سرود ستاره ستاره می گوید دلم نمیخواهد غریبه ای باشم میان آبی ها ستاره می گوید دلم نمیخواهد صدا کنم اما هجای آوازم به شب در آمیزد کنار تنهایی و بی خطابی ها ستاره می گوید تنم در این آبی دگر نمی گنجد کجاست آلاله که لحظه ای امشب ردای سرخش را به عاریت گیرم رها کنم خود را از این سحابی ها ستاره می گوید دلم از این بالا گرفته میخواهم بیایم آن پایین کزین کبودینه ملول و دلگیرم خوشا سرودن ها و آفتابی ها
با مرز های جاری هر شب هجوم صائقه هر شب هجوم برق هر شب هجوم پویش و رویش بر نقشه های ساکن جغرافیای شرق بر نقشه های کوچک دیوار خانه ام در لحظه های ماندن و راندن هر شب هزار سیلاب خط های مرز را با خویش می سراید و در خویش می برد نزدیکم و چه دور دورم ولی چه نزدیک در آن چکامه ها می بینم آن حماسه ی جاری را در روزنامه ها هر شب هجوم صائقه ، هر شب هجوم برق هر شب هجوم پویش و رویش بر نقشه های ساکن جغرافیای شرق سازندگان اطلس تاریخ آن رودهای پویان جغرافیای ماندن را در آبرفت راندن شویان مرز های جاری جای پای عاشقان ای مرز ها که فردا هر سو شقایقان بر جای سیم های خار دار شما خواهد رست خون در کدام سوی شمایان امشب نوار عرف و طبیعت را با هم خواهد شست ؟
زخمی هر کوی و برزنی را می جویند هر مرد و هر زنی را می بویند بشنو این زوزه شگان شکاری است در جست و جویش اکنون و خاک خاک تشنه و قطره های خون آن گرگ تیر خورده آزاد در شهر شهر ها امشب کجا پناهی خواهی یافت یا در خروش خشم گلوله کی سوی بیشه راهی خواهی یافت ؟
در آستان عشق ... آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است چون دست او به گردن و دست رقیب نیست اشک همین صفای تو دارد ولی چه سود اینه ی تمام نمای حبیب نیست فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند در آستان عشق فراز و نشیب نیست آن برق را که می گذرد سرخوش از افق پروای آشیانه ی این عندلیب نیست
سوره روشنایی روح ستاره ای مگر امشب در من حلول کرده که این سان از تنگنای حس و جهت پاک رسته ام بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج باز آن بلند جاری باز آن حضور بیدار مثل شراع کشتی یاران می آید از کرانه دیدار دیدار او اگر چه بسی پیر دیدار او اگر چه بسی دور پر میکند تغافل شب را از آفتاب صبح نیشابور آن جرعه جرعه جام تبسم و آن گونه گونه باغ تکلم در سایه ی بلند آلاچیق شب باز آن هزار خرمن آتش باز آن نثار زمزمه و نور روح ستاره ای است که گویی چندی افول کرده است وینک دوباره ناگاه تابیده از کران ها در من حلول کرده ست
دو چهره درخت درخت پر شکوفه با دو چهره در برابر نسیم ایستاده است نخست : چهره پیمبری که باغ را به رستگاری ستاره می برد و چهره دگر حضور کودکی ست که شیر میخورد
نمازی در تنگنا زان سوی بهار و زان سوی باران زان سوی درخت و زان سوی جوبار در دور ترین فواصل هستی نزدیک ترین مخاطب من باش نه بانگ خروس هست و نه مهتاب نه دمدمه سپیده دم اما تو آینه دار روشنایی صبح در خلوت خالی شب من باش
ژانویه با چنین قامت بالنده سبز کاج در باغ خدایی ابدی ست گوش سرشار نماز باران بهر میلاد پسر خوانده خاک مشکنیدش مبریدش یاران
این کیمیای هستی با واژه های تو من مرگ را محاصره کرده ام در لحظه ای که از شش سو می آمد آه این چه بود این نفس تازه باز در ریه ی صبح با من بگو چراغ حروفت را تو از کدام صائقه روشن کردی ؟ بردی مرا بدان سوی مملکت زمین وین زادن دوباره بهاری بود امروز احساس میکنم که واژه های شعرم را از روی سبزه های سحرگاهی برداشته ام
حلاج در آینه دوباره نمایان شد با ابر گیسوانش در باد باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست تو در نماز عشق چه خواندی ؟ که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز پرهیز می کنند نام تو را به رمز رندان سینه چاک نشابور در لحظه های مستی مستی و راستی آهسته زیر لب تکرار می کنند وقتی تو روی چوبه ی دارت خموش و مات بودی ما انبوه کرکسان تماشا با شحنه های مامور مامورهای معذور همسان و همسکوت ماندیم خاکستر تو را باد سحرگهان هر جا که برد مردی ز خاک رویید در کوچه باغ های نشابور مستان نیم شب به ترنم آوازهای سرخ تو را باز ترجیع وار زمزمه کردند نامت هنوز ورد زبان هاست