باطل السحر دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت به عبث هر چه درو کردید آواز مرا باز هم سبزتر از پیش می بالد آوازم هر چه در جعبه ی جادو دارید به در آرید که من باطل اسحر شما را همگش می دانم سخنم باطل السحر شماست
پرسش آسمان را بارها با ابرهای تیره تر از این دیده ام اما بگو ای برگ در افق این ابر شبگیران کاین چنین دلگیر و بارانی ست پاره اندوه کدامین یار زندانی ست ؟
مزمور درخت ترجیح می دهم که درختی باشم در زیر تازیانه ی کولک و آذرخش با پویه ی شکفتن و گفتن تا رام صخره ای در ناز و در نوازش باران خاموش ار برای شنفتن
گفت و گو گفتم : این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟ گفت : صبری تا کران روزگاران بایدش تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش گفتم آن قربانیان پار آن گلهای سرخ ؟ گفت : آری ناگهانش گریه آرامش ربود وز پی خاموشی طوفانی اش گفت : اگر در سوک شان ابر می خواهد گریست هفت دریای جهان یک قطره باران بایدش گفتمش خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش گفت : چون روح بهاران اید از اقصای شهر مردها جوشد ز خک آن سان که از باران گیاه و آنچه م یباید کنون صبر مردان و دل امیدواران بایدش
هزار پا مثل هزارپایی ‚ مجروح و ناتوان و بی روح خود را کشاله می کند اندام های شب ریزابه های ابر شبانگاهی بر سنگفرش ها جمع ستارگان را مهمان کوچه کرده ست از دور دور آتش سیگار و چند مست بیکار با خنده های قه قاه و نغمه های تکرار
پیغام هان ای بهار خسته که از راه های دور موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش وز پشت بیشه های بلورین صبحدم رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد اینجا میا ... میا ... تو هم افسرده می شوی در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار بگریز از سیاهی این شام جاودان رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت گسترده انمد بستر مواج پرنیان این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست بند است و وحشت است و درین دشت بی کران جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست دژخیم مرگزای زمستان جاودان بر بوستان خاطره ها سایه گستر است گل های آرزو همه افسرده و کبود شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است برگرد از این دیار که هنگام بازگشت وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص از خنده سپیده دمان گفت و گو کند آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب جان را پر از شمیم گل آرزو کند آنجا که دسته های پرستو سحرگهان آهنگهای شادی خود ساز می کنند پروانگان مست پر افشان به بامداد آزاد در پناه تو پرواز می کنند آنجا برو که از هر شاخسار سبز مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی برگرد ای مسافر از این راه پر خطر اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
سوگواری در موزه ها ی نیزه گذاران دشت رزم رویید سبزنا و ببالید و زرد گشت اما یک مرد بر نخاست جز رهنورد باد در این پهنه کس نبود نعل سمندهای سواران ساییده شد ز بس به زمین خورد ز انتظار وز بی کران دیدرس مرز انتقام در این سکوت بی خبری گرد برنخاست شمشیر های تیز شده با حماسه ها در تیرگی چو قفل در آسیای پیر در تشنه سال مزرعه و خشکی قنات یکباره زنگ بست اهریمنی به روز بهمیدان شتافت گرم اما کسش به رزم هماورد برنخاست توفان تیره گون برگ هزار لاله ی خونین به خک ریخت وز سینه شفق نفسی سرد برنخاست
آن عاشقان شرزه آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند رفتند و شهر خفته ندانست کیستند فریادشان تموج شط حیات بود چون آذرخش در سخن خویش زیستند مرغان پر گشوده طوفان که روز مرگ دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند می گفتی ای عزیز !سترون شده است خاک اینک ببین برابر چشم تو چیستند هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز باز آخرین شقایق این باغ نیستند
قصه خورشید و گل مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید گرچه افروختم و سوختم و دود شدم شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید من از پای در افتاده به وصلت چه رسم که بهدامان تو این اشک روانم نرسید آه ! آن روز که دادم به تو آیینه دل از تو این سنگ دلی ها به گمانم نرسید عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید
آرزو گر دلی آسوده ز آشوب زمن می داشتم خاطری خندانتر از صبح چمن می داشتم تا زدم چچون غنچه دم بر باد رفتم همچو گل کاشکی مهر خموشی بردهن می داشتم اشک لرزانم که افتادم ز چشم آشنا کاش یک بار دگر روی وطن می داشتم داستان عشق من شیرین تر از قرهاد بود گر نگفتم پاس عشق کوهکن می داشتم همچو خورشید سحر بودی اگر مشتی زرم جای در آغوش گل های چمن می داشتم سود و سودایم کجا بودی به تدبیر جنون گر هراس نام و ننگ خویشتن می داشتم