فصل اول: انسان، آزادى، عبوديت، قانون انسان و آزادى رسيدن به «سعادت»، آرزوى همه انسانهاست; چنانكه بهرهمندى از «آزادى» نيز يكى از خواستهها و آرمانهاى بشر بوده و هست. اگرچه مفهوم اجمالى اين دو واژه براى همگان روشن است، اما تفسير دقيق سعادت و آزادى و تعيين محدوده و مصاديق آن دو، آسان نيست. از آنجا كه آزادى، وصفى او اوصاف نفسانى انسان است، با تعدد و تفاوت انسانشناسىها، معنا و مفهوم آن متعدد مىگردد. هستىشناسى و جهانبينى هر شخص، انسانشناسى او را تحت تاثير خود قرار مىدهد و هر انسانشناسى خاص، مفهوم ويژهاى از آزادى به ما عرضه مىكند. از اين رو، آزادى از نظر اسلام با آزادى مورد نظر مكاتب غربى، غير دينى، و غير اسلامى تفاوت فراوان دارد; زيرا پايههاى شناختى اسلام و مكاتب ديگر درباره جهان و انسان و سعادت او متفاوت مىباشند. روشن است كه آزادى، هيچگاه نمىتواند مطلق و نامحدود باشد; چرا كه اوصاف هر موجودى، تابع خود آن موجود است; موجود محدود، وصف محدود دارد و موجود نامحدود، وصف نامحدود. ذات اقدس خداوند كه وجودى است مطلق و ناحدود، همه اوصاف ذاتى او نيز مطلق و نامحدود مىباشد و انسان كه موجودى محدود و متناهى است، به ناچار اوصاف كمالى او مانند حيات و آزادى و علم و قدرت و اراده نيز محدود و متناهى مىباشد. اگر هستى يك شىء، محدود باشد و ما براى او اوصاف نامحدودى فرض كنيم، لازمهاش، «تجاوز وصف از موصوف» مىشود كه امر محالى است; يعنى وصف، در جايى حضور داشته باشد كه موصوفش حضور ندارد و اين فرض، فرض محال است. بنابراين، ممكن نيست كه انسان محدود، آزادى نامحدود داشته باشد و وصفش تابع خود او نباشد. خداوند گرچه انسان را آزاد آفريده و به او اراده و اختيار داده است، اما اراده و اختيارى محدود نصيب او نموده است و لذا انسان اين قدرت و توانايى را ندارد كه با اراده خود، هر آنچه را كه مىخواهد محقق سازد; و همسان همين محدوديت طبيعى و تكوينى، وقتى كه انسان در محيط اجتماعى خود زندگى مىكند، محدوديت قانونى و حقوقى و اجتماعى نيز جلوى رهايى مطلق و آزادى بىقيد و حصر او را مىگيرد. چگونه ممكن است كه هر فردى در اجتماع، از آزادى نامحدود برخوردار باشد و در عين حال، چنين جامعهاى دچار هرج و مرج نگردد و به سعادت و كمال شايسته خويش نائل گردد؟ آزادى و طبع طغيانگر انسان آنچه تا كنون تاريخ بشر نشان داده و آنچه كه انسان درباره افراد عادى و انسانهاى عصر خود ديده و مىبيند، اين است كه اكثر انسانها از روى طبع خود، مايل به تعدى و افزون گرايىاند. در درون بسيارى از انسانها شعله «هل من مزيد» (1) افروخته است و به هيچ حدى راضى و قانع نيستند; البته در كنار اين زيادهخواهى طبيعى، در فطرت همه انسانها گرايش به قسط و عدل تعبيه شده است. بر اساس بحثهاى تفسيرى كه برهان عقلى نيز تا حدودى مؤيد آن است، در فطرت انسان(نه در طبيعت او)، مساله دينخواهى و توحيد و حق و قسط و عدل الهى نهاده شده و اينكه خداى سبحان فرموده است: «فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله» (2) يا اينكه فرمود: «فالهمها فجورها وتقويها» (3) ، ناظر به همين مطلب است. قرآن كريم، افزونطلبى طبيعت انسان و «هل من مزيد»گويى او را تصديق نموده و در بيش از پنجاه مورد، انسانها را مذمت كرده است كه نكوهش در همه آن موارد، به طبيعت انسان برمىگردد. صفاتى مانند هلوع، جزوع، منوع، قتور، ظلوم، جهول، عجول، همه مربوط به طبع انسان است نه فطرت او. درباره فطرت وى مىفرمايد: «لقد كرمنا بنى ادم» (4) يا «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها» (5) و همه اينها، ستايش از انسان و فطرت توحيدى اوست. اينكه در اولين خطبه نهجالبلاغه آمده است كه انبياء(عليهمالسلام) آمدهاند تا دفائن عقلى بشر را شكوفا كنند: «ويثيروا لهم دفائن العقول» (6) ، ناظر به فطرت اوست. در وجود انسان، دفينهها و گنجينههايى است كه برخى مربوط به علوم و معارف و دانش است و برخى مربوط به گرايشهاى پاك و الهى انسان كه انبياء(عليهمالسلام) اين استعدادهاى علمى و عملى فطرى را شكوفا مىكنند. از آنچه گفته شد روشن گرديد كه اگر طبيعتبر زندگى انسان حكومت كند نه فطرت او، هيچ حد و مرزى براى خواستههايش وجود ندارد و به هيچ محدودهاى راضى نمىشود و آزادى مطلقى مىخواهد كه هيچ كس در برابرش نباشد و همه چيز از آن او باشد و بس; و چنين وضع نابسامانى، غير از هرج و مرج تحملناپذير نخواهد بود. از اينرو، هيچ قانونى در جهان وجود ندارد چه قانون شرقى و چه قانون غربى، چه قانون كشورهاى مترقى و چه قانون كشورهاى جهان سوم، چه قانون الحادى و چه غيرالحادى مگر آنكه براى انسان محدوديتهايى قرار داده و آزادى او را مقيد نموده و براى تخلف و تعدى او مجازاتى مقرر نموده است. پس اين چنين نيست كه انسان، آزاد مطلق باشد و هر كارى را كه خواست، انجام دادنش صحيح باشد: «ايحسب الانسان ان يترك سدى» (7) . آزادى به معناى بىبندوبارى و رهايى مطلق را نه عقل مىپذيرد، نه فطرت، نه دين، و نه جوامع انسانى. انسان در عين آزاد بودن، در ابعاد اخلاقى، حقوقى، اقتصادى، سياسى، و نظامى، حد و مرزهايى دارد كه بايد آنها را رعايت كند و اگر نكند، در همه جاى دنيا براى او تنبيه و مجازاتى وجود دارد و اگر چنين نباشد، هرج و مرج و فساد، همه جوامع را به نابودى مىكشد. چه كسى آزادى را محدود مىكند؟ پس از اثبات لزوم محدوديت آزادى انسان و ضرورت كنترل خواستههاى طبيعى انسانها، سخن به اينجا مىرسد كه تعيينكننده محدوده آزادى انسان در شؤون اعتقادى، حقوقى، اعمال، احوال، و سنت و سيرت كيست؟ پاسخ منطقى سؤال فوق اين است كه تنها كسى مىتواند حدود آزادى انسان را معين سازد، كه براى اصل هستى او حد و مرزى قرار داده و او را محدود و متناهى آفريده است; زيرا تنها او به مخلوق خويش آگاه است و مىتواند آزادى متناسب با كمال را براى او مشخص سازد; خداوندى كه براى هر چيز، اندازهاى خاص قرار داده است: «انا كل شى خلقناه بقدر» (8) . خدايى كه انسان موصوف را داراى حد آفريده، محدوده آزادى او و ديگر اوصافش را نيز خود او معين مىسازد. اگر تصوير درست آزادى چنين است، انسان هرگز خود را مالك آزادى نمىداند، بلكه امانتدار حريت و آزادى مىيابد. آزادى كه از زيباترين چهرههاى حقوقى است، ملك انسان نيست، بلكه وديعه و امانت الهى است كه به او سپرده شده و لذا انسان، موظف است كه در حراست از آن دريغ نكند و هرگز آن را به راى خويش تفسير ننمايد و بر اساس هواى خود تحريف نسازد; چه اينكه هيچ انسانى حق ندارد خود را بفروشد و خود را بنده ديگران كند و آزادىاش را به بردگى تبديل نمايد; همان گونه كه حيات انسان، وديعه الهى است و هيچ شخصى حق ندارد دستبه خودكشى باطل بزند; زيرا انتحار، خيانت در امانتحيات است. بنابراين، تفسير علمى تحريفنشده آزادى و اعمال درست آن در مقام عمل، هر دو از ودايع الهىاند و انسان متعهد، امانتدار آنهاست. «آزادى» در جهانبينى الهى و مادى همان گونه كه در آغاز كتاب گفته شد، تفسير آزادى، بستگى دارد به انسانشناسى; و انسانشناسى نيز وابسته به جهانشناسى است و با تفاوت جهانبينى و انسانشناسى، تفسير آزادى نيز متعدد و متفاوت مىگردد. جهانبينى الهى مىگويد: جهان داراى مبدا و معاد است و براى انسان، وحى و رسالتى آمده و انسان در عين طبيعى بودن، داراى حيثيت وجودى فراطبيعى مىباشد و مسافرى است كه عوالمى را پشتسر گذاشته و عوالمى را پيشرو دارد و با مرگ، نابود نمىشود، بلكه روحش، از عالمى به عالم ديگر منتقل مىگردد. در مقابل اين بينش، جهانبينى مادى است كه مىگويد: جهان هستى، چيزى جز همين جهان محسوس مادى نيست و آغاز و انجامى ندارد و زندگى انسان نيز ميان ميلاد و مرگ خلاصه مىشود و پس از مرگ، نابود مىگردد و پاداش و كيفرى وجود ندارد. قرآن كريم، سخن اين گروه را چنين نقل مىكند: «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (9) ; يعنى جز همين حيات دنيوى و زندگى و مرگ آن، چيز ديگرى نيست. بر اساس اين دو جهانبينى و اين دو منطق، دو گونه تفسير درباره آزادى انسان پديد مىآيد. كسانى كه جهان و انسان را در ماده خلاصه مىكنند، آزادى را همان رهايى مطلق و بىقيد و شرط مىدانند; البته تا آنجا كه نسبتبه ديگران تعدى نشود. آنان معتقدند كه آزادى انسان، به معناى توان همه جانبه او در انتخاب هر چيز و از جمله بردگى براى انسانهاى ديگر است. در نگاه آنان، انسان، آزاد است كه دين را بپذيرد يا نپذيرد و اگر نپذيرد، هيچ ملامتى بر او نيست; زيرا هيچ حقيقتى را از دست نداده است. اما در مكتب وحى، اين رهايى مطلق، به معناى بردگى است; زيرا چنين آزادى مطلقى براى انسان، معلول اسارت او در دست آرزوها و هوسها مىباشد و او در واقع، هواى درونىاش را پيروى مىكند: «افرايت من اتخذ الهه هواه» (10) ; آيا ديدى آن كس را كه هوس خود را بندگى كرد؟ بايد عنايت داشت كه اگر چه خداوند انسان را «تكوينا» آزاد آفريده است و او در انتخاب هيچ دينى مجبور نيست، ليكن «تشريعا» موظف است كه دين حق را كه خواسته فطرت پاك و الهى اوستبپذيرد. راه رشد و كمال و هدايت، از بيراهه گمراهى و ضلالت جدا و متمايز گشته است و هر انسان خواهان سعادت و كمال، بايد هدايت الهى را مغتنم شمارد و از طغيان و طاغوت دورى ورزد و به خداوند ايمان آورد كه در آن صورت، به دستگيره هدايت و طناب الهى دستيافته كه هيچگاه او را در ميان راه نمىگذارد و از هدايت محروم نمىسازد: «قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت ويؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لاانفصام لها» (11) . بر پايه جهانبينى اسلامى، هر باور انسان و هر گونه عمل او، در برزخ و در جهان آخرت، به شكلى خاص ظهور مىكند و انسان، موجودى است كه همواره در حال هجرت از دنيا به برزخ و از برزخ به آخرت است و در اين ميانه، كفر و الحاد و حقستيزى، به چهره مار و عقرب ظهور مىكند و اين، نشانگر آن است كه انديشه نادرست، سم كشنده روح انسان است و خداوند هرگز راضى نيست كه انسان با آزادى مطلقش، دين حق را نپذيرد و با سم كفر و الحاد، خود را هلاك سازد. بنابراين، اگر چه انسان تكوينا موجودى مجبور نيست، ولى آزادى او، دردايره دين الهى و دستورهاى حياتبخش آن است نه فوق آن; و هيچگاه كسى نبايد بگويد من حق دارم دين الهى را نپذيرم; زيرا با نپذيرفتن دين خداوند كه مطابق با فطرت انسانى اوست، در واقع، از انسانيت و عقلگرايىاش خارج مىگردد. قرآن كريم، از سويى، قلمرو آزادى عقيده را كاملا تبيين كرده و چنين مىفرمايد: «فبشر عباد× الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه» (12) ;(اى پيامبر!) مژده ده به آن بندگان من كه سخن را مىشنوند و از بهترينش تبعيت و پيروى مىكنند. از سوى ديگر، «سخن احسن» را نيز معرفى نموده است: «ومن احسن قولا ممن دعا الى الله وعمل صالحا وقال اننى من المسلمين» (13) ; يعنى سخن چه كسى بهتر از گفتار شخصى است كه به سوى خدا فراخوانده، كار نيك را انجام دهد و بگويد: «من از مسلمانانم». به اين ترتيب، اگر چه قرآن كريم انسانها را تشويق مىكند تا سخنهاى گوناگون را بشنوند و سخن بهتر را برگزينند، در عين حال، سخن بهتر را معرفى مىكند و انسان را تشويق مىنمايد كه بر اساس گرايش فطرى خود، به آن سخن بهتر بگرود و مسلمانى باشد كه كار نيك مىكند و به سوى خداوند دعوت مىنمايد. و اما آياتى مانند «وقل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر» (14) و نيز «انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا» (15) كه بيانگر آزادى انسان مىباشند، پيام آنها درباره آزادى تكوينى انسان است نه آزادى تشريعى; و معنايش اين است كه راه و چاه، از يكديگر مشخص شدهاند و انتخاب هر يك، به دستشماست; زيرا شما مجبور نيستيد و در عمل مىتوانيد هر يك از اين دو را اختيار كنيد; اگر راه حق را رفتيد، به بهشت و سعادت ابدى خواهيد رسيد و اگر راه باطل را پيموديد، به آتش و جهنم منتهى خواهيد شد; نظير آزادى انسان در انتخاب «سم» و «شهد» كه تكوينا آزاد است، ولى در شريعت و عقل، هرگز آزاد و رها نيست. آزادى عقيده دين، مجموعهاى از اعتقادات ويژه است كه هرگز نمىتوان آن را بر كسى تحميل كرد. اگر اصول و مبادى ديانتبراى كسى حاصل نشود، دين نيز در قلمرو جانش وارد نمىشود و از اينرو قرآن كريم، در يكى از درخشندهترين آياتش مىفرمايد: «لا اكراه فى الدين» (16) ; دين را نبايد با اكراه و اجبار به مردم تحميل نمود. ذات اقدس اله، دل انسان را به گونهاى آفريده است كه تنها به «برهان» سرمىسپارد و لذا مىفرمايد: «ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» (17) . اين آيه، بيانگر اين حكم ارشادى است كه: «سخن مظنون نگوييد; زيرا اثرى در دل ديگران ندارد». «عقيده» كه امرى علمى است نه عملى، اگر مبادى و مقدماتش در نفس انسان پيدا شود، خود او نيز متحقق مىگردد و اگر چنين نشود، قابل تحميل نيست. افكار انسان، بر برهان و دليل تكيه دارد و از اينرو، نه خود انسان مىتواند عقيدهاى را بر خود تحميل كند و نه ديگران توان تحميل بر او را دارند. اثبات و سلب فكر و عقيده، به دست كسى نيست و نيازمند مبادى و مقدمات علمى خويش است. اگر مقدمات علمى مطلبى فراهم شد، اعتقاد به آن مطلب منعقد مىشود و اگر نه، آن را به صورت حقيقى باور نمىكند. عقيده، با «عقد» و «گره خوردن» ارتباط دارد و خود عقد، با تصديق علمى و يقينى مرتبط است. در اعتقاد، دو عقد و گره لازم است; يكى ميان موضوع و محمول كه به همين جهت، «قضيه» را «عقد» مىنامند و ديگرى ميان محصول قضيه و نفس انسان كه اين عقد دوم را «اعتقاد» مىنامند. البته مىشود انسان با تصوراتى خيالى زندگى كند; بدون آنكه آنها را از طريق دليل و برهان به دست آورده باشد; مانند بچهها كه غالبا در خيالند و با خيال خود زندگى مىكنند و اين امر، به اقتضاى حكمت الهى و مناسب با مقطع سنى آنهاست; و يا مانند افرادى كه با «مد» زندگى مىكنند و روش و منش و شيوه زندگى آنان را مدهاى وارداتى تعيين مىكند. چنين افرادى، زندگى خيالى دارند و به جاى شكوفايى عقل، خيالشان به فعليت درآمده است و به اصطلاح علمى، «متخيل بالفعل» هستند و «عاقل بالقوه»; زيرا براى كار خود، فاقد هر گونه برهان و دليل منطقى مىباشند. انسان، وقتى به كمال مىرسد كه بر اساس حسن اختيار خود، حق را بپذيرد. اكراه و اجبار، اختيار را از انسان مىگيرد و به همين دليل، خداى سبحان درباره انديشه و عقيده، آزادى را محور قرار داده و اكراه در دين را جايز نمىداند و وظيفه انبياء(عليهمالسلام) را عرضه و ابلاغ دين مىداند: «ما علينا الا البلاغ المبين» (18) و به پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «لعلك باخع نفسك الا يكونوا مؤمنين ان نشا ننزل عليهم من السماء اية فظلت اعناقهم لها خاضعين» (19) ; گويا تو قالب تهى مىكنى بر اين اندوه كه چرا اينان ايمان نمىآورند; اگر ما بخواهيم، چيزى را از آسمان نازل مىكنيم تا ايشان براى آن خاضع و فروتن شوند. پس خداى سبحان، ايمان اجبارى را سعادت نمىداند و براى آن، اثرى در كمال انسان قائل نيست. آزادى عقيده و جهاد ابتدايى گاهى از سوى دشمنان آگاه يا دوستان نادان گفته مىشود كه اسلام، با شمشير پيشرفت كرده و عقيده اسلام، به وسيله جنگ و جهاد بر مردم تحميل شده است. بررسى تاريخ صدر اسلام شهادت مىدهد كه اسلام، با برهان و استدلال پيشرفت كرده است; زيرا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و همراهان ايشان، در مدت سيزده سالى كه در مكه بودند، فشارهاى بسيارى را تحمل كردند و در اين مدت، عدهاى از مكه و اطراف آن مسلمان شدند و عدهاى نيز كه از مدينه در مراسم حجبه حضور ايشان مىرسيدند، بر اساس دعوت و تبليغ صحيح، اسلام را مىپذيرفتند. زمانى هم كه آن حضرت وارد مدينه شدند، پيش از آنكه قدرتى داشته باشند، از همه طرف مورد تهاجم قرار گرفتند و جنگهاى «بدر صغرى»، «بدر كبرى»، و «احد» صورت گرفت و پس از آنكه حكومت اسلامى شكل يافت، خداى سبحان، با اذن «اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا» (20) ، اجازه دفاع را به مسلمانان مظلوم داد تا بتوانند براى حفظ حكومت اسلام و مسلمين و براى نجات محرومان و مظلومان ديگر از شر كافران بىمنطق و فتنهگر، به جهاد در راه خدا نائل شوند. در اسلام، جهاد بر دو نوع است; يكى «جهاد دفاعى» و ديگرى «جهاد ابتدايى». «جهاد دفاعى» آن است كه مسلمانان براى دفاع از خود، در برابر هجوم و حمله دشمن، ستبه شمشير و سلاح مىبرند; و «جهاد ابتدايى»، جهادى است كه به دستور ولى مسلمين به سوى كافران رفته، آنان را به پذيرش اسلام دعوت مىكنند و براى اين دعوت، موانع غيرمنطقى را به وسيله جنگ، از ميان بر مىدارند. علامه طباطبائى(رضوانالله تعالىعليه) در اين باره تحليلى دارند كه نتيجهاش بازگشت جنگ ابتدايى به جنگ دفاعى است (21) . توضيح مطلب اينكه: اولين و اساسىترين حق انسانها، حق حيات سالم است كه از آزادى فطرت پاك انسانى سرچشمه مىگيرد; فطرتى خدايى كه تبديلپذير نيست: «فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله» (22) . سران ستم و سردمداران كافر كشورهاى غيرمسلمان، اين حق را از مردم سلب نموده، با شيوههاى گوناگون و تبليغات نادرستخود بر ضد حق، اجازه و فرصت تفكر و انديشه صحيح را به آنان نمىدهند و با فتنه و آشوب در برابر ارشاد و تبليغ اسلام، نمىگذارند چراغ هدايت دين كه خواسته فطرت همه انسانهاست، به محدوده كشور شرك و كفر برسد و اين كارى است كه همه دشمنان بىمنطق انبياء(عليهمالسلام) در طول تاريخ بشر انجام دادهاند و در اين حال است كه فرمان «قاتلوهم حتى لاتكون فتنة» (23) براى از ميان برداشتن فتنه و آشوب، صادر مىشود تا به دنبال آن و پس از رفع موانع سردمداران كفر، فطرت اسيرشده مردم آن ديار آزاد شود و سخن منطقى دين به صورت «بلاغ مبين» به آنان عرضه گردد: «وما علينا الا البلاغ المبين» (24) و خود مردم بتوانند چهره واقعى حق را بيابند و آزادانه آن را اختيار كنند: «فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر» (25) و از آنجا كه دين حق، در كمال روشنى و بدون هر ابهامى، هماهنگ با فطرت انسانهاست: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها» (26) مردم با ميل و رغبت قلبى، آن را مىپذيرند و دين الهى فراگير مىشود: «ويكون الدين كله لله» (27) . بنابراين، جنگ و جهاد ابتدايى، براى تحميل دين بر مردم نيست، بلكه ستيزى با سران بىمنطق كشورهاى بىدين و با فتنهگرى و تبليغات فريبنده و بىاساس آنان است و نه تنها براى تحميل عقيده نيست، بلكه موافق آزادى عقيده و براى مهياسازى آن است. پيامبران الهى، همگى پاسداران دلهاى مردم و شكوفاسازان فطرت آنان هستند: «ويثيروا لهم دفائن العقول» (28) . فكر و دل مردم، امانتهاى الهىاند كه پيامبران از آنها محافظت مىكنند و لذا موساى كليم(عليهالسلام) خطاب به فرعونيان چنين گفت: «ان ادوا الى عباد الله انى لكم رسول امين» (29) ; بندگان خدا را به من بسپاريد كه من براى شما رسول امين پروردگارم. قرآن و آزادى انديشه قرآن كريم، گشودن بند و زنجيرها را از دست و پاى مردم و آزاد كردن آنان را يكى از بهترين نعمتها و رهآورد رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىداند: «ويضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم» (30) . بدترين زنجيرها، زنجير جهل و نادانى يا زنجير بردگى و بندگى است كه انسان گرفتار آنها، نمىتواند حقايق را بشناسد و يا پس از شناختن، به سبب اسارت، نمىتواند نظر خود را بيان كند و بر فرض اظهارنظر، توان اجراى مصوبات الهى را ندارد. آزادى انديشه، در قالب امر به تفكر، تعقل، تدبر، و مانند آن، در بيش از سيصد آيه از آيات قرآن كريم مطرح شده است و مهمتر آنكه ذات اقدس اله، نزول قرآن را، براى هدف تعقل و تدبر معرفى مىنمايد: «انا انزلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون» (31) ; ما كتاب خود را به صورت قرآن عربى نازل كرديم تا شايد شما تعقل كنيد; «كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا اياته وليتذكر اولوالالباب» (32) ; قرآن كتاب مباركى است كه به سوى تو نازل نموديم تا در آياتش تدبر كنند و تا صاحبان عقلها متذكر شوند. در آيه ديگر، بىتدبران را چنين توبيخ مىفرمايد: «افلا يتدبرون القرءان ام على قلوب اقفالها» (33) ; چرا برخى در قرآن تدبر نمىكنند; مگر بر آن دلها قفل زده شده است؟ خداى سبحان در اين آيه كريمه، علاوه بر توبيخ بىتدبران، مانع تفكر و تدبر را نيز معرفى مىنمايد. «گناه»، مانع تدبر انسان است كه نخست، سبب رين و تيرگى قلب او مىشود: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» (34) و سپس، سراسر قلب را مىگيرد و آن را بسته و بىفهم مىسازد: «وطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون» (35) . از اينرو، اگر كسى نخواهد در معارف الهى فكر كند و در فضاى روشن قرآن سير نمايد، بايد بداند كه در باصره قلبش مشكلى وجود دارد كه مانع از تفكر و تدبر او مىشود. علاوه بر اين آيات ونيز آيه كريمه «لا اكراه فى الدين» (36) كه ذكر آن گذشت، قرآن كريم، با طرح شبهات ملحدان و مخالفان، و بحث و مناظره پيامبران با آنان، همگان را به آزادى انديشه تشويق مىنمايد. بحث و جدل شيطان با خداوند، گفتگوى هابيل و قابيل، مناظره ابراهيم(عليهالسلام) با نمرود، مناظره موسى(عليهالسلام) با فرعون،... و نيز شبهات فراوان مخالفان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، همگى، فضايى مناسب و آزاد براى تلاوتكنندگان قرآن مهيا مىسازد تا به انديشيدن در جهان خلقت و آفريدگار آن بپردازند. يكى از شبهات ملحدان زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره معاد اين بود كه مىگفتند: آيا شنيدهايد كه يك خبر مهم در مكه منتشر گشته و يك مدعى نبوت، ادعا مىكند كه شما پس از آنكه مرديد و قطعه قطعه و متلاشى شديد، دوباره زنده مىشويد؟ «وقال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد» (37) . خبر معاد، واقعا خبر مهمى است و خود قرآن، به عنوان «نباعظيم» از آن ياد مىكند: «عم يتسائلون× عن النباء العظيم» (38) اين خبر، سريعا در حجاز منتشر شد و قرآن كريم از اين مساله مهم، بارها سخن گفته و شبهات منكران را نيز آورده است و فضايى باز براى تفكر آزادانه و منطقى در اين باره به وجود آورده است. آنچه كه در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادى در ميان ارباب كليسا به عنوان «تفتيش عقايد» گذشت، يك فاجعه بزرگ انسانى بود كه از ساحت قرآن كريم و اسلام و بلكه همه شرايع الهى به دور است. آنان، سخن گفتن بر خلاف ظاهر انجيل را جرم مىدانستند و فهم انجيل را نيز مخصوص خود كرده بودند و اين سيره و روش آنان، سبب شد كه آزادى و انديشه، از دين جدا گردند و مردم آن سامان را به سوى دينگريزى و علمپرستى سوق داد. قرآن كريم، در پايان سوره آل عمران، به طور خاص، همه مؤمنان را به صبر و پايدارى و مرابطه دعوت مىكند: «يا ايها الذين ءامنوا اصبروا وصابروا ورابطوا واتقوا ا لعلكم تفلحون» (39) و روشن است كه بهترين راه برقرارى رابطه ميان انسانها، همان آزادى فكر است; زيرا موجودى متفكر به نام انسان، اگر بخواهد با همنوع خود مرابطه برقرار كند، اصيلترين راه ترابط، ترابط فكرى است. براى ارتباط متقابل، بايد تفاهم صورت گيرد و انسانها سخن يكديگر را درك كنند و درك سخن ديگران، با تدبر وتفكر در مكتب و عقيده آنان صورت مىپذيرد. ارتباط دو انسان، تنها با دانستن زبان يكديگر مقدور نمىگردد; مثلا براى فهميدن سخن يك عرب زبان، دانستن زبان عربى به تنهائى كفايت نمىكند، بلكه علاوه بر آن، لازم است كه از فكر و مكتب و عقيده او نيز باخبر بود و اين دستور قرآن به ترابط انسانها، يكى از بهترين تشويقها براى تفكر و آزادى انديشه و تعامل فرهنگهاست. آزادى در بيت عتيق آزادى به بيانى كه گذشت، در نگاه قرآن، ارزشى بسيار والا دارد. اين ارزش تا بدان حد است كه قرآن كريم، انسانها را دعوت مىكند تا به سوى «سمبل آزادى» نماز بخوانند و بسيارى از ديگر كارهاى ارزنده را، رو به همان سو انجام دهند. آن سمبل آزادى، «كعبه» است كه آن را «بيت عتيق» مىخوانند. برخى گفتهاند اين نامگذارى، از آن روست كه كعبه، داراى قدمت و تاريخى كهن و ارزنده و گرانبها مىباشد، ليكن بر اساس برخى از روايات، امام باقر(عليهالسلام) اين نامگذارى را چنين بيان فرمود كه كعبه، بيت آزادى است كه هيچگاه از آن كسى نبوده است: «لانه بيتحر عتيق من الناس ولم يملكه احد» (40) ; به بيان ديگر، اين خانه همواره آزاد بوده و هيچ ستمپيشهاى نتوانسته استبر آن تسلط يابد و از اينرو، آن را «عتيق» به معناى آزاد ناميدهاند و به اين ترتيب، مىتوان «كعبه» را «سمبل آزادى» ناميد. اينك بنگريم كه قرآن كريم، چگونه به اين سمبل آزادى ارج نهاده و جامعه انسانى را برانگيخته است كه به سوى آن رو كند. از سويى، انسانها را فراخوانده كه گرداگرد اين آزادى مجسم بگردند و آن را تقديس كنند: «وليطوفوا بالبيت العتيق» (41) و از سوى ديگر، به آنان دستور داده است كه در زندگى خود، به سوى مسجدالحرام توجه كنند كه بيت عتيق در آنجاست: «فول وجهك شطر المسجد الحرام وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره» (42) ; پس(اى پيامبر!) روى خود را به سوى مسجدالحرام كن و هر جا كه باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد. در كنار اين رويكرد هميشگى به سوى كعبه، بسيارى از كارهاى انسان، به اين سمبل آزادى ارتباط دارد; برخى از امور بسيار ارزشمند همانند «نماز»، بايد به سوى بيت عتيق انجام گيرد و برخى ديگر همانند «تلاوت قرآن كريم»، اگر چه واجب نيست، ولى بهتر است كه به سوى آن بيت رفيع باشد. در طرف مقابل، انجام برخى از كارهاى نازل و فرومايه بدان سو، حرام است و برخى ناپسند. پس همگان، در طول زندگى خويش، به گونهاى با اين بيت آزاد ارتباطى تنگاتنگ داريم و حتى در لحظه واپسين حضور خود در دنيا و جهان خاكى، فرمودهاند كه رو به سوى همان خانه كنيم. اين توجه ژرف به بيت عتيق و پاسدارى از كيان آن، بدين معناست كه انسان مسلمان، همواره بايد از حيات آزاد خود پاسدارى كند و هرگز آزادى آسمانى خويش را فداى افسونهاى اسارتآور طبيعت وخاك نسازد و روشن است كه از برجستهترين اين افسونها، انديشههاى ناقص و بعضا نارواى بشرىاند كه در پيكره قوانين و تعاليم فلسفى، اخلاقى، حقوقى، سياسى، و... جلوهگرى مىكنند و گروهى را در پى سراب خود، به اين سو و آن سو مىكشانند. از همه آنچه تا كنون گفته شد، روشن گرديد كه اولين آزادىخواهان جهان، انبياء الهىاند كه وجود مبارك رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم در حلقه آنان، همچون «خاتم» مىدرخشد و آزادى را به معناى واقعى و انسانىاش براى بشر به ارمغان آورده است. استاد علامه طباطبائى(رضوان الله تعالى عليه) در تفسير بزرگ الميزان مىفرمايد: عدهاى خيال مىكردند كه آزادى و دموكراسى و حقوق بشر را غربيان براى انسان به ارمغان آوردهاند; در حالى كه اسلام، پيش از ديگران، در هزار و چهارصد سال پيش، با معارف قوى خود و در بهترين وجه، اين امور را به بشريت عرضه نموده است، ولى غرب، با تبليغات نادرستخود، به جوامع و ملتها تلقين كرد كه حقوق بشر را آنان آوردهاند (43) . اين سخنان استاد علامه(رض)، تقريبا مربوط به نيم قرن پيش است و روزىكه اين گونه سخنها در حوزههاى علمى خيلى مستور بود، ايشان، بهصورت مشهود و مبرهن و عقلى و تحليلى، آنها را بيان نمودند و از اينجهت، حق حيات علمى بر ما دارند و اين مباحث، اكنون، سخن روز گشته و گذشت زمان آن را كهنه نساخته است و به تعبير لطيف مرحوم شهيد مطهرى(رضواناللهتعالىعليه) در كتاب احياء تفكر اسلامى: «صدسال بايد بگذردتا عمق رهآورد علمى حضرت استاد(قدس سره) براى جامعه ما هضم شود» (44) . آزادى و حيات انسانى دين اسلام براى انسان، هم حق حيات و زندگى قائل است و هم حق آزادى; ولى آزادى را مقدمه حيات برين انسانى مىداند. همه آزادىهاى انسان، براى دستيابى به حيات مادى و معنوى شايسته اوست و به همين دليل، وى نيازمند آزادى است و براى رسيدن به اين آزادى، بايد خود را از بند هوسها برهاند. همه انسانها در گرو رفتار خود مىباشند و تنها كسانى از قيد اين گروگانگيرى آزادند كه در صف «اصحاب يمين» و پاككرداران با ايمان قرار گيرند: «كل نفس بما كسبت رهينة الا اصحاب اليمين» (45) . اكنون بايد ديد كه «اصحاب يمين» چگونه خود را از اين وامدارى رهاندهاند. پاسخ اين سؤال را مىتوان در سخن پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در آخرين جمعه ماه شعبان يافت كه خطاب به مردم فرمودند: «ان انفسكم مرهونة باعمالكم ففكوها باستغفاركم» (46) ;(اى انسانها!) جانهاى شما در بند اعمالتان است; پس جانهاى خود را به وسيله استغفار و آمرزشخواهى از خدا، آزاد سازيد. از اينرو، آزادى حقيقى انسان در اين است كه با استغفار، خود را از بند گناهان گذشته آزاد سازد و با ايمان و عمل صالح، در زمره «اصحاب يمين» درآيد. اين آزادى معنوى است كه مىتواند مقدمه حيات اصيل انسانى باشد كه «فك رقبة» (47) و آزادسازى حقيقى انسان، همين است. اسلام، براى انسانها بيان نموده كه داراى دو حق حيات و آزادىاند، ولى اين نكته را نيز فهمانده است كه حيات روح، مهمتر از حيات جسم و تن است و آزادى معنوى و درونى، برتر از آزادى بيرونى و اجتماعى، و سبب و منشا آن است. روح انسان، وقتى زنده است كه از بردگى شهوت و غضب برهد و عبد و پرستشگر هوايش نباشد. اگر انسان بگويد: «هر چه مىخواهم مىكنم»، «هر جا بخواهم مىروم»، «هر چه دوست دارم مىخورم»، «هر گونه كه ميل داشته باشم زندگى مىكنم و هيچ قيد و بندى ندارم»، چنين شخصى، روح و جان خود را برده و اسير شهوت و غضبش قرار داده و فطرت خود را زنده به گور كرده است: «قد خاب من دسيها» (48) و در حقيقت، حيات انسانى خود را از دست داده است و در زمره مردگان درآمده و «ميت الاحياء» (49) گشته است. به همين دليل، قرآن كريم، مؤمنان را زنده مىداند و كافران را مرده معرفى مىنمايد. در سوره مباركه «يس» چنين مىفرمايد: «ان هو الا ذكر وقران مبين× لينذر من كان حيا ويحق القول على الكافرين» (50) . در اين كريمه، خداى سبحان بين انسان زنده و فرد كافر، تقابل مىاندازد و مىفرمايد: قرآن براى انذار و بيم دادن به زندگان نازل شده و براى كافران، سبب اتمام حجت است. اين سخن بدان معناست كه انسانها دو گروهند; برخى زندهاند و انذار مىپذيرند و برخى كه انذار نمىپذيرند كافرند. از اين تقابل، روشن مىشود كه مؤمنان، زندگان انذارپذيرند و كافران، انذارناپذيران مردهاند; زيرا حيات انسانى انسان، به فطرت توحيدى اوست و اگر اين فطرت توحيدى در زير خاك طبيعت و شهوت و غضب مدفون شود، انسان، حيات انسانىاش را از دست مىدهد و مىميرد; اگر چه از حيات حيوانى و طبيعى بهرهمند است. به همين دليل، خداى سبحان درباره سياهقلبان كافر، به پيامبر گرامى خود مىفرمايد: «وما انتبمسمع من فى القبور» (51) ; «انك لاتسمع الموتى ولا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين × وما انتبهادى العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون» (52) ; تو نمىتوانى اهل قبور را شنوا كنى; تو نمىتوانى مردگان را شنوا كنى; تو نمىتوانى كران را كه از گفتارت روى مىگردانند شنوا كنى و تو نمىتوانى كوران را از ضلالت، به سوى نور هدايت كنى; تو فقط مىتوانى مؤمنان به آيات ما را به حق و حقيقتشنوا كنى و ايشانند كه تسليم امر خدايند. بردگى روح انسان براى غرايز شهوت و غضب كه ابزار خوبى براى روح انسانند، اگر تربيت نشوند و تحت كنترل عقل درنيايند، به دليل اشتهاى بىحد و حصرى كه دارند، در اولين قدم، روح انسان را به بردگى خود درمىآورند. هواى نفس، امير مىشود و عقل انسان، اسير مىگردد: «كم من عقل اسير تحت هوى امير» (53) . حضرت على(عليهالسلام) در كلمات قصار نهجالبلاغه فرمودهاند: «الدنيا دار ممر لا دار مقر والناس فيها رجلان: رجل باع فيها نفسه فاوبقها ورجل ابتاع نفسه فاعتقها» (54) ; دنيا دار مرور و گذشتن است نه خانه قرار و ثبات و ماندن; و در اين دنيا، مردم دو گروهند; گروهى جان خود را به هوا و هوس مىفروشند و خود را به هلاكت مىاندازند و گروهى جان خود را از هوس خريده، حقيقتخويش را آزاد مىگردانند. انسانى كه به خود رحم نكرد و در جبهه جهاد اكبر، حقيقتخود را به بردگى و بندگى شهوت و غضب درآورد، عقل و علمش، اسير و خادم هوسش مىگردند و اگر بخواهد مثلا شهرى را ويران كند، همه رهاوردهاى علمى و دانش و تحصيلات او، دستبه دست هم مىدهند تا خواسته چنين شهوت و غضبى را برآورده سازند; ابزارى مىسازند تا او بتواند هر آنچه را كه مىخواهد به آتش كشد و هر آنكه در مقابلش ايستاد، نابود سازد. چنين شخص هواپرستى، اگر دين خدا و انبياء الهى را نيز مانع هوس خود ببيند، براى خاموش نمودن آن، با همان ابزار علم و عقل به جنگ پيامبران مىرود و سعى مىكند كه مذهب و دين و شريعت و منهاج آنان را نسخ و مسخ سازد; در مقابل انبياء(عليهمالسلام)، ادعاى نبوت مىكند و در برابر ملتهاى انبياء، فرقهها و نحلهها مىسازد و گاه، به وسيله همين عقل و علم اسير شده، كتابى از پيش خود مىبافد و مىنگارد تا آنكه معاذالله ناسخ قرآن و كتاب آسمانى معرفى نمايد. بردگى و بردهدارى شيطان شيطان، موجود كوچكى نيست; كسى است كه شش هزار سال خدا را عبادت كرد و به فرموده اميرالمؤمنين(عليهالسلام): «لا يدري ام من سنى الدنيا ام من سنى الاخرة» (55) ; روشن نيست كه اين شش هزار سال، از سالهاى دنياست، يا از سالهاى آخرت است كه هر روزش، پنجاه هزار سال دنياست! البته براى مردم عادى اين مساله روشن نيست، ولى براى خود آن حضرت، دنيايى يا آخرتى بودن سالهاى عبادت شيطان معلوم بود. پس ابليس، داراى سابقه طولانى عبادت است; چنين موجود مقاومى، وقتى تكبر و لجاجت ورزيد، نخست تمام زحمات چند هزار ساله خود را به آتش كشيد و سپس، «عدو مبين» (56) انسان شد. موجودى كه توانست چند هزار سال در ميان فرشتگان به عنوان عابد ظهور كند و سپس همه آن زحمات را يكجا خاكستر كند، چنين دشمنى در مصاف با انسان، «لا تبقى ولاتذر» (57) است; نابودكننده است و هرگز به انسان رحم نمىكند. او نخست وجود خود را برده تكبر و لجبازى خود نمود و سپس دستبه بردهگيرى از انسانها زده است و اگر بر انسانى چيره شود، آن انسان نيز خستحقيقتخود را به بردگى هوسش مىفروشد و سپس به ديگران رحم نمىكند و براى ارضاى شهوت و غضب سيرىناپذيرش، تا آنجا كه بتواند، انسانهاى ديگر را به بردگى خود درمىآورد. «بردهدارى مدرن» در قرن اخير آنچه گفته شد، سخنان نورانى اسلام است درباره آزادى درونى و بيرونى، و فردى و اجتماعى; اما خوب است نگاهى به پرونده سياه كسانى كه اتهام ضديتبا آزادى و حقوق بشر را بر اسلام مىزنند داشته باشيم. دين اسلام، در علم و عمل، براى براندازى نظام بردگى اقدام نمود، ولى كسانى كه شعار براندازى «بردهدارى قديم» را مطرح ساختند، «بردهدارى مدرن» را در قرن اخير به اجرا درآوردند. در همين جنگ جهانى دوم كه اروپا خيلى ترقى كرد و داعيه الغاء بردگى داشت، ميليونها نفر را آواره كردند و اسير گرفتند و به وجهى بدتر از بردگى، بردند. براى نمونه مىتوان كشور الجزاير را نام برد كه چه بردگىها از فرانسه نچشيد! مگر بردگى غير از اين است كه هر كس را بخواهند، بكشند و مال هر كس را بخواهند، ببرند و هر جا را كه بخواهند، منفجر كنند؟ بردگى چيزى جز اين است؟ پس از جنگ جهانى، آنچه بر ايران اسلامى آمد، چيزى جز بردگى نبود. رضا خان را بردند و پسرش را روى كار آوردند. از شهريور هزار و سيصد و بيستبه بعد، متفقين به عنوان دلسوزى براى ايران آمدند; شمال را شوروى سابق گرفت و غرب و جنوب را انگليسىها و آمريكايىها گرفتند. اينها به عنوان دوستى و صلح و برقرارى امنيت آمدند، اما سرمايههاى ملى را غارت كردند; فرهنگ و آداب و رسوم مذهبىملى را مانند نفت و گاز بردند. شمال، در اختيار كماندوهاى شوروى سابق بود و آمدن از شمال به تهران و بالعكس، مانند رفتوآمد در دو كشور بيگانه، نيازمند گذرنامه و پاسپورت بود و روزى هم بر اين كشور گذشت كه گفتند بايد هفده شهر را تسليم كنيد! و حاكمان نالايق وقت، تسليم كردند! هفده شهر را از يك كشور جدا كردند و بردند; آيا اينها چيزى جز بردهگيرى آنان و بردگى ايران براى آنان بود؟ در زمان حاضر، كشورهاى تازه استقلاليافته شوروى سابق را تهديد مىكنند و مورد بازخواست قرار مىدهند كه چرا با ايران قرارداد بستهايد! وقتى به بهانه سلاح اتمى، به يك كشور مىگويند تو قرارداد بسته شده با ايران را نسخ كن! معنايش اين است كه قرارداد يك ملت و دولت، بايد به اذن نظم نوين آمريكايى باشد. اين همان بردهدارى است; اگر چه نامش چيز ديگرى است. احتلال و اشغال سرزمين موروثى فلسطين توسط اسرائيل غاصب و صهيونيست، نمونه بارزى از بردهدارى قرن بيستم است; ملتى را از خانه خود آواره كردن و بيگانه را بجاى آشنا نشاندن و قيم مردم مظلوم فلسطين شدن و بجاى آنان انديشيدن، همه از آثار مشؤوم بردگى قرن اخير است. عبوديت و آزادى آنچه از قرآن كريم درباره عبادت انسانها برمىآيد، اين است كه كاملترين و برجستهترين وصف براى انسان، همان است كه او، بنده ذات اقدس اله باشد; زيرا انسان و ساير موجودات، مخلوق خدايند و هر موجود مخلوقى، عبد خالق خود است و اين عبوديت را عقل انسان حكم مىكند و لذا ذات اقدس اله، وقتى كه مىخواهد عبادت الهى را در قرآن طرح كند، براهين عقلى بر آن اقامه مىكند و خطابش به «اولىالالباب» و «ذوياالعقول» است. قرآن كريم كسانى را كه از عبادت خداوند سرباز مىزنند، «سفيه» مىداند: «ومن يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه» (58) . عقل، حكم مىكند كه هر مخلوقى، بايد مطيع خالق خود باشد و هر معلولى، مطيع علتش. كمال هر موجودى، در اين است كه بر اساس نظام تكوينى خويش حركت كند و چون از اين مسير و هدف آن اطلاع كاملى ندارد، خداوند بايد او را راهنمايى كند. انسان، با پديدههاى جهان در ارتباط است، ولى درباره حقيقتخود و حقيقت جهان و نيز درباره كيفيت ارتباط انسان با جهان، آگاهى زيادى ندارد و همين امر، ضرورت رهنمايى از سوى خداى دانا و عالم مطلق را مشخص مىسازد. اگر انسان، خالقيت و مولويتخداوند را دريافت و آگاهى او از همه شؤون زندگى و هستى انسان و جهان را پذيرفت و در عمل نيز عبد مطيع خداوند بود، آنگاه به بهترين كمال خود مىرسد. از اينرو خداى سبحان، مهمترين كمالى را كه در قرآن مطرح مىفرمايد، همين عبوديت انسان براى خداست. قرآن كريم، هم اسراء و عروج انسان كامل را بر اساس عبوديت او مىداند: «سبحان الذى اسرى بعبده» (59) و هم نزول وحى و كتاب الهى را بر مدار عبوديت وى ياد مىفرمايد:«الحمدلله انزل على عبده الكتاب» (60) ;«فاوحى الى عبده ما اوحى» (61) و علاوه بر علوم شريعت و علوم ظاهر، خداى سبحان، پيامبرى مانند خضر(عليهالسلام) را كه از «علم لدنى» طرفى بسته و بر اساس «باطن» حكم ولائى مىكند، عبدى مىداند كه به وسيله عبوديتش به اين مقام رسيده است: «فوجدا عبدا من عبادنا» (62) . بنابراين، اگر انسانى خضر راه مىشود و اگر انسان مقربى، خاتم پيامبران الهى مىگردد، همگى به دليل عبوديت و بندگى خداوند است: «كيست مولى؟ آنكه آزادت كند.» عبوديت انسان براى خداوند، او را نسبتبه غير خداوند آزاد مىسازد و پس از آن، هرگز برده و بنده درون و بيرون خود نخواهد بود. فطرت توحيدى انسان، دو چيز را فتوا مىدهد; يكى بنده خدا بودن و ديگرى آزاد از غير او گشتن; زيرا اگر انسان، عبد محض خالق خود باشد و همه عبوديتخويش را به خداوند اختصاص دهد، بىشك زمينهاى براى عبوديت و بندگى غيرخدا نمىماند و اگر انسان، خداوند را به بزرگى و عظمتش دريافت، همه چيز براى او كوچك و بىمقدار مىشود; چنانكه حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در خطبه متقين مىفرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم» (63) ; خالق، به عظمتش در جانهاى متقين جلوهگر مىشود و در نتيجه، هر چه غيرخداست، در چشمان آنان كوچك مىگردد. اميرالمؤمنين(عليهالسلام) خطاب به فرزندش امام مجتبى(عليهالسلام) مىفرمايد: «ولا تكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا» (64) ; بنده جز خدا مباش; زيرا خداوند تو را آزاد آفريده است; و به همين دليل است كه امام على(عليهالسلام)، عزت و افتخار خويش را در عبوديتبراى خدا مىبيند: «الهي كفى بي عزا ان اكون لك عبدا وكفى بي فخرا ان تكون لي ربا» (65) ; خدايا! مرا اين بزرگوارى بس است كه بنده توام و اين افتخار مرا بس كه تو پروردگار منى. ضرورت نظم و قانون در جامعه گفته شد كه پس از حق حيات، انسان داراى حق آزادى است كه بر اساس آن، نسبتبه غير خدا آزاد است و اين، ارمغان اسلام در چهارده قرن پيش و پيام همه انبياء الهى است. در عين حال، هيچ عاقلى نمىتواند بپذيرد كه جامعه انسانى، بدون نظم و قانون باشد; وجود قانون، ضرورت دارد; اگرچه سبب محدود گشتن انسان و كم شدن آزادى او گردد. استاد علامه طباطبائى(رضواناللهتعالىعليه) ضرورت نظم و قانون در جامعه را بر اساس طبع استخدامگر انسان تبيين نموده است (66) . توضيح مطلب ايشان آن است كه اگر چه انسان بر اساس فطرتش موحد است و عبوديت ذات اقدس اله را مىپذيرد، ولى طبيعتا مستخدم ديگرى است. انسان، به دليل جهت «طين»ى خود: «انى خالق بشرا من طين» (67) ، داراى صبغه طبيعى است و از جهت روح الهىاش: «ونفخت فيه من روحى» (68) ، داراى صبغه فطرى است; بر اساس فطرتش، موجودى عالم و عارف و اهل قسط و عدل است كه نداى را با «بلى» (70) پاسخ داد; ولى بر اساس طبيعتش، استخدامگر و بهرهجوست و چون ارتباطش با عالم طبيعت، محسوس و نزديك است و انسش با عالم فطرت تقريبا دور است، اگر او را بر اساس طبيعتش رها كنند، بر مبناى استخدام ديگران حركت مىكند و هيچ گاه «حد يقف» و نهايتى ندارد; از آنجا كه نيازهاى فراوان دارد و به تنهايى قادر نيستخواستههاى خود را تامين كند، از هر چيز و از هر شخصى بهره مىجويد و آنها را به خدمتخود درمىآورد; در نظام طبيعت، دستش به هر آب و خاكى كه برسد، بهره مىگيرد مگر آب و خاكى كه در دسترس او نباشد; از هر معدنى بهره مىگيرد; از هر جانور پرنده، و از هر حيوان چرندهاى، و از هر ماهى دريايى سود مىجويد و از هر كره آسمانى كه مقدورش باشد، استفاده بىحد و حصر مىكند. انسان به مقتضاى طبعش چنين موجودى است. همه مذمتهاى قرآن كريم از انسان، ناظر به همين طبع سركش و آثارزيانبار مشهود اوست. چنين انسانى، اگر بتواند بر ديگران چيره گردد، تفرعن مىكند و ادعاى «انا ربكم الاعلى» (71) سرمىدهد. بديهى است كه جامعهاى متشكل از انسانهايى اين چنين، اگر داراى نظم و قانونى درستنباشد، تزاحم و درگيرى و هرج و مرج و فساد، آن را نابود خواهد ساخت. انسان، آن وقت زندگى ممتاز از حيات گياهى و حيوانى دارد، كه با ديگر انسانها ارتباط و هماهنگى داشته باشد; چه اين توافق و ارائه خدمات متقابل، مقتضاى طبع اولى او باشد و همين را تفسير «مدنى بالطبع» بودن او بدانيم و چه آنكه پذيرش خدمات متقابل و انقياد در برابر قانون را محصول طبع اولى او ندانيم، بلكه طبع اولى هر فردى را هلوع بودن و ديگران را به خدمت گرفتن و از آنان بهرهكشى رايگان كردن بدانيم و خضوع او در برابر قانون را، بر اساس اضطرار و طبق ضرورت ثانوى تفسير كنيم. بنابراين، بايد نظمى حاكم باشد تا هيچ كس خود را بر ديگرى تحميل نكند و تنها در سايه اين نظم عادلانه است كه جامعه شكل مىگيرد و حيثيت اجتماعى افراد انسان ظهور مىكند و حيات اجتماعى آنان تحقق مىيابد و از زندگى حيوانى و نباتى ممتاز مىگردد. بدون نظم، هرج و مرج بر جامعه بشرى حاكم مىگردد و سعادت انسان بر باد مىرود. قرآن كريم، كسانى را كه ميان انديشه و رفتار و كردار و گفتار آنانهماهنگى نيست و هماهنگ با علم خود حركت نمىكنند و به لازمه يقينشانملتزم نمىشوند و گفتارهاى گوناگون دارند، افرادى مبتلا به آشفتگى وهرجومرج معرفى مىفرمايد: «بل كذبوا بالحق لما جائهم فهم فى امر مريج» (72) و روشن است كه انسانهايى اين گونه و جامعهاى كه دچار تعارضدرونى و بىنظمى است، هيچگاه به كمال شايسته خويش نخواهند رسيد. «نظم»، بدون «قانون» تحقق نمىيابد و قانون صحيح، قانونى است كه همه جنبههاى هستى انسان در آن ملحوظ گشته، براى شكوفايى استعدادهاى انسان، برنامهريزى درستى در آن شده باشد و چون بشر، گذشته از بدن مادى و حيثيت هلوعش، داراى روح الهى و فطرت توحيدى و «نفس ملهمه» به فجور و تقواست، بىشك علاوه بر كارهاى غريزى، داراى ابعاد اخلاقى است و برتر از آن، واجد جنبههاى اعتقادى مىباشد. اگر قانونى، فقط جنبههاى طبيعى و عملى او را رعايت كند و ابعاد اخلاقى و يا اعتقادى او را ناديده گيرد، چنين قانونى، شايسته جامعه انسانى نيست و نمىتواند انسانها را به سعادت نهائى برساند. آنچه متاسفانه در جهان معاصر رايج است، قانون و حكومتى استبر اساس رعايت اعمال مردم و نه اخلاق و عقايد آنان. از آنجا كه اخلاق و عقايد، تعديلكننده طبيعت و غريزه تجاوزگر انسان مىباشند، قهراشيرازه نظم اعمال، گسيخته مىگردد و حيات جامعه كه به دام طبيعتسركش افتاده است، حياتى حيوانى خواهد بود نه انسانى: «ان هم الا كالانعام بل هم اضل» (73) و اين نقص و نارسايى قانون، مشكل جهان معاصر است كه آن را به بنبستى بزرگ منتهى ساخته است. قانون الهى يا قانون بشرى؟ تشريع و قانونگذارى، زمانى درست و حق است و انسان را به سعادتش مىرساند، كه هماهنگ با تكوين و آفرينش انسان و جهان باشد; با فطرت و آفرينش انسان، با حقيقت آفرينش جهان، و با رابطه تكوينى عالم و آدم هماهنگ باشد. انسان، نيازمند جهان است و با آن ارتباط دارد و در عين حال، از هر راهى نمىتواند در جهان اثر بگذارد; چنانكه جهان نيز از هر راهى در انسان اثرگذار نيست. اين تاثير و تاثر آدم و عالم و انسانها با يكديگر، مشخص و محدود است و از اينرو، قانونى سعادتآور است كه با اين سه امر تكوينى هماهنگى داشته باشد و چنين قانونى، نه از خود انسان برمىخيزد و نه از طبيعت و جهان; زيرا نه انسان به عمق جهان آگاهى دارد و نه جهان از خودش باخبر است; چه رسد به اينكه از انسان و از رابطه او با خود خبر داشته باشد. قانونگذار، فقط آن كس مىتواند باشد كه انسان و جهان را آفريده و رابطه متقابل انسان و جهان را تنظيم كرده است و او، جز خدا نيست و لذا در قرآن كريم آمده است: «ان الحكم الا لله» (74) ; يعنى جعل حكم و قانون سعادتآور، اختصاص به خداوند دارد و كسى جز او توانايى وضع قانون را ندارد. انسان و جهان، در مقام تكوين و در آفرينش و هستى خود، نسبتبه خداوند عبوديت دارند و همين، دليل آن است كه انسان، در قانونگذارى و تشريع نيز بايد عبد خداوند باشد و تنها از قانون كامل و برتر او پيروى كند. اگر موجودى، همه هستى خود را از ذات اقدس اله دريافت كرده است و ذاتا فقير اوست و در «ذات» و «وصف» و «فعل» و «اثر»، نيازمند خدا بوده حدوثا، در حال و آينده و بقاء نيز نيازمند است; او در مقام تكوين، همانند ديگر موجودات جهان و حتى فرشتگان، عبد خداست; چنانكه قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:«ان كل من فى السموات والارض الا اتى الرحمن عبدا» (75) ; يعنى هيچ كس در آسمانها و زمين نيست، مگر آنكه در محضر خداى رحمان، عبوديت دارد; يا مىفرمايد: «ان من شىء الا يسبح بحمده» (76) ; هيچ چيزى وجود ندارد، مگر آنكه به تسبيح و ستايش حضرت او مشغول است; يا فرمود: «يسبح له ما فى السموات والارض» (77) ; هر آنچه و هر آنكه در آسمانها و زمين است، تسبيحگر خداوند مىباشد و نيز فرمود: «فقال لها وللارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين» (78) ;(خداوند،خطاب به آسمانها و زمين فرمود)با ميل و رغبت و يا با كراهت نزد من آييد و آن دو گفتند: با ميل و رغبت مىآييم نه با كراهت. بنابراين، اگر ملك و ملكوت جهان و انسان و آسمانها و زمين و هر آنچه و هر آنكه در آنهاست، به دستخداوند است: «تبارك الذى بيده الملك» (79) ; «فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء» (80) و همه موجودات كوچك و بزرگ، عبد خداوند و مطيع و منقاد و مسبح و خاضع و ساجد اويند: «له اسلم من فى السموات والارض» (81) ; «لله يسجد من فى السموات والارض» (82) ، لازم است كه انسان، در زندگى فردى و اجتماعى و در قانون زندگى خود، عبد خداوند باشد و تنها قانون كامل و سعادتآور را كه همان قانون الهى است، بپذيرد و تسليم قوانين ناقص، جاهلانه، و هوامدارانه بشرى نگردد. نبوت و قانون الهى بنابر آنچه گذشت، عقل انسان مىگويد: خدايى كه جهان و انسان را آفريده و رابطه اين دو را تنظيم نموده و از مصلحت و سعادت مخلوقات خود آگاه است و حكيم علىالاطلاق است، انسان را هرگز رها نمىكند: «ايحسب الانسان ان يترك سدى» (83) و براى او قانون سعادتبخش خود را مىفرستد كه فرستاده است. از اينرو، شناختخداوند به عنوان مبدا حكيم، براى اثبات نبوت كافى است و كسانى كه نبوت را نپذيرفتهاند، خداوند را به درستى نشناختهاند: «وما قدرو الله حق قدره» (84) . انسان، وقتى به كمال مىرسد كه در راه صحيح حركت كند و آنچه براىكمالش مفيد است، جذب كند و آنچه در اين مسير براى او زيانآور است،دفع نمايد. يك نهال، تا آن زمان كه آب خوب، هواى مناسب، وغذاىكافى موجود در خاك را دريافت كند و تحت مراقبتيك باغبان مهربان باشد، به كمال مىرسد و ثمربخش مىگردد و اين قانون تكوينى، شامل انساننيز هست. انسان، بهترين نهال بوستان الهى است كه خداوند او را در زمين هستى كاشته و رويانده است; چنانكه فرمود: «والله انبتكم من الارض نباتا» (85) . انسان اگر بخواهد «شجره طوبى» بشود كه «اصلها ثابت وفرعها فى السماء» (86) باشد، راهش همين مراقبت و پرورش است. بايد ببيند آنكه او را آفريده است، آب حياتش را چه چيزى قرار داده و چه غذايى براى او تجويز نموده، لوازم و موانع رشدش، و بايدها و نبايدهايش كدام است. اگر اينها را عملى كرد، اگر «محقق» شد و سپس «متحقق»، هم حق را شناخت و هم حق را پذيرفت و عمل نمود، آن وقت مىشود «شجره طوبى» كه اصلش ثابت است و فرع و شاخه و ثمرهاش در آسمان; چنانكه اگر كسى به بيراهه رفت، تبهكار و سيهدل مىشود و به صورت «بوته حنظل» كه ثمر آن تلخ است در مىآيد و نيز شجرهاى مىشود كه: «تخرج فى اصل الجحيم × طلعها كانه رؤس الشياطين» (87) ; يعنى درختى كه از قعر دوزخ و جحيم خارج مىشود و شكوفه آن گويى سرهاى شياطين است. برهانى كه حكماء و متكلمان براى نبوت عام اقامه مىكنند اين است كه بشر، زندگى اجتماعى دارد و بايد با ديگر انسانها مرتبط باشد و چون نيازمندىهاى خود را به تنهايى نمىتواند برآورده كند و كارها و متاعها در دنيا تقسيم شدهاند، قهرا بايد معاملات متقابلى با همنوعان خود داشته باشد و براى آنكه جلوى تعدى و تجاوز و هرج و مرج گرفته شود، قانون لازم است و به دليل ضعفها و نقصهايى كه بشر در علم و عمل دارد، خود او نمىتواند قانونگذار باشد و بنابراين، بايد كسى قانون را تدوين و اجرا كند كه منزه از همه نقصها باشد و او، ذات اقدس اله است كه قانونش را به دست انسان كامل معصوم، براى بشر فرستاده است. اين خلاصه برهانى است كه در كتابهاى فلسفى و كلامى براى ضرورت اصل نبوت آمده و در ميان حكماء و متكلمين معروف است. اما برهانى كه از قرآن كريم و از اولين روايتباب «الاضطرار الى الحجة» كتاب شريف كافى كه مرحوم كلينى نقل نموده استنباط مىشود و قوىتر و وسيعتر از برهان حكماست، اين است كه انسان اگر يك نفر هم باشد و كسى جز او در جهان نباشد، براى رسيدن به كمالش، نيازمند قانون الهى است. جناب كلينى(ره) نقل مىكند كه هشام بن حكم از امام صادق(عليهالسلام) روايت كرد كه آن حضرت در جواب زنديقى كه از نحوه اثبات نبوت و رسالتسؤال نمود، فرمودند: «انا لما اثبتنا ان لنا خالقا صانعا متعاليا عنا وعن جميع ما خلق و كان ذلك الصانع، حكيما متعاليا لم يخبران يشاهده خلقه ولا يلامسوه فيباشرهم ويباشروه ويحاجهم ويحاجوه، ثبت ان له سفرا فى خلقه يعبرون عنه الى خلقه وعباده ويدلونهم على مصالحهم ومنافعهم وما به بقاؤهم وفى تركه فناؤهمفثبت الامرون والناهون عن الحكيم العليم فى خلقه والمعبرون عنه جل وعز; وهم الانبياء(عليهمالسلام) وصفوته من خلقه، حكماء مؤدبين بالحكم مبعوثينبها غير مشاركين للناس على مشاركتهم لهم فى الخلق والتركيب فى شىء من احوالهم مؤيدين من عند الحكيم العليم بالحكمة ثم ثبت ذلك فى كل دهر وزمان مما اتتبه الرسل والانبياء من الدلائل والبراهين لكيلا تخلو ارض الله من حجة يكون معه علم يدل على صدق مقالته وجواز عدالته» (88) . خلاصه اينبرهان آن است كه چون خداوند متعال، منزه است از آنكه خلقش بتوانند اوراببينند و لمس كنند و ارتباط مستقيم داشته باشند، ضرورت يافت كه سفيرانىاز سوى خداوند باشند تا واسطهاى ميان خالق و خلق بوده، پيام خداىحكيم متعالى را به مردم برسانند و آنان را به مصالح و منافع و آنچه بقاءشان در آن(دنيوى و اخروى) و در تركش فناء ايشان مىباشد، راهنمايى كنند. در كتاب عللالشرايع وبحارالانوار نيز روايتى آمده است كه حيثيت فردى وجود امام و حجت را به صراحتبيان فرموده است. امام صادق(عليهالسلام) در اين روايت مىفرمايد: «لو كان الناس رجلين، لكان احدهما الامام» وقال: «ان آخر من يموت الامام لئلا يحتج احدهم على الله عز وجل تركه بغير حجه» (89) ; يعنى اگر مردم فقط دو نفر باشند، قطعا يكى از آن دو، امام است و آخرين كسى كه از اين دو مىميرد، امام است تا يكى از آن دو نتواند بر خداوند احتجاج كند كه چرا من را بدون حجت رها كردى. انسان، از آنجا كه نمىداند چه چيزهايى براى او سودمند است و چه چيزهايى براى وى سودمند نيست چون حلال و حرام و زشت و زيبا را با تمام جزئياتش نمىداند نيازمند قانون خداست. البته عقل، قدرى از امور سعادتآور را مىداند، ولى نه به صورت جزئى و در تمام مسائل، بلكه آنها را به نحو كلى درك مىكند و اين مقدار، كافى نيست. اينكه چه گياهى، چه گوشتى، چه غذايى، كدام پرنده فضايى، كدام حيوان دريايى و صحرايى، كدام پوشش و لباس و زينت، خوب است و كدام بد و نارواست، اينها را انسان نمىداند; خاطرات و خيالهاى خوب و بد، نگاههاى روا و ناروا، رفتار درست و نادرست را به طور كامل نمىفهمد و فقط برخى از آنها را با عقل درك مىكند و اگر چنين است و اگر انسان آفريده شده تا به كمال و سعادت ابدى برسد و سعادت او در گرو اصول و ضوابط مزبور است، پس حتما بايد قانون درست و كامل را از خداوند دريافت كند و به همين دليل اگر انسان، اولين انسان مخلوق خداوند باشد، بىشك او پيامبر است و لذا اولين انسانى را كه خداوند آفريده، پيغمبر بوده است. بنابراين، هيچ كس بىنياز از قانون الهى نيست; چه در شهر باشد و چه در كوه و بيابان و روستا; و حتى يك راهب تنها و ديرنشين نيز نمىتواند بگويد من از قانون بىنيازم، بلكه او نيازمندى بيشترى دارد; زيرا او مىخواهد خود را بسازد. البته نيازمندى به قانون، در جامعه بشرى ظهور بيشترى دارد و محسوستر است و نبودنش زيانهاى بيشترى را به دنبال دارد. بيان محقق طوسى(ره) نسبتبه برهان بوعلى(ره) محقق طوسى(رحمهالله)، بر برهان عقلى ابنسينا(رحمهالله) بر ضرورت نبوت كه در نمط نهم كتاب اشارات والتنبيهات (90) آمده، مطلبى دارد كه ذكر آن براى تكميل و تتميم آنچه گذشت، سودمند است. بيان محقق خواجه طوسى(رضوانالله تعالىعليه) در شرح اشارات و تنبيهات (91) اين است كه اگر ضرورت وجود شريعت و نبوت، از جهت نياز بشر به يك نظام اجتماعى مصون از هرج و مرج باشد، اين نياز، با حكومتهاى غيراسلامى كه در نقاط مختلف كره زمين وجود دارد، برآورده مىگردد و لذا ضرورت نبوت را بايد مبتنى بر شناختى دقيقتر از انسان و نيازهاى دنيوى و اخروى او قرار داد. يعنى بايد اين حقيقت را دريافت كه انسان، داراى روحى مجرد و حقيقتى باقى و ابدى است و روح آدمى، متاثر از اعمالى است كه در طبيعت انجام مىدهد و از اينرو، رفتار فردى و اجتماعى او بايد بر اساس قانونى باشد كه علاوه بر تنسيق نظام طبيعى و اجتماعى او، نظام ابدى و جاودانش را نيز تامين نمايد (92) . «وجوب از خدا» نه «وجوب بر خدا» لازم است اين نكته به خوبى مورد توجه قرار گيرد كه اگر در مسائل كلامى گفته مىشود: «بر خداوند واجب است كه قانون و پيامبر خود را بفرستد»، اين سخن، هرگز به معناى جبر بر خداوند نيست. منكران «حسن و قبح عقلى» مانند اشاعره، هيچ گونه واژه الزامآورى در بحث نبوت، امامت، و... ندارند; زيرا آن را جبر بر خداوند مىدانند و از طرف ديگر، معتقدان به «حسن و قبح عقلى» همچون معتزله كه قائل به وجوب نبوت مىباشند، فرستادن كتاب و ارسال رسول براى هدايت جامعه بشرى را بر خداوند واجب مىدانند. اما حكماى الهى مانند بوعلى(رحمهالله) كه بر روال عقايد صحيح اماميه مىانديشند و از فرث افراط و دم تفريط مبرايند، در عين حال كه قائل به حسن و قبح عقلىاند، هرگز ميان وجوب على الله(واجب بودن بر خدا) كه سخن باطل معتزله است و وجوب عن الله(وجوب از ناحيه خدا) كه كلام حق اماميه است، خلط نمىكنند و از اينرو، معناى وجوب از خدا اين است كه يقينا خير و نظم و امثال آن،از او نشات مىگيرد;درحالىكه معناى وجوب بر خدا،آن است كه او، محكوم و مجبور است امورى را از ناحيه خود صادر كند تعالى الله عن ذلك. اماميه، بر آن مىباشند كه چون خداوند هستى مطلق است، خالق و ضرورتبخش عقل و همه يقينيات عقل است. هر چه را كه در نظر بگيريم، چه قانون و چه غيرقانون، چه وجوب و ضرورت و چه غير آن، اگر موجود باشد، از سوى خداوند و عين ربط به اوست و هيچ چيزى در عالم وجود ندارد كه از خدا نباشد; پس چگونه فرض مىشود كه وجوب و ضرورتى در جهان موجود و حق باشد و «عن الله» و از سوى خداوند نباشد؟ هر قانونى كه در نظر گرفته شود، يا موجود است و يا معدوم; اگر معدوم باشد، صلاحيتى براى حكومت ندارد و اگر موجود باشد، بدون شك ممكنالوجود است و هر شىء ممكنالوجودى، در اصل هستى و كيان حقيقتخود نيازمند واجبالوجود است. سعادت انسان و عدم كفايت عقل قرآن كريم هر چند در بسيارى از آياتش، ارزش عقل را بازگو كرده و انسان را به تعقل و تفكر فرامىخواند، اما در مواردى ديگر، در عين اثبات لزوم عقل براى انسان، آن را براى هدايتبشر كافى ندانسته است و وجود وحى را نيز ضرورى مىداند و در اين باره مىفرمايد: «رسلا مبشرين ومنذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل وكان الله عزيزا حكيما» (93) ; خداوند پيامبران را براى بشارت نيكان و ترساندن بدان فرستاده; تا آنكه پس از فرستادن آن رسولان، مردم بر خداوند حجتى نداشته باشند و خداوند هميشه مقتدر بوده و كارش مطابق با حكمت است. اين آيه، عدم كفايت عقل براى هدايت انسان را به خوبى نشان مىدهد; زيرا در صورت كافى بودن عقل براى هدايت انسان، حجتبر بشر تمام بود و مجالى براى احتجاج مردم در قيامت وجود نمىداشت و لذا نيازى به ارسال پيامبران نبود; در حالى كه خداوند مىفرمايد: «حجة بعد الرسل» نه «حجة بعد العقل». خداى سبحان در سوره مباركه «طه» مىفرمايد: «ولو انا اهلكناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلنا الينا رسولا فنتبع اياتك من قبل ان نزل ونخزى» (94) ; يعنى اگر ما پيش از فرستادن پيامبر، كافران را به نزول عذاب هلاك مىكرديم، بىشك آنان مىگفتند: چرا بر ما رسولى نفرستادى تا پيش از آنكه گرفتار اين خوارى و ذلتشويم، از او پيروى كنيم. اين استدلال نيز نشانگر آن است كه در صورت عدم ارسال انبياء، مجال احتجاج و برهان براى هر كافرى كه گرفتار گمراهى مىگردد باقى است و اگر عقل حصولى يا فطرت حضورى و يا مجموع آن دو، به تنهايى براى هدايتبشر كافى بود، نيازى به وحى و رسالت و مجالى براى احتجاج و استدلال تبهكاران نبود. سومين مورد براى ضرورت وحى و عدم كفايت عقل، آياتى است كه جريان جهنم و گفتگوى دوزخيان را با نگهبانان جهنم بازگو مىنمايد. فرشتگان، در مقام استدلال و سرزنش، به جهنميان مىگويند: «الم ياتكم نذير» (95) ; آيا از سوى خداوند پيامبرانى نيامدند كه شما را از عواقب تلخ گناه بيمناك كنند؟ اين استدلال نيز نشانگر ضرورت ارسال رسولان است; زيرا اگر عقل بشر در مساله هدايت كافى بود، بايد فرشتگان سؤال مىنمودند: مگر خداوند به شما عقل نداد; مگر شما عقل نداشتيد; پس چرا به اين روز افتاديد؟ تذكر: اگر در مواردى به عقل احتجاج شده، براى آن است كه عقل به قصور خود و ضرورت وحى آگاه است و لزوم پيروى آن را تثبيت مىكند. چهارمين گروه از آيات دال بر ضرورت وحى و عدم كفايت عقل، همان است كه در مقام بيان فايده بعثت انبياست; مانند اين آيه شريفه كه مىفرمايد: «كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم اياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون» (96) ; يعنى من به سوى شما رسولى فرستاديم تا بر شما آيات ما را تلاوت كرده، شما را تزكيه نمايد و كتاب و حكمت را به شما تعليم دهد و به شما چيزى را بياموزد كه هرگز از پيش خود، توان آموختن آن را نداريد. و اين ويژگى از تعبير «ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون» استفاده مىشود; زيرا مفاد اين جمله آن است كه علوم حاصل از وحى را نه تنها نمىدانيد، بلكه هرگز نمىتوانيد بدون هدايت پيامبر، به آنها عالم شويد. از اين آيه نيز دانسته مىشود كه وجود وحى و رسالت، تنها يك فضيلت و فائده غير ضرورى و قابل جبران نيست، بلكه ضرورت و فريضهاى حتمى است كه هيچ جانشين و جبرانكنندهاى ندارد و انبياء الهى، چيزهايى را به بشر مىآموزند كه افراد بشر قادر به فراگيرى آن از غير راه وحى نيستند. بنابراين، ضرورت وجود دين، از آن زمان كه اولين آدم پاى بر عرصه طبيعت مىگذارد تا آن زمان كه آخرين انسان از طبيعت رختبرمىبندد، امرى روشن و ثابت است; زيرا دين، علاوه بر تامين سعادت اجتماعى و ايجاد جامعه برين و تنظيم روابط متعادل و تدوين قانون حقمحور و ديگر مسائل مربوط به زندگى جمعى، در پى تامين سعادت ابدى و اخروى انسانهاست كه عقل به تنهايى نمىتواند از عهده آن برآيد و از اينرو، هيچ انسانى در هيچ حالتى، بىنياز از دين نيست; چه در حال فرديت و انزوايش و چه در حال حضور در اجتماع و جامعه بشرى. كمال دين و خاتميت اسلام خاتميت و كمال، دو امر متلازمند; يعنى ممكن نيست كه دين و آيينى، خود را خاتم اديان بداند و داعيه كمال نداشته باشد. از سوى ديگر، اگر دينى داعيه كمال نهايى داشت، بىشك خود را به عنوان دين خاتم معرفى خواهد كرد; البته مقصود از كمال در اينجا، كمال نفسى و مطلق است كه مبراى از تمام نقائص مىباشد; نه كمال نسبى كه به دليل همراه بودن با برخى نقائص، دليل بر خاتميت و ملازم با آن نيست. مكاتبى كه تدبير دنيوى زندگى انسان در امور فردى و اجتماعى را بر اساس دانش حسى و تجربى مورد نظر قرار دادهاند، هرگز نمىتوانند داعيه كمال نهائى و يا خاتميت داشته باشند; زيرا نقص و تبدل و تغير دانش حسى و تجربى، بر كسى پوشيده نيست و قهرا مكتبى نيز كه بر اساس اين دانش تاسيس شود، مشمول نقص و بىثباتى خواهد بود و لذا بسيارى از اين مكاتب، به صراحت، كمال و خاتميت را نفى كرده، خويشتن را دستاندركار تفسير و يا تغيير جهان مىدانند; بدون آنكه ديگر تفاسير را انكار نمايند و يا ادعاى برترى بر آنها داشته باشند. كامل بودن دين و خاتميت آن را كسى مىتواند ادعا كند كه از نشئه ناسوت و طبيعت گذر كرده باشد و به قلمرو ملكوت رسيده، از آنجا به جبروت باريافته باشد و با ورود به خزائن الهى و نائل گشتن به «لقاء الله»، در مقام «دنا فتدلى× فكان قاب قوسين او ادنى» (97) ، از «لوح محفوظ» (98) و «ام الكتاب» (99) و «كتاب مبين» (100) بهرهمند گردد; زيرا هر اسوهاى، به مقدار راهى كه مىپيمايد، متاسيان و پيروان خود را راه مىنمايد و رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، اسوهاى است كه در پرتو عنايت ويژه الهى، با عروج به جايگاه قدس ربوبى و طى نمودن همه مراحل و مراتب ممكنه كمال، بر عالم وجود اشراف شهودى يافته است و از اين طريق، كاملترين قوانين را از سوى خداوند براى سلوك بندگان به ارمغان آورده است. پذيرش ادعاى كمال و خاتميت از سوى دين، زمانى درست است كه نخست نبوت و عصمت آن پيامبر خاص، توسط اعجاز مافوق طبيعىاش، به صورت برهانى اثبات گردد; چراكه بدون اثبات نبوت و عصمت، نمىتوان سخن كسى را درباره اصل دين يا خاتميتش معتبر دانست و به همين دليل، پذيرش خاتميت اسلام كه در قرآن و سنت آمده است، پس از آن است كه جامعه انسانى، رسالت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و عصمت ايشان را با استدلال و برهان درك نموده باشد نه پيش از آن. قرآن كريم، خود را كتابى براى همه جهانيان و «ذكرى للعالمين» (101) و «نذيرا للبشر» (102) معرفى نموده و تصريح مىكند كه بيانكننده همه آن امورى است كه در سعادت بشر نقش دارند; چه در حوزه عقايد، چه در حوزه اخلاق، و چه در حيطه عمل: «تبيانا لكل شىء» (103) . با توجه به اين مقام منيع و نيز همتايى قرآن و عترت با يكديگر است كه امير بيان، حضرت على(عليهالسلام) در نهجالبلاغه (104) از آگاهى خود بر حقايق جهان هستى سخن مىگويد و به اين آيه شريفه استشهاد مىنمايد: «ما فرطنا فى الكتاب من شىء» (105) ; يعنى ما در آن كتاب چيزى را فروگذار ننموديم. قرآن كريم براى تفهيم تلازم ميان خاتميت و كمال مطلق، گاه از كامل بودن دين اسلام خبر مىدهد و گاه خاتميت آن را اعلام مىدارد. درباره كامل بودن دين اسلام مىفرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (106) ; امروز، براى شما دين را كامل و نعمت را تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين مرضى الهى براى شما پسنديدم; و در مورد خاتميت اسلام مىفرمايد: «ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله وخاتم النبيين» (107) ; محمدصلى الله عليه و آله و سلم پدر هيچ يك از مردان شما نيست وليكن او رسول خدا و خاتم پيامبران است. خاتميت و كمال نهايى دين اسلام، مورد اتفاق همه فرقههاى مسلمين است و علاوه بر آيات فوق، روايات بسيارى بر آن دلالت دارد كه ذكر آنها خارج از موضوع كتاب است و تنها به ذكر يك روايت از رسول گرامى اسلامصلى الله عليه و آله و سلم اكتفا مىشود كه خطاب به اميرالمؤمنين(عليهالسلام) فرمودند: «انت مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي بعدى» (108) ; اى على! مقام تو در مقايسه با من، مانند مقام وزارت هارون براى موسى است; مگر آنكه هارون پيامبر بود و تو پيامبر نيستى; زيرا پس از من، پيامبر و دين جديدى نخواهد آمد. ابعاد اجتماعى اسلام در انظار مختلف دينشناسان، در مورد ماهيت آنچه كه دين ارائه مىدهد، نظرهاى گوناگونى دارند. برخى بر اين پندارند كه دين، تنها عهدهدار بيان رابطه فردى خدا و خلق(عبادات) و روابط اخلاقى افراد با يكديگر(اخلاقيات) است; اما مسائل سياسى، حقوقى، و حكومتى، از دائره دين خارج بوده، به تشخيص افراد و تصميم عقلى انديشوران جامعه بستگى دارد. گروه ديگرى بر اين نظرند كه دين، علاوه بر عبادات و اخلاقيات، اصلحكومت دينى را مورد تاكيد قرار داده است و اصول حاكم بر نظام اجتماعىداخلى و نظام بينالمللى را نيز بيان مىنمايد; اما شكل حكومت واداره نظام، امرى است كه به افراد اجتماع واگذار شده است. به عنوان مثال،جمهورى بودن يا سلطنتى بودن نظام حكومتى، انتصابى بودن حاكم يا انتخابى بودن آن و نيز مسائلى مانند رهبرى انفرادى يا رهبرى شورايى، همگى امورى هستند كه دين درباره هيچ يك از آنها نظر خاصى ندارد و تشخيص درستىيا نادرستى هر يك از سيستمها و روشها را بر عهده عقل بشرى نهاده است. نظر سوم در اين زمينه آن است كه دين، گذشته از آنكه امور عبادى و اخلاقى و نيز اصول ارزشى حاكم بر نظام اجتماعى را تشريح نموده، شكل حكومت را نيز عرضه داشته كه همان نظام امامت و ولايت است و در اين نظام حكومتى، حاكم اسلامى، با نصب خداوند حق حكومت مىيابد. اين نظريه، مبتنى بر رسالت دين و برهان نبوت است كه در مباحث گذشته از آن سخن گفته شد. علاوه بر هماهنگى نظر سوم با برهان نبوت، مراجعه به شريعتخاتم اسلام و مشاهده توجه اكيد آن به جامعه و احكام اجتماعى، سياسى، نظامى، حقوقى، و فرهنگى انسانها، به وضوح نشانگر صحت اين نظريه است. قرآن كريم همان گونه كه دستورهاى عبادى مانند «اقيموا الصلوة» (109) و «كتب عليكم الصيام» (110) و دستورهاى اخلاقى مانند «لايسخر قوم من قوم» (111) و «لايغتب بعضكم بعضا» (112) دارد، فرامين اجتماعى نظير «انما المؤمنون اخوة» (113) و«واعتصموا بحبل الله» (114) ، و دستور حقوقى و اقتصادى نظير «ءاتوا الزكوة» (115) وفرمان جزائى و كيفرى چون «السارق والسارقة فاقطعوا ايديهما» (116) و «الزانية والزانى فاجلدوا كل واحد منها ماة جلدة» (117) و دستورهاى سياسى و نظامى چون «واعدوا لهم ما استطعتم من قوة» (118) و «وليجدوا فيكم غلظه» (119) و «وجاهد الكفار والمنافقين» (120) نيز دارد. بررسى آيات قرآن كريم نشان مىدهد كه دين اسلام، از سويى مبدء و معاد و وحى و رسالت را به عنوان مسائل اعتقادى طرح نموده و از سوى ديگر، به بحث از فضائل و رذائل اخلاقى و تحصيل و ترك هر يك پرداخته است و از سوى سوم، مسائل فردى و عبادى را ارائه نموده و در بعد ديگر، احكام اجتماعى و اقتصادى و نظامى و سياسى، حدود و قصاص و ديات، و جنگ و دفاع و امر به معروف و نهى از منكر را براى حفظ و حراست از احكام دينى و حكومت اسلامى، به مسلمانان اعطاء فرموده است. اسلام، به جامعه برين انسانى با ديده تكريم مىنگرد و در ساختن آن سعى بليغ دارد. اهتمام اسلام به جامعه را مىتوان از اين نكته به خوبى دريافت كه نوع احكامش را به صورت جمعى تنظيم كرده و در هنگام تزاحم مصلحت فرد و جامعه، مصلحت جامعه را بر سود و مصلحت فرد، مقدم داشته است. با يك نگاه اجمالى به مجموعه احكام اسلام، روشن مىشود كه روح جمعى، در همه احكام و حكم اسلام منتشر و مفروش است; همان گونه كه گلاب در برگ گل مفروش و منتشر گشته است; و همان گونه كه با گرفتن گلاب از گل، برگهاى گل، فاقد طراوت و عطر بويا و منظره زيبا مىشود، اگر از احكام اسلامى، دستورهاى اجتماعى آن روز، و از مسلمانان، روح جمعى آنان گرفته شود، بىخاصيت مىگردد. به عنوان نمونه مىتوان به نماز اشاره نمود. درباره نماز كه وظيفه هر شبانهروز مسلمانان است، دستور داده شده كه به جماعتبرپا شود و از سوى ديگر، تاكيد گشته كه اين فريضه، در مسجد و محل اجتماع مؤمنين انجام گيرد: «لا صلوة لجار المسجد الا في المسجد» (121) ; يعنى نمازى براى همسايه مسجد نيست مگر در مسجد; و براى آنكه اجتماعات عبادى كوچك در طول هفته، به صورت اجتماعى عمومى از مؤمنين يك شهر درآيد، دستور برقرارى نماز جمعه داده شده: «يا ايها الذين امنوا اذا نودى للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله وذروا البيع» (122) و براى حفظ عظمت و اهميت اين نماز پرشكوه جمعه، دو حكم فقهى درباره آن عنوان گرديده است: اول آنكه تا شعاع يك فرسخى نبايد نماز جمعه ديگرى برگزار شود و دوم اينكه تا شعاع دو فرسخى، همه كسانى كه عذرى ندارند، موظف به شركت در نماز جمعه مىباشند. نماز عيد فطر و قربان نيز اجتماع بزرگترى از نمازگزاران شهر است كه براى تامين شكوهمندى چنين اجتماع عبادى، دستور رسيده است كه به صحرا برويد و در فضاى باز و وسيع و در زير آسمان، گرد هم آييد و يك معبود را با يك ندا و نوا بپرستيد. اسلام، پس از آنكه مردم مسلمان را از اجتماعات كوچك مسجدى، به مساجد جامع و از نماز جمعه، به نماز شكوهمند عيدين سوق مىدهد و مؤمنين را با يكديگر آشنا و همدل و همنوا مىسازد، هر ساله، همه مردم را از شهرها و روستاهاى كشورهاى اسلامى به كنگره عظيم و بينالمللى حج دعوت مىكند تا از حضيض هر دره و فج عميق، سربرآورند و از اوج هر كوه رفيعى، سرفرود آورند و همگان، در كنار كعبه، خداى يگانه و يكتا را با يك صدا و نجوا بخوانند و بخواهند; در خانه عتيق و آزاد بيت الله الحرام، بر گرد كعبه طواف كنند و خود را از هر چه پليدى و شرك است، پاك سازند و برائتخود و خدا و رسولش را از مشركان اعلان دارند; كه خداوند فرمود: «واذان من الله ورسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى من المشركين» (123) و براى برافراشتن دين خداوند در جامعه و طرد و تنبيه شياطين و طاغوتيان و برپايى قسط و عدل در اجتماع بشرى، قيام نمايند كه فرمود: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس» (124) . پىنوشتها: 1. سوره ق، آيه 30. 2. سوره روم، آيه 30. 3. سوره شمس، آيه 8. 4. سوره اسراء، آيه 70. 5. سوره روم، آيه 30. 6. نهجالبلاغه، خطبه 1، بند 37. 7. سوره قيامت، آيه 36. 8. سوره قمر، آيه 49. 9. سوره مؤمنون، آيه 37. 10. سوره جاثيه، آيه 23. 11. سوره بقره، آيه 256. 12. سوره زمر، آيات 17 و 18. 13. سوره فصلت، آيه 33. 14. سوره كهف، آيه 29. 15. سوره انسان، آيه 3. 16. سوره بقره، آيه 256. 17. سوره يونس (ع)، آيه 36. 18. سوره يس، آيه 17. 19. سوره شعراء، آيات 3 و 4. 20. سوره حج، آيه 39. 21. تفسير الميزان; ج 2، ص 89 99. 22. سوره روم، آيه 30. 23. سوره انفال، آيه 39. 24. سوره يس، آيه 17. 25. سوره كهف، آيه 29. 26. سوره روم، آيه 30. 27. سوره انفال، آيه 39. 28. نهجالبلاغه، خطبه 1، بند 37. 29. سوره دخان، آيه 18. 30. سوره اعراف، آيه 157. 31. سوره يوسف (ع)، آيه 2. 32. سوره ص، آيه 29. 33. سوره محمدصلى الله عليه و آله و سلم، آيه 24. 34. سوره مطففين، آيه 14. 35. سوره توبه، آيه 87. 36. سوره بقره، آيه 256. 37. سوره سبا، آيه 7. 38. سوره نبا، آيات 1 و 2. 39. سوره آل عمران، آيه 200. 40. بحار; ج 99، ص 58، ح 16. 41. سوره حج، آيه 29. 42. سوره بقره، آيه 144. 43. تفسير الميزان; ج 6، ص 506. 44. احياء تفكر اسلامى، ص 86. 45. سوره مدثر، آيه 38. 46. بحار; ج 56، ص 220، ح 85(خطبه شعبانيه). 47. سوره بلد، آيه 13. 48. سوره شمس، آيه 10. 49. بحار; ج 2، ص 56، ح 36. 50. سوره يس، آيات 69 و 70. 51. سوره فاطر، آيه 22. 52. سوره نمل، آيات 80 و 81. 53. نهجالبلاغه، حكمت 211. 54. همان، حكمت 133. 55. نهجالبلاغه، خطبه 192، بند 10. 56. سوره يوسف (ع)، آيه 5. 57. سوره مدثر، آيه 28. 58. سوره بقره، آيه 130. 59. سوره اسراء، آيه 1. 60. سوره كهف، آيه 1. 61. سوره نجم، آيه 10. 62. سوره كهف، آيه 65. 63. نهجالبلاغه، خطبه 193، بند 5. 64. همان، نامه 31، بند 87. 65. بحار; ج 71، ص 402. 66. الميزان; ج 11، ص 155. 67. سوره ص، آيه 71. 68. همان، آيه 72. 69. سوره اعراف، آيه 172. 70. همان. 71. سوره نازعات، آيه 24. 72. سوره ق، آيه 5. 73. سوره فرقان، آيه 44. 74. سوره يوسف (ع)، آيه 40. 75. سوره مريم (س)، آيه 93. 76. سوره اسراء، آيه 44. 77. سوره حشر، آيه 24. 78. سوره فصلت، آيه 11. 79. سوره ملك، آيه 1. 80. سوره يس، آيه 83. 81. سوره آل عمران، آيه 83. 82. سوره رعد، آيه 15. 83. سوره قيامت، آيه 36. 84. سوره انعام، آيه 91. 85. سوره نوح (ع)، آيه 17. 86. سوره ابراهيم (ع)، آيه 24. 87. سوره صافات، آيات 64 و 65. 88. كافى; ج 1، ص 168، ح 1. 89. بحار; ج 23، ص 21، ح 21 و علل الشرايع; ج 1، باب 153، ص 231، ح 6 (با اندكى تفاوت). 90. تنبيهات و اشارات; ج 3، ص 371. 91. همان; ج 3، نمط نهم، ص 374. 92. در ص 154 سخن جناب بوعلى(ره) و توضيحاتى درباره آن آمده است. 93. سوره نساء، آيه 165. 94. سوره طه، آيه 134. 95. سوره ملك، آيه 8. 96. سوره بقره، آيه 151. 97. سوره نجم، آيات 8 و 9. 98. سوره بروج، آيه 22. 99. سوره آل عمران، آيه 7. 100. سوره نمل، آيه 1. 101. سوره انعام، آيه 90. 102. سوره مدثر، آيه 36. 103. سوره نحل، آيه 89. 104. نهجالبلاغه، خطبه 18، بند 5. 105. سوره انعام، آيه 38. 106. سوره مائده، آيه 3. 107. سوره احزاب، آيه 40. 108. بحار; ج 5، ص 69، ح 1. 109. سوره بقره، آيه 43. 110. همان، آيه 183. 111. سوره حجرات، آيه 11. 112. همان، آيه 12. 113. همان، آيه 10. 114. سوره آل عمران، آيه 103. 115. سوره توبه، آيه 5. 116. سوره مائده، آيه 38. 117. سوره نور، آيه 2. 118. سوره انفال، آيه 60. 119. سوره توبه، آيه 123. 120. همان، آيه 73. 121. بحار; ج 80، ص 379، ح 47. 122. سوره جمعه، آيه 9. 123. سوره توبه، آيه 2. 124. سوره مائده، آيه 97.
پاسخ : ولايت فقيهان و عدالت فصل دوم: حكومت اسلامى و اهداف آن قانون و حكومت دين، هرگز از حكومت و سياست جدا نمىباشد; زيرا همانگونه كه گفته شد، دين، موعظه و نصيحت و تعليم محض مسائل فردى بدون اجتماعى، و مسائل اخلاقى و اعتقادى بدون سياسى و نظامى و مانند آن نيست، بلكه احكام اجتماعى و سياسى نيز دارد. خداى سبحان در يكى از آيات قرآن كريم، هدف ارسال رسولان خود را چنين بيان مىفرمايد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه» (1) . در اين كريمه، مساله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت انبياء مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسانها امرى طبيعى و قطعى است چنانكه در پيش گفته شد و اگر رفع اختلافها، امرى ضرورى براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج است، موعظه و نصيحت و مسالهگويى صرف نمىتواند مشكل اجتماعى را حل كند و لذا هيچ پيامبر صاحب شريعتى (2) نيامده است مگر آنكه علاوه بر تبشير و انذار، مساله حاكميت را نيز مطرح نموده است. خداى سبحان در اين آيه نمىفرمايد پيامبران به وسيله تعليم يا تبشير و انذار، اختلاف جامعه را رفع مىكنند، بلكه مىفرمايد به وسيله «حكم» اختلافات آن را بر مىدارند; زيرا حل اختلاف، بدون حكم و حكومت امكانپذير نيست. اكنون نيز كه انسانها نسبتبه امم گذشته، از علم و تمدن بهره بيشترى دارند، هرگز نمىتوان اختلافات آنان را با مسالهگويى و صرف نصيحت از ميان برد; بلكه نظام و حكومتى لازم است تا احكام قضايى و جزايى و كيفرى را به اجرا درآورد و حدود و قصاص و ديات و مجازاتهاى مالى و اقتصادى را محقق سازد و اساسا قضاء و داورى، بدون حكومت امكانپذير نيست و اين دو، متلازم يكديگرند و حكومت، مجرى احكام قضايى است. بنابراين، هر مكتبى كه پيامآور شريعتى براى بشر باشد، به يقين، احكام فردى و اجتماعى را با خود آورده است و اين احكام، در صورتى مفيد و كارساز خواهند بود، كه به اجرا درآيند و اجراى قانون و احكام الهى نيز ضرورتا نيازمند حكومتى است كه ضامن آن باشد. در غير اين صورت، يا اساسا احكام دينى به اجرا درنمىآيد و يا اگر اجرايش به دست همگان باشد، لازمهاش هرج و مرجى است كه بدتر از نبودن احكام در جامعه است. صرف قانون كه وجود لفظى يا كتبى تفكر خاصى است، توان تاثير در روابط خارجى را ندارد و حتما يك موجود مرتبط با غيب و توانمند مىخواهد كه مسؤول تعليم و حفظ و اعمال آن باشد و از اينرو، حضرت مولىالموحدين، على بن ابى طالب(عليهالسلام)، براى رفع مغالطه خوارج كه قانون را كافى مىدانستند و جامعه را بىنياز از رهبر و حاكم و حكومت مىپنداشتند و شعارشان اين بود كه: «لا حكم الا لله» فرمودند: «كلمة حق يراد بها الباطل; نعم انه لا حكم الا لله ولكن هؤلاء يقولون لا امرة الا لله وانه لابد للناس من امير بر او فاجر» (3) ; يعنى اين سخن: «لا حكم الا لله»، سخن حق و گفته قرآن است، ولى اراده باطل و نادرست از آن شده است; بله هيچ حكم و قانونى حق نيست مگر حكم و قانون خداوند; ولى اين افراد، از اين كلام درست، چيز ديگرى اراده كردهاند و مقصودشان آن است كه هيچ امارت و حكومتى نيست مگر امارت و حكومتخداوند و اين در حالى است كه مردم، بدون امير و حاكم نمىتوانند زندگى كنند وحتى در نبود امير نيكوكار، امير فاجر غيرظالمى نياز دارند تا جامعه به هرج و مرج و انهدام كشيده نشود. حكومت اسلامى اسلام را نبايد در برابر مكاتب فكرى محض قرار داد; زيرا مكتبهاى فكرى صرف، تنها در حريم فكر و انديشه برنامه دارند و بس. اگر بخشى از اسلام مربوط به معارف و اعتقادات و جهانبينى است و بخش ديگرى از آن مربوط به امور اخلاقى و تهذيب نفس مىباشد، در كنار اين دو، بخش سومى وجود دارد كه به شرح وظائف و دستورهاى عملى پرداخته است. اگر اسلام نظارت و ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر و جهاد و دفاع دارد، اگر حدود و مقررات و قوانين اجتماعى و جامع دارد، اين نشان مىدهد كه اسلام يك تشكيلات همه جانبه و يك حكومت است و تنها به مساله اخلاق و عرفان و وظيفه فرد نسبتبه خالق خود يا نسبتبه انسانهاى ديگر نپرداخته است; اگر اسلام راه را به انسان نشان مىدهد و در كنارش از او مسؤوليت مىطلبد، اگر اسلام آمده است تا جلوى همه مكتبهاى باطل را بگيرد و تجاوز و طغيان طواغيت را درهم كوبد، چنين انگيزهاى، بدون حكومت و چنين هدفى، بدون سياست هرگز ممكن نيست. خداى سبحان درباره اسلام و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون» (4) ; يعنى خداى تعالى رسولش را با هدايت و دين حق اعزام نمود تا مردم را در همه ابعاد زندگى هدايت كند و بساط هر طاغوت را برچيند و تا دينش را بر تمام مرامها و حكومتها و نظامها پيروز گرداند. بر اين اساس، پيامبر اسلام براى دو كار آمد نه يك كار; هم براى هدايت و موعظه و تعليم و ارائه قانون آمد و هم براى برچيدن ظلم و ستم و طغيان. خداى تعالى هدف بعثت همه رسولان خود را چنين بيان مىفرمايد: «ولقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت» (5) ; ما براى هر امتى پيامآورى فرستاديم كه آنان را به عبادت «الله» دعوت كند و به اجتناب از طاغوت برانگيزد. اجتناب كردن از طاغوت يعنى خود را در جانبى و طاغوت را در جانب ديگر قرار دادن و در جهت او قدم برنداشتن و از خود در برابر تجاوز طاغى دفاع كردن و تسليم و برده او نشدن. اسلام از آن جهت كه دين الهى است و از آن جهت كه كامل و خاتم همه مكتبهاست، براى اجراى احكامش و براى ايجاد قسط و عدل در جامعه، حكومت و دولت مىخواهد; براى نبرد با طاغوت و ستيز با ظلم و تعدى طاغوتيان، حكومت و حاكم مىخواهد. اسلام بىحكومت و بىاجرا، قانون صرف است و از قانون كه «سوادى بر بياض» است، به تنهايى كارى ساخته نيست و اگر دشمنان اسلام، جدايى دين از سياست را ترويج مىكنند و اسلام بىحكومت را تقديس و تكريم كرده و مىكنند، براى خلع سلاح نمودن مسلمين و جامعه اسلامى است; نه به جهتخيرخواهى و نيكانديشى يا اسلامشناسى واقعى و اصيل آنان. آتشبس يك جانبه! فكر جدايى دين از سياست، در واقع، آتشبس يكجانبه بين دو طرف درگير است; يعنى همه كسانى كه از روى ترس يا علل ديگر، سخن از جدايى دين از سياست زدهاند و در عمل، كارى به سياست ندارند، در جنگ و ستيز دينداران با سياستمداران ظالم، آتشبس را يكجانبه قبول كردهاند سياستمداران جبار و بىرحم، هيچ گاه نمىگويند ما با دين و ديندارى كارى نداريم. آنان هر زمان كه بتوانند، دين را به كام خود مىكشند و دينداران را به ذلت و اسارت درمىآورند. هيچ سياستمدار دنياطلبى نمىگويد من با دين كارى ندارم، بلكه مىگويد دين بايد در چنگ من باشد. او اگر بتواند، دين را نابود مىكند و اگر نتواند، آن را به اسارت مىگيرد تا براى رسيدن به اهداف شوم خود، از آن استفاده كند. در گذشته، رژيم منفور پهلوى را ديديم كه گاهى براى فريب مسلمانان و منحرف ساختن آنان، قرآن چاپ مىكرد، ولى آن زمان كه احساس خطر كرد و فهميد كه جامعه دينى ديگر نمىخواهد اسير او باشد، مسجد كرمان را با قرآنهايش به آتش كشيد. پس يك زمان «قرآنسوزى» است و يك زمان «قرآنسازى» و هر دو براى اهداف پليد استعمارى و سياسى است; زيرا سخن و روش همه دنياطلبان و بىدينان، همان شعار «قد افلح اليوم من استعلى» (6) است كه قرآن كريم آن را نقل كرده است; يعنى آنان خوشبختى در اين دنيا را در گرو برترى بر ديگران و استثمار و بهرهگيرى هر چه بيشتر مىدانند. ما در جريان جنگ خليج فارس، شاهد استفاده آمريكا از دين براى فريب مردم بوديم; از واتيكان كمك گرفت و از پاپ براى جنگ درخواست دعا نمود و اين همان سوءاستفادهاى است كه معاويه منافق از دين مىكرد. معاويه عليه اللعنه زمانى كه فهميد مالك اشتر(سلاماللهعليه) به مصر مىرود و با رفتنش آنجا را منقلب خواهد كرد، روز و شب، منزل و سير او را شناسايى كرد و با حيله عمرو عاص، عسل مسموم را به مالك اشتر خورانيد و پيش از آنكه عسل مسموم او را به شهادت برساند، مردم را به مسجد جامع شام دعوت كرد و به آنان گفتخطرى حكومت اموى را تهديد مىكند و ما بايد دعا كنيم و شما امين بگوييد. او دعا كرد كه خدا خطر مالك را برطرف كند و مردم شام نيز آمين گفتند و زمانى كه خبر شهادت مالك به شام رسيد، معاويه گفت ما «مستجابالدعوه» هستيم. بنابراين، قدرتطلبان و دنياپرستان، هيچ گاه با دين و دينداران از در آشتى درنمىآيند; مىخواهند دين را نابود كنند اگر بتوانند و يا آن را براى مقاصد خود و فريب مردم به بازى مىگيرند و با چنين وضعى، شعار جدايى دين از سياست، چيزى جز آتشبس يكجانبه و تسليم شدن در برابر دشمن نيست. آينده جهان از نظر اسلام آينده جهان از نظر مكتبهاى مختلف كه رشد سلاحهاى هستهاى و اتمى را مىبينند، جز ويرانهاى نيست; اما اسلام، آينده جهان را قسط و عدل، آرامش و تمدن، و حكومت صالحان مىداند: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون» (7) . هدف رسالت انبياء الهى، تربيت انسانها و در نتيجه، قيام آنان براى اقامه قسط و عدل است; چنانكه فرمود: «ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط» (8) ; و خداوند مؤمنان راستين را وعده قطعى داده است كه خلافت در زمين را نصيب آنان سازد: «وعد الله الذين امنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض» (9) و دين پسنديده و مرضى خود را مستقر سازد و در سايه هدايتهاى آن، پس از خوف و ترس، امن و آرامش تحقق يابد: «وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا» (10) . اسلام، تنها دين الهى است: «ان الدين عندالله الاسلام» (11) كه خداوند آن را با ولايت اوليائش كامل گردانيد و بدان راضى شد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (12) و خود وعده داده است كه اسلام، دين جهانى باشد و حكومت اسلامى، تنها حكومت عدل و قسط در سراسر گسترده خاك گردد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون» (13) . خداوند نظام آفرينش را بر پايه حق استوار ساخته است; چنانكه فرمود: «وما خلقنا السموات والارض وما بينهما الا بالحق» (14) و هر باطلى در اين جهان، محكوم به نابودى است و مانند كف روى آب، زائل خواهد گشت: «فاما الزبد فيذهب جفاء» (15) . قرآن كريم، همه مخاطبان خود را دعوت مىكند كه در سرگذشت گذشتگان سير كنند و عاقبتبد و هلاكت تكذيبكنندگان را ببينند: «قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين» (16) ; سنتشكستناپذير و غير قابل زوال الهى، پيروزى قيام حق و نابودى باطل است و اين سنت، از اصول هميشگى و همگانى نظام آفرينش است كه هيچ گاه تغييرپذير نيست: «فلن تجد لسنت الله تبديلا ولن تجد لسنت الله تحويلا» (17) . قرآن كريم درباره پيروزى حق بر باطل مىفرمايد: «وقل جاء الحق وزهقالباطل ان الباطل كان زهوقا» (18) ; يعنى حق مىآيد و باطل مىرود وطبيعتباطل، همان رفتن و نابودى است. در آيه ديگر نيز كيفيت رفتن باطل راچنين بيان فرموده است: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هوزاهق» (19) ; يعنى حق را بر باطل چيره مىكنيم پس حق، باطل را سركوب مىكند و باطل سركوبشده، نابود و محكوم به زوال مىگردد. آنچه از اين آياتاستفاده مىشود اين است كه حكومتحق، با هيچ باطلى سازش ندارد و نه تنها در برابرباطل تسليم نمىشود بلكه آن را از بين مىبرد و علاوه بر وجه اثباتى كه دارد وخود را تثبيت مىكند، جنبه نفى غير خود را نيز دارد و باطل را مىزدايد; وازاينجا روشن مىشود كه اگر چيزى بتواند خود را تثبيت كند، ولى جنبه نفى وباطلزدايى نداشته باشد، حق نيست; بلكه باطلى است در پوشش حق. نقش مردم در حكومت اسلامى جامعهاى مىتواند قيام به حق داشته باشد كه زيربناى آن، اعتقاد عميق به معارف الهى باشد نه اقتصاد يا ديگر شؤون مادى; زيرا در اين صورت، هدف قيام مردم، ارضاء هواى نفس يا رفاه مادى خواهد بود نه برقرارى قسط و عدل و قانون الهى. قيامى حق است كه تنها براى خداى حق محض و اعتلاء كلمة الله باشد: «كلمة الله هى العليا» (20) ; چون فقط خداوند حق است و حق، تنها از اوست و هر چه جز او باطل است: «الحق من ربك» (21) . همان گونه كه مكتب حق، به صورت قرآن كريم و سنت معصومين(عليهمالسلام) تبلوريافته و بر تمام مكاتب و قوانين جهان پيروز خواهد شد و حكومتش جهانى خواهد گشت، ملتى پيروز مىگردد كه اولا در شناختحق، «محقق» باشد و ثانيا در مقام عمل به حق، «متحقق» گردد و جامه حق بر تن بپوشد و ثالثا همانند خود دين، داراى انسجام و اتحاد و هماهنگى بوده، از اختلاف و نزاع و درگيرى مصون باشد; چنانكه خداى سبحان درباره معجزه ختميه قرآن مىفرمايد: «ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (22) ; اگر اين قرآن از غير خداوند باشد، لازمه قطعىاش اختلاف و تناقض درونى است; در حالى كه اكنون هيچگونه اختلاف و ناهمگونى درونى ندارد; زيرا بر محور حق، و نازل شده از سوى خداوند است. بنابراين، «اتحاد» از مهمترين علل پيروزى است و مقصود از آن، صرف گردهمايى صورى و حضور در صحنه نيست، بلكه گذشته از اجتماعات صورى و ظاهرى، لازم است دلها به هم مرتبط و جانها با يكديگر منسجم باشند(متحد جانهاى مردان خدا) و اين اتحاد، وقتى دائمى و بىنقص خواهد بود كه بر محور ماديات نباشد، بلكه براى رضاى خدا و بر محور حق قرار گيرد. مسائل مادى، نه تنها آرامش و انسجام نمىآورند، بلكه دير يا زود، مايه تشتت و پراكندگى و نابرابرى خواهند بود. از اين رهگذر، قرآن كريم، پيوند و انسجام دلها را در اختيار خداوند دلآفرين دانسته، درباره اتحاد و الفت مؤمنين خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفتبين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم» (23) ; يعنى پروردگار متعال، ميان دلهاى آنان الفتبرقرار كرد; تو اگر تمام ذخاير زمين را هزينه مىكردى تا ميان دلهاى آنان انس و الفت ايجاد كنى، نمىتوانستى; وليكن خداوند ميان آنان الفتبرقرار نمود; تحقيقا خداى متعال، عزيز و حكيم است. منافع مادى و ذخائر و هر چند به دستبابركت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم تقسيم گردد و هر چند توسط تقواى مجسم و عدل ممثل، عادلانه توزيع شود، باز هم زمينه شقاق فراهم است و الفت معهود در آيه حاصل نمىشود. حاكميت دين حق و نظام اسلامى، همانند هر نظام ديگرى، با آرزوها تحقق نمىپذيرد، بلكه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مىطلبد. مردم، با پذيرش دين اولا و پذيرش ولايتحاكم اسلامى ثانيا، دين خدا را در جامعه متحقق مىسازند و چنين مردمى اگر چه اندك باشند، خداوند نصر خود را به آنان مىرساند و در جنگ با بيگانگان، همه معادلات رياضى و سياسى و نظامى را برهم مىزند: «كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله» (24) انبياء الهى كه با عدهاى خاص قيام كردند، با اينكه فاقد همه امكانات مادى بودند و دشمنان آنان از همه امكانات مادى برخوردار بودند، چون مؤمنين به قدر ميسور، به دستور خدا عمل مىكردند، خداوند سلاطين ستم و باطل را نابود مىساخت; عدهاى از آنان را به صورت: «فاخذناه وجنوده فنبذناهم فى اليم» (25) گروهى را: «فخسفنا به وبداره الارض» (26) و برخى را: «سخرها عليهم سبع ليال وثمانية اياما حسوما» (27) و جمعى ديگر را با ساير جنود الهى از ميان برد. پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان، از كمترين امكانات جنگى و مادى برخوردار بودند، ولى در همان جنگهاى نابرابر، خداوند آنان را يارى كرد و اكنون نيز كه انقلاب اسلامى حكومتى دينى برپا كرده است، اگر مردم در صحنه نباشند و حضور جدى نداشته باشند، حتى اگر رهبر آنان در حد وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(سلاماللهعليه) باشد، نظام اسلامى سقوط مىكند. رهبرى مانند على بن ابىطالب(عليهالسلام) كه جز شخص پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم، هيچ كس در روى زمين به عظمت علمى و عملى آن حضرت نمىرسد و از نظر شجاعت و سلحشورى و سياست نظامى نيز بىهمانند است و پيروزى بيشتر جبههها به عهده آن حضرت بود، وقتى كه مردم با او هماهنگ نباشند و او را نپذيرند، هرگز پيروز نمىشود. در سوره مباركه «نور»، درباره حضور مردم آمده است: «انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الذين يستاذنوك اؤلئك الذين يؤمنون بالله ورسوله» (28) ; يعنى مؤمنان واقعى كسانى هستند كه گذشته از ايمان به خدا و پيامبر، در مسائل اجتماعى نيز رهبران الهى خود را رها نكنند و در اين زمينه، از جهت ملاك حكم، تفاوتى ميان آنكه رهبر، پيامبر باشد يا امام معصوم يا جانشينان آنان در عصر غيبت، وجود ندارد. بنابراين، حكومت اسلامى هيچگاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمىشود و تفاوت اساسى حكومت اسلامى با حكومتهاى جابر در همين است كه حكومت اسلامى، حكومتى مردمى است و بر پايه زور و جبر نيست، بلكه بر اساس عشق و علاقه مردم به دين و حاكم اسلامى صورت مىپذيرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دينى بهرهمندتر باشند و هر چه احكام دينى را بيشتر عمل كنند و هر چه از اتحاد و همبستگى و الفت الهى برخوردارى بيشترى داشته باشند، حكومت اسلامى نيز استوارتر و در رسيدن به اهدافش موفقتر است و هيچگاه نبايد تصور نمود كه اگر مردم با حكومت اسلامى نباشند و اگر مؤمنان راستين كمر همت نبندند، خداوند حكومت اسلامى را برپا مىدارد. بايد دانست كه نعمت الهى و فيض و نصرت خداوند، وقتى به ملتى مىرسد كه خود آنان خواهان سعادت خويش باشند و به يارى دين خدا بشتابند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (29) و نيز خداوند، نعمتحكومتشايسته اسلامى را از ملتى بىجهت نمىگيرد، مگر آنكه خود آنان در حفظ و حراستش كوتاهى كنند: «بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (30) . مردم در جامعه الحادى شكلگيرى يك جامعه، به اهداف و اصول و خط مشى نياز دارد و ماهيت هر جامعهاى، در ارتباط مستقيم با جهانبينى جارى در آن جامعه است و از اينرو، جوامع را مىتوان به دو دسته الهى و الحادى تقسيم نمود. عدهاى معتقدند كه جهان هستى در همين طبيعت محسوس و مادى خلاصه مىشود و انسان نيز كه جزئى از اين مجموعه است، سرنوشتى جز ميلاد و سرگذشتى جز مرگ ندارد; انسان بين ميلاد و مرگ خلاصه مىشود و همه موجودات جهان، در يك روز موجود و در روز ديگر نابود مىگردند و پيش از ميلاد و پس از مرگ، چيزى نبوده و نخواهد بود; مگر تطورات و تحولات ماده; انسان پس از مرگ خواهد پوسيد و طبيعت، با خاك بدن او همان خواهد كرد كه با ديگر موجودات نباتى و حيوانى مىكند. بر اساس اين «جهان احساسى»، خوبى و بدى انسان و رفتار او هيچ نقشى در آيندهاش ندارد و لذا در زندگى دنيايى به لحاظ عقائد، اخلاق و اعمال فردى، نيازمند قانون نيست و از جهات ياد شده، بىقيد و رهاست; مگر آنكه طبيعت و زندگى طبيعى به ناچار او را محدود سازد. او آزاد است تا در حيطه مسائل شخصى، با بدن خود، به دلخواه رفتار كند و در استفاده از منابع و مواهب طبيعى، هر گونه كه مىخواهد بهرهمند باشد. شعار چنين افرادى، همان «نان، مسكن، رهايى» است; يعنى سه چيزى كه حيوانات نيز نيازمند آن هستند. اما از آنجا كه بىقيدى و رهايى همه افراد در آنچه مىخواهند امكانپذير نيست، ناچارند كه در زندگى گروهى خود، قانونى داشته باشند تا به آزادىهاى بىحد و حصر آنان قيدى بزند و كيفيتبرخوردارى بدون مزاحمت هر يك آنان از طبيعت را مشخص نمايد; قانون جزايى هم بايد باشد كه متخلفان و متجاوزان را تنبيه و مجازات كند تا توازن طبيعى اجتماع از هم نپاشد. در چنين جامعهاى كه خدامدارى، ارزشگرايى، و فضيلتخواهى، نامفهوم و نادرست است، هر كس كه زمام قانونگذارى را در ستبگيرد، به نفع و سود مادى و شخصى خود و بستگان خونى و نژادى خود قانونگذارى مىكند و اگر فرضا در جامعهاى اينچنين، با حضور اكثريت و مانند آن، قانونى نسبتا متعادل و عمومى جعل شود، در مقام اجراى اين قانون كه از اهميتبيشترى برخوردار است، هيچ ضمانت اخلاقى و درونى براى اجراى قانون وجود ندارد; زيرا كسى كه جهانبينىاش، «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (31) است و خواستهاى جز لذت و رهايى بىحد و حصر ندارد، چرا خود را مقيد به اجراى درست قوانين بداند و چرا دست از امكانات فراوانى بردارد كه در سايه قدرت و اجراى نادرست قوانين مىتواند بدست آورد؟ چرا لذت نقد را رها كند و چرا به حقوق ديگران تجاوز نكند؟ سيستمهاى قضايى و قوانين جزائى نيز هيچ گاه نتوانستهاند به تنهايى مانع تعدى و تجاوز مردم و تخلف زمامداران شوند و بهترين شاهد زنده، جوامع غربى امروز است كه در اوج پيشرفت صنعتى و علوم تجربى، از بيمارىهاى روانى و سوءاستفادههاى فراوان از قدرت و حكومت، در حال اغماست و به خط پايانى خود نزديك گشته است. مساله علاقه به وطن و خوشنامى پس از مرگ نيز نزد چنين جوامعى، يك امر عاطفى و احساسى است. اگر كسى هوش متوسطى داشته باشد و داراى اين بينش الحادى باشد كه پس از مرگ، حيات ديگرى نخواهد بود و او نيز رنج و لذتى نخواهد داشت، براى پس از مرگش هيچ كارى انجام نمىدهد و فقط به فكر لذت نقد و حاضر است. البته ممكن است جوان يا نوجوانى را خام كنند و به او بگويند پس از مرگ تو، با پوستر و عكس، با مجلس گراميداشت و با...، خاطره و نام و ياد تو را زنده نگه مىداريم، ولى وقتى او بالغ شد و اندكى فكر كرد و به گمان باطل خود، فهميد كه مرگ نابودى مطلق است و براى انسان مرده و معدوم، هيچ فرقى نمىكند كه همه عالم در سوگ او بنشينند يا براى او شادمان باشند; او جز در موارد اجبار، هرگز تن به قانون نمىدهد و هرگز به اجراى درست قانون نمىپردازد; اگر چه آن قانون، بر اساس قسط و عدل تدوين شده باشد و تضمينكننده منافع همگان باشد. جامعه الهى و مردم خدامدار «جامعه الهى»، بر «جهانبينى الهى» استوار است كه مىگويد: جهان و انسان را خدا آفريده و انسان، سرگذشت فراوانى داشته و عوالمى را در پيشرو دارد و هرگز با مرگ از بين نمىرود و چگونگى حيات و زندگى جاويد او در آينده، بستگى تام به حيات دنيايى و چگونگى رفتار و اخلاق و عقايد او در اين دنيا دارد. انسان از خداست و به خداوند بازگشت مىكند: «انا لله وانا اليه راجعون» (32) . يك انسان الهى، اگر تنها نيز زندگى كند، نيازمند قانونى براى نحوه زندگى و تامين سعادت اخروى است. در نظام الحادى، جامعه، مقدم بر قانون است; زيرا قانون، مولود تفكر انديشوران جامعه مىباشد; ولى در نظام الهى و اسلامى، قانون، مقدم بر جامعه است; زيرا از ناحيه خداى سبحان و براى تامين سعادت جامعه نازل شده است و بر همين اساس، خداوند، اولين انسان يعنى حضرت آدم(عليهالسلام) را فردى باقانون و داراى نبوت آفريد تا هيچ گاه هيچ بشرى بدون قانون سعادتبخش نباشد. در روايتى از حضرت صادق(عليهالسلام) كه در كتاب عللالشرايع وبحارالانوار نقل شده، آمده است كه اگر بيش از دو نفر در جهان نباشد، بدونشك يكى از آن دو، امام و حجتخداوند خواهد بود و آخر كسى كه درجهان مىميرد، شخص امام است; زيرا اگر امام در روى زمين نباشد، مىتوان بر خداوند احتجاج كرد كه چرا مرا بدون جتخود وانهادى. «قالابوعبدالله(عليهالسلام): لو كان الناس رجلين لكان احدهما الامام وقال: اناخر من يموت الامام لئلا يحتج احدهم على الله عزوجل تركه بغير حجة» (33) . انسان، مسافر الى الله است: «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه» (34) ; پيوسته از دارى به دار ديگر منتقل مىشود و از مرحلهاى به سوى مرحله ديگر در حركت است و همواره سير او با صيرورت درونى همراه است(نه مانند سير مكانى و اقليمى دنيا) و چنين صيرورتى ادامه دارد تا به لقاء خداوند نائل گردد و كسى كه چنين جهانبينى و اعتقادى دارد، وقتى كه با همفكران خود جامعه را تشكيل مىدهد، هدفش اين نيست كه بر اساس «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (35) ، از زهرت حيات دنيا، هر چه بيشتر بهرهمند باشد و هر چه افزونتر از آن لذت برد، بلكه زندگى او بر مبناى «المال والبنون زينة الحيوة الدنيا والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا» (36) تنظيم شده و به دنبال باقيات صالحات و زندگى سعادتمندانه اخروى خود مىباشد; هدف او، در عين تامين سعادت دنيا، «لقاء الله» است و اصول و مبانى حركتش و راه وصول به هدفش، همان است كه انبياء الهى از سوى خالق و پروردگارش آوردهاند و خطامشى او نيز به استناد همين رهآورد آسمانى است. در جامعه دينى و نظام الهى، قانونگذار، معصوم و مصون از جهل و خطاست; او منفعت طلب و سودجو نيست تا به سود فرد يا گروهى قانون وضع كند و در اين قانون، عرب و عجم فرقى ندارند: «ليس لعربي على فضل» (37) ; سياه و سفيد و سرخ تفاوتى با يكديگر ندارند: «وارسلت الى الابيض والاسود والاحمر» (38) ; انسانها مثل دندانههاى شانه، يكسان و مساوىاند: «الناس سواء كاسنان المشط» (39) . در حوزه اجرايى نيز مجريان نخستين اين قانون، انسانهاى وارسته و معصومند و در عصر غيبت نيز كارگزاران حكومت دينى، كسانى هستند كه انگيزه حفظ قانون و عمل به آن را دارند و آن انگيزه، از همان اعتقاد و اخلاق و عبادت ايشان برمىخيزد و اگر بر اساس غفلتيا تغافل، شخص دنياطلبى در جامه دينى درآمد و آخرت را با دنيا معامله كرد، مؤمنان متعهد چنين جامعه دينى، او را خلع جامه مىكنند و از قلمرو كسوتپوشان اسلامى و پيشكسوتان دينى طرد مىنمايند. البته جهان ايدهآلى كه هيچ نقص و گناهى در آن نباشد، فقط در بهشت است; چراكه همه اهل بهشت، معصومند: «لا لغو فيها ولا ثاثيم» (40) . در بهشت،نهتنهاكسىعمدا به حقديگرانتجاوز نمىكند،بلكه از روى سهووخطا نيز نسبتبه سهم ديگران تعدى ندارد و عصمتى كه انبياء و اولياء(عليهمالسلام) در دنيا دارند، مؤمنين، از سنخ همان عصمت را در بهشت دارند و با حفظ مراتب، همگى، عالم عادل و معصومند; آنان اهل تباهى نيستند. رسيدن به چنين عالمى كه سراسر خوبى و پاكى و نور است، رايگان به دست نمىآيد. انسانى كه بخواهد در عالم دنيا زندگى كند و با انجام وظايف، به كمال اختيارى خود برسد، بهترين راه معقول و ميسور وى آن است كه قانون جامعه و فرد را تنها از ذات اقدس خداوند دريافت كند و مجريان نخستين آن قانون، انسانهاى معصوم و خليفةالله باشند و پس از آنان، اسلامشناسان وارسته و عادل و با انگيزه الهى، قانون الهى را بفهمند و تفسير و اجرا كنند; البته چنين نظامى در دنيا، قهرا ضايعاتى نيز خواهد داشت، اما اين چنين نظام حقمدارى، با حداقل ضايعات همراه است. اسلام براى اينكه نظام الهى از هر گزندى محفوظ بماند، مردم را نيز به عنوان ناظر ملى موظف كرده است و اينگونه نيست كه مردم، فقط مشمول قانون باشند و ديگر هيچ سمتى نداشته باشند. اسلام، مردم را ناظر حسن اجراى قانون دينى و الهى قرار داده و امر به معروف و نهى از منكر را بر همه واجب كرده است و حتى عدهاى از فقيهان اماميه مانند مرحوم محقق حلى(رضواناللهعليه)، آن را بر همگان «واجب عينى» دانسته كه در هنگام قيام برخى براى انجام اين واجب، موضوع وجوب، نسبتبه ديگران منتفى مىشود (41) ; ولى معروف ميان فقيهان اسلامى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر «واجب كفايى» است. جايگاه «اكثريت» در نظام اسلامى شعار اسلام، با شعار حكومتهاى بشرى و به ويژه غربى، متفاوت است. شعار دين و حكومت اسلامى، پيروى از حق است و شعار حكومتهاى بشرى و دموكراسى، پيروى از «اكثريت». محور و معيار نظام اسلامى حق است و در اين نظام، هر حقى از ذات اقدس اله كه حق محض استسرچشمه مىگيرد: «الحق من ربك» (42) ; هر گونه حقى كه در طبيعتيا نظام جامعه محقق مىشود، از او نشات مىگيرد و حتى آن كس كه پيامآور وحى الهى است، او نيز منشا حق نيست، بلكه خود او، پيرو حق است و حق هيچ دخل و تصرفى در وحى و قانون الهى را ندارد. خداى سبحان درباره قرآن كريم و رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «انه لقول رسول كريم× وما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون× ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون× تنزيل من رب العالمين ولو تقول علينا بعض الاقاويل× لاخذنا منه باليمين× ثم لقطعنا منه الوتين» (43) ; فرمود اين قرآن، قول رسول كريم است و نه گفته شاعر و نه گفته كاهن; بلكه از سوى رب العالمين نازل گشته و اگر او(رسول كريم) سخنى را به دروغ بر ما مىبست، او را با قدرت مىگرفتيم و رگ قلب و حياتش را قطع مىكرديم. خداى سبحان در سوره مباركه «نجم» بر اين نكته تصريح مىكند كه نطق و گويش و كلام پيامبر اسلامصلى الله عليه و آله و سلم، نطق و كلام خداست و هر آنچه كه مىگويد، عين وحى و واقعيت است و هيچ گاه از روى هوا و هوس سخن نمىگويد: «وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى» (44) . البته در نظام اسلامى، در بعضى موارد و مراحل، «اكثريت» معتبر است و جايگاه خاص خود را دارد كه همان مقام «تشخيص حق» است نه «تثبيتحق»; يعنى حق را وحى الهى تبيين و تثبيت مىكند و در مقام اجراى حق، راى اكثريت كارساز است و گاهى در مواردى كه تشخيص حق دشوار باشد و صاحبنظران با يكديگر اختلاف نظر داشته باشند، راى اكثريت معيار است. منكران وحى و نبوت، با راى اكثريت، اصل حق را ثابت مىكنند; زيرا در نظر آنان، حق همان چيزى است كه اكثر مردم به آن راى بدهند، اما اسلام مىگويد «حق» آن است كه از راه وحى ثابتشده است، ولى در هنگام روشن نبودن آن، اگر اكثر انديشمندان و عالمان دين گفتند كه اين مطلب سخن دين است، تشخيص آنان بر تشخيص اقليت مقدم است. تفاوت اساسى اكثريت در نظام دموكراسى با اكثريت در نظام اسلامى در اين است كه در حكومت اسلامى، حق و قانون، پيش از اكثريت و مقدم بر آن است و اكثريت، «كاشف حق» است نه مولد و به وجودآورنده آن; ولى در نظام دموكراسى و غيردينى، اكثريت، پيش از حق و قانون، و به وجودآورنده آن است. اكنون در نظام جمهورى اسلامى، راى اكثريت مجلس شوراى اسلامى و اكثريتشوراى نگهبان و اكثريت مجلس خبرگان معتبر است و در هر جايى كه كار با شورا انجام گيرد، همين گونه است. جايگاه دوم اكثريت در اسلام، مقام عمل و اجراست; به اين معنا كه راى اكثريت مردم، در كارهاى اجرايى خودشان معتبر است. مردمى كه در بخش قانونگذارى و در حوزه نبوت و امامت معصوم و در بخش حاكميت و ولايت و رهبرى پذيراى حق مىباشند (45) ، در مسائل اجرايى، تشخيصشان حجت است و با حضور و راى آزادانه و انديشمندانه، در سرنوشتخود سهيم هستند و براى رفع مشكلات و تامين نيازهاى خود، افرادى را به عنون وكيل انتخاب مىنمايند و به مجلس شوراى اسلامى يا به مجلس خبرگان و مانند آن مىفرستند. بنابراين، در نظام دينى و اسلامى، دو نوع راى اكثريت محترم و معتبر است; يكى در مقام اجراء و عمل، و ديگرى در مقام تشخيص قانون الهى كه توسط وحى و دين ارائه گرديده است; كسانى كه خود توانايى تشخيص قانون دينى را ندارند، قانونشناسان را با راى اكثريت تعيين مىكنند و قانونشناسان، با راى اكثريتخود، قانون الهى را مىشناسند. نظام دموكراسى غرب به جنايتها و فجايعى كه در درون نظام غربى صورت مىگيرد كارى نداريم; با صرف نظر از آن، خوبى يك نظام، در اين نيست كه به مردم خود ستم نكند، ولى تمام توان خود را بر ضد كشورهاى جهان سوم به كار برد. كدام درندهاى از اين نظام غربى درندهتر است؟ اكنون تمام كشورهاى جهان سوم، به سفره ارتزاق آنان تبديل شده است. جنگ جهانى اول و دوم و كشتار بىرحمانه ميليونها انسان، ثمره نظامهاى سلطه غربى است. ممكن استيك حاكم غربى، در داخل كشور خود به شهروندانش تهاجم نكند يا يك سارق حرفهاى، كالاى مغازه غربى ديگر را به سرقت نبرد، اما همه تهاجمهايى كه به منابع جهان سوم شده، به دست آنان صورت گرفته است. دنياى غرب، اكنون به اين باور ناروا رسيده كه «آقاى مردم دنيا»ست. اين باور، در نتيجه چند اصل است: 1- رشد جمعيت از حد گذشته است. 2- منابع طبيعى زمين و مواد غذايى و پوشاكى و ديگر ارزاق روى زمين براى همه كافى نيست. 3- بر اساس تنازع بقاء داروينى، قدرتمندان بايد بمانند و بهره برند. 4- چون ما از ديگر مردم دنيا بهتر و قدرتمندتريم، پس ما بايد حق خود را بگيريم; اگر چه همه مردم كشورهاى ديگر از گرسنگى بميرند. غربىها سنگينترين پديدههاى خونين را صلح مىنامند; جنگ خليج فارس را به عنوان صلح جهانى، به خاورميانه و بخشى از جهان سوم تحميل كردند. اگر كسى به مغازه يك شهروند آمريكايى تهاجم نكرد، ولى جهان سوم را به كام خود كشيد، اگر يك چاقو به شهروند خود نزد(كه مىزند)، اما به وسيله بمب و موشك، هزاران انسان ديگر را به خاك و خون كشيد، آيا چنين تهاجمى تمدن است؟ آيا معيار تمدن اين است كه در داخل يك نظام، با هم بسازند، ولى هر گونه جنايتى را در مورد ديگران روا دارند؟ آيا جاهليت عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خطرناكتر بود يا جاهليت قرن بيستم؟ امروز تمام جهان در ضعف و فقر و گرسنگى به سر مىبرد و غربىها باثروتهاى همين گرسنگان، مرفه شدهاند و اين عمل را پيشرفت مىدانند. اينفكر و عمل، بر اساس همان قانون جاهلى و قانون زورمدار جنگل كه قرآنكريم آن را نقل مىكند: «قد افلح اليوم من استعلى» (46) مىباشد نه براساستمدن. اگر معيار تمدن، قسط و عدل و حقشناسى جامعه انسانى وحقوق بشر است، داخل و خارج كشور نبايد فرقى داشته باشد; اما غربىهاىخونريز، به عنوان حفظ منافع و صنعت و تمدن، جهان سوم را بلعيدهاند. سرلشكرهاى انگليسى، تا همين اواخر نيز به گاو يك گاوپرست هندى سلام نظامى مىدادند و احترام مىكردند تا هندو و بودايى و گاوپرست را در همان مرام باطل و در همان گمراهى و بىخبرى نگه دارند و منافع و منابع آنان را همچنان چپاول كنند و اگر دستشان از درآمدهاى ملى ديگران كوتاه نشد، براى براندازى نظام آنان از كودتا و مانند آن بهره مىگيرند. «حاكم اسلامى» كيست؟ در قرآن كريم، خداى تعالى به رسول الله(عليه افضل الصلوة والتحية) فرمود: «لتحكم بين الناس بما اراك الله» (47) ; تو مبعوث شدهاى تا به عنوان حاكم در بين مردم حكومت كنى; اما نه بر ميل و اراده و فكر خود، نه به آنچه مىبينى، بل به آنچه از وحى مىيابى; آنچه را كه خداى تعالى به وسيله وحى به تو نشان داد، بر اساس همان حكومت كن و بس. چون جهان را الله آفريد، همان آفريننده بايد جهان را بپروراند كه او، «رب العالمين» است و تنها خداست كه ولى و حاكم بر انسانهاست و آنان را مىپروراند و از راه وحى، مدبر و مربى انسان است. خداى سبحان براى اينكه جامعه بشرى را جز به دست وحى نسپارد، رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم را در سه مرحله، معصوم و مصون از خطا و لغزش قرار داد و او را به مردم معرفى نمود و آنگاه فرمود: تو وحى را بياب و از راه وحى بر مردم حكومت كن; يعنى بگذار وحى حكومت كند. سه مرحله وحى عبارتند از: مرحله دريافت وحى، مرحله ضبط و نگهدارى وحى، و مرحله ابلاغ و انشاء وحى. هيچ انسان عالمى با بيش از اين سه مرحله كار ندارد; اگر اشتباه مىكند، در يكى از اين سه مرحله است و اگر مصون از لغزش است، باز در همين سه مرحله معصوم است. مرحله اول: در مرحله اول خطاب به رسولش فرمود: «نزل به الروح الامين× على قلبك» (48) ; فرشته امين، اين وحى را در قلب تو القا مىكند و فرود مىآورد و آن پيك وحى، هرگز اشتباه نمىكند و هرگز كم و زياد نمىكند و هر چه را يافت، با حفظ امانت و بدون تغيير، به تو مىرساند و تو نيز آنچه را كه ما گفتيم در مقام لدن از نزد خداوند تلقى مىكنى: «انك لتلقى القران من لدن حكيم عليم» (49) . اگر انسان علمى را از سرچشمه زلالش و از نزد «الله» دريافت كند، درباره او مىگويند: او «علم لدنى» دارد; يعنى علم او از نزد خداوند و بدون واسطه است و در اين صورت، ديگر جايى براى وهم و خيال و نسيان و شيطان نيست; در آن مقام بلند، نه شيطان مىتواند شيطنت كند و نه سهو و نسيان و تغييرى رخ مىدهد. مرحله دوم: مرحله دوم، مقام ضبط و نگهدارى و حفظ وحى است. اين مرحله را نيز قرآن كريم با عصمت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم معرفى كرده است و مىفرمايد: هر چه را كه رسول الله از خدا يافت، در حرم قلبش محفوظ است; حافظه روحش آن را درست نگهدارى مىكند; نه فراموش مىكند نه كم و زياد: «سنقرئك فلا تنسى» (50) . مرحله سوم: مرحله سوم، مرحله ابلاغ شفهى وحى يا املاء كتبى آن است كه آن حضرت كلام الهى را مىگويند و ديگران آن را مىشنوند يا مىنويسند. در اين باره ذات اقدس اله مىفرمايد: «والنجم اذا هوى× ما ضل صاحبكم وما غوى× وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى» (51) ; يعنى هر آنچه كه رسول الله مىگويد، وحى خدا است و هر چه وحى است همان را مىگويد; نه چيزى را در مقام ابلاغ و املاء بر وحى مىافزايد و نه چيزى از آن مىكاهد; «وما هو على الغيب بضنين» (52) ; رسول خدا، ضنين و بخيل نيست و بر وحى الهى ضنت و بخل نمىورزد و لذا چيزى از آن را كتمان نمىكند. پس حرم لفظ و تكلم رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم نيز معصوم و مصون است. وقتى از آن حضرت سؤال كردند: آيا ما در محضر شما هر چه را كه در محضر شما مىشنويم، يادداشت كنيم؟ فرمود: آرى. عرض كردند: گاهى شما در حال نشاط سخن مىگوئيد و گاهى در حال غضب; آيا هر چه در اين حالات شنيديم، همه آنها را يادداشت كنيم؟ فرمود: «نعم فانى لا اقول فى ذلك كله الا الحق»; آرى; هر چه را از من مىشنويد يادداشت كنيد; زيرا اگر راضىام، رضايم براى خداست و اگر غضبناكم، غضبم نيز براى خداست; نه حالت نشاط مىتواند مرا از منطقه عصمتبيرون برد و نه حالت غضب مىتواند مرا از مرز عصمتخارج سازد (53) . بنابراين، براى آنكه وحى خداوند بر انسانها و جامعه بشرى حكومت كند، لازم است در صورت امكان، انسان كاملى كه خود وحى ممثل استحضور داشته باشد. جامعه برين، انسان كاملى مىخواهد كه هرگز قلبش نخوابد و هرگز خيال گناه در جانش رخنه نكند و اين انسان كامل، جز معصوم نيست. در حكومت وحى، رسول خدا نه تنها امتيازى بر ديگران ندارد، بلكه داراى وظائف برترى است كه اين دشوارى وظيفه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، خود نشاندهنده حاكميت وحى است نه حاكميتشخص. اگر خداى سبحان در احكام عبادى، بر مردم واجب كرده است كه پنج نماز بخوانند: «اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقران الفجر» (54) ، به رسولش مىفرمايد تو شش نماز بخوان; بر تو، سحرخيزى و شبزندهدارى نيز واجب است: «ومن الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» (55) ; تو شبزندهدار باش و مناجات شبانه را فراموش نكن تا پروردگارت تو را به «مقام محمود» برساند. همچنين در بعد سياسى نيز كه بر مردم واجب نموده استبا طاغوت بجنگند و با كفر و حكومتهاى جابر بستيزند، به رسولالله فرمود اگر احدى تو را يارى نكرد و هيچ فردى به نداى تو پاسخ نداد، تو به تنهايى موظف به قيام هستى: «فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك وحرض المؤمنين على القتال» (56) ; مؤمنين را به جنگ و نبرد با طاغوت تشويق كن و اگر كسى تو را يارى نكرد، به تنهايى بايد وظيفهات را انجام دهى. بنابراين، وظيفه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، هم در جهاد اكبر مانند نماز شب و هم در جهاد اصغر، دشوارتر از ديگران مىباشد. حاكم اسلامى و ضرورت عصمت برهان عقلى مىگويد تنها كسى كه بالاصاله حق ولايت و سرپرستى انسان و جامعه بشرى را دارد، خالق انسان و جهان است و از ميان انسانها، آن كس مىتواند جانشين خداوند باشد و از سوى او بر مردم حكومت كند كه در مقام علم و عمل عصمت داشته باشد; يعنى هيچ خطا و لغزشى از او در علم و عملش رخ ندهد و در اين صورت، علم و عملش مطابق و تابع علم و عمل خداوند خواهد بود. خداى سبحان در قرآن كريم، ولايتبالاصاله و بالذات را منحصر در خود مىسازد و مىفرمايد: «فالله هو الولى» (57) ; تنها ولى بالذات و اصيل، الله است; البته در آيات ديگر، ولايت را به جانشينان راستين خود نسبت مىدهد; زيرا آنان معصوم بوده، آنچه را كه مىفهمند و انجام مىدهند، همگى مستند به خداى سبحان است و در نتيجه، حاكميت آنان، حاكميت الهى است. اين استدلال عقلى بر ضرورت عصمت واليان امور مسلمين را آيات قرآنى به صراحت تاييد مىنمايد. در سوره «نساء» مىفرمايد: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر» (58) ; يعنى اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و صاحبان امر از خودتان را; و اگر در چيزى ميان شما نزاع درگرفت، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد، اگر ايمان به خدا و آخرت داريد. اين آيه كريمه، داراى سه بخش است: در بخش اول كه فرمود: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم»، سخن از اطاعتسه مطاع(اطاعتشونده) است; خداوند تبارك و تعالى، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، و اولى الامر. در بخش دوم آيه كه مىفرمايد: «فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول»، سخن از مرجعيت دو مرجع يعنى خدا و رسولش به ميان آمده و در بخش سوم آيه كه فرمود: «ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر»، تنها سخن از خداوند و ايمان به اوست و اين سير آيه نشان مىدهد كه تثليث(سهگانگى) بخش اول، و تثنيه(دوگانگى) بخش دوم، در حقيقتبه توحيد در عبادت و اطاعتبازمىگردد; يعنى هر اطاعتى كه از رسول خدا و اولىالامر مىشود، بازگشتش به اطاعت از خداوند است; زيرا علم و عمل آنان، به دليل عصمتشان، به خداوند مستند است. اما آنچه كه در اين آيه دلالتبر عصمت اولىالامر دارد، امر به اطاعت مطلق و بىقيد و شرط از آنان است. اگر ولى امر امت، معصوم نباشد و يا احتمال اشتباه در قول و فعل او او داده شود، هر چند كه عدالت او محرز و مسلم باشد، نمىتوان مطلقا از او اطاعت كرد; زيرا عدالت، مانع عصيان عمدى است نه مانع سهو و نسيان. كسى كه احتمال اشتباه علمى و عملى در كار او باشد، اطاعت از او، مقيد مىشود به مواردى كه فرمان او مطابق با خواست و فرمان الهى باشد; چرا كه بر اساس دليل عقلى و بر مبناى آن روايت مشهور كه فريقين از رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» (59) ، فرمان مخلوقى كه بر خلاف فرمان خالق و خداوند باشد، نادرست است و هيچ اعتبارى ندارد. پس به ناگزير بايد رفتار و گفتار چنين شخصى را با معيار و ميزانى سنجيد و در اين صورت، اين شخص نمىتواند مطاع و فرمانده مطلق باشد و جامعه انسانى نمىتواند در همه موارد از او اطاعت كند و حكم او تنها در مواردى اطاعتپذير است كه مطابق با معيار و ميزان باشد و از اينرو، مطاع مطلق، همان ميزان و معيار الهى خواهد بود. آن ميزان، يقينا قرآن تنها نيست; زيرا الفاظ و ظواهر قرآن كريم مىتواند در معرض هجوم سليقههاى اشخاص قرار گيرد و بر اساس برداشتهاى گوناگون، آراء و تفسيرهاى متفاوت داشته باشد. پس ميزان در علم و عمل، «قرآن ناطق» است كه علاوه بر واجد بودن حقايق قرآنى، ذو وجوه نيست و كردار و گفتار و سيرت و سكوت وى، به صراحت و روشنى، معيار انديشهها و رفتارهاست و تنها شخصى كه داراى اين ويژگى مىباشد، از او به «معصوم» تعبير مىشود و بايد به نحو مطلق مورد اطاعت قرار گيرد و به همين دليل، اطاعت مطلق از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين(عليهمالسلام)، از عصمت آن ذوات مقدسه است; هر چند كه عصمت آنان، پرتوى از «عصمتبالاصاله وبالذات» حضرت حق است و به همين دليل، عصمت ايشان را «عصمتبالتبع وبالعرض» مىگويند. فلسفه و اهداف حكومت اسلامى مهمترين هدفى كه حكومت اسلامى به همراه دارد، دو چيز است: اول، انسانها را به سوى «خليفةالله» شدن راهنمايى كردن و مقدمات سير و سلوك آنان را فراهم نمودن و دوم، كشور اسلامى را «مدينهفاضله» ساختن، مبادى تمدن راستين را مهيا نمودن، و اصول حاكم بر روابط داخلى و خارجى را تبيين كردن. نصوص دينى، اعم از آيات قرآن و متون احاديث و نيز سيره معصومين و پيشوايان الهى، گرچه حاوى معارف فراوان و نكات آموزنده زيادى است، ليكن عصاره همه آنها همين دو ركن ياد شده است. همان گونه كه نظام داخلى انسان را روح و جسم او مىسازد ولى اصالت از آن روح است و بدن پيرو روح مىباشد و سلامت و رعايت اصول طبى وى، براى تامين سلامت روح از گزند عقائد سوء و آسيب اخلاقى ناروا و حفظ از زيان رفتار ناپسند است، تامين «مدينه فاضله» نيز براى پرورش انسانهايى است كه در جهت «خليفةالله» گشتن گام برمىدارند و اصالت در بين دو ركن ياد شده، همانا از آن خلافت الهى است; زيرا بدن هر چند سالم باشد، پس از مدتى مىميرد و مىپوسد ولى روح، همچنان زنده و پاينده است. همچنين، مدينه فاضله، هر چند از تمدن والا برخوردار باشد، پس از مدتى ويران مىگردد، ولى «خليفةالله» كه همان انسان كامل است، از گزند هر گونه زوال مصون است. بنابراين، مدينه فاضله، به منزله بدن است و خليفةالله، به مثابه روح آن; و همان گونه كه بر اساس اصالت روح، بدن را روح سالم مىسازد، بنابر اصالت «خليفةالله»، مدينه فاضله را انسان كامل تاسيس و تامين مىنمايد. لازمه خلافت الهى آن است كه انسان كامل يعنى خليفةالله، همه كمالهاى مستخلفعنه را كه خداوند جهان است، به اندازه سعه هستى خود فراهم نموده و در همه آن كمالهاى وجود، مظهر خداوند سبحان قرار گيرد و بنابراين، آنچه به نام قسط و عدل و نظاير آن به عنوان اهداف حكومت اسلامى ياد مىشود، اگر چه كمال به شمار مىآيند، ليكن همه آنها جزء فروعات كمال اصلىاند; زيرا انسان متعالى كه خليفه خداست، مصدر همه آن كمالها خواهد بود; چرا كه خلافتخداوند مستلزم آن است كه خليفه وى، مظهر همه آنچه كه در تامين سعادت ابد سهيم است و در تدبير جوامع بشرى نقش سازنده دارد باشد. نورانى گشتن، هدف عالى حكومت قرآن كريم در آغاز سوره ابراهيم(عليهالسلام)، هدف نزول قرآن را كه همان هدف والاى رسالت و غرض اصيل حكومت اسلامى مىباشد، چنين ترسيم مىنمايد: «الر كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد» (60) ; قرآن كتابى است كه ما آن را به سوى تو فروفرستاديم تا مردم را از هر تيرگى و تاريكى برهانى و آنان را به نور برسانى; البته اين رهانيدن از ظلمتها و رساندن به نور، به دستور و اجازه پروردگار آنان مىباشد و راه نورانى شدن مردم، همانا پيمودن راه راستخداوند عزيز و نفوذناپذير و پيروز بر هر چيز است; كه آن خداوند، عزيز حميد و شايسته هر گونه ثناست. دورى از خداوند كه «هستى محض» و «كمال صرف» است، تيرگى است و جدايى از او كه نور تام است، جز تاريكى نيست و تنها مبدئى كه توان بيرون آوردن انسان از تيرگى و رهاندن او از تاريكى را دارد، همانا «نور بالذات» و خداوندى است كه نور آسمانها و زمين مىباشد و از اينرو، در آيةاالكرسى، ولايت اين امر را فقط به خود نسبت داده، چنين فرمود: «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (61) و اگر در آيه مورد بحث، نورانى ساختن مردم را به رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم اسناد داد، براى اين است كه انسان كامل، خليفه خداست و خليفه، كار مستخلفعنه را انجام مىدهد و چون انجام اين كار توسط آن حضرت از راه خلافت و نيابت است نه اصالت، لذا در آيه مزبور اخراج از ظلمتها به سوى نور، به اذن خدا مقيد شده است. غرض آنكه; هدف والاى رسالت و نزول وحى كه همان حكومت الهى است، نورانى نمودن جامعه انسانى است و انسان نورانى، از گزند تيرگى هوا و آسيب تاريكى هوس مصون، و از وسوسه و دسيسه و مغالطه، محفوظ خواهد بود و چنين انسانى كه از جهت انديشه، از تباهى توهم و تخيل و هر گونه مغالطه آزاد است و از جهت عمل، از آلودگى هر گونه شهوت و غضب پاك مىباشد، شايسته خلافتخداست. بنابراين، هدف مهم تاسيس نظام اسلامى مبتنى بر وحى و نبوت، همانا خليفةالله شدن انسان است و در چنين جامعهاى، خطمشى انسان نورانى بسيار روشن مىباشد و او با نور الهى كه بهره وى گشته حركت مىكند و زندگى مىنمايد; چنانكه خداوند فرمود: «وجعلنا له نورا يمشى به فى الناس» (62) ; «ويجعل لكم نورا تمشون به» (63) . سيره آموزنده انسان نورانى آن است كه در عين رعايت ادب و پاسدارى از حرمت انسانيت ديگران، هيچ انسانى را شايسته ستايش و پرستش نمىداند و نيز در عين زيبا ديدن نظام كيهانى و تحسين سراسر گيتى، هيچ موجود سپهرى يا زمينى را شايسته تكريم عبادى ندانسته، براى آن قداست پرستش قائل نيست و بلكه تمام عالم و آدم را نشانه خداى بىنشان دانسته، براى آنها ارزشى بيش از نشانه بودن معتقد نيست; چنانكه انسان كامل يعنى حضرت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) در معرفى اين گونه از انسانهاى نورانى چنين مىفرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم» (64) . خاصيت «نور» آن است كه هر چيز را آن گونه كه هست ارائه مىنمايد و نور توحيد، انسان كامل را چنان بينا مىنمايد كه خداوند عظيم را به عظمت مىنگرد و قهرا همه اشياء كه مخلوق خدايند، در ساحت جلال الهى كوچك خواهند بود. از اينرو، هر چيزى غير از خدا، از ديدگاه عارف كوچك شمرده مىشود. حضرت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) در اين باره فرمودهاند: «عظم الخالق عندك يصغر المخلوق في عينك» (65) ; يعنى بزرگى خالق در نزد تو، كوچك مىسازد مخلوق را در چشم تو. و اين بينش صائب نيز به نور خداوند است كه بهره پرهيزگاران مىگردد: «من يتق الله يجعل له مخرجا من الفتن ونورا من الظلم» (66) . نكته ديگرى كه توجه به آن لازم مىباشد اين است كه نه تنها قرآن كريم عامل نورانى شدن انسانهاست، بلكه تنها مبدا نوربخش، همانا حكومت اسلامى در پرتو قرآن است و كسى كه از آن محروم باشد، هيچ نورى نخواهد داشت; چه اينكه خداوند فرمود: «ومن لم يجعل الله له نورا فما له من نور» (67) ; زيرا «بر اهرمن نتابد اسرار اسم اعظم». هدف متوسط حكومت اسلامى چون «اسلام» تنها دين الهى است: «ان الدين عند الله الاسلام» (68) و هيچ دينى غير از آن مرضى و مقبول خداوند نيست: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو فى الاخرة من الخاسرين» (69) ، بنابراين، تنها رهآورد همه پيامبران الهى همانا اسلام بوده و حكومت آنان نيز اسلامى بوده و مىباشد و اهداف فراوان آن، در جاىجاى قرآن كريم آمده است. در سوره «حديد» كه هدف «نبوت عامه» را بازگو مىكند، چنين مىفرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديد فيه باس شديد» (70) ; يعنى ما پيامبران را با معجزه و ادله قاطع و گويا فرستاديم و با آنان كتاب آسمانى را كه دربردارنده مجموعه عقايد، اخلاق، و قوانين عملى است، نازل نموديم تا مردم به عدل و داد قيام نموده، به جور و ستم قصور نكنند و آهن را كه در راس نيروى شديد و عامل هراس بيگانگان است، فروفرستاديم كه طاغيان و رهزنان به آن دفع شوند و از حريم قسط و عدل و قانون الهى دفاع گردد. در اين آيه، هدف عمومى همه پيامآوران و زمامداران حكومت اسلامى در طول تاريخ، همان قسط و عدل جامعه شمرده شد، ليكن همان گونه كه قبلا اشاره شد، رعايتحقوق فرد و جامعه و تامين همه مظاهر تمدن، از فروعات نورانى شدن افراد آن جامعه مىباشد; زيرا «خليفةالله» كه انسان نورانى است، به يقين حقوق ديگران را رعايت مىكند و از آنان حمايت مىنمايد. پس آنچه در اين آيه به عنوان هدف حكومت رهبران الهى ياد شده، يك «هدف متوسط» است نه هدف نهايى. «هدف نهايى» همان است كه قبلا بيان شد و آن، خليفةالله شدن انسان كامل است كه نه تنها معلم انسانها مىباشد و آنان را از كتاب و حكمتخدا آگاه مىنمايد و نفوس آنان را تهذيب مىكند، فرشتگان را نيز از اسرار اسماء الهى آگاه كرده، حقايق آنها را به ملائكه تعليم مىدهد و لذا قلمرو خلافت او، فقط موجودهاى زمينى نيستند، بلكه موجودهاى آسمانى نيز از فيض خلافت او بهره مىبرند; اگر چه جسم وى در زمين به سر مىبرد. خلافت و حكومت داود(ع) گرچه برهان عقلى و تحليل قرآنى، دليلى كافى بر آن است كه هدف اصيل حكومت اسلامى، همان خليفةالله شدن انسان و قيام به قسط و عدل در پرتو آن است، ليكن ارائه برخى از شواهد قرآنى، مايه طمانينه بيشتر خواهد شد. قرآن كريم حضرت داود پيامبر(عليهالسلام) را به عنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر خويش معرفى نمود: «وقتل داود جالوت» (71) و او را از كتابى به نام «زبور» برخوردار مىداند: «واتينا داود زبورا» (72) ; وى را پيشواى اهل تسبيح دانسته، كوهها و پرندگان را همنوا با او، تسبيحگوى خدا مىشمارد: «وسخرنا مع داود الجبال يسبحن والطير» (73) و او را همچون پسرش، حضرت سليمان(عليهالسلام)، از علم خاص الهى متنعم مىداند: «ولقد اتينا داود وسليمان علما» (74) و از منطق و زبان پرندگان آگاه مىشمارد: «وورث سليمان داود وقال يا ايها الناس علمنا منطق الطير» (75) و او را صاحب قدرت معنوى، و اهل «اوب» و رجوع مكرر به درگاه خدا معرفى مىنمايد: «واذكر عبدنا داود ذاالايد انه اواب» (76) . خداى سبحان آنگاه كه وى را به اوصاف راستين خليفةاللهى ستود و كمالهاى انسان نورانى را براى او اثبات نمود، فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق» (77) ; يعنى اى داود! ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم; پس در ميان مردم بر اساس حق حكومت كن. از اين كريمه روشن مىشود كه رهبر جامعه اسلامى كه نمونه سالكان كوى كمال مىباشد، خليفه خداست و خود به مقام منيع خلافت الهى نائل مىگردد و آنگاه حكومت اسلامى را تشكيل مىدهد و حاكميت قانون خدا را تحقق مىبخشد و از فروع آن مقام، به عدل و داد حكم نمودن و حقوق متقابل انسانها را رعايت كردن و از آنان حمايت نمودن است. تا كنون بيان كوتاهى پيرامون هدف اول حكومت اسلامى ارائه شد و اما در بيان هدف دوم آن كه تاسيس مدينه فاضله است، نكاتى ارائه مىگردد. اوصاف مدينه فاضله «مدينه فاضله» داراى اوصاف و شرايطى است كه بخشى از آن به محيط زيستبرمىگردد و بخش ديگرش به ساكنان آن; اگر چه روشن است كه همه اوصاف مدينه فاضله، در سايه رشد علمى و ترقى عملى ساكنان هر مرز و بوم فراهم مىگردد. اوصاف و شرايط مدينه فاضله بسيار است كه به برخى از آنها به نحو اختصار اشاره مىشود. ا- رشد فرهنگى زمامدار حكومت اسلامى، عهدهدار تامين علم و دانش شهروندان قلمرو حكومتخود مىباشد و آياتى مانند «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» (78) ، بيانگر آن است. مشكل اساسى جامعه در جاهليت جديد يا كهن، همانا ندانستن اصول «تمدن ناب» و يا عمل نكردن به آن در فرض دانستن است; يعنى جهالت و ضلالت، دو عامل قطعى انحطاط جامعه جاهلى است و مهمترين هدف حكومت اسلامى در بخش فرهنگ به معناى جامع، جهالتزدايى و ضلالتروبى است تا با برطرف شدن جهل و نادانى، علم و كتاب و حكمت جايگزين آن گردد و با برطرف گشتن ضلالت و گمراهى اخلاقى و انحراف عملى، تزكيه و تهذيب روح، جانشين شود و لذا در آيه مزبور و مانند آن كه اهداف و برنامههاى زمامداران اسلامى مطرح مىشود، جهل زدايى توسط تعليم، و ضلالتروبى توسط تزكيه، از شاخصههاى اصلى آن قرار گرفته است و آيه مذكور، جامعه امى و نادان و بىسواد را به فراگيرى دانش تشويق مىكند تا از امى بودن برهند و به عالم و آگاه شدن برسند و نيز جامعه گمراه و تبهكار را به طهارت روح فرامىخواند تا از بزهكارى برهد و به پرهيزكارى و وارستگى باريابد; البته مردم آگاه و وارسته، توان تاسيس مدينه فاضله و حفظ آن را خواهند داشت. ب- رشد اقتصادى رهبران اسلامى، تبيين خطوط كلى مال در نظام اسلامى را به عهده دارند و قوانين الهى، گذشته از آنكه مردم را به كاشت، داشت، و برداشت در همه شؤون اقتصادى دعوت مىنمايد و حلال بودن آن را در همه مراحل تحصيل مال، نگهدارى مال، توزيع مال، و صرف و هزينه آن، ركن لازم يك اقتصاد سالم مىداند،به مسائل اساسى ديگرآن نيزمىپردازد كهبهبرخىاز آنها اشاره مىشود. اسلام، اصل مالكيتخصوصى را پذيرفته و آن را امضا نموده است و معناى آن اين است كه هر فردى در قياس با ديگر افراد، مالك دسترنجخود است و هيچ كس حق تصرف در آن را بدون اذن و رضاى او ندارد; ولى اين نكته را نيز تصريح مىنمايد كه در قياس با خداوند، هيچ كس مالك نيست، بلكه به منزله امين در نگهدارى و نائب در تصرف مىباشد و آياتى نظير «واتوهم من مال الله الذى اتاكم» (79) و «وانفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه» (80) ، گواه بر آن است و از اينرو، هيچ فردى حق ندارد بدون اذن و رضاى خداوند، در مال به دستآورده خويش تصرف نمايد. اسلام، مجموع مالها را براى اداره شؤون مجموع انسانها مىداند; يعنى اصل مالكيتخصوصى نبايد مايه حرمان جامعه باشد و امت اسلامى را به دو گروه مالمند زراندوز و نيازمند تقسيم كند. اسلام، مال را به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى و سبب قيام مردم مىداند. فرد و يا گروهى كه فاقد مالند، از آن جهت فقيرند كه ستون فقرات اقتصادى آنان شكسته شده و توان قيام را از دست دادهاند; زيرا «فقير» يعنى كسى كه مهره كمرش شكسته است و قدرت ايستادن و ايستادگى ندارد. از آنجا كه مال به منزله خون در عروق جامعه و ستون فقرات ملت محسوب مىگردد، نبايد آن را در اختيار سفيه و بىخرد قرار داد كه مبادا در آن مسرفانه يا مترفانه تصرف كند و عامل قيام امت را به هدر دهد. بيان قرآن درباره سه مطلب اخير چنين است: «ولا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما» (81) . در اين كريمه، خداوند سبحان، هم مال را به عموم جامعه نسبت مىدهد: «اموالكم»، و هم آن را سبب قيام مىداند: «التى جعل الله لكم قياما» و هم از قرار دادن آن در اختيار سفيه مانند كودك يا بالغ بىخرد، نهى مىفرمايد: «ولا تؤتوا السفهاء». اسلام، احتكار ثروت و اكتناز مال و ذخيره كردن آن را ممنوع مىداند و اين عمل را به منزله ضبط خون در رگ بدن كه سبب فلجشدن ساير اعضاء مىگردد، تلقى مىكند و لذا جريان و حركت آن را لازم مىشمرد. آياتى از قبيل «الذين يكنزون الذهب والفضة ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (82) ، دليل بر منع ركود مال و گواه بر لزوم جريان آن در تمام اعضاء جامعه است. اسلام جريان ناتمام مال و منحنى ناقص مسير آن را ممنوع، و جريان كامل و منحنى تام آن را لازم مىداند; يعنى اجازه نمىدهد كه ثروت مملكت در دست گروهى خاص جارى باشد و هرگز به دست ديگران نرسد و بلكه فتوا مىدهد كه لازم است دور آن كامل باشد تا به دست همگان برسد. آياتى مانند «كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم» (83) ، گواه بر اين سخن است. گردش و تداول ثروت در دست گروهى خاص و حرمان توده جامعه از آن، به دو صورت ترسيم مىشود كه هر يك از آن دو نارواست; يكى بر اساس نظام كاپيتال و سرمايهدارى غرب، و ديگرى بر پايه نظام دولتسالارى و مكتب ماركسيسم فروريخته شرق. به هر تقدير، مال نبايد در اختيار اشخاص حقيقى خاص يا شخصيتهاى حقوقى مخصوص محصور باشد، بلكه بايد در تمام قشرهاى جامعه جارى گردد و اين رهآورد اسلام، پايه و اساس «برين اقتصاد سالم» است كه از بين «فرث» سرمايهدارى و «دم» دولتسالارى و ماركسيسم، «لبن» خالص و شير شفاف اقتصاد دينى را استنباط مىكند تا از افراط اول و تفريط دوم رهائى يابيم و به هسته مركزى عدل اسلامى نائل شويم. اسلام، جريان تام و منحنى كامل مال در دست توده مردم را كه از راه مشروع مانند تجارت با رضايت صورت گيرد مىپسندد; يعنى راه اصلى انتقال مال و جريان عمومى آن، غير از راه ارث و بخشش و...، همانا راه تجارت با رضايت است و بنابراين، «تجارت بدون رضايت» يا «رضايتبدون تجارت»(مانند قمار و...)، راه مشروع تلقى نمىشود و آياتى نظير «يا ايها الذين امنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض منكم» (84) ، دليل بر آن است. آنچه از نظر اسلام درباره رشد اقتصادى بيان شد، در چند بند ذيل خلاصه مىگردد: 1- اصل مالكيت انسانها نسبتبه يكديگر پذيرفته است، ولى تمام انسانها سبتبه خداوند، امين و نائبند نه مالك. 2- مجموع اموال، متعلق به مجموع انسانهاست. 3- مال، به منزله خون بدن و به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى است. 4- قرار دادن مال در اختيار سفيه ممنوع است و صرف آن به نحو اسراف يا اتراف نارواست. 5- احتكار ثروت و اكتناز مال، ممنوع است و جريان آن لازم مىباشد. 6- جريان ناقص مال، ممنوع مىباشد و دور كامل آن لازم است. 7- جريان عمومى مال، گذشته از راههاى پيشبينى شده در شرع مانند ارث و بخشش، همانا بر اساس تجارت با رضايت است. ج- فرايند صحيح صنعتى پيشوايان نظام اسلامى، عهدهدار ترغيب به فراگيرى كامل فرايند صحيح صنعتى و تعليم كيفيتبهرهبردارى از آن مىباشند. قوانين الهى، ضمن ارائه خطوط كلى فراگيرى آن، با نقل سيره آموزنده اسوههاى تمدن و عصارههاى مدينه فاضله، نحوه استفاده از مدرنترين صنعتهاى هر عصر را به انسانهاى صالح سالك كوى سعادت مىآموزند كه نمودارى از آن بازگو مىشود: 1- سليمان(عليهالسلام) كه حكومت اسلامى را در پهنه وسيعى از زمين گسترش داد و به برخى از زمامداران عصر خود نامه نوشت و آنان را به اسلام فراخواند و كامياب شد، از امكانات فراوانى برخوردار بود و قرآن كريم نحوه استفاده او از وسائل صنعتى آن روزگار را چنين بازگو مىكند: «واسلنا له عين القطر» (85) ; ما براى او جشمه مس گداخته را سيلگونه روان ساختيم; «يعلمون له ما يشاء من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدروا راسيات اعملوا ال داود شكرا وقليل من عبادى الشكور» (86) . كارگزاران نظام اسلامى حضرت سليمان(عليهالسلام)، هم در صنعت معمارى بناهاى بلند و قصرهاى منيع مىساختند و هم در صنعت نقاشى و هنر، تمثال فرشتگان و پيامبران و صالحان را با زيبايى ترسيم مىكردند تا ضمن تشويق به هنر و ارضاى غريزه هنرجويى، روش بهرهبردارى درست را ارائه نمايند و اسوهها را به صورت نقاشى، فراسوى مردم نصب كنند تا با مشاهده نقش، هنر بياموزند و با شهود منقوش، سعادت را تحصيل كنند و نيز در صنعت فلزكارى، ظروف مورد نياز فردى و جمعى را مىساختند تا در كنار هنرآموزى، وسائل رفاهى را فراهم نمايند و آئين بهزيستى را در سايه تامين لوازم ضرورى زندگى، بياموزند و از اينرو به ساختن ظرفهاى بزرگ و كاسههاى عظيم و ديگهاى رفيع و استوار مىپرداختند و در عين حال كه نعمت صنعت را بجا صرف مىكردند، به شكرگزارى خداوند منان مامور شدند; خداوندى كه هم نعمت مواد خام و معدنى را آفريد و هم نعمت استخراج آنها را در اذهان بشر خلق كرد و هم نعمت صنعت و ساختوساز وسائل سودمند را يادشان داد. جريان ورود ملكه سبا به ساحت قدس سليمان(عليهالسلام) و مشاهده قصر ظريف شيشهاى و پندار آب و بالا زدن پوشش پا، شاهد بر پيشرفت صنعت معمارى، هنرى، و صنعتى آن عصر است: «قيل لها ادخلى الصرح فلما راته حسبته لجة وكشفت عن ساقيها قال انه صرح ممرد من قوارير» (87) . 2- حضرت داود كه پدر سليمان(عليهمالسلام) بود و زمينه حكومت اسلامى را با رهبرى انقلاب و ستمزدائى از عصر خود آغاز كرد و از امكانات مناسبى متنعم بود، مامور شد كه از نعمت غيبى خداوند كه آهن سرد و سخت را در دستش چون موم نرم كرده بود، صنعت زرهبافى را ارائه كند و نظم هماهنگ بندها و حلقههاى زره را رعايت نمايد. بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «ولقد اتينا داود منا فضلا يا جبال اوبى معه والطير والنا له الحديد» (88) ; «ان اعمل سابغات وقدر فى السرد واعملوا صالحا» (89) ; «وعلمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من باسكم فهل انتم شاكرون» (90) . نكته قابل توجه آن است كه صنعت زرهبافى، جزء علوم عملى و هنرى است و قابل انتقال به غير مىباشد و لذا قرآن كريم در اين باره به كلمه «تعليم» تعبير نمود، ولى نرم نمودن آهن همچون موم در دست، هرگز جزء علوم نظرى يا عملى نيست; زيرا به كرامت روح ولى خدا و نزاهت نفس رسول حق وابسته است و به همين دليل قرآن در اين باره تعبير تعليم را به كار نبرد، بلكه به كلمه «النا» بسنده نمود تا روشن شود كه لين و نرم شدن آهن در دست داود(عليهالسلام) با قدرت غيبى ميسور مىشود; البته آهن را از ديرزمان با آتش نرم مىكردند. ليكن آن، جزء علوم عملى مىباشد و امرى عادى است نه خارق عادت; به خلاف اعجاز خارقالعاده داود(عليهالسلام). 3- نوح، شيخ الانبياء(عليهالسلام) كه نه تنها در مساله وحى و نبوت، جزء پيشگامان كوى رسالت است، بلكه در جريان استفاده صحيح از علم صنعت، از پيشكسوتان به شمار مىآيد و خداوند، هم تعليم كشتىسازى او را به عهده گرفت و هم توفيق و تاييد عملى آن را عهدهدار شد كه قرآن كريم در اين باره چنين مىفرمايد: «اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (91) ; «فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (92) . خلاصه مطالب گذشته آنكه: 1) اصلفرايند صنعتى در حكومت اسلامى،ممدوح و مورد ترغيب است. 2) لزوم استفاده صحيح از آن، در سيره عملى زمامداران دينى بيان شده است. 3) مهمترين بهره درست از صنايع پيشرفته هر عصر، عبارت است از تامين نيازهاى علمى و عملى مردم آن عصر. 4) آنچه در قرآن ياد شد، جنبه «تمثيل» دارد نه «تعيين»; يعنى در قرآن، مثال بهرهورى صحيح از صنعتبازگو شده نه آنكه استفاده درست از صنعت، منحصر در همين چند مورد باشد. 5) صنعت كشتىسازى نوح(عليهالسلام) الگويى براى ساخت و پرداخت هر گونه وسائل نقلى دريايى و زيردريايى، اعم از وسيله نقل مسافر، بار و مانند آن و نيز وسايل نقلى زمينى و هوائى به طور عام مىباشد; و صنعت زرهبافى داود(عليهالسلام)، الگويى براى ساختن هر گونه وسائل دفاعى است; خواه در برابر تير و مانند آن باشد و خواه در قبال سموم شيميايى و نظائر آن; و صنعت معمارى و كارهاى دستى و ظرائف هنرى و ساختن ظروف فلزى سليمان(عليهالسلام)، نمونهاى براى ساختن هر گونه لوازم زندگى است كه نيازمندىهاى فردى يا گروهى و همچنين نيازمندىهاى هنرى و ادبى، به وسيله آن برطرف مىگردد. اكنون كه عصاره سيره رهبران حكومت اسلامى در نحوه بهرهبردارى از صنعتبازگو شد، مناسب است آنچه از ذوالقرنين در قرآن كريم نقل گرديده بيان شود. قرآن كريم اگر چه از نبوت او سخن نگفت، ولى روش پسنديده او را با برخوردارى از همه وسائل مقدور آن عصر، به طور نسبى گزارش داد. او از تمام امكانات لازم بهرهمند بوده و كارهاى قابل توجهى انجام داده است. يكى از آن كارهاى شگفتانگيز، ساختن سد عظيم نفوذناپذير است كه بر اثر ارتفاع و صاف بودن، قابل فتح نبود و بر اثر استوارى و استحكام، قابل نقب و سوراخ نمودن نبود; زيرا آن سد عظيم فلزى، از خاك، آجر، سنگ، سيمان، و مانند آنها ساخته نشد، بلكه از پارههاى آهن و مس گداخته ساخته شد كه بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «اتونى زبر الحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا حتى اذا جعله نارا قال اتونى افرغ عليه قطرا» (93) ; يعنى پس از چيدن تكههاى آهن همانند قطعات سنگ، دستور داد كه با استفاده از كوره آهنگرى، در آن بدمند تا كاملا قطعههاى آهن به صورت آتش گداخته درآيد و آنگاه فرمان داد كه مس گداخته را در آن تعبيه نمايند تا به صورت سد كامل و محكم فلزى درآيد. از مجموعه اين نمودارها مىتوان خطمشى حكومت اسلامى را درباره بهرهبردارى از صنايع استنباط نمود كه استفاده از تكنولوژى در تمام امور سازنده و سودمند رواست، ولى بهرهبردارى از آن در امور تخريبى، و تهاجمى، و سوزنده، و كشنده، و تباهكننده زمين، دريا، هوا، گياهان، جانوران، انسانها، مناطق معمور، و...، هرگز روا نيست و با اين تحقيق، مىتوان فرق ميان كادر صنعتى در مدينه فاضله كه هدف حكومت اسلامى است را با كادر صنعتى كشورهاى مهاجم و مخرب و مدعى تمدن، بررسى نمود. د- رشد حقوقى داخلى و بينالمللى قوانين اسلامى و مسؤولان نظام دينى، عهدهدار تبيين، تدوين، و تحقق رشد حقوقى داخلى و بينالمللى مىباشند; زيرا جامعه انسانى هر چند در شؤون گوناگون اقتصاد مترقى باشد و هر چند در امور تشويقى صنعت كارآمد باشد، مادامى كه از قوانين حقوقى كامل و متقابل آگاه نباشد و به آن معتقد نشود و در عمل به آنها متعهد نگردد، هرگز كامياب نخواهد شد; چرا كه همان سلاحهاى اقتصادى و صنعتى، بدون صلاح حقوقى و اخلاقى، زمينه تباهى را فراهم مىكند. جنگ جهانى اول و دوم و نيز تهاجمهاى موضعى پس از آن دو كه سبب شد همواره زورمداران در موضع تخريب قرار گيرند و محرومان را در موضع انزوا و قتل و غارت قرار داد، گواهى صادق بر اين سخن است. حكومت اسلامى، براى پيشگيرى از اين فجايع و تباهىها، اصولى را ارائه مىنمايد كه نمودارى از آن نقل مىشود: 1- نفى هر گونه سلطهگرى يا سلطهپذيرى: «لا تظلمون ولاتظلمون» (94) . 2- رعايت عهدها و مواثيق بينالملل: «واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا» (95) . بايد دانست كه لزوم عمل به عهد، اختصاصى به عهد با خدا ندارد بلكه اطلاق آيه و ساير ادله، دليل استبر لزوم وفاى به عهد مطلقا حتى در عهد با خلق خدا. قرآن كريم مؤمنان والا مقام را كه به مرحله ابرار نائل آمدهاند، چنين معرفى مىكند: «والموفون بعدهم اذا عاهدوا» (96) ; يعنى سيره و روش ابرار آن است كه وقتى عهدى مىبندند، به عهد خود وفا مىكنند و در سوى ديگر، خداى سبحان، مشركان و كافران را به دليل بىتعهدى و نقض عهد، چنين نكوهش مىنمايد: «الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة» (97) . اهتمام حكومت اسلامى براى برقرارى نظام تعهد و قانون، و عمل به پيمان و احترام به ميثاق، براى آن است كه جامعه متعهد، از امنيت و آزادى كه از لوازم تمدن و اصول مدينه فاضله به شمار مىآيد، برخوردار گردد. اگر رعايت ميثاق، از جامعهاى رختبربندد، امنيت، آزادى، و ساير شؤون مدنيت آن نيز از ميان خواهد رفت. قرآن كريم، تبيين رسايى در اين باره دارد كه با تحليل آفرينش انسان و تساوى همه انسانها در اصول كلى خلقت و عدم تاثير زمان، زبان، نژاد، رنگ، رسوم، و آداب و عادات محلى و بومى و مانند آن: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر او انثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم» (98) ، اجازه هيچ گونه اعتلا و برترىطلبى را به هيچ فرد يا گروهى نمىدهد و استكبار را عامل مهم برهم زدن تعادل اجتماعى مىداند و نبرد با آن را از اين جهت لازم مىداند كه خوى استكبار، خوى پيمانشكنى و نقض ميثاق است و از اينرو چنين مىفرمايد: «وان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون» (99) ; يعنى مهمترين دليل نبرد با مستكبران، همان پيمانشكنى آنان است. قرآن كريم مبارزه با چنين اشخاصى را نه به جهتبىايمانى آنان، بلكه به دليل بىتعهدىشان لازم مىداند و لذا فرمود: «لا ايمان لهم»(به فتح همزه); يعنى اينها افراد بىتعهدى هستند و لذا غيرقابل اعتمادند. با «كافر بىايمان» مىتوان زندگى مسالمتآميز نمود، ولى با «مستكبر بىايمان» هرگز ممكن نيست; زيرا زندگى بدون تعهد متقابل، ميسور نيست; وقتى طرف مقابل به عهد و سوگند و ميثاق خود احترام نمىنهد و هر لحظه كه زورمند شد، آن را نقض مىكند، هرگز نمىتوان با او زندگى مشترك داشت. آنچه در جاهليت جديد همانند جاهليت كهن دامنگير جامعه بشرى گشته، پيمانشكنى زورمداران عصر حاضر است كه شرح نارسايى سازمان بينالملل و ساير مجامع بينالمللى و مدعيان حقوق بشر، در مقابله با تهاجم ددمنشانه گروههاى مهاجم در نقاط مختلف جهان، خارج از حوصله اين مقالت است. 3- رعايت امانت و پرهيز از خيانت در اموال و حقوق، سومين اصل پيشگيرانه اسلام است كه فرمود: «ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها» (100) ; دستور خداوند، لزوم رعايت امانت و تاديه آن به صاحبش مىباشد. بيان قرآن در ستايش مردم بايمان اين است: «والذين هم لاماناتهم وعهدهم راعون» (101) ; يعنى آنان، امانتدار و مراعاتكننده عهد و پيمان خويش هستند. قرآن كريم بسيارى از انبياء الهى به وصف امين بودن به جهانيان معرفى كرده است كه آيات سوره «شعراء»، نمونهاى از آن مىباشد. تاثير احترام متقابل به امانتهاى يكديگر، در برقرارى امنيت و آزادى و تاسيس مدينه فاضله، كاملا مشهود است. قرآن مجيد با تحليل ساختار انسانى، ثابت نمود كه هيچ فرد يا گروهى حق ندارد در امانت، خيانت نمايد و نژادپرستى صهيونيستها و كسانى كه خود را برتر مىپندارند و رعايت امانت ديگران را بر خويش لازم نمىدانند را محكوم كرده، چنين مىفرمايد: «ومنهم من ان تامنه بدينار لا يؤده اليك الا مادمت عليه قائما ذلك بانهم قالوا ليس علينا فى الامين سبيل» (102) ; يعنى برخى از يهوديان، اگر به عنوان امانت، دينارى را به او بسپارى، آن را پس نمىدهد; مگر آنكه مراقب او باشى و با زور از او بستانى. اين خيانتورزى، به سبب آن است كه آنان خود را نسبتبه غير اهل تورات برتر مىپندارند و مىگويند: بر ما حرج و قدح و ذمى نيست اگر امانت غيريهوديان را برنگردانيم. روشن است كه چنين افراد بىتعهد و نژادپرست و مستكبرى كه به خيانت در يك دينار تندرمىدهند، خيانت در ثروت كلان و منابع ملى را قطعا مباح مىشمارند و از هر غارت ابتدايى نيز پرهيز نخواهند كرد. اهداف حكومت اسلامى در دعاى ابراهيم(ع) سلسله انبياء ابراهيمى(عليهمالسلام) كه ساليان متمادى، حكومت اسلامى را عهدهدار بودهاند و قرآن كريم درباره آنان مىفرمايد: «اذكروا نعمة الله عليكم اذ جعل فيكم انبياء وجعلكم ملوكا» (103) ، خطوط كلى امامت و رهبرى و اصول مهم سياست و حكومت را از بنيانگذار كعبه و معمار مطاف، و مهندس قبله جهانى، به ارث بردهاند. حضرت ابراهيم(سلاماللهعليه)، نه تنها در سيره خويش آن اصول و خطوط كلى را رعايت مىنمود، بلكه در نيايشهاى خاص خود نيز مطرح مىكرد و اجابت آنها را از خداوند درخواست مىنمود. عصاره دعاهاى آن حضرت در اين زمينه، همان دو هدف مهم حكومت اسلامى يعنى خليفةالله شدن انسان صالح سالك كوى كمال و تاسيس مدينه فاضله است. با توجه به اين نكته، روشن مىشود كه سامان يافتن مدينه فاضله، در پرتو تعالى انسانهايى است كه مقام منيع خلافت الهى بهره آنان شده باشد. آنچه به آبادى، آزادى، امنيت، اقتصاد سالم، و مانند آن برمىگردد، از اوصاف و شرايط مدينه فاضله است كه در آياتى از قبيل «رب اجعل هذا بلدا امنا وارزق اهله من الثمرات» (104) آمده است و آنچه به كمالهاى انسانى برمىگردد و زمينهساز خليفةااللهى است، در آياتى مانند «واجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام» (105) و «ربنا وابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم انك انت العزيز الحكيم» (106) ذكر شده است و ريشههاى اصلى دعاهاى سياسى كه در جوامع روائى ثبتشده، همين نيايشهاى زمامداران الهى است كه صحائف آسمانى و به خصوص قرآن كريم آنها را بازگو نموده است. پىنوشتها: 1. سوره بقره، آيه 213. 2.برخى از پيامبران از خود شريعتى نداشتهاند و پيرو شريعت پيامبر اولوالعزم پيش از خود شدهاند; مانند لوط (عليهالسلام) كه به شريعت ابراهيم (سلام الله عليه) ايمان آورد: «فامن له لوط»;(سوره عنكبوت، آيه 26) و بر اساس دستور او عمل مىنمود و هر پيامبر اولوالعزمى باذن الله حاكم بود و كارهاى شريعت را تقسيم مىنمود; به برخى سمت فرماندهى جنگ مىداد، به بعضى سمت تدريس، و به ديگرى هدايت و ارشاد و مانند اينها. 3. نهجالبلاغه، خطبه 40، بند 1. 4. سوره توبه، آيه 33. 5. سوره نحل، آيه 36. 6. سوره طه، آيه 36. 7. سوره انبياء، آيه 105. 8. سوره حديد، آيه 25. 9. سوره نور، آيه 55. 10. همان. 11. سوره آل عمران، آيه 19. 12. سوره مائده، آيه 3. 13. سوره توبه، آيه 33. 14. سوره حجر، آيه 85. 15. سوره رعد، آيه 17. 16. سوره آل عمران، آيه 137. 17. سوره فاطر، آيه 43. 18. سوره اسراء، آيه 81. 19. سوره انبياء، آيه 18. 20. سوره توبه، آيه 40. 21. سوره هود (ع)، آيه 17. 22. سوره نساء، آيه 82. 23. سوره انفال، آيه 63. 24. سوره بقره، آيه 249. 25. سوره قصص، آيه 40. 26. همان، آيه 81. 27. سوره حاقه، آيه 7. 28. سوره نور، آيه 62. 29. سوره رعد، آيه 11. 30. سوره انفال، آيه 53. 31. سوره مؤمنون، آيه 37. 32. سوره بقره، آيه 156. 33. بحار; ج 23، ص 21، ح 21 و علل الشرايع; ج 1، ص 231، باب 153، ح 6 (با اندكى تفاوت). 34. سوره انشقاق، آيه 6. 35. سوره مؤمنون، آيه 37. 36. سوره كهف، آيه 46. 37. بحار; ج 73، ص 350، ح 13. 38. همان; ج 16، ص 324، ح 16. 39. همان; ج 75، ص 251، ح 99. 40. سوره طور، آيه 23. 41. سلسلة الينابيع الفقهيه; ج 9، ص 219. 42. سوره هود (ع)، آيه 17. 43. سوره حاقه، آيات 40 46. 44. سوره نجم،آيات 3 و 4. 45. در فصل چهارم كتاب به تفصيل خواهد آمد كه حاكم اسلامى در عصر غيبت، به سبب راىاكثريت مردم، وكيل آنان نمىگردد، بلكه ولايت دينى او مورد پذيرش مردم قرار مىگيرد. 46. سوره طه،آيه 64. 47. سوره نساء، آيه 105. 48. سوره شعراء، آيات 193 و 194. 49. سوره نمل، آيه 6. 50. سوره اعلى، آيه 6. 51. سوره نجم، آيات 1 4. 52. سوره تكوير، آيه 24. 53. بحار; ج 2، ص 147، ح 19. 54. سوره اسراء، آيه 78. 55. همان، آيه 79. 56. سوره نساء، آيه 84. 57. سوره شورى، آيه 9. 58. سوره نساء، آيه 59. 59. بحار; ج 10، ص 227، ح 1. 60. سوره ابراهيم (ع)، آيه 1. 61. سوره بقره، آيه 257. 62. سوره انعام، آيه 122. 63. سوره حديد، آيه 28. 64. نهجالبلاغه، خطبه 193، بند 5. 65. نهجالبلاغه، حكمت 129. 66. نهجالبلاغه، خطبه 183، بند 11. 67. سوره نور، آيه 40. 68. سوره آل عمران، آيه 19. 69. همان، آيه 85. 70. سوره حديد، آيه 25. 71. سوره بقره، آيه 251. 72. سوره نساء، آيه 163. 73. سوره انبياء، آيه 79. 74. سوره نمل، آيه 15. 75. همان، آيه 16. 76. سوره ص، آيه 17. 77. همان، آيه 26. 78. سوره جمعه، آيه 2. 79. سوره نور، آيه 33. 80. سوره حديد، آيه 7. 81. سوره نساء، آيه 5. 82. سوره توبه، آيه 34. 83. سوره حشر، آيه 7. 84. سوره نساء، آيه 59. 85. سوره سبا، آيه 12. 86. سوره سبا، آيه 13. 87. سوره نمل، آيه 44. 88. سوره سبا، آيه 10. 89. همان، آيه 11. 90. سوره انبياء، آيه 80. 91. سوره هود (ع)، آيه 37. 92. سوره مؤمنون، آيه 27. 93. سوره كهف، آيه 96. 94. سوره بقره، آيه 279. 95. سوره اسراء، آيه 34. 96. سوره بقره، آيه 177. 97. سوره انفال، آيه 56. 98. سوره حجرات، آيه 13. 99. سوره توبه، آيه 12. 100. سوره نساء، آيه 58. 101. سوره مؤمنون، آيه 8. 102. سوره آل عمران، آيه 75. 103. سوره مائده، آيه 20. 104. سوره بقره، آيه 126. 105. سوره ابراهيم (ع)، آيه 35. 106. سوره بقره، آيه 129.
