1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

باز باران نگوييد با ترانه.......

شروع موضوع توسط ساحره ‏12/4/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    باز باران!
    نه نگو یید با ترانه!
    می سرایم این ترانه جور دیگر:
    باز باران بی ترانه
    دانه دانه
    میخورد بر بام خانه
    یادم آید روز باران....:
    پا به پای بغض سنگین
    تلخ و غمگین
    دل شکسته
    اشک ریزان
    عاشقی سر خورده بودم
    میدریدم قلب خود را
    دور میگشتی تو از من
    با دو چشم خیس و گریان.
    میشنیدم از دل خود
    این نوای کودکانه
    پر بهانه
    زود بر گردی به خانه.
    یادت آید؟
    هستی من!
    آن دل تو جار میزد
    این ترانه
    باز باران،
    باز میگردم به خانه.....
    ------------------------------
    من سوختم از این غم..اما خدای باران
    دل را پر از صفا کرد با آن صفای باران
    یک آسمان ستاره برداشت..عشق پاشید
    سهم من از جهان شد... تنها نوای باران
    یک کلبه محقر سقفش به گریه افتاد
    از ریزش مداوم یا از جفای باران
    این سطر پر از غم آرامشی به دل داد
    اینها همه ندای لطف خدای باران....
    -----------------------------
    باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
    می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
    می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
    می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
    بانگ شادی پس کجا بود؟
    این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
    اشک می ریزد برایم.
    می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
    از کنار برکه ی خون.
    باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
    بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
    هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
    مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری..
    --------------------------
    كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
    بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
    قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
    رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
    بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
    شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
    مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
    سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند
    چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
    شاید این باران كه می بارد شما را تر كند