش شده است داماد:{این هم یک حس زیر پوستی دیگر}متوجه حسادت مادرش شده است ! -شب عروسی {داخل سالن عروس} .................. {این نقطه چین ها سانسور بود! خب مراسم عروسی بدون دامبل دیمبل و رقص نمی شود!} داماد یک تراول صد هزار تو مانی از جیب کتش در اورد و به عروس خانم شاباش می دهد. مادر شوهر:نگاه کن تو را به خدا ! پسره اصلا نمی فهمد دارد چه کار می کند.... این اسنکاس های دو هزار تومانی بی زبان را همین طور به دیگران بذل و بخشش می کند اخر ادم صد هزار تومان به زنش شاباش می دهد؟مگر پدرش یک پول سیاه به من پاباش داد؟ مگر ما الان خوشبخت نیستیم؟! -یک سال و شش ماه بعد {داخل مهمانی} نوزاد سه ماهه اقا داماد مذکورگریه میکند همسرش اشاره میکند که بچه خودش را خیس کرده و باید پنپرسش را عوض کند. مادر شوهر : واه مادر جان چرا کهنه نمیگذاری برای بچه؟ میدانی هر یکی از این پنپرس ها چند است؟ مگر ما بچه بزرگ نکردیم؟ پنج تا بچه بزرگ کردم یک بار هم از این سوسول بازی ها از خودم در نیاوردم . کهنه های پارچه ای میگذاشتیم برای بچه هایمان تازه باید میرفتیم سر خیابان و انها را زیر فشاری اب میشستیم. یک کم ملاحظه پسرم را بکن. زن باید زنیت گیری داشته باشد. عروس: ( با حس و نگاه زیر پوستی) اماده حمله و هجومی خوفناک است. پسر خانواده ( حس حسادت مادر را درک میکند ) پدر شوهر ( در دلش ناسزا میگوید که چرا 30 - 40 سال پیش داروخانه شهرستان محل زندگی انها پنپرس نداشت ) تازه پسرش فکر میکند که باید ناهار هم درست کند هم سفره را بچیند و خانمش هم با تلفن صحبت کند