پاسخ : ولايت فقيهان و عدالت فصل دوم: حكومت اسلامى و اهداف آن قانون و حكومت دين، هرگز از حكومت و سياست جدا نمىباشد; زيرا همانگونه كه گفته شد، دين، موعظه و نصيحت و تعليم محض مسائل فردى بدون اجتماعى، و مسائل اخلاقى و اعتقادى بدون سياسى و نظامى و مانند آن نيست، بلكه احكام اجتماعى و سياسى نيز دارد. خداى سبحان در يكى از آيات قرآن كريم، هدف ارسال رسولان خود را چنين بيان مىفرمايد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه» (1) . در اين كريمه، مساله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت انبياء مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسانها امرى طبيعى و قطعى است چنانكه در پيش گفته شد و اگر رفع اختلافها، امرى ضرورى براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج است، موعظه و نصيحت و مسالهگويى صرف نمىتواند مشكل اجتماعى را حل كند و لذا هيچ پيامبر صاحب شريعتى (2) نيامده است مگر آنكه علاوه بر تبشير و انذار، مساله حاكميت را نيز مطرح نموده است. خداى سبحان در اين آيه نمىفرمايد پيامبران به وسيله تعليم يا تبشير و انذار، اختلاف جامعه را رفع مىكنند، بلكه مىفرمايد به وسيله «حكم» اختلافات آن را بر مىدارند; زيرا حل اختلاف، بدون حكم و حكومت امكانپذير نيست. اكنون نيز كه انسانها نسبتبه امم گذشته، از علم و تمدن بهره بيشترى دارند، هرگز نمىتوان اختلافات آنان را با مسالهگويى و صرف نصيحت از ميان برد; بلكه نظام و حكومتى لازم است تا احكام قضايى و جزايى و كيفرى را به اجرا درآورد و حدود و قصاص و ديات و مجازاتهاى مالى و اقتصادى را محقق سازد و اساسا قضاء و داورى، بدون حكومت امكانپذير نيست و اين دو، متلازم يكديگرند و حكومت، مجرى احكام قضايى است. بنابراين، هر مكتبى كه پيامآور شريعتى براى بشر باشد، به يقين، احكام فردى و اجتماعى را با خود آورده است و اين احكام، در صورتى مفيد و كارساز خواهند بود، كه به اجرا درآيند و اجراى قانون و احكام الهى نيز ضرورتا نيازمند حكومتى است كه ضامن آن باشد. در غير اين صورت، يا اساسا احكام دينى به اجرا درنمىآيد و يا اگر اجرايش به دست همگان باشد، لازمهاش هرج و مرجى است كه بدتر از نبودن احكام در جامعه است. صرف قانون كه وجود لفظى يا كتبى تفكر خاصى است، توان تاثير در روابط خارجى را ندارد و حتما يك موجود مرتبط با غيب و توانمند مىخواهد كه مسؤول تعليم و حفظ و اعمال آن باشد و از اينرو، حضرت مولىالموحدين، على بن ابى طالب(عليهالسلام)، براى رفع مغالطه خوارج كه قانون را كافى مىدانستند و جامعه را بىنياز از رهبر و حاكم و حكومت مىپنداشتند و شعارشان اين بود كه: «لا حكم الا لله» فرمودند: «كلمة حق يراد بها الباطل; نعم انه لا حكم الا لله ولكن هؤلاء يقولون لا امرة الا لله وانه لابد للناس من امير بر او فاجر» (3) ; يعنى اين سخن: «لا حكم الا لله»، سخن حق و گفته قرآن است، ولى اراده باطل و نادرست از آن شده است; بله هيچ حكم و قانونى حق نيست مگر حكم و قانون خداوند; ولى اين افراد، از اين كلام درست، چيز ديگرى اراده كردهاند و مقصودشان آن است كه هيچ امارت و حكومتى نيست مگر امارت و حكومتخداوند و اين در حالى است كه مردم، بدون امير و حاكم نمىتوانند زندگى كنند وحتى در نبود امير نيكوكار، امير فاجر غيرظالمى نياز دارند تا جامعه به هرج و مرج و انهدام كشيده نشود. حكومت اسلامى اسلام را نبايد در برابر مكاتب فكرى محض قرار داد; زيرا مكتبهاى فكرى صرف، تنها در حريم فكر و انديشه برنامه دارند و بس. اگر بخشى از اسلام مربوط به معارف و اعتقادات و جهانبينى است و بخش ديگرى از آن مربوط به امور اخلاقى و تهذيب نفس مىباشد، در كنار اين دو، بخش سومى وجود دارد كه به شرح وظائف و دستورهاى عملى پرداخته است. اگر اسلام نظارت و ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر و جهاد و دفاع دارد، اگر حدود و مقررات و قوانين اجتماعى و جامع دارد، اين نشان مىدهد كه اسلام يك تشكيلات همه جانبه و يك حكومت است و تنها به مساله اخلاق و عرفان و وظيفه فرد نسبتبه خالق خود يا نسبتبه انسانهاى ديگر نپرداخته است; اگر اسلام راه را به انسان نشان مىدهد و در كنارش از او مسؤوليت مىطلبد، اگر اسلام آمده است تا جلوى همه مكتبهاى باطل را بگيرد و تجاوز و طغيان طواغيت را درهم كوبد، چنين انگيزهاى، بدون حكومت و چنين هدفى، بدون سياست هرگز ممكن نيست. خداى سبحان درباره اسلام و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون» (4) ; يعنى خداى تعالى رسولش را با هدايت و دين حق اعزام نمود تا مردم را در همه ابعاد زندگى هدايت كند و بساط هر طاغوت را برچيند و تا دينش را بر تمام مرامها و حكومتها و نظامها پيروز گرداند. بر اين اساس، پيامبر اسلام براى دو كار آمد نه يك كار; هم براى هدايت و موعظه و تعليم و ارائه قانون آمد و هم براى برچيدن ظلم و ستم و طغيان. خداى تعالى هدف بعثت همه رسولان خود را چنين بيان مىفرمايد: «ولقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت» (5) ; ما براى هر امتى پيامآورى فرستاديم كه آنان را به عبادت «الله» دعوت كند و به اجتناب از طاغوت برانگيزد. اجتناب كردن از طاغوت يعنى خود را در جانبى و طاغوت را در جانب ديگر قرار دادن و در جهت او قدم برنداشتن و از خود در برابر تجاوز طاغى دفاع كردن و تسليم و برده او نشدن. اسلام از آن جهت كه دين الهى است و از آن جهت كه كامل و خاتم همه مكتبهاست، براى اجراى احكامش و براى ايجاد قسط و عدل در جامعه، حكومت و دولت مىخواهد; براى نبرد با طاغوت و ستيز با ظلم و تعدى طاغوتيان، حكومت و حاكم مىخواهد. اسلام بىحكومت و بىاجرا، قانون صرف است و از قانون كه «سوادى بر بياض» است، به تنهايى كارى ساخته نيست و اگر دشمنان اسلام، جدايى دين از سياست را ترويج مىكنند و اسلام بىحكومت را تقديس و تكريم كرده و مىكنند، براى خلع سلاح نمودن مسلمين و جامعه اسلامى است; نه به جهتخيرخواهى و نيكانديشى يا اسلامشناسى واقعى و اصيل آنان. آتشبس يك جانبه! فكر جدايى دين از سياست، در واقع، آتشبس يكجانبه بين دو طرف درگير است; يعنى همه كسانى كه از روى ترس يا علل ديگر، سخن از جدايى دين از سياست زدهاند و در عمل، كارى به سياست ندارند، در جنگ و ستيز دينداران با سياستمداران ظالم، آتشبس را يكجانبه قبول كردهاند سياستمداران جبار و بىرحم، هيچ گاه نمىگويند ما با دين و ديندارى كارى نداريم. آنان هر زمان كه بتوانند، دين را به كام خود مىكشند و دينداران را به ذلت و اسارت درمىآورند. هيچ سياستمدار دنياطلبى نمىگويد من با دين كارى ندارم، بلكه مىگويد دين بايد در چنگ من باشد. او اگر بتواند، دين را نابود مىكند و اگر نتواند، آن را به اسارت مىگيرد تا براى رسيدن به اهداف شوم خود، از آن استفاده كند. در گذشته، رژيم منفور پهلوى را ديديم كه گاهى براى فريب مسلمانان و منحرف ساختن آنان، قرآن چاپ مىكرد، ولى آن زمان كه احساس خطر كرد و فهميد كه جامعه دينى ديگر نمىخواهد اسير او باشد، مسجد كرمان را با قرآنهايش به آتش كشيد. پس يك زمان «قرآنسوزى» است و يك زمان «قرآنسازى» و هر دو براى اهداف پليد استعمارى و سياسى است; زيرا سخن و روش همه دنياطلبان و بىدينان، همان شعار «قد افلح اليوم من استعلى» (6) است كه قرآن كريم آن را نقل كرده است; يعنى آنان خوشبختى در اين دنيا را در گرو برترى بر ديگران و استثمار و بهرهگيرى هر چه بيشتر مىدانند. ما در جريان جنگ خليج فارس، شاهد استفاده آمريكا از دين براى فريب مردم بوديم; از واتيكان كمك گرفت و از پاپ براى جنگ درخواست دعا نمود و اين همان سوءاستفادهاى است كه معاويه منافق از دين مىكرد. معاويه عليه اللعنه زمانى كه فهميد مالك اشتر(سلاماللهعليه) به مصر مىرود و با رفتنش آنجا را منقلب خواهد كرد، روز و شب، منزل و سير او را شناسايى كرد و با حيله عمرو عاص، عسل مسموم را به مالك اشتر خورانيد و پيش از آنكه عسل مسموم او را به شهادت برساند، مردم را به مسجد جامع شام دعوت كرد و به آنان گفتخطرى حكومت اموى را تهديد مىكند و ما بايد دعا كنيم و شما امين بگوييد. او دعا كرد كه خدا خطر مالك را برطرف كند و مردم شام نيز آمين گفتند و زمانى كه خبر شهادت مالك به شام رسيد، معاويه گفت ما «مستجابالدعوه» هستيم. بنابراين، قدرتطلبان و دنياپرستان، هيچ گاه با دين و دينداران از در آشتى درنمىآيند; مىخواهند دين را نابود كنند اگر بتوانند و يا آن را براى مقاصد خود و فريب مردم به بازى مىگيرند و با چنين وضعى، شعار جدايى دين از سياست، چيزى جز آتشبس يكجانبه و تسليم شدن در برابر دشمن نيست. آينده جهان از نظر اسلام آينده جهان از نظر مكتبهاى مختلف كه رشد سلاحهاى هستهاى و اتمى را مىبينند، جز ويرانهاى نيست; اما اسلام، آينده جهان را قسط و عدل، آرامش و تمدن، و حكومت صالحان مىداند: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون» (7) . هدف رسالت انبياء الهى، تربيت انسانها و در نتيجه، قيام آنان براى اقامه قسط و عدل است; چنانكه فرمود: «ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط» (8) ; و خداوند مؤمنان راستين را وعده قطعى داده است كه خلافت در زمين را نصيب آنان سازد: «وعد الله الذين امنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض» (9) و دين پسنديده و مرضى خود را مستقر سازد و در سايه هدايتهاى آن، پس از خوف و ترس، امن و آرامش تحقق يابد: «وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا» (10) . اسلام، تنها دين الهى است: «ان الدين عندالله الاسلام» (11) كه خداوند آن را با ولايت اوليائش كامل گردانيد و بدان راضى شد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (12) و خود وعده داده است كه اسلام، دين جهانى باشد و حكومت اسلامى، تنها حكومت عدل و قسط در سراسر گسترده خاك گردد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون» (13) . خداوند نظام آفرينش را بر پايه حق استوار ساخته است; چنانكه فرمود: «وما خلقنا السموات والارض وما بينهما الا بالحق» (14) و هر باطلى در اين جهان، محكوم به نابودى است و مانند كف روى آب، زائل خواهد گشت: «فاما الزبد فيذهب جفاء» (15) . قرآن كريم، همه مخاطبان خود را دعوت مىكند كه در سرگذشت گذشتگان سير كنند و عاقبتبد و هلاكت تكذيبكنندگان را ببينند: «قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين» (16) ; سنتشكستناپذير و غير قابل زوال الهى، پيروزى قيام حق و نابودى باطل است و اين سنت، از اصول هميشگى و همگانى نظام آفرينش است كه هيچ گاه تغييرپذير نيست: «فلن تجد لسنت الله تبديلا ولن تجد لسنت الله تحويلا» (17) . قرآن كريم درباره پيروزى حق بر باطل مىفرمايد: «وقل جاء الحق وزهقالباطل ان الباطل كان زهوقا» (18) ; يعنى حق مىآيد و باطل مىرود وطبيعتباطل، همان رفتن و نابودى است. در آيه ديگر نيز كيفيت رفتن باطل راچنين بيان فرموده است: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هوزاهق» (19) ; يعنى حق را بر باطل چيره مىكنيم پس حق، باطل را سركوب مىكند و باطل سركوبشده، نابود و محكوم به زوال مىگردد. آنچه از اين آياتاستفاده مىشود اين است كه حكومتحق، با هيچ باطلى سازش ندارد و نه تنها در برابرباطل تسليم نمىشود بلكه آن را از بين مىبرد و علاوه بر وجه اثباتى كه دارد وخود را تثبيت مىكند، جنبه نفى غير خود را نيز دارد و باطل را مىزدايد; وازاينجا روشن مىشود كه اگر چيزى بتواند خود را تثبيت كند، ولى جنبه نفى وباطلزدايى نداشته باشد، حق نيست; بلكه باطلى است در پوشش حق. نقش مردم در حكومت اسلامى جامعهاى مىتواند قيام به حق داشته باشد كه زيربناى آن، اعتقاد عميق به معارف الهى باشد نه اقتصاد يا ديگر شؤون مادى; زيرا در اين صورت، هدف قيام مردم، ارضاء هواى نفس يا رفاه مادى خواهد بود نه برقرارى قسط و عدل و قانون الهى. قيامى حق است كه تنها براى خداى حق محض و اعتلاء كلمة الله باشد: «كلمة الله هى العليا» (20) ; چون فقط خداوند حق است و حق، تنها از اوست و هر چه جز او باطل است: «الحق من ربك» (21) . همان گونه كه مكتب حق، به صورت قرآن كريم و سنت معصومين(عليهمالسلام) تبلوريافته و بر تمام مكاتب و قوانين جهان پيروز خواهد شد و حكومتش جهانى خواهد گشت، ملتى پيروز مىگردد كه اولا در شناختحق، «محقق» باشد و ثانيا در مقام عمل به حق، «متحقق» گردد و جامه حق بر تن بپوشد و ثالثا همانند خود دين، داراى انسجام و اتحاد و هماهنگى بوده، از اختلاف و نزاع و درگيرى مصون باشد; چنانكه خداى سبحان درباره معجزه ختميه قرآن مىفرمايد: «ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (22) ; اگر اين قرآن از غير خداوند باشد، لازمه قطعىاش اختلاف و تناقض درونى است; در حالى كه اكنون هيچگونه اختلاف و ناهمگونى درونى ندارد; زيرا بر محور حق، و نازل شده از سوى خداوند است. بنابراين، «اتحاد» از مهمترين علل پيروزى است و مقصود از آن، صرف گردهمايى صورى و حضور در صحنه نيست، بلكه گذشته از اجتماعات صورى و ظاهرى، لازم است دلها به هم مرتبط و جانها با يكديگر منسجم باشند(متحد جانهاى مردان خدا) و اين اتحاد، وقتى دائمى و بىنقص خواهد بود كه بر محور ماديات نباشد، بلكه براى رضاى خدا و بر محور حق قرار گيرد. مسائل مادى، نه تنها آرامش و انسجام نمىآورند، بلكه دير يا زود، مايه تشتت و پراكندگى و نابرابرى خواهند بود. از اين رهگذر، قرآن كريم، پيوند و انسجام دلها را در اختيار خداوند دلآفرين دانسته، درباره اتحاد و الفت مؤمنين خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفتبين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم» (23) ; يعنى پروردگار متعال، ميان دلهاى آنان الفتبرقرار كرد; تو اگر تمام ذخاير زمين را هزينه مىكردى تا ميان دلهاى آنان انس و الفت ايجاد كنى، نمىتوانستى; وليكن خداوند ميان آنان الفتبرقرار نمود; تحقيقا خداى متعال، عزيز و حكيم است. منافع مادى و ذخائر و هر چند به دستبابركت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم تقسيم گردد و هر چند توسط تقواى مجسم و عدل ممثل، عادلانه توزيع شود، باز هم زمينه شقاق فراهم است و الفت معهود در آيه حاصل نمىشود. حاكميت دين حق و نظام اسلامى، همانند هر نظام ديگرى، با آرزوها تحقق نمىپذيرد، بلكه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مىطلبد. مردم، با پذيرش دين اولا و پذيرش ولايتحاكم اسلامى ثانيا، دين خدا را در جامعه متحقق مىسازند و چنين مردمى اگر چه اندك باشند، خداوند نصر خود را به آنان مىرساند و در جنگ با بيگانگان، همه معادلات رياضى و سياسى و نظامى را برهم مىزند: «كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله» (24) انبياء الهى كه با عدهاى خاص قيام كردند، با اينكه فاقد همه امكانات مادى بودند و دشمنان آنان از همه امكانات مادى برخوردار بودند، چون مؤمنين به قدر ميسور، به دستور خدا عمل مىكردند، خداوند سلاطين ستم و باطل را نابود مىساخت; عدهاى از آنان را به صورت: «فاخذناه وجنوده فنبذناهم فى اليم» (25) گروهى را: «فخسفنا به وبداره الارض» (26) و برخى را: «سخرها عليهم سبع ليال وثمانية اياما حسوما» (27) و جمعى ديگر را با ساير جنود الهى از ميان برد. پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان، از كمترين امكانات جنگى و مادى برخوردار بودند، ولى در همان جنگهاى نابرابر، خداوند آنان را يارى كرد و اكنون نيز كه انقلاب اسلامى حكومتى دينى برپا كرده است، اگر مردم در صحنه نباشند و حضور جدى نداشته باشند، حتى اگر رهبر آنان در حد وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(سلاماللهعليه) باشد، نظام اسلامى سقوط مىكند. رهبرى مانند على بن ابىطالب(عليهالسلام) كه جز شخص پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم، هيچ كس در روى زمين به عظمت علمى و عملى آن حضرت نمىرسد و از نظر شجاعت و سلحشورى و سياست نظامى نيز بىهمانند است و پيروزى بيشتر جبههها به عهده آن حضرت بود، وقتى كه مردم با او هماهنگ نباشند و او را نپذيرند، هرگز پيروز نمىشود. در سوره مباركه «نور»، درباره حضور مردم آمده است: «انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الذين يستاذنوك اؤلئك الذين يؤمنون بالله ورسوله» (28) ; يعنى مؤمنان واقعى كسانى هستند كه گذشته از ايمان به خدا و پيامبر، در مسائل اجتماعى نيز رهبران الهى خود را رها نكنند و در اين زمينه، از جهت ملاك حكم، تفاوتى ميان آنكه رهبر، پيامبر باشد يا امام معصوم يا جانشينان آنان در عصر غيبت، وجود ندارد. بنابراين، حكومت اسلامى هيچگاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمىشود و تفاوت اساسى حكومت اسلامى با حكومتهاى جابر در همين است كه حكومت اسلامى، حكومتى مردمى است و بر پايه زور و جبر نيست، بلكه بر اساس عشق و علاقه مردم به دين و حاكم اسلامى صورت مىپذيرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دينى بهرهمندتر باشند و هر چه احكام دينى را بيشتر عمل كنند و هر چه از اتحاد و همبستگى و الفت الهى برخوردارى بيشترى داشته باشند، حكومت اسلامى نيز استوارتر و در رسيدن به اهدافش موفقتر است و هيچگاه نبايد تصور نمود كه اگر مردم با حكومت اسلامى نباشند و اگر مؤمنان راستين كمر همت نبندند، خداوند حكومت اسلامى را برپا مىدارد. بايد دانست كه نعمت الهى و فيض و نصرت خداوند، وقتى به ملتى مىرسد كه خود آنان خواهان سعادت خويش باشند و به يارى دين خدا بشتابند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (29) و نيز خداوند، نعمتحكومتشايسته اسلامى را از ملتى بىجهت نمىگيرد، مگر آنكه خود آنان در حفظ و حراستش كوتاهى كنند: «بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (30) . مردم در جامعه الحادى شكلگيرى يك جامعه، به اهداف و اصول و خط مشى نياز دارد و ماهيت هر جامعهاى، در ارتباط مستقيم با جهانبينى جارى در آن جامعه است و از اينرو، جوامع را مىتوان به دو دسته الهى و الحادى تقسيم نمود. عدهاى معتقدند كه جهان هستى در همين طبيعت محسوس و مادى خلاصه مىشود و انسان نيز كه جزئى از اين مجموعه است، سرنوشتى جز ميلاد و سرگذشتى جز مرگ ندارد; انسان بين ميلاد و مرگ خلاصه مىشود و همه موجودات جهان، در يك روز موجود و در روز ديگر نابود مىگردند و پيش از ميلاد و پس از مرگ، چيزى نبوده و نخواهد بود; مگر تطورات و تحولات ماده; انسان پس از مرگ خواهد پوسيد و طبيعت، با خاك بدن او همان خواهد كرد كه با ديگر موجودات نباتى و حيوانى مىكند. بر اساس اين «جهان احساسى»، خوبى و بدى انسان و رفتار او هيچ نقشى در آيندهاش ندارد و لذا در زندگى دنيايى به لحاظ عقائد، اخلاق و اعمال فردى، نيازمند قانون نيست و از جهات ياد شده، بىقيد و رهاست; مگر آنكه طبيعت و زندگى طبيعى به ناچار او را محدود سازد. او آزاد است تا در حيطه مسائل شخصى، با بدن خود، به دلخواه رفتار كند و در استفاده از منابع و مواهب طبيعى، هر گونه كه مىخواهد بهرهمند باشد. شعار چنين افرادى، همان «نان، مسكن، رهايى» است; يعنى سه چيزى كه حيوانات نيز نيازمند آن هستند. اما از آنجا كه بىقيدى و رهايى همه افراد در آنچه مىخواهند امكانپذير نيست، ناچارند كه در زندگى گروهى خود، قانونى داشته باشند تا به آزادىهاى بىحد و حصر آنان قيدى بزند و كيفيتبرخوردارى بدون مزاحمت هر يك آنان از طبيعت را مشخص نمايد; قانون جزايى هم بايد باشد كه متخلفان و متجاوزان را تنبيه و مجازات كند تا توازن طبيعى اجتماع از هم نپاشد. در چنين جامعهاى كه خدامدارى، ارزشگرايى، و فضيلتخواهى، نامفهوم و نادرست است، هر كس كه زمام قانونگذارى را در ستبگيرد، به نفع و سود مادى و شخصى خود و بستگان خونى و نژادى خود قانونگذارى مىكند و اگر فرضا در جامعهاى اينچنين، با حضور اكثريت و مانند آن، قانونى نسبتا متعادل و عمومى جعل شود، در مقام اجراى اين قانون كه از اهميتبيشترى برخوردار است، هيچ ضمانت اخلاقى و درونى براى اجراى قانون وجود ندارد; زيرا كسى كه جهانبينىاش، «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (31) است و خواستهاى جز لذت و رهايى بىحد و حصر ندارد، چرا خود را مقيد به اجراى درست قوانين بداند و چرا دست از امكانات فراوانى بردارد كه در سايه قدرت و اجراى نادرست قوانين مىتواند بدست آورد؟ چرا لذت نقد را رها كند و چرا به حقوق ديگران تجاوز نكند؟ سيستمهاى قضايى و قوانين جزائى نيز هيچ گاه نتوانستهاند به تنهايى مانع تعدى و تجاوز مردم و تخلف زمامداران شوند و بهترين شاهد زنده، جوامع غربى امروز است كه در اوج پيشرفت صنعتى و علوم تجربى، از بيمارىهاى روانى و سوءاستفادههاى فراوان از قدرت و حكومت، در حال اغماست و به خط پايانى خود نزديك گشته است. مساله علاقه به وطن و خوشنامى پس از مرگ نيز نزد چنين جوامعى، يك امر عاطفى و احساسى است. اگر كسى هوش متوسطى داشته باشد و داراى اين بينش الحادى باشد كه پس از مرگ، حيات ديگرى نخواهد بود و او نيز رنج و لذتى نخواهد داشت، براى پس از مرگش هيچ كارى انجام نمىدهد و فقط به فكر لذت نقد و حاضر است. البته ممكن است جوان يا نوجوانى را خام كنند و به او بگويند پس از مرگ تو، با پوستر و عكس، با مجلس گراميداشت و با...، خاطره و نام و ياد تو را زنده نگه مىداريم، ولى وقتى او بالغ شد و اندكى فكر كرد و به گمان باطل خود، فهميد كه مرگ نابودى مطلق است و براى انسان مرده و معدوم، هيچ فرقى نمىكند كه همه عالم در سوگ او بنشينند يا براى او شادمان باشند; او جز در موارد اجبار، هرگز تن به قانون نمىدهد و هرگز به اجراى درست قانون نمىپردازد; اگر چه آن قانون، بر اساس قسط و عدل تدوين شده باشد و تضمينكننده منافع همگان باشد. جامعه الهى و مردم خدامدار «جامعه الهى»، بر «جهانبينى الهى» استوار است كه مىگويد: جهان و انسان را خدا آفريده و انسان، سرگذشت فراوانى داشته و عوالمى را در پيشرو دارد و هرگز با مرگ از بين نمىرود و چگونگى حيات و زندگى جاويد او در آينده، بستگى تام به حيات دنيايى و چگونگى رفتار و اخلاق و عقايد او در اين دنيا دارد. انسان از خداست و به خداوند بازگشت مىكند: «انا لله وانا اليه راجعون» (32) . يك انسان الهى، اگر تنها نيز زندگى كند، نيازمند قانونى براى نحوه زندگى و تامين سعادت اخروى است. در نظام الحادى، جامعه، مقدم بر قانون است; زيرا قانون، مولود تفكر انديشوران جامعه مىباشد; ولى در نظام الهى و اسلامى، قانون، مقدم بر جامعه است; زيرا از ناحيه خداى سبحان و براى تامين سعادت جامعه نازل شده است و بر همين اساس، خداوند، اولين انسان يعنى حضرت آدم(عليهالسلام) را فردى باقانون و داراى نبوت آفريد تا هيچ گاه هيچ بشرى بدون قانون سعادتبخش نباشد. در روايتى از حضرت صادق(عليهالسلام) كه در كتاب عللالشرايع وبحارالانوار نقل شده، آمده است كه اگر بيش از دو نفر در جهان نباشد، بدونشك يكى از آن دو، امام و حجتخداوند خواهد بود و آخر كسى كه درجهان مىميرد، شخص امام است; زيرا اگر امام در روى زمين نباشد، مىتوان بر خداوند احتجاج كرد كه چرا مرا بدون جتخود وانهادى. «قالابوعبدالله(عليهالسلام): لو كان الناس رجلين لكان احدهما الامام وقال: اناخر من يموت الامام لئلا يحتج احدهم على الله عزوجل تركه بغير حجة» (33) . انسان، مسافر الى الله است: «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه» (34) ; پيوسته از دارى به دار ديگر منتقل مىشود و از مرحلهاى به سوى مرحله ديگر در حركت است و همواره سير او با صيرورت درونى همراه است(نه مانند سير مكانى و اقليمى دنيا) و چنين صيرورتى ادامه دارد تا به لقاء خداوند نائل گردد و كسى كه چنين جهانبينى و اعتقادى دارد، وقتى كه با همفكران خود جامعه را تشكيل مىدهد، هدفش اين نيست كه بر اساس «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (35) ، از زهرت حيات دنيا، هر چه بيشتر بهرهمند باشد و هر چه افزونتر از آن لذت برد، بلكه زندگى او بر مبناى «المال والبنون زينة الحيوة الدنيا والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا» (36) تنظيم شده و به دنبال باقيات صالحات و زندگى سعادتمندانه اخروى خود مىباشد; هدف او، در عين تامين سعادت دنيا، «لقاء الله» است و اصول و مبانى حركتش و راه وصول به هدفش، همان است كه انبياء الهى از سوى خالق و پروردگارش آوردهاند و خطامشى او نيز به استناد همين رهآورد آسمانى است. در جامعه دينى و نظام الهى، قانونگذار، معصوم و مصون از جهل و خطاست; او منفعت طلب و سودجو نيست تا به سود فرد يا گروهى قانون وضع كند و در اين قانون، عرب و عجم فرقى ندارند: «ليس لعربي على فضل» (37) ; سياه و سفيد و سرخ تفاوتى با يكديگر ندارند: «وارسلت الى الابيض والاسود والاحمر» (38) ; انسانها مثل دندانههاى شانه، يكسان و مساوىاند: «الناس سواء كاسنان المشط» (39) . در حوزه اجرايى نيز مجريان نخستين اين قانون، انسانهاى وارسته و معصومند و در عصر غيبت نيز كارگزاران حكومت دينى، كسانى هستند كه انگيزه حفظ قانون و عمل به آن را دارند و آن انگيزه، از همان اعتقاد و اخلاق و عبادت ايشان برمىخيزد و اگر بر اساس غفلتيا تغافل، شخص دنياطلبى در جامه دينى درآمد و آخرت را با دنيا معامله كرد، مؤمنان متعهد چنين جامعه دينى، او را خلع جامه مىكنند و از قلمرو كسوتپوشان اسلامى و پيشكسوتان دينى طرد مىنمايند. البته جهان ايدهآلى كه هيچ نقص و گناهى در آن نباشد، فقط در بهشت است; چراكه همه اهل بهشت، معصومند: «لا لغو فيها ولا ثاثيم» (40) . در بهشت،نهتنهاكسىعمدا به حقديگرانتجاوز نمىكند،بلكه از روى سهووخطا نيز نسبتبه سهم ديگران تعدى ندارد و عصمتى كه انبياء و اولياء(عليهمالسلام) در دنيا دارند، مؤمنين، از سنخ همان عصمت را در بهشت دارند و با حفظ مراتب، همگى، عالم عادل و معصومند; آنان اهل تباهى نيستند. رسيدن به چنين عالمى كه سراسر خوبى و پاكى و نور است، رايگان به دست نمىآيد. انسانى كه بخواهد در عالم دنيا زندگى كند و با انجام وظايف، به كمال اختيارى خود برسد، بهترين راه معقول و ميسور وى آن است كه قانون جامعه و فرد را تنها از ذات اقدس خداوند دريافت كند و مجريان نخستين آن قانون، انسانهاى معصوم و خليفةالله باشند و پس از آنان، اسلامشناسان وارسته و عادل و با انگيزه الهى، قانون الهى را بفهمند و تفسير و اجرا كنند; البته چنين نظامى در دنيا، قهرا ضايعاتى نيز خواهد داشت، اما اين چنين نظام حقمدارى، با حداقل ضايعات همراه است. اسلام براى اينكه نظام الهى از هر گزندى محفوظ بماند، مردم را نيز به عنوان ناظر ملى موظف كرده است و اينگونه نيست كه مردم، فقط مشمول قانون باشند و ديگر هيچ سمتى نداشته باشند. اسلام، مردم را ناظر حسن اجراى قانون دينى و الهى قرار داده و امر به معروف و نهى از منكر را بر همه واجب كرده است و حتى عدهاى از فقيهان اماميه مانند مرحوم محقق حلى(رضواناللهعليه)، آن را بر همگان «واجب عينى» دانسته كه در هنگام قيام برخى براى انجام اين واجب، موضوع وجوب، نسبتبه ديگران منتفى مىشود (41) ; ولى معروف ميان فقيهان اسلامى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر «واجب كفايى» است. جايگاه «اكثريت» در نظام اسلامى شعار اسلام، با شعار حكومتهاى بشرى و به ويژه غربى، متفاوت است. شعار دين و حكومت اسلامى، پيروى از حق است و شعار حكومتهاى بشرى و دموكراسى، پيروى از «اكثريت». محور و معيار نظام اسلامى حق است و در اين نظام، هر حقى از ذات اقدس اله كه حق محض استسرچشمه مىگيرد: «الحق من ربك» (42) ; هر گونه حقى كه در طبيعتيا نظام جامعه محقق مىشود، از او نشات مىگيرد و حتى آن كس كه پيامآور وحى الهى است، او نيز منشا حق نيست، بلكه خود او، پيرو حق است و حق هيچ دخل و تصرفى در وحى و قانون الهى را ندارد. خداى سبحان درباره قرآن كريم و رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «انه لقول رسول كريم× وما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون× ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون× تنزيل من رب العالمين ولو تقول علينا بعض الاقاويل× لاخذنا منه باليمين× ثم لقطعنا منه الوتين» (43) ; فرمود اين قرآن، قول رسول كريم است و نه گفته شاعر و نه گفته كاهن; بلكه از سوى رب العالمين نازل گشته و اگر او(رسول كريم) سخنى را به دروغ بر ما مىبست، او را با قدرت مىگرفتيم و رگ قلب و حياتش را قطع مىكرديم. خداى سبحان در سوره مباركه «نجم» بر اين نكته تصريح مىكند كه نطق و گويش و كلام پيامبر اسلامصلى الله عليه و آله و سلم، نطق و كلام خداست و هر آنچه كه مىگويد، عين وحى و واقعيت است و هيچ گاه از روى هوا و هوس سخن نمىگويد: «وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى» (44) . البته در نظام اسلامى، در بعضى موارد و مراحل، «اكثريت» معتبر است و جايگاه خاص خود را دارد كه همان مقام «تشخيص حق» است نه «تثبيتحق»; يعنى حق را وحى الهى تبيين و تثبيت مىكند و در مقام اجراى حق، راى اكثريت كارساز است و گاهى در مواردى كه تشخيص حق دشوار باشد و صاحبنظران با يكديگر اختلاف نظر داشته باشند، راى اكثريت معيار است. منكران وحى و نبوت، با راى اكثريت، اصل حق را ثابت مىكنند; زيرا در نظر آنان، حق همان چيزى است كه اكثر مردم به آن راى بدهند، اما اسلام مىگويد «حق» آن است كه از راه وحى ثابتشده است، ولى در هنگام روشن نبودن آن، اگر اكثر انديشمندان و عالمان دين گفتند كه اين مطلب سخن دين است، تشخيص آنان بر تشخيص اقليت مقدم است. تفاوت اساسى اكثريت در نظام دموكراسى با اكثريت در نظام اسلامى در اين است كه در حكومت اسلامى، حق و قانون، پيش از اكثريت و مقدم بر آن است و اكثريت، «كاشف حق» است نه مولد و به وجودآورنده آن; ولى در نظام دموكراسى و غيردينى، اكثريت، پيش از حق و قانون، و به وجودآورنده آن است. اكنون در نظام جمهورى اسلامى، راى اكثريت مجلس شوراى اسلامى و اكثريتشوراى نگهبان و اكثريت مجلس خبرگان معتبر است و در هر جايى كه كار با شورا انجام گيرد، همين گونه است. جايگاه دوم اكثريت در اسلام، مقام عمل و اجراست; به اين معنا كه راى اكثريت مردم، در كارهاى اجرايى خودشان معتبر است. مردمى كه در بخش قانونگذارى و در حوزه نبوت و امامت معصوم و در بخش حاكميت و ولايت و رهبرى پذيراى حق مىباشند (45) ، در مسائل اجرايى، تشخيصشان حجت است و با حضور و راى آزادانه و انديشمندانه، در سرنوشتخود سهيم هستند و براى رفع مشكلات و تامين نيازهاى خود، افرادى را به عنون وكيل انتخاب مىنمايند و به مجلس شوراى اسلامى يا به مجلس خبرگان و مانند آن مىفرستند. بنابراين، در نظام دينى و اسلامى، دو نوع راى اكثريت محترم و معتبر است; يكى در مقام اجراء و عمل، و ديگرى در مقام تشخيص قانون الهى كه توسط وحى و دين ارائه گرديده است; كسانى كه خود توانايى تشخيص قانون دينى را ندارند، قانونشناسان را با راى اكثريت تعيين مىكنند و قانونشناسان، با راى اكثريتخود، قانون الهى را مىشناسند. نظام دموكراسى غرب به جنايتها و فجايعى كه در درون نظام غربى صورت مىگيرد كارى نداريم; با صرف نظر از آن، خوبى يك نظام، در اين نيست كه به مردم خود ستم نكند، ولى تمام توان خود را بر ضد كشورهاى جهان سوم به كار برد. كدام درندهاى از اين نظام غربى درندهتر است؟ اكنون تمام كشورهاى جهان سوم، به سفره ارتزاق آنان تبديل شده است. جنگ جهانى اول و دوم و كشتار بىرحمانه ميليونها انسان، ثمره نظامهاى سلطه غربى است. ممكن استيك حاكم غربى، در داخل كشور خود به شهروندانش تهاجم نكند يا يك سارق حرفهاى، كالاى مغازه غربى ديگر را به سرقت نبرد، اما همه تهاجمهايى كه به منابع جهان سوم شده، به دست آنان صورت گرفته است. دنياى غرب، اكنون به اين باور ناروا رسيده كه «آقاى مردم دنيا»ست. اين باور، در نتيجه چند اصل است: 1- رشد جمعيت از حد گذشته است. 2- منابع طبيعى زمين و مواد غذايى و پوشاكى و ديگر ارزاق روى زمين براى همه كافى نيست. 3- بر اساس تنازع بقاء داروينى، قدرتمندان بايد بمانند و بهره برند. 4- چون ما از ديگر مردم دنيا بهتر و قدرتمندتريم، پس ما بايد حق خود را بگيريم; اگر چه همه مردم كشورهاى ديگر از گرسنگى بميرند. غربىها سنگينترين پديدههاى خونين را صلح مىنامند; جنگ خليج فارس را به عنوان صلح جهانى، به خاورميانه و بخشى از جهان سوم تحميل كردند. اگر كسى به مغازه يك شهروند آمريكايى تهاجم نكرد، ولى جهان سوم را به كام خود كشيد، اگر يك چاقو به شهروند خود نزد(كه مىزند)، اما به وسيله بمب و موشك، هزاران انسان ديگر را به خاك و خون كشيد، آيا چنين تهاجمى تمدن است؟ آيا معيار تمدن اين است كه در داخل يك نظام، با هم بسازند، ولى هر گونه جنايتى را در مورد ديگران روا دارند؟ آيا جاهليت عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خطرناكتر بود يا جاهليت قرن بيستم؟ امروز تمام جهان در ضعف و فقر و گرسنگى به سر مىبرد و غربىها باثروتهاى همين گرسنگان، مرفه شدهاند و اين عمل را پيشرفت مىدانند. اينفكر و عمل، بر اساس همان قانون جاهلى و قانون زورمدار جنگل كه قرآنكريم آن را نقل مىكند: «قد افلح اليوم من استعلى» (46) مىباشد نه براساستمدن. اگر معيار تمدن، قسط و عدل و حقشناسى جامعه انسانى وحقوق بشر است، داخل و خارج كشور نبايد فرقى داشته باشد; اما غربىهاىخونريز، به عنوان حفظ منافع و صنعت و تمدن، جهان سوم را بلعيدهاند. سرلشكرهاى انگليسى، تا همين اواخر نيز به گاو يك گاوپرست هندى سلام نظامى مىدادند و احترام مىكردند تا هندو و بودايى و گاوپرست را در همان مرام باطل و در همان گمراهى و بىخبرى نگه دارند و منافع و منابع آنان را همچنان چپاول كنند و اگر دستشان از درآمدهاى ملى ديگران كوتاه نشد، براى براندازى نظام آنان از كودتا و مانند آن بهره مىگيرند. «حاكم اسلامى» كيست؟ در قرآن كريم، خداى تعالى به رسول الله(عليه افضل الصلوة والتحية) فرمود: «لتحكم بين الناس بما اراك الله» (47) ; تو مبعوث شدهاى تا به عنوان حاكم در بين مردم حكومت كنى; اما نه بر ميل و اراده و فكر خود، نه به آنچه مىبينى، بل به آنچه از وحى مىيابى; آنچه را كه خداى تعالى به وسيله وحى به تو نشان داد، بر اساس همان حكومت كن و بس. چون جهان را الله آفريد، همان آفريننده بايد جهان را بپروراند كه او، «رب العالمين» است و تنها خداست كه ولى و حاكم بر انسانهاست و آنان را مىپروراند و از راه وحى، مدبر و مربى انسان است. خداى سبحان براى اينكه جامعه بشرى را جز به دست وحى نسپارد، رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم را در سه مرحله، معصوم و مصون از خطا و لغزش قرار داد و او را به مردم معرفى نمود و آنگاه فرمود: تو وحى را بياب و از راه وحى بر مردم حكومت كن; يعنى بگذار وحى حكومت كند. سه مرحله وحى عبارتند از: مرحله دريافت وحى، مرحله ضبط و نگهدارى وحى، و مرحله ابلاغ و انشاء وحى. هيچ انسان عالمى با بيش از اين سه مرحله كار ندارد; اگر اشتباه مىكند، در يكى از اين سه مرحله است و اگر مصون از لغزش است، باز در همين سه مرحله معصوم است. مرحله اول: در مرحله اول خطاب به رسولش فرمود: «نزل به الروح الامين× على قلبك» (48) ; فرشته امين، اين وحى را در قلب تو القا مىكند و فرود مىآورد و آن پيك وحى، هرگز اشتباه نمىكند و هرگز كم و زياد نمىكند و هر چه را يافت، با حفظ امانت و بدون تغيير، به تو مىرساند و تو نيز آنچه را كه ما گفتيم در مقام لدن از نزد خداوند تلقى مىكنى: «انك لتلقى القران من لدن حكيم عليم» (49) . اگر انسان علمى را از سرچشمه زلالش و از نزد «الله» دريافت كند، درباره او مىگويند: او «علم لدنى» دارد; يعنى علم او از نزد خداوند و بدون واسطه است و در اين صورت، ديگر جايى براى وهم و خيال و نسيان و شيطان نيست; در آن مقام بلند، نه شيطان مىتواند شيطنت كند و نه سهو و نسيان و تغييرى رخ مىدهد. مرحله دوم: مرحله دوم، مقام ضبط و نگهدارى و حفظ وحى است. اين مرحله را نيز قرآن كريم با عصمت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم معرفى كرده است و مىفرمايد: هر چه را كه رسول الله از خدا يافت، در حرم قلبش محفوظ است; حافظه روحش آن را درست نگهدارى مىكند; نه فراموش مىكند نه كم و زياد: «سنقرئك فلا تنسى» (50) . مرحله سوم: مرحله سوم، مرحله ابلاغ شفهى وحى يا املاء كتبى آن است كه آن حضرت كلام الهى را مىگويند و ديگران آن را مىشنوند يا مىنويسند. در اين باره ذات اقدس اله مىفرمايد: «والنجم اذا هوى× ما ضل صاحبكم وما غوى× وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى» (51) ; يعنى هر آنچه كه رسول الله مىگويد، وحى خدا است و هر چه وحى است همان را مىگويد; نه چيزى را در مقام ابلاغ و املاء بر وحى مىافزايد و نه چيزى از آن مىكاهد; «وما هو على الغيب بضنين» (52) ; رسول خدا، ضنين و بخيل نيست و بر وحى الهى ضنت و بخل نمىورزد و لذا چيزى از آن را كتمان نمىكند. پس حرم لفظ و تكلم رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم نيز معصوم و مصون است. وقتى از آن حضرت سؤال كردند: آيا ما در محضر شما هر چه را كه در محضر شما مىشنويم، يادداشت كنيم؟ فرمود: آرى. عرض كردند: گاهى شما در حال نشاط سخن مىگوئيد و گاهى در حال غضب; آيا هر چه در اين حالات شنيديم، همه آنها را يادداشت كنيم؟ فرمود: «نعم فانى لا اقول فى ذلك كله الا الحق»; آرى; هر چه را از من مىشنويد يادداشت كنيد; زيرا اگر راضىام، رضايم براى خداست و اگر غضبناكم، غضبم نيز براى خداست; نه حالت نشاط مىتواند مرا از منطقه عصمتبيرون برد و نه حالت غضب مىتواند مرا از مرز عصمتخارج سازد (53) . بنابراين، براى آنكه وحى خداوند بر انسانها و جامعه بشرى حكومت كند، لازم است در صورت امكان، انسان كاملى كه خود وحى ممثل استحضور داشته باشد. جامعه برين، انسان كاملى مىخواهد كه هرگز قلبش نخوابد و هرگز خيال گناه در جانش رخنه نكند و اين انسان كامل، جز معصوم نيست. در حكومت وحى، رسول خدا نه تنها امتيازى بر ديگران ندارد، بلكه داراى وظائف برترى است كه اين دشوارى وظيفه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، خود نشاندهنده حاكميت وحى است نه حاكميتشخص. اگر خداى سبحان در احكام عبادى، بر مردم واجب كرده است كه پنج نماز بخوانند: «اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقران الفجر» (54) ، به رسولش مىفرمايد تو شش نماز بخوان; بر تو، سحرخيزى و شبزندهدارى نيز واجب است: «ومن الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» (55) ; تو شبزندهدار باش و مناجات شبانه را فراموش نكن تا پروردگارت تو را به «مقام محمود» برساند. همچنين در بعد سياسى نيز كه بر مردم واجب نموده استبا طاغوت بجنگند و با كفر و حكومتهاى جابر بستيزند، به رسولالله فرمود اگر احدى تو را يارى نكرد و هيچ فردى به نداى تو پاسخ نداد، تو به تنهايى موظف به قيام هستى: «فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك وحرض المؤمنين على القتال» (56) ; مؤمنين را به جنگ و نبرد با طاغوت تشويق كن و اگر كسى تو را يارى نكرد، به تنهايى بايد وظيفهات را انجام دهى. بنابراين، وظيفه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، هم در جهاد اكبر مانند نماز شب و هم در جهاد اصغر، دشوارتر از ديگران مىباشد. حاكم اسلامى و ضرورت عصمت برهان عقلى مىگويد تنها كسى كه بالاصاله حق ولايت و سرپرستى انسان و جامعه بشرى را دارد، خالق انسان و جهان است و از ميان انسانها، آن كس مىتواند جانشين خداوند باشد و از سوى او بر مردم حكومت كند كه در مقام علم و عمل عصمت داشته باشد; يعنى هيچ خطا و لغزشى از او در علم و عملش رخ ندهد و در اين صورت، علم و عملش مطابق و تابع علم و عمل خداوند خواهد بود. خداى سبحان در قرآن كريم، ولايتبالاصاله و بالذات را منحصر در خود مىسازد و مىفرمايد: «فالله هو الولى» (57) ; تنها ولى بالذات و اصيل، الله است; البته در آيات ديگر، ولايت را به جانشينان راستين خود نسبت مىدهد; زيرا آنان معصوم بوده، آنچه را كه مىفهمند و انجام مىدهند، همگى مستند به خداى سبحان است و در نتيجه، حاكميت آنان، حاكميت الهى است. اين استدلال عقلى بر ضرورت عصمت واليان امور مسلمين را آيات قرآنى به صراحت تاييد مىنمايد. در سوره «نساء» مىفرمايد: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر» (58) ; يعنى اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و صاحبان امر از خودتان را; و اگر در چيزى ميان شما نزاع درگرفت، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد، اگر ايمان به خدا و آخرت داريد. اين آيه كريمه، داراى سه بخش است: در بخش اول كه فرمود: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم»، سخن از اطاعتسه مطاع(اطاعتشونده) است; خداوند تبارك و تعالى، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، و اولى الامر. در بخش دوم آيه كه مىفرمايد: «فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول»، سخن از مرجعيت دو مرجع يعنى خدا و رسولش به ميان آمده و در بخش سوم آيه كه فرمود: «ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر»، تنها سخن از خداوند و ايمان به اوست و اين سير آيه نشان مىدهد كه تثليث(سهگانگى) بخش اول، و تثنيه(دوگانگى) بخش دوم، در حقيقتبه توحيد در عبادت و اطاعتبازمىگردد; يعنى هر اطاعتى كه از رسول خدا و اولىالامر مىشود، بازگشتش به اطاعت از خداوند است; زيرا علم و عمل آنان، به دليل عصمتشان، به خداوند مستند است. اما آنچه كه در اين آيه دلالتبر عصمت اولىالامر دارد، امر به اطاعت مطلق و بىقيد و شرط از آنان است. اگر ولى امر امت، معصوم نباشد و يا احتمال اشتباه در قول و فعل او او داده شود، هر چند كه عدالت او محرز و مسلم باشد، نمىتوان مطلقا از او اطاعت كرد; زيرا عدالت، مانع عصيان عمدى است نه مانع سهو و نسيان. كسى كه احتمال اشتباه علمى و عملى در كار او باشد، اطاعت از او، مقيد مىشود به مواردى كه فرمان او مطابق با خواست و فرمان الهى باشد; چرا كه بر اساس دليل عقلى و بر مبناى آن روايت مشهور كه فريقين از رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» (59) ، فرمان مخلوقى كه بر خلاف فرمان خالق و خداوند باشد، نادرست است و هيچ اعتبارى ندارد. پس به ناگزير بايد رفتار و گفتار چنين شخصى را با معيار و ميزانى سنجيد و در اين صورت، اين شخص نمىتواند مطاع و فرمانده مطلق باشد و جامعه انسانى نمىتواند در همه موارد از او اطاعت كند و حكم او تنها در مواردى اطاعتپذير است كه مطابق با معيار و ميزان باشد و از اينرو، مطاع مطلق، همان ميزان و معيار الهى خواهد بود. آن ميزان، يقينا قرآن تنها نيست; زيرا الفاظ و ظواهر قرآن كريم مىتواند در معرض هجوم سليقههاى اشخاص قرار گيرد و بر اساس برداشتهاى گوناگون، آراء و تفسيرهاى متفاوت داشته باشد. پس ميزان در علم و عمل، «قرآن ناطق» است كه علاوه بر واجد بودن حقايق قرآنى، ذو وجوه نيست و كردار و گفتار و سيرت و سكوت وى، به صراحت و روشنى، معيار انديشهها و رفتارهاست و تنها شخصى كه داراى اين ويژگى مىباشد، از او به «معصوم» تعبير مىشود و بايد به نحو مطلق مورد اطاعت قرار گيرد و به همين دليل، اطاعت مطلق از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين(عليهمالسلام)، از عصمت آن ذوات مقدسه است; هر چند كه عصمت آنان، پرتوى از «عصمتبالاصاله وبالذات» حضرت حق است و به همين دليل، عصمت ايشان را «عصمتبالتبع وبالعرض» مىگويند. فلسفه و اهداف حكومت اسلامى مهمترين هدفى كه حكومت اسلامى به همراه دارد، دو چيز است: اول، انسانها را به سوى «خليفةالله» شدن راهنمايى كردن و مقدمات سير و سلوك آنان را فراهم نمودن و دوم، كشور اسلامى را «مدينهفاضله» ساختن، مبادى تمدن راستين را مهيا نمودن، و اصول حاكم بر روابط داخلى و خارجى را تبيين كردن. نصوص دينى، اعم از آيات قرآن و متون احاديث و نيز سيره معصومين و پيشوايان الهى، گرچه حاوى معارف فراوان و نكات آموزنده زيادى است، ليكن عصاره همه آنها همين دو ركن ياد شده است. همان گونه كه نظام داخلى انسان را روح و جسم او مىسازد ولى اصالت از آن روح است و بدن پيرو روح مىباشد و سلامت و رعايت اصول طبى وى، براى تامين سلامت روح از گزند عقائد سوء و آسيب اخلاقى ناروا و حفظ از زيان رفتار ناپسند است، تامين «مدينه فاضله» نيز براى پرورش انسانهايى است كه در جهت «خليفةالله» گشتن گام برمىدارند و اصالت در بين دو ركن ياد شده، همانا از آن خلافت الهى است; زيرا بدن هر چند سالم باشد، پس از مدتى مىميرد و مىپوسد ولى روح، همچنان زنده و پاينده است. همچنين، مدينه فاضله، هر چند از تمدن والا برخوردار باشد، پس از مدتى ويران مىگردد، ولى «خليفةالله» كه همان انسان كامل است، از گزند هر گونه زوال مصون است. بنابراين، مدينه فاضله، به منزله بدن است و خليفةالله، به مثابه روح آن; و همان گونه كه بر اساس اصالت روح، بدن را روح سالم مىسازد، بنابر اصالت «خليفةالله»، مدينه فاضله را انسان كامل تاسيس و تامين مىنمايد. لازمه خلافت الهى آن است كه انسان كامل يعنى خليفةالله، همه كمالهاى مستخلفعنه را كه خداوند جهان است، به اندازه سعه هستى خود فراهم نموده و در همه آن كمالهاى وجود، مظهر خداوند سبحان قرار گيرد و بنابراين، آنچه به نام قسط و عدل و نظاير آن به عنوان اهداف حكومت اسلامى ياد مىشود، اگر چه كمال به شمار مىآيند، ليكن همه آنها جزء فروعات كمال اصلىاند; زيرا انسان متعالى كه خليفه خداست، مصدر همه آن كمالها خواهد بود; چرا كه خلافتخداوند مستلزم آن است كه خليفه وى، مظهر همه آنچه كه در تامين سعادت ابد سهيم است و در تدبير جوامع بشرى نقش سازنده دارد باشد. نورانى گشتن، هدف عالى حكومت قرآن كريم در آغاز سوره ابراهيم(عليهالسلام)، هدف نزول قرآن را كه همان هدف والاى رسالت و غرض اصيل حكومت اسلامى مىباشد، چنين ترسيم مىنمايد: «الر كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد» (60) ; قرآن كتابى است كه ما آن را به سوى تو فروفرستاديم تا مردم را از هر تيرگى و تاريكى برهانى و آنان را به نور برسانى; البته اين رهانيدن از ظلمتها و رساندن به نور، به دستور و اجازه پروردگار آنان مىباشد و راه نورانى شدن مردم، همانا پيمودن راه راستخداوند عزيز و نفوذناپذير و پيروز بر هر چيز است; كه آن خداوند، عزيز حميد و شايسته هر گونه ثناست. دورى از خداوند كه «هستى محض» و «كمال صرف» است، تيرگى است و جدايى از او كه نور تام است، جز تاريكى نيست و تنها مبدئى كه توان بيرون آوردن انسان از تيرگى و رهاندن او از تاريكى را دارد، همانا «نور بالذات» و خداوندى است كه نور آسمانها و زمين مىباشد و از اينرو، در آيةاالكرسى، ولايت اين امر را فقط به خود نسبت داده، چنين فرمود: «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (61) و اگر در آيه مورد بحث، نورانى ساختن مردم را به رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم اسناد داد، براى اين است كه انسان كامل، خليفه خداست و خليفه، كار مستخلفعنه را انجام مىدهد و چون انجام اين كار توسط آن حضرت از راه خلافت و نيابت است نه اصالت، لذا در آيه مزبور اخراج از ظلمتها به سوى نور، به اذن خدا مقيد شده است. غرض آنكه; هدف والاى رسالت و نزول وحى كه همان حكومت الهى است، نورانى نمودن جامعه انسانى است و انسان نورانى، از گزند تيرگى هوا و آسيب تاريكى هوس مصون، و از وسوسه و دسيسه و مغالطه، محفوظ خواهد بود و چنين انسانى كه از جهت انديشه، از تباهى توهم و تخيل و هر گونه مغالطه آزاد است و از جهت عمل، از آلودگى هر گونه شهوت و غضب پاك مىباشد، شايسته خلافتخداست. بنابراين، هدف مهم تاسيس نظام اسلامى مبتنى بر وحى و نبوت، همانا خليفةالله شدن انسان است و در چنين جامعهاى، خطمشى انسان نورانى بسيار روشن مىباشد و او با نور الهى كه بهره وى گشته حركت مىكند و زندگى مىنمايد; چنانكه خداوند فرمود: «وجعلنا له نورا يمشى به فى الناس» (62) ; «ويجعل لكم نورا تمشون به» (63) . سيره آموزنده انسان نورانى آن است كه در عين رعايت ادب و پاسدارى از حرمت انسانيت ديگران، هيچ انسانى را شايسته ستايش و پرستش نمىداند و نيز در عين زيبا ديدن نظام كيهانى و تحسين سراسر گيتى، هيچ موجود سپهرى يا زمينى را شايسته تكريم عبادى ندانسته، براى آن قداست پرستش قائل نيست و بلكه تمام عالم و آدم را نشانه خداى بىنشان دانسته، براى آنها ارزشى بيش از نشانه بودن معتقد نيست; چنانكه انسان كامل يعنى حضرت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) در معرفى اين گونه از انسانهاى نورانى چنين مىفرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم» (64) . خاصيت «نور» آن است كه هر چيز را آن گونه كه هست ارائه مىنمايد و نور توحيد، انسان كامل را چنان بينا مىنمايد كه خداوند عظيم را به عظمت مىنگرد و قهرا همه اشياء كه مخلوق خدايند، در ساحت جلال الهى كوچك خواهند بود. از اينرو، هر چيزى غير از خدا، از ديدگاه عارف كوچك شمرده مىشود. حضرت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) در اين باره فرمودهاند: «عظم الخالق عندك يصغر المخلوق في عينك» (65) ; يعنى بزرگى خالق در نزد تو، كوچك مىسازد مخلوق را در چشم تو. و اين بينش صائب نيز به نور خداوند است كه بهره پرهيزگاران مىگردد: «من يتق الله يجعل له مخرجا من الفتن ونورا من الظلم» (66) . نكته ديگرى كه توجه به آن لازم مىباشد اين است كه نه تنها قرآن كريم عامل نورانى شدن انسانهاست، بلكه تنها مبدا نوربخش، همانا حكومت اسلامى در پرتو قرآن است و كسى كه از آن محروم باشد، هيچ نورى نخواهد داشت; چه اينكه خداوند فرمود: «ومن لم يجعل الله له نورا فما له من نور» (67) ; زيرا «بر اهرمن نتابد اسرار اسم اعظم». هدف متوسط حكومت اسلامى چون «اسلام» تنها دين الهى است: «ان الدين عند الله الاسلام» (68) و هيچ دينى غير از آن مرضى و مقبول خداوند نيست: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو فى الاخرة من الخاسرين» (69) ، بنابراين، تنها رهآورد همه پيامبران الهى همانا اسلام بوده و حكومت آنان نيز اسلامى بوده و مىباشد و اهداف فراوان آن، در جاىجاى قرآن كريم آمده است. در سوره «حديد» كه هدف «نبوت عامه» را بازگو مىكند، چنين مىفرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديد فيه باس شديد» (70) ; يعنى ما پيامبران را با معجزه و ادله قاطع و گويا فرستاديم و با آنان كتاب آسمانى را كه دربردارنده مجموعه عقايد، اخلاق، و قوانين عملى است، نازل نموديم تا مردم به عدل و داد قيام نموده، به جور و ستم قصور نكنند و آهن را كه در راس نيروى شديد و عامل هراس بيگانگان است، فروفرستاديم كه طاغيان و رهزنان به آن دفع شوند و از حريم قسط و عدل و قانون الهى دفاع گردد. در اين آيه، هدف عمومى همه پيامآوران و زمامداران حكومت اسلامى در طول تاريخ، همان قسط و عدل جامعه شمرده شد، ليكن همان گونه كه قبلا اشاره شد، رعايتحقوق فرد و جامعه و تامين همه مظاهر تمدن، از فروعات نورانى شدن افراد آن جامعه مىباشد; زيرا «خليفةالله» كه انسان نورانى است، به يقين حقوق ديگران را رعايت مىكند و از آنان حمايت مىنمايد. پس آنچه در اين آيه به عنوان هدف حكومت رهبران الهى ياد شده، يك «هدف متوسط» است نه هدف نهايى. «هدف نهايى» همان است كه قبلا بيان شد و آن، خليفةالله شدن انسان كامل است كه نه تنها معلم انسانها مىباشد و آنان را از كتاب و حكمتخدا آگاه مىنمايد و نفوس آنان را تهذيب مىكند، فرشتگان را نيز از اسرار اسماء الهى آگاه كرده، حقايق آنها را به ملائكه تعليم مىدهد و لذا قلمرو خلافت او، فقط موجودهاى زمينى نيستند، بلكه موجودهاى آسمانى نيز از فيض خلافت او بهره مىبرند; اگر چه جسم وى در زمين به سر مىبرد. خلافت و حكومت داود(ع) گرچه برهان عقلى و تحليل قرآنى، دليلى كافى بر آن است كه هدف اصيل حكومت اسلامى، همان خليفةالله شدن انسان و قيام به قسط و عدل در پرتو آن است، ليكن ارائه برخى از شواهد قرآنى، مايه طمانينه بيشتر خواهد شد. قرآن كريم حضرت داود پيامبر(عليهالسلام) را به عنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر خويش معرفى نمود: «وقتل داود جالوت» (71) و او را از كتابى به نام «زبور» برخوردار مىداند: «واتينا داود زبورا» (72) ; وى را پيشواى اهل تسبيح دانسته، كوهها و پرندگان را همنوا با او، تسبيحگوى خدا مىشمارد: «وسخرنا مع داود الجبال يسبحن والطير» (73) و او را همچون پسرش، حضرت سليمان(عليهالسلام)، از علم خاص الهى متنعم مىداند: «ولقد اتينا داود وسليمان علما» (74) و از منطق و زبان پرندگان آگاه مىشمارد: «وورث سليمان داود وقال يا ايها الناس علمنا منطق الطير» (75) و او را صاحب قدرت معنوى، و اهل «اوب» و رجوع مكرر به درگاه خدا معرفى مىنمايد: «واذكر عبدنا داود ذاالايد انه اواب» (76) . خداى سبحان آنگاه كه وى را به اوصاف راستين خليفةاللهى ستود و كمالهاى انسان نورانى را براى او اثبات نمود، فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق» (77) ; يعنى اى داود! ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم; پس در ميان مردم بر اساس حق حكومت كن. از اين كريمه روشن مىشود كه رهبر جامعه اسلامى كه نمونه سالكان كوى كمال مىباشد، خليفه خداست و خود به مقام منيع خلافت الهى نائل مىگردد و آنگاه حكومت اسلامى را تشكيل مىدهد و حاكميت قانون خدا را تحقق مىبخشد و از فروع آن مقام، به عدل و داد حكم نمودن و حقوق متقابل انسانها را رعايت كردن و از آنان حمايت نمودن است. تا كنون بيان كوتاهى پيرامون هدف اول حكومت اسلامى ارائه شد و اما در بيان هدف دوم آن كه تاسيس مدينه فاضله است، نكاتى ارائه مىگردد. اوصاف مدينه فاضله «مدينه فاضله» داراى اوصاف و شرايطى است كه بخشى از آن به محيط زيستبرمىگردد و بخش ديگرش به ساكنان آن; اگر چه روشن است كه همه اوصاف مدينه فاضله، در سايه رشد علمى و ترقى عملى ساكنان هر مرز و بوم فراهم مىگردد. اوصاف و شرايط مدينه فاضله بسيار است كه به برخى از آنها به نحو اختصار اشاره مىشود. ا- رشد فرهنگى زمامدار حكومت اسلامى، عهدهدار تامين علم و دانش شهروندان قلمرو حكومتخود مىباشد و آياتى مانند «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» (78) ، بيانگر آن است. مشكل اساسى جامعه در جاهليت جديد يا كهن، همانا ندانستن اصول «تمدن ناب» و يا عمل نكردن به آن در فرض دانستن است; يعنى جهالت و ضلالت، دو عامل قطعى انحطاط جامعه جاهلى است و مهمترين هدف حكومت اسلامى در بخش فرهنگ به معناى جامع، جهالتزدايى و ضلالتروبى است تا با برطرف شدن جهل و نادانى، علم و كتاب و حكمت جايگزين آن گردد و با برطرف گشتن ضلالت و گمراهى اخلاقى و انحراف عملى، تزكيه و تهذيب روح، جانشين شود و لذا در آيه مزبور و مانند آن كه اهداف و برنامههاى زمامداران اسلامى مطرح مىشود، جهل زدايى توسط تعليم، و ضلالتروبى توسط تزكيه، از شاخصههاى اصلى آن قرار گرفته است و آيه مذكور، جامعه امى و نادان و بىسواد را به فراگيرى دانش تشويق مىكند تا از امى بودن برهند و به عالم و آگاه شدن برسند و نيز جامعه گمراه و تبهكار را به طهارت روح فرامىخواند تا از بزهكارى برهد و به پرهيزكارى و وارستگى باريابد; البته مردم آگاه و وارسته، توان تاسيس مدينه فاضله و حفظ آن را خواهند داشت. ب- رشد اقتصادى رهبران اسلامى، تبيين خطوط كلى مال در نظام اسلامى را به عهده دارند و قوانين الهى، گذشته از آنكه مردم را به كاشت، داشت، و برداشت در همه شؤون اقتصادى دعوت مىنمايد و حلال بودن آن را در همه مراحل تحصيل مال، نگهدارى مال، توزيع مال، و صرف و هزينه آن، ركن لازم يك اقتصاد سالم مىداند،به مسائل اساسى ديگرآن نيزمىپردازد كهبهبرخىاز آنها اشاره مىشود. اسلام، اصل مالكيتخصوصى را پذيرفته و آن را امضا نموده است و معناى آن اين است كه هر فردى در قياس با ديگر افراد، مالك دسترنجخود است و هيچ كس حق تصرف در آن را بدون اذن و رضاى او ندارد; ولى اين نكته را نيز تصريح مىنمايد كه در قياس با خداوند، هيچ كس مالك نيست، بلكه به منزله امين در نگهدارى و نائب در تصرف مىباشد و آياتى نظير «واتوهم من مال الله الذى اتاكم» (79) و «وانفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه» (80) ، گواه بر آن است و از اينرو، هيچ فردى حق ندارد بدون اذن و رضاى خداوند، در مال به دستآورده خويش تصرف نمايد. اسلام، مجموع مالها را براى اداره شؤون مجموع انسانها مىداند; يعنى اصل مالكيتخصوصى نبايد مايه حرمان جامعه باشد و امت اسلامى را به دو گروه مالمند زراندوز و نيازمند تقسيم كند. اسلام، مال را به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى و سبب قيام مردم مىداند. فرد و يا گروهى كه فاقد مالند، از آن جهت فقيرند كه ستون فقرات اقتصادى آنان شكسته شده و توان قيام را از دست دادهاند; زيرا «فقير» يعنى كسى كه مهره كمرش شكسته است و قدرت ايستادن و ايستادگى ندارد. از آنجا كه مال به منزله خون در عروق جامعه و ستون فقرات ملت محسوب مىگردد، نبايد آن را در اختيار سفيه و بىخرد قرار داد كه مبادا در آن مسرفانه يا مترفانه تصرف كند و عامل قيام امت را به هدر دهد. بيان قرآن درباره سه مطلب اخير چنين است: «ولا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما» (81) . در اين كريمه، خداوند سبحان، هم مال را به عموم جامعه نسبت مىدهد: «اموالكم»، و هم آن را سبب قيام مىداند: «التى جعل الله لكم قياما» و هم از قرار دادن آن در اختيار سفيه مانند كودك يا بالغ بىخرد، نهى مىفرمايد: «ولا تؤتوا السفهاء». اسلام، احتكار ثروت و اكتناز مال و ذخيره كردن آن را ممنوع مىداند و اين عمل را به منزله ضبط خون در رگ بدن كه سبب فلجشدن ساير اعضاء مىگردد، تلقى مىكند و لذا جريان و حركت آن را لازم مىشمرد. آياتى از قبيل «الذين يكنزون الذهب والفضة ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (82) ، دليل بر منع ركود مال و گواه بر لزوم جريان آن در تمام اعضاء جامعه است. اسلام جريان ناتمام مال و منحنى ناقص مسير آن را ممنوع، و جريان كامل و منحنى تام آن را لازم مىداند; يعنى اجازه نمىدهد كه ثروت مملكت در دست گروهى خاص جارى باشد و هرگز به دست ديگران نرسد و بلكه فتوا مىدهد كه لازم است دور آن كامل باشد تا به دست همگان برسد. آياتى مانند «كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم» (83) ، گواه بر اين سخن است. گردش و تداول ثروت در دست گروهى خاص و حرمان توده جامعه از آن، به دو صورت ترسيم مىشود كه هر يك از آن دو نارواست; يكى بر اساس نظام كاپيتال و سرمايهدارى غرب، و ديگرى بر پايه نظام دولتسالارى و مكتب ماركسيسم فروريخته شرق. به هر تقدير، مال نبايد در اختيار اشخاص حقيقى خاص يا شخصيتهاى حقوقى مخصوص محصور باشد، بلكه بايد در تمام قشرهاى جامعه جارى گردد و اين رهآورد اسلام، پايه و اساس «برين اقتصاد سالم» است كه از بين «فرث» سرمايهدارى و «دم» دولتسالارى و ماركسيسم، «لبن» خالص و شير شفاف اقتصاد دينى را استنباط مىكند تا از افراط اول و تفريط دوم رهائى يابيم و به هسته مركزى عدل اسلامى نائل شويم. اسلام، جريان تام و منحنى كامل مال در دست توده مردم را كه از راه مشروع مانند تجارت با رضايت صورت گيرد مىپسندد; يعنى راه اصلى انتقال مال و جريان عمومى آن، غير از راه ارث و بخشش و...، همانا راه تجارت با رضايت است و بنابراين، «تجارت بدون رضايت» يا «رضايتبدون تجارت»(مانند قمار و...)، راه مشروع تلقى نمىشود و آياتى نظير «يا ايها الذين امنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض منكم» (84) ، دليل بر آن است. آنچه از نظر اسلام درباره رشد اقتصادى بيان شد، در چند بند ذيل خلاصه مىگردد: 1- اصل مالكيت انسانها نسبتبه يكديگر پذيرفته است، ولى تمام انسانها سبتبه خداوند، امين و نائبند نه مالك. 2- مجموع اموال، متعلق به مجموع انسانهاست. 3- مال، به منزله خون بدن و به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى است. 4- قرار دادن مال در اختيار سفيه ممنوع است و صرف آن به نحو اسراف يا اتراف نارواست. 5- احتكار ثروت و اكتناز مال، ممنوع است و جريان آن لازم مىباشد. 6- جريان ناقص مال، ممنوع مىباشد و دور كامل آن لازم است. 7- جريان عمومى مال، گذشته از راههاى پيشبينى شده در شرع مانند ارث و بخشش، همانا بر اساس تجارت با رضايت است. ج- فرايند صحيح صنعتى پيشوايان نظام اسلامى، عهدهدار ترغيب به فراگيرى كامل فرايند صحيح صنعتى و تعليم كيفيتبهرهبردارى از آن مىباشند. قوانين الهى، ضمن ارائه خطوط كلى فراگيرى آن، با نقل سيره آموزنده اسوههاى تمدن و عصارههاى مدينه فاضله، نحوه استفاده از مدرنترين صنعتهاى هر عصر را به انسانهاى صالح سالك كوى سعادت مىآموزند كه نمودارى از آن بازگو مىشود: 1- سليمان(عليهالسلام) كه حكومت اسلامى را در پهنه وسيعى از زمين گسترش داد و به برخى از زمامداران عصر خود نامه نوشت و آنان را به اسلام فراخواند و كامياب شد، از امكانات فراوانى برخوردار بود و قرآن كريم نحوه استفاده او از وسائل صنعتى آن روزگار را چنين بازگو مىكند: «واسلنا له عين القطر» (85) ; ما براى او جشمه مس گداخته را سيلگونه روان ساختيم; «يعلمون له ما يشاء من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدروا راسيات اعملوا ال داود شكرا وقليل من عبادى الشكور» (86) . كارگزاران نظام اسلامى حضرت سليمان(عليهالسلام)، هم در صنعت معمارى بناهاى بلند و قصرهاى منيع مىساختند و هم در صنعت نقاشى و هنر، تمثال فرشتگان و پيامبران و صالحان را با زيبايى ترسيم مىكردند تا ضمن تشويق به هنر و ارضاى غريزه هنرجويى، روش بهرهبردارى درست را ارائه نمايند و اسوهها را به صورت نقاشى، فراسوى مردم نصب كنند تا با مشاهده نقش، هنر بياموزند و با شهود منقوش، سعادت را تحصيل كنند و نيز در صنعت فلزكارى، ظروف مورد نياز فردى و جمعى را مىساختند تا در كنار هنرآموزى، وسائل رفاهى را فراهم نمايند و آئين بهزيستى را در سايه تامين لوازم ضرورى زندگى، بياموزند و از اينرو به ساختن ظرفهاى بزرگ و كاسههاى عظيم و ديگهاى رفيع و استوار مىپرداختند و در عين حال كه نعمت صنعت را بجا صرف مىكردند، به شكرگزارى خداوند منان مامور شدند; خداوندى كه هم نعمت مواد خام و معدنى را آفريد و هم نعمت استخراج آنها را در اذهان بشر خلق كرد و هم نعمت صنعت و ساختوساز وسائل سودمند را يادشان داد. جريان ورود ملكه سبا به ساحت قدس سليمان(عليهالسلام) و مشاهده قصر ظريف شيشهاى و پندار آب و بالا زدن پوشش پا، شاهد بر پيشرفت صنعت معمارى، هنرى، و صنعتى آن عصر است: «قيل لها ادخلى الصرح فلما راته حسبته لجة وكشفت عن ساقيها قال انه صرح ممرد من قوارير» (87) . 2- حضرت داود كه پدر سليمان(عليهمالسلام) بود و زمينه حكومت اسلامى را با رهبرى انقلاب و ستمزدائى از عصر خود آغاز كرد و از امكانات مناسبى متنعم بود، مامور شد كه از نعمت غيبى خداوند كه آهن سرد و سخت را در دستش چون موم نرم كرده بود، صنعت زرهبافى را ارائه كند و نظم هماهنگ بندها و حلقههاى زره را رعايت نمايد. بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «ولقد اتينا داود منا فضلا يا جبال اوبى معه والطير والنا له الحديد» (88) ; «ان اعمل سابغات وقدر فى السرد واعملوا صالحا» (89) ; «وعلمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من باسكم فهل انتم شاكرون» (90) . نكته قابل توجه آن است كه صنعت زرهبافى، جزء علوم عملى و هنرى است و قابل انتقال به غير مىباشد و لذا قرآن كريم در اين باره به كلمه «تعليم» تعبير نمود، ولى نرم نمودن آهن همچون موم در دست، هرگز جزء علوم نظرى يا عملى نيست; زيرا به كرامت روح ولى خدا و نزاهت نفس رسول حق وابسته است و به همين دليل قرآن در اين باره تعبير تعليم را به كار نبرد، بلكه به كلمه «النا» بسنده نمود تا روشن شود كه لين و نرم شدن آهن در دست داود(عليهالسلام) با قدرت غيبى ميسور مىشود; البته آهن را از ديرزمان با آتش نرم مىكردند. ليكن آن، جزء علوم عملى مىباشد و امرى عادى است نه خارق عادت; به خلاف اعجاز خارقالعاده داود(عليهالسلام). 3- نوح، شيخ الانبياء(عليهالسلام) كه نه تنها در مساله وحى و نبوت، جزء پيشگامان كوى رسالت است، بلكه در جريان استفاده صحيح از علم صنعت، از پيشكسوتان به شمار مىآيد و خداوند، هم تعليم كشتىسازى او را به عهده گرفت و هم توفيق و تاييد عملى آن را عهدهدار شد كه قرآن كريم در اين باره چنين مىفرمايد: «اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (91) ; «فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (92) . خلاصه مطالب گذشته آنكه: 1) اصلفرايند صنعتى در حكومت اسلامى،ممدوح و مورد ترغيب است. 2) لزوم استفاده صحيح از آن، در سيره عملى زمامداران دينى بيان شده است. 3) مهمترين بهره درست از صنايع پيشرفته هر عصر، عبارت است از تامين نيازهاى علمى و عملى مردم آن عصر. 4) آنچه در قرآن ياد شد، جنبه «تمثيل» دارد نه «تعيين»; يعنى در قرآن، مثال بهرهورى صحيح از صنعتبازگو شده نه آنكه استفاده درست از صنعت، منحصر در همين چند مورد باشد. 5) صنعت كشتىسازى نوح(عليهالسلام) الگويى براى ساخت و پرداخت هر گونه وسائل نقلى دريايى و زيردريايى، اعم از وسيله نقل مسافر، بار و مانند آن و نيز وسايل نقلى زمينى و هوائى به طور عام مىباشد; و صنعت زرهبافى داود(عليهالسلام)، الگويى براى ساختن هر گونه وسائل دفاعى است; خواه در برابر تير و مانند آن باشد و خواه در قبال سموم شيميايى و نظائر آن; و صنعت معمارى و كارهاى دستى و ظرائف هنرى و ساختن ظروف فلزى سليمان(عليهالسلام)، نمونهاى براى ساختن هر گونه لوازم زندگى است كه نيازمندىهاى فردى يا گروهى و همچنين نيازمندىهاى هنرى و ادبى، به وسيله آن برطرف مىگردد. اكنون كه عصاره سيره رهبران حكومت اسلامى در نحوه بهرهبردارى از صنعتبازگو شد، مناسب است آنچه از ذوالقرنين در قرآن كريم نقل گرديده بيان شود. قرآن كريم اگر چه از نبوت او سخن نگفت، ولى روش پسنديده او را با برخوردارى از همه وسائل مقدور آن عصر، به طور نسبى گزارش داد. او از تمام امكانات لازم بهرهمند بوده و كارهاى قابل توجهى انجام داده است. يكى از آن كارهاى شگفتانگيز، ساختن سد عظيم نفوذناپذير است كه بر اثر ارتفاع و صاف بودن، قابل فتح نبود و بر اثر استوارى و استحكام، قابل نقب و سوراخ نمودن نبود; زيرا آن سد عظيم فلزى، از خاك، آجر، سنگ، سيمان، و مانند آنها ساخته نشد، بلكه از پارههاى آهن و مس گداخته ساخته شد كه بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «اتونى زبر الحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا حتى اذا جعله نارا قال اتونى افرغ عليه قطرا» (93) ; يعنى پس از چيدن تكههاى آهن همانند قطعات سنگ، دستور داد كه با استفاده از كوره آهنگرى، در آن بدمند تا كاملا قطعههاى آهن به صورت آتش گداخته درآيد و آنگاه فرمان داد كه مس گداخته را در آن تعبيه نمايند تا به صورت سد كامل و محكم فلزى درآيد. از مجموعه اين نمودارها مىتوان خطمشى حكومت اسلامى را درباره بهرهبردارى از صنايع استنباط نمود كه استفاده از تكنولوژى در تمام امور سازنده و سودمند رواست، ولى بهرهبردارى از آن در امور تخريبى، و تهاجمى، و سوزنده، و كشنده، و تباهكننده زمين، دريا، هوا، گياهان، جانوران، انسانها، مناطق معمور، و...، هرگز روا نيست و با اين تحقيق، مىتوان فرق ميان كادر صنعتى در مدينه فاضله كه هدف حكومت اسلامى است را با كادر صنعتى كشورهاى مهاجم و مخرب و مدعى تمدن، بررسى نمود. د- رشد حقوقى داخلى و بينالمللى قوانين اسلامى و مسؤولان نظام دينى، عهدهدار تبيين، تدوين، و تحقق رشد حقوقى داخلى و بينالمللى مىباشند; زيرا جامعه انسانى هر چند در شؤون گوناگون اقتصاد مترقى باشد و هر چند در امور تشويقى صنعت كارآمد باشد، مادامى كه از قوانين حقوقى كامل و متقابل آگاه نباشد و به آن معتقد نشود و در عمل به آنها متعهد نگردد، هرگز كامياب نخواهد شد; چرا كه همان سلاحهاى اقتصادى و صنعتى، بدون صلاح حقوقى و اخلاقى، زمينه تباهى را فراهم مىكند. جنگ جهانى اول و دوم و نيز تهاجمهاى موضعى پس از آن دو كه سبب شد همواره زورمداران در موضع تخريب قرار گيرند و محرومان را در موضع انزوا و قتل و غارت قرار داد، گواهى صادق بر اين سخن است. حكومت اسلامى، براى پيشگيرى از اين فجايع و تباهىها، اصولى را ارائه مىنمايد كه نمودارى از آن نقل مىشود: 1- نفى هر گونه سلطهگرى يا سلطهپذيرى: «لا تظلمون ولاتظلمون» (94) . 2- رعايت عهدها و مواثيق بينالملل: «واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا» (95) . بايد دانست كه لزوم عمل به عهد، اختصاصى به عهد با خدا ندارد بلكه اطلاق آيه و ساير ادله، دليل استبر لزوم وفاى به عهد مطلقا حتى در عهد با خلق خدا. قرآن كريم مؤمنان والا مقام را كه به مرحله ابرار نائل آمدهاند، چنين معرفى مىكند: «والموفون بعدهم اذا عاهدوا» (96) ; يعنى سيره و روش ابرار آن است كه وقتى عهدى مىبندند، به عهد خود وفا مىكنند و در سوى ديگر، خداى سبحان، مشركان و كافران را به دليل بىتعهدى و نقض عهد، چنين نكوهش مىنمايد: «الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة» (97) . اهتمام حكومت اسلامى براى برقرارى نظام تعهد و قانون، و عمل به پيمان و احترام به ميثاق، براى آن است كه جامعه متعهد، از امنيت و آزادى كه از لوازم تمدن و اصول مدينه فاضله به شمار مىآيد، برخوردار گردد. اگر رعايت ميثاق، از جامعهاى رختبربندد، امنيت، آزادى، و ساير شؤون مدنيت آن نيز از ميان خواهد رفت. قرآن كريم، تبيين رسايى در اين باره دارد كه با تحليل آفرينش انسان و تساوى همه انسانها در اصول كلى خلقت و عدم تاثير زمان، زبان، نژاد، رنگ، رسوم، و آداب و عادات محلى و بومى و مانند آن: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر او انثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم» (98) ، اجازه هيچ گونه اعتلا و برترىطلبى را به هيچ فرد يا گروهى نمىدهد و استكبار را عامل مهم برهم زدن تعادل اجتماعى مىداند و نبرد با آن را از اين جهت لازم مىداند كه خوى استكبار، خوى پيمانشكنى و نقض ميثاق است و از اينرو چنين مىفرمايد: «وان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون» (99) ; يعنى مهمترين دليل نبرد با مستكبران، همان پيمانشكنى آنان است. قرآن كريم مبارزه با چنين اشخاصى را نه به جهتبىايمانى آنان، بلكه به دليل بىتعهدىشان لازم مىداند و لذا فرمود: «لا ايمان لهم»(به فتح همزه); يعنى اينها افراد بىتعهدى هستند و لذا غيرقابل اعتمادند. با «كافر بىايمان» مىتوان زندگى مسالمتآميز نمود، ولى با «مستكبر بىايمان» هرگز ممكن نيست; زيرا زندگى بدون تعهد متقابل، ميسور نيست; وقتى طرف مقابل به عهد و سوگند و ميثاق خود احترام نمىنهد و هر لحظه كه زورمند شد، آن را نقض مىكند، هرگز نمىتوان با او زندگى مشترك داشت. آنچه در جاهليت جديد همانند جاهليت كهن دامنگير جامعه بشرى گشته، پيمانشكنى زورمداران عصر حاضر است كه شرح نارسايى سازمان بينالملل و ساير مجامع بينالمللى و مدعيان حقوق بشر، در مقابله با تهاجم ددمنشانه گروههاى مهاجم در نقاط مختلف جهان، خارج از حوصله اين مقالت است. 3- رعايت امانت و پرهيز از خيانت در اموال و حقوق، سومين اصل پيشگيرانه اسلام است كه فرمود: «ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها» (100) ; دستور خداوند، لزوم رعايت امانت و تاديه آن به صاحبش مىباشد. بيان قرآن در ستايش مردم بايمان اين است: «والذين هم لاماناتهم وعهدهم راعون» (101) ; يعنى آنان، امانتدار و مراعاتكننده عهد و پيمان خويش هستند. قرآن كريم بسيارى از انبياء الهى به وصف امين بودن به جهانيان معرفى كرده است كه آيات سوره «شعراء»، نمونهاى از آن مىباشد. تاثير احترام متقابل به امانتهاى يكديگر، در برقرارى امنيت و آزادى و تاسيس مدينه فاضله، كاملا مشهود است. قرآن مجيد با تحليل ساختار انسانى، ثابت نمود كه هيچ فرد يا گروهى حق ندارد در امانت، خيانت نمايد و نژادپرستى صهيونيستها و كسانى كه خود را برتر مىپندارند و رعايت امانت ديگران را بر خويش لازم نمىدانند را محكوم كرده، چنين مىفرمايد: «ومنهم من ان تامنه بدينار لا يؤده اليك الا مادمت عليه قائما ذلك بانهم قالوا ليس علينا فى الامين سبيل» (102) ; يعنى برخى از يهوديان، اگر به عنوان امانت، دينارى را به او بسپارى، آن را پس نمىدهد; مگر آنكه مراقب او باشى و با زور از او بستانى. اين خيانتورزى، به سبب آن است كه آنان خود را نسبتبه غير اهل تورات برتر مىپندارند و مىگويند: بر ما حرج و قدح و ذمى نيست اگر امانت غيريهوديان را برنگردانيم. روشن است كه چنين افراد بىتعهد و نژادپرست و مستكبرى كه به خيانت در يك دينار تندرمىدهند، خيانت در ثروت كلان و منابع ملى را قطعا مباح مىشمارند و از هر غارت ابتدايى نيز پرهيز نخواهند كرد. اهداف حكومت اسلامى در دعاى ابراهيم(ع) سلسله انبياء ابراهيمى(عليهمالسلام) كه ساليان متمادى، حكومت اسلامى را عهدهدار بودهاند و قرآن كريم درباره آنان مىفرمايد: «اذكروا نعمة الله عليكم اذ جعل فيكم انبياء وجعلكم ملوكا» (103) ، خطوط كلى امامت و رهبرى و اصول مهم سياست و حكومت را از بنيانگذار كعبه و معمار مطاف، و مهندس قبله جهانى، به ارث بردهاند. حضرت ابراهيم(سلاماللهعليه)، نه تنها در سيره خويش آن اصول و خطوط كلى را رعايت مىنمود، بلكه در نيايشهاى خاص خود نيز مطرح مىكرد و اجابت آنها را از خداوند درخواست مىنمود. عصاره دعاهاى آن حضرت در اين زمينه، همان دو هدف مهم حكومت اسلامى يعنى خليفةالله شدن انسان صالح سالك كوى كمال و تاسيس مدينه فاضله است. با توجه به اين نكته، روشن مىشود كه سامان يافتن مدينه فاضله، در پرتو تعالى انسانهايى است كه مقام منيع خلافت الهى بهره آنان شده باشد. آنچه به آبادى، آزادى، امنيت، اقتصاد سالم، و مانند آن برمىگردد، از اوصاف و شرايط مدينه فاضله است كه در آياتى از قبيل «رب اجعل هذا بلدا امنا وارزق اهله من الثمرات» (104) آمده است و آنچه به كمالهاى انسانى برمىگردد و زمينهساز خليفةااللهى است، در آياتى مانند «واجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام» (105) و «ربنا وابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم انك انت العزيز الحكيم» (106) ذكر شده است و ريشههاى اصلى دعاهاى سياسى كه در جوامع روائى ثبتشده، همين نيايشهاى زمامداران الهى است كه صحائف آسمانى و به خصوص قرآن كريم آنها را بازگو نموده است. پىنوشتها: 1. سوره بقره، آيه 213. 2.برخى از پيامبران از خود شريعتى نداشتهاند و پيرو شريعت پيامبر اولوالعزم پيش از خود شدهاند; مانند لوط (عليهالسلام) كه به شريعت ابراهيم (سلام الله عليه) ايمان آورد: «فامن له لوط»;(سوره عنكبوت، آيه 26) و بر اساس دستور او عمل مىنمود و هر پيامبر اولوالعزمى باذن الله حاكم بود و كارهاى شريعت را تقسيم مىنمود; به برخى سمت فرماندهى جنگ مىداد، به بعضى سمت تدريس، و به ديگرى هدايت و ارشاد و مانند اينها. 3. نهجالبلاغه، خطبه 40، بند 1. 4. سوره توبه، آيه 33. 5. سوره نحل، آيه 36. 6. سوره طه، آيه 36. 7. سوره انبياء، آيه 105. 8. سوره حديد، آيه 25. 9. سوره نور، آيه 55. 10. همان. 11. سوره آل عمران، آيه 19. 12. سوره مائده، آيه 3. 13. سوره توبه، آيه 33. 14. سوره حجر، آيه 85. 15. سوره رعد، آيه 17. 16. سوره آل عمران، آيه 137. 17. سوره فاطر، آيه 43. 18. سوره اسراء، آيه 81. 19. سوره انبياء، آيه 18. 20. سوره توبه، آيه 40. 21. سوره هود (ع)، آيه 17. 22. سوره نساء، آيه 82. 23. سوره انفال، آيه 63. 24. سوره بقره، آيه 249. 25. سوره قصص، آيه 40. 26. همان، آيه 81. 27. سوره حاقه، آيه 7. 28. سوره نور، آيه 62. 29. سوره رعد، آيه 11. 30. سوره انفال، آيه 53. 31. سوره مؤمنون، آيه 37. 32. سوره بقره، آيه 156. 33. بحار; ج 23، ص 21، ح 21 و علل الشرايع; ج 1، ص 231، باب 153، ح 6 (با اندكى تفاوت). 34. سوره انشقاق، آيه 6. 35. سوره مؤمنون، آيه 37. 36. سوره كهف، آيه 46. 37. بحار; ج 73، ص 350، ح 13. 38. همان; ج 16، ص 324، ح 16. 39. همان; ج 75، ص 251، ح 99. 40. سوره طور، آيه 23. 41. سلسلة الينابيع الفقهيه; ج 9، ص 219. 42. سوره هود (ع)، آيه 17. 43. سوره حاقه، آيات 40 46. 44. سوره نجم،آيات 3 و 4. 45. در فصل چهارم كتاب به تفصيل خواهد آمد كه حاكم اسلامى در عصر غيبت، به سبب راىاكثريت مردم، وكيل آنان نمىگردد، بلكه ولايت دينى او مورد پذيرش مردم قرار مىگيرد. 46. سوره طه،آيه 64. 47. سوره نساء، آيه 105. 48. سوره شعراء، آيات 193 و 194. 49. سوره نمل، آيه 6. 50. سوره اعلى، آيه 6. 51. سوره نجم، آيات 1 4. 52. سوره تكوير، آيه 24. 53. بحار; ج 2، ص 147، ح 19. 54. سوره اسراء، آيه 78. 55. همان، آيه 79. 56. سوره نساء، آيه 84. 57. سوره شورى، آيه 9. 58. سوره نساء، آيه 59. 59. بحار; ج 10، ص 227، ح 1. 60. سوره ابراهيم (ع)، آيه 1. 61. سوره بقره، آيه 257. 62. سوره انعام، آيه 122. 63. سوره حديد، آيه 28. 64. نهجالبلاغه، خطبه 193، بند 5. 65. نهجالبلاغه، حكمت 129. 66. نهجالبلاغه، خطبه 183، بند 11. 67. سوره نور، آيه 40. 68. سوره آل عمران، آيه 19. 69. همان، آيه 85. 70. سوره حديد، آيه 25. 71. سوره بقره، آيه 251. 72. سوره نساء، آيه 163. 73. سوره انبياء، آيه 79. 74. سوره نمل، آيه 15. 75. همان، آيه 16. 76. سوره ص، آيه 17. 77. همان، آيه 26. 78. سوره جمعه، آيه 2. 79. سوره نور، آيه 33. 80. سوره حديد، آيه 7. 81. سوره نساء، آيه 5. 82. سوره توبه، آيه 34. 83. سوره حشر، آيه 7. 84. سوره نساء، آيه 59. 85. سوره سبا، آيه 12. 86. سوره سبا، آيه 13. 87. سوره نمل، آيه 44. 88. سوره سبا، آيه 10. 89. همان، آيه 11. 90. سوره انبياء، آيه 80. 91. سوره هود (ع)، آيه 37. 92. سوره مؤمنون، آيه 27. 93. سوره كهف، آيه 96. 94. سوره بقره، آيه 279. 95. سوره اسراء، آيه 34. 96. سوره بقره، آيه 177. 97. سوره انفال، آيه 56. 98. سوره حجرات، آيه 13. 99. سوره توبه، آيه 12. 100. سوره نساء، آيه 58. 101. سوره مؤمنون، آيه 8. 102. سوره آل عمران، آيه 75. 103. سوره مائده، آيه 20. 104. سوره بقره، آيه 126. 105. سوره ابراهيم (ع)، آيه 35. 106. سوره بقره، آيه 129.
پاسخ : ولايت فقيهان و عدالت فصل دوم: حكومت اسلامى و اهداف آن قانون و حكومت دين، هرگز از حكومت و سياست جدا نمىباشد; زيرا همانگونه كه گفته شد، دين، موعظه و نصيحت و تعليم محض مسائل فردى بدون اجتماعى، و مسائل اخلاقى و اعتقادى بدون سياسى و نظامى و مانند آن نيست، بلكه احكام اجتماعى و سياسى نيز دارد. خداى سبحان در يكى از آيات قرآن كريم، هدف ارسال رسولان خود را چنين بيان مىفرمايد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه» (1) . در اين كريمه، مساله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت انبياء مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسانها امرى طبيعى و قطعى است چنانكه در پيش گفته شد و اگر رفع اختلافها، امرى ضرورى براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج است، موعظه و نصيحت و مسالهگويى صرف نمىتواند مشكل اجتماعى را حل كند و لذا هيچ پيامبر صاحب شريعتى (2) نيامده است مگر آنكه علاوه بر تبشير و انذار، مساله حاكميت را نيز مطرح نموده است. خداى سبحان در اين آيه نمىفرمايد پيامبران به وسيله تعليم يا تبشير و انذار، اختلاف جامعه را رفع مىكنند، بلكه مىفرمايد به وسيله «حكم» اختلافات آن را بر مىدارند; زيرا حل اختلاف، بدون حكم و حكومت امكانپذير نيست. اكنون نيز كه انسانها نسبتبه امم گذشته، از علم و تمدن بهره بيشترى دارند، هرگز نمىتوان اختلافات آنان را با مسالهگويى و صرف نصيحت از ميان برد; بلكه نظام و حكومتى لازم است تا احكام قضايى و جزايى و كيفرى را به اجرا درآورد و حدود و قصاص و ديات و مجازاتهاى مالى و اقتصادى را محقق سازد و اساسا قضاء و داورى، بدون حكومت امكانپذير نيست و اين دو، متلازم يكديگرند و حكومت، مجرى احكام قضايى است. بنابراين، هر مكتبى كه پيامآور شريعتى براى بشر باشد، به يقين، احكام فردى و اجتماعى را با خود آورده است و اين احكام، در صورتى مفيد و كارساز خواهند بود، كه به اجرا درآيند و اجراى قانون و احكام الهى نيز ضرورتا نيازمند حكومتى است كه ضامن آن باشد. در غير اين صورت، يا اساسا احكام دينى به اجرا درنمىآيد و يا اگر اجرايش به دست همگان باشد، لازمهاش هرج و مرجى است كه بدتر از نبودن احكام در جامعه است. صرف قانون كه وجود لفظى يا كتبى تفكر خاصى است، توان تاثير در روابط خارجى را ندارد و حتما يك موجود مرتبط با غيب و توانمند مىخواهد كه مسؤول تعليم و حفظ و اعمال آن باشد و از اينرو، حضرت مولىالموحدين، على بن ابى طالب(عليهالسلام)، براى رفع مغالطه خوارج كه قانون را كافى مىدانستند و جامعه را بىنياز از رهبر و حاكم و حكومت مىپنداشتند و شعارشان اين بود كه: «لا حكم الا لله» فرمودند: «كلمة حق يراد بها الباطل; نعم انه لا حكم الا لله ولكن هؤلاء يقولون لا امرة الا لله وانه لابد للناس من امير بر او فاجر» (3) ; يعنى اين سخن: «لا حكم الا لله»، سخن حق و گفته قرآن است، ولى اراده باطل و نادرست از آن شده است; بله هيچ حكم و قانونى حق نيست مگر حكم و قانون خداوند; ولى اين افراد، از اين كلام درست، چيز ديگرى اراده كردهاند و مقصودشان آن است كه هيچ امارت و حكومتى نيست مگر امارت و حكومتخداوند و اين در حالى است كه مردم، بدون امير و حاكم نمىتوانند زندگى كنند وحتى در نبود امير نيكوكار، امير فاجر غيرظالمى نياز دارند تا جامعه به هرج و مرج و انهدام كشيده نشود. حكومت اسلامى اسلام را نبايد در برابر مكاتب فكرى محض قرار داد; زيرا مكتبهاى فكرى صرف، تنها در حريم فكر و انديشه برنامه دارند و بس. اگر بخشى از اسلام مربوط به معارف و اعتقادات و جهانبينى است و بخش ديگرى از آن مربوط به امور اخلاقى و تهذيب نفس مىباشد، در كنار اين دو، بخش سومى وجود دارد كه به شرح وظائف و دستورهاى عملى پرداخته است. اگر اسلام نظارت و ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر و جهاد و دفاع دارد، اگر حدود و مقررات و قوانين اجتماعى و جامع دارد، اين نشان مىدهد كه اسلام يك تشكيلات همه جانبه و يك حكومت است و تنها به مساله اخلاق و عرفان و وظيفه فرد نسبتبه خالق خود يا نسبتبه انسانهاى ديگر نپرداخته است; اگر اسلام راه را به انسان نشان مىدهد و در كنارش از او مسؤوليت مىطلبد، اگر اسلام آمده است تا جلوى همه مكتبهاى باطل را بگيرد و تجاوز و طغيان طواغيت را درهم كوبد، چنين انگيزهاى، بدون حكومت و چنين هدفى، بدون سياست هرگز ممكن نيست. خداى سبحان درباره اسلام و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون» (4) ; يعنى خداى تعالى رسولش را با هدايت و دين حق اعزام نمود تا مردم را در همه ابعاد زندگى هدايت كند و بساط هر طاغوت را برچيند و تا دينش را بر تمام مرامها و حكومتها و نظامها پيروز گرداند. بر اين اساس، پيامبر اسلام براى دو كار آمد نه يك كار; هم براى هدايت و موعظه و تعليم و ارائه قانون آمد و هم براى برچيدن ظلم و ستم و طغيان. خداى تعالى هدف بعثت همه رسولان خود را چنين بيان مىفرمايد: «ولقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت» (5) ; ما براى هر امتى پيامآورى فرستاديم كه آنان را به عبادت «الله» دعوت كند و به اجتناب از طاغوت برانگيزد. اجتناب كردن از طاغوت يعنى خود را در جانبى و طاغوت را در جانب ديگر قرار دادن و در جهت او قدم برنداشتن و از خود در برابر تجاوز طاغى دفاع كردن و تسليم و برده او نشدن. اسلام از آن جهت كه دين الهى است و از آن جهت كه كامل و خاتم همه مكتبهاست، براى اجراى احكامش و براى ايجاد قسط و عدل در جامعه، حكومت و دولت مىخواهد; براى نبرد با طاغوت و ستيز با ظلم و تعدى طاغوتيان، حكومت و حاكم مىخواهد. اسلام بىحكومت و بىاجرا، قانون صرف است و از قانون كه «سوادى بر بياض» است، به تنهايى كارى ساخته نيست و اگر دشمنان اسلام، جدايى دين از سياست را ترويج مىكنند و اسلام بىحكومت را تقديس و تكريم كرده و مىكنند، براى خلع سلاح نمودن مسلمين و جامعه اسلامى است; نه به جهتخيرخواهى و نيكانديشى يا اسلامشناسى واقعى و اصيل آنان. آتشبس يك جانبه! فكر جدايى دين از سياست، در واقع، آتشبس يكجانبه بين دو طرف درگير است; يعنى همه كسانى كه از روى ترس يا علل ديگر، سخن از جدايى دين از سياست زدهاند و در عمل، كارى به سياست ندارند، در جنگ و ستيز دينداران با سياستمداران ظالم، آتشبس را يكجانبه قبول كردهاند سياستمداران جبار و بىرحم، هيچ گاه نمىگويند ما با دين و ديندارى كارى نداريم. آنان هر زمان كه بتوانند، دين را به كام خود مىكشند و دينداران را به ذلت و اسارت درمىآورند. هيچ سياستمدار دنياطلبى نمىگويد من با دين كارى ندارم، بلكه مىگويد دين بايد در چنگ من باشد. او اگر بتواند، دين را نابود مىكند و اگر نتواند، آن را به اسارت مىگيرد تا براى رسيدن به اهداف شوم خود، از آن استفاده كند. در گذشته، رژيم منفور پهلوى را ديديم كه گاهى براى فريب مسلمانان و منحرف ساختن آنان، قرآن چاپ مىكرد، ولى آن زمان كه احساس خطر كرد و فهميد كه جامعه دينى ديگر نمىخواهد اسير او باشد، مسجد كرمان را با قرآنهايش به آتش كشيد. پس يك زمان «قرآنسوزى» است و يك زمان «قرآنسازى» و هر دو براى اهداف پليد استعمارى و سياسى است; زيرا سخن و روش همه دنياطلبان و بىدينان، همان شعار «قد افلح اليوم من استعلى» (6) است كه قرآن كريم آن را نقل كرده است; يعنى آنان خوشبختى در اين دنيا را در گرو برترى بر ديگران و استثمار و بهرهگيرى هر چه بيشتر مىدانند. ما در جريان جنگ خليج فارس، شاهد استفاده آمريكا از دين براى فريب مردم بوديم; از واتيكان كمك گرفت و از پاپ براى جنگ درخواست دعا نمود و اين همان سوءاستفادهاى است كه معاويه منافق از دين مىكرد. معاويه عليه اللعنه زمانى كه فهميد مالك اشتر(سلاماللهعليه) به مصر مىرود و با رفتنش آنجا را منقلب خواهد كرد، روز و شب، منزل و سير او را شناسايى كرد و با حيله عمرو عاص، عسل مسموم را به مالك اشتر خورانيد و پيش از آنكه عسل مسموم او را به شهادت برساند، مردم را به مسجد جامع شام دعوت كرد و به آنان گفتخطرى حكومت اموى را تهديد مىكند و ما بايد دعا كنيم و شما امين بگوييد. او دعا كرد كه خدا خطر مالك را برطرف كند و مردم شام نيز آمين گفتند و زمانى كه خبر شهادت مالك به شام رسيد، معاويه گفت ما «مستجابالدعوه» هستيم. بنابراين، قدرتطلبان و دنياپرستان، هيچ گاه با دين و دينداران از در آشتى درنمىآيند; مىخواهند دين را نابود كنند اگر بتوانند و يا آن را براى مقاصد خود و فريب مردم به بازى مىگيرند و با چنين وضعى، شعار جدايى دين از سياست، چيزى جز آتشبس يكجانبه و تسليم شدن در برابر دشمن نيست. آينده جهان از نظر اسلام آينده جهان از نظر مكتبهاى مختلف كه رشد سلاحهاى هستهاى و اتمى را مىبينند، جز ويرانهاى نيست; اما اسلام، آينده جهان را قسط و عدل، آرامش و تمدن، و حكومت صالحان مىداند: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون» (7) . هدف رسالت انبياء الهى، تربيت انسانها و در نتيجه، قيام آنان براى اقامه قسط و عدل است; چنانكه فرمود: «ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط» (8) ; و خداوند مؤمنان راستين را وعده قطعى داده است كه خلافت در زمين را نصيب آنان سازد: «وعد الله الذين امنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض» (9) و دين پسنديده و مرضى خود را مستقر سازد و در سايه هدايتهاى آن، پس از خوف و ترس، امن و آرامش تحقق يابد: «وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا» (10) . اسلام، تنها دين الهى است: «ان الدين عندالله الاسلام» (11) كه خداوند آن را با ولايت اوليائش كامل گردانيد و بدان راضى شد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (12) و خود وعده داده است كه اسلام، دين جهانى باشد و حكومت اسلامى، تنها حكومت عدل و قسط در سراسر گسترده خاك گردد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون» (13) . خداوند نظام آفرينش را بر پايه حق استوار ساخته است; چنانكه فرمود: «وما خلقنا السموات والارض وما بينهما الا بالحق» (14) و هر باطلى در اين جهان، محكوم به نابودى است و مانند كف روى آب، زائل خواهد گشت: «فاما الزبد فيذهب جفاء» (15) . قرآن كريم، همه مخاطبان خود را دعوت مىكند كه در سرگذشت گذشتگان سير كنند و عاقبتبد و هلاكت تكذيبكنندگان را ببينند: «قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين» (16) ; سنتشكستناپذير و غير قابل زوال الهى، پيروزى قيام حق و نابودى باطل است و اين سنت، از اصول هميشگى و همگانى نظام آفرينش است كه هيچ گاه تغييرپذير نيست: «فلن تجد لسنت الله تبديلا ولن تجد لسنت الله تحويلا» (17) . قرآن كريم درباره پيروزى حق بر باطل مىفرمايد: «وقل جاء الحق وزهقالباطل ان الباطل كان زهوقا» (18) ; يعنى حق مىآيد و باطل مىرود وطبيعتباطل، همان رفتن و نابودى است. در آيه ديگر نيز كيفيت رفتن باطل راچنين بيان فرموده است: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هوزاهق» (19) ; يعنى حق را بر باطل چيره مىكنيم پس حق، باطل را سركوب مىكند و باطل سركوبشده، نابود و محكوم به زوال مىگردد. آنچه از اين آياتاستفاده مىشود اين است كه حكومتحق، با هيچ باطلى سازش ندارد و نه تنها در برابرباطل تسليم نمىشود بلكه آن را از بين مىبرد و علاوه بر وجه اثباتى كه دارد وخود را تثبيت مىكند، جنبه نفى غير خود را نيز دارد و باطل را مىزدايد; وازاينجا روشن مىشود كه اگر چيزى بتواند خود را تثبيت كند، ولى جنبه نفى وباطلزدايى نداشته باشد، حق نيست; بلكه باطلى است در پوشش حق. نقش مردم در حكومت اسلامى جامعهاى مىتواند قيام به حق داشته باشد كه زيربناى آن، اعتقاد عميق به معارف الهى باشد نه اقتصاد يا ديگر شؤون مادى; زيرا در اين صورت، هدف قيام مردم، ارضاء هواى نفس يا رفاه مادى خواهد بود نه برقرارى قسط و عدل و قانون الهى. قيامى حق است كه تنها براى خداى حق محض و اعتلاء كلمة الله باشد: «كلمة الله هى العليا» (20) ; چون فقط خداوند حق است و حق، تنها از اوست و هر چه جز او باطل است: «الحق من ربك» (21) . همان گونه كه مكتب حق، به صورت قرآن كريم و سنت معصومين(عليهمالسلام) تبلوريافته و بر تمام مكاتب و قوانين جهان پيروز خواهد شد و حكومتش جهانى خواهد گشت، ملتى پيروز مىگردد كه اولا در شناختحق، «محقق» باشد و ثانيا در مقام عمل به حق، «متحقق» گردد و جامه حق بر تن بپوشد و ثالثا همانند خود دين، داراى انسجام و اتحاد و هماهنگى بوده، از اختلاف و نزاع و درگيرى مصون باشد; چنانكه خداى سبحان درباره معجزه ختميه قرآن مىفرمايد: «ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (22) ; اگر اين قرآن از غير خداوند باشد، لازمه قطعىاش اختلاف و تناقض درونى است; در حالى كه اكنون هيچگونه اختلاف و ناهمگونى درونى ندارد; زيرا بر محور حق، و نازل شده از سوى خداوند است. بنابراين، «اتحاد» از مهمترين علل پيروزى است و مقصود از آن، صرف گردهمايى صورى و حضور در صحنه نيست، بلكه گذشته از اجتماعات صورى و ظاهرى، لازم است دلها به هم مرتبط و جانها با يكديگر منسجم باشند(متحد جانهاى مردان خدا) و اين اتحاد، وقتى دائمى و بىنقص خواهد بود كه بر محور ماديات نباشد، بلكه براى رضاى خدا و بر محور حق قرار گيرد. مسائل مادى، نه تنها آرامش و انسجام نمىآورند، بلكه دير يا زود، مايه تشتت و پراكندگى و نابرابرى خواهند بود. از اين رهگذر، قرآن كريم، پيوند و انسجام دلها را در اختيار خداوند دلآفرين دانسته، درباره اتحاد و الفت مؤمنين خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفتبين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم» (23) ; يعنى پروردگار متعال، ميان دلهاى آنان الفتبرقرار كرد; تو اگر تمام ذخاير زمين را هزينه مىكردى تا ميان دلهاى آنان انس و الفت ايجاد كنى، نمىتوانستى; وليكن خداوند ميان آنان الفتبرقرار نمود; تحقيقا خداى متعال، عزيز و حكيم است. منافع مادى و ذخائر و هر چند به دستبابركت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم تقسيم گردد و هر چند توسط تقواى مجسم و عدل ممثل، عادلانه توزيع شود، باز هم زمينه شقاق فراهم است و الفت معهود در آيه حاصل نمىشود. حاكميت دين حق و نظام اسلامى، همانند هر نظام ديگرى، با آرزوها تحقق نمىپذيرد، بلكه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مىطلبد. مردم، با پذيرش دين اولا و پذيرش ولايتحاكم اسلامى ثانيا، دين خدا را در جامعه متحقق مىسازند و چنين مردمى اگر چه اندك باشند، خداوند نصر خود را به آنان مىرساند و در جنگ با بيگانگان، همه معادلات رياضى و سياسى و نظامى را برهم مىزند: «كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله» (24) انبياء الهى كه با عدهاى خاص قيام كردند، با اينكه فاقد همه امكانات مادى بودند و دشمنان آنان از همه امكانات مادى برخوردار بودند، چون مؤمنين به قدر ميسور، به دستور خدا عمل مىكردند، خداوند سلاطين ستم و باطل را نابود مىساخت; عدهاى از آنان را به صورت: «فاخذناه وجنوده فنبذناهم فى اليم» (25) گروهى را: «فخسفنا به وبداره الارض» (26) و برخى را: «سخرها عليهم سبع ليال وثمانية اياما حسوما» (27) و جمعى ديگر را با ساير جنود الهى از ميان برد. پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان، از كمترين امكانات جنگى و مادى برخوردار بودند، ولى در همان جنگهاى نابرابر، خداوند آنان را يارى كرد و اكنون نيز كه انقلاب اسلامى حكومتى دينى برپا كرده است، اگر مردم در صحنه نباشند و حضور جدى نداشته باشند، حتى اگر رهبر آنان در حد وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(سلاماللهعليه) باشد، نظام اسلامى سقوط مىكند. رهبرى مانند على بن ابىطالب(عليهالسلام) كه جز شخص پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم، هيچ كس در روى زمين به عظمت علمى و عملى آن حضرت نمىرسد و از نظر شجاعت و سلحشورى و سياست نظامى نيز بىهمانند است و پيروزى بيشتر جبههها به عهده آن حضرت بود، وقتى كه مردم با او هماهنگ نباشند و او را نپذيرند، هرگز پيروز نمىشود. در سوره مباركه «نور»، درباره حضور مردم آمده است: «انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الذين يستاذنوك اؤلئك الذين يؤمنون بالله ورسوله» (28) ; يعنى مؤمنان واقعى كسانى هستند كه گذشته از ايمان به خدا و پيامبر، در مسائل اجتماعى نيز رهبران الهى خود را رها نكنند و در اين زمينه، از جهت ملاك حكم، تفاوتى ميان آنكه رهبر، پيامبر باشد يا امام معصوم يا جانشينان آنان در عصر غيبت، وجود ندارد. بنابراين، حكومت اسلامى هيچگاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمىشود و تفاوت اساسى حكومت اسلامى با حكومتهاى جابر در همين است كه حكومت اسلامى، حكومتى مردمى است و بر پايه زور و جبر نيست، بلكه بر اساس عشق و علاقه مردم به دين و حاكم اسلامى صورت مىپذيرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دينى بهرهمندتر باشند و هر چه احكام دينى را بيشتر عمل كنند و هر چه از اتحاد و همبستگى و الفت الهى برخوردارى بيشترى داشته باشند، حكومت اسلامى نيز استوارتر و در رسيدن به اهدافش موفقتر است و هيچگاه نبايد تصور نمود كه اگر مردم با حكومت اسلامى نباشند و اگر مؤمنان راستين كمر همت نبندند، خداوند حكومت اسلامى را برپا مىدارد. بايد دانست كه نعمت الهى و فيض و نصرت خداوند، وقتى به ملتى مىرسد كه خود آنان خواهان سعادت خويش باشند و به يارى دين خدا بشتابند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (29) و نيز خداوند، نعمتحكومتشايسته اسلامى را از ملتى بىجهت نمىگيرد، مگر آنكه خود آنان در حفظ و حراستش كوتاهى كنند: «بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (30) . مردم در جامعه الحادى شكلگيرى يك جامعه، به اهداف و اصول و خط مشى نياز دارد و ماهيت هر جامعهاى، در ارتباط مستقيم با جهانبينى جارى در آن جامعه است و از اينرو، جوامع را مىتوان به دو دسته الهى و الحادى تقسيم نمود. عدهاى معتقدند كه جهان هستى در همين طبيعت محسوس و مادى خلاصه مىشود و انسان نيز كه جزئى از اين مجموعه است، سرنوشتى جز ميلاد و سرگذشتى جز مرگ ندارد; انسان بين ميلاد و مرگ خلاصه مىشود و همه موجودات جهان، در يك روز موجود و در روز ديگر نابود مىگردند و پيش از ميلاد و پس از مرگ، چيزى نبوده و نخواهد بود; مگر تطورات و تحولات ماده; انسان پس از مرگ خواهد پوسيد و طبيعت، با خاك بدن او همان خواهد كرد كه با ديگر موجودات نباتى و حيوانى مىكند. بر اساس اين «جهان احساسى»، خوبى و بدى انسان و رفتار او هيچ نقشى در آيندهاش ندارد و لذا در زندگى دنيايى به لحاظ عقائد، اخلاق و اعمال فردى، نيازمند قانون نيست و از جهات ياد شده، بىقيد و رهاست; مگر آنكه طبيعت و زندگى طبيعى به ناچار او را محدود سازد. او آزاد است تا در حيطه مسائل شخصى، با بدن خود، به دلخواه رفتار كند و در استفاده از منابع و مواهب طبيعى، هر گونه كه مىخواهد بهرهمند باشد. شعار چنين افرادى، همان «نان، مسكن، رهايى» است; يعنى سه چيزى كه حيوانات نيز نيازمند آن هستند. اما از آنجا كه بىقيدى و رهايى همه افراد در آنچه مىخواهند امكانپذير نيست، ناچارند كه در زندگى گروهى خود، قانونى داشته باشند تا به آزادىهاى بىحد و حصر آنان قيدى بزند و كيفيتبرخوردارى بدون مزاحمت هر يك آنان از طبيعت را مشخص نمايد; قانون جزايى هم بايد باشد كه متخلفان و متجاوزان را تنبيه و مجازات كند تا توازن طبيعى اجتماع از هم نپاشد. در چنين جامعهاى كه خدامدارى، ارزشگرايى، و فضيلتخواهى، نامفهوم و نادرست است، هر كس كه زمام قانونگذارى را در ستبگيرد، به نفع و سود مادى و شخصى خود و بستگان خونى و نژادى خود قانونگذارى مىكند و اگر فرضا در جامعهاى اينچنين، با حضور اكثريت و مانند آن، قانونى نسبتا متعادل و عمومى جعل شود، در مقام اجراى اين قانون كه از اهميتبيشترى برخوردار است، هيچ ضمانت اخلاقى و درونى براى اجراى قانون وجود ندارد; زيرا كسى كه جهانبينىاش، «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (31) است و خواستهاى جز لذت و رهايى بىحد و حصر ندارد، چرا خود را مقيد به اجراى درست قوانين بداند و چرا دست از امكانات فراوانى بردارد كه در سايه قدرت و اجراى نادرست قوانين مىتواند بدست آورد؟ چرا لذت نقد را رها كند و چرا به حقوق ديگران تجاوز نكند؟ سيستمهاى قضايى و قوانين جزائى نيز هيچ گاه نتوانستهاند به تنهايى مانع تعدى و تجاوز مردم و تخلف زمامداران شوند و بهترين شاهد زنده، جوامع غربى امروز است كه در اوج پيشرفت صنعتى و علوم تجربى، از بيمارىهاى روانى و سوءاستفادههاى فراوان از قدرت و حكومت، در حال اغماست و به خط پايانى خود نزديك گشته است. مساله علاقه به وطن و خوشنامى پس از مرگ نيز نزد چنين جوامعى، يك امر عاطفى و احساسى است. اگر كسى هوش متوسطى داشته باشد و داراى اين بينش الحادى باشد كه پس از مرگ، حيات ديگرى نخواهد بود و او نيز رنج و لذتى نخواهد داشت، براى پس از مرگش هيچ كارى انجام نمىدهد و فقط به فكر لذت نقد و حاضر است. البته ممكن است جوان يا نوجوانى را خام كنند و به او بگويند پس از مرگ تو، با پوستر و عكس، با مجلس گراميداشت و با...، خاطره و نام و ياد تو را زنده نگه مىداريم، ولى وقتى او بالغ شد و اندكى فكر كرد و به گمان باطل خود، فهميد كه مرگ نابودى مطلق است و براى انسان مرده و معدوم، هيچ فرقى نمىكند كه همه عالم در سوگ او بنشينند يا براى او شادمان باشند; او جز در موارد اجبار، هرگز تن به قانون نمىدهد و هرگز به اجراى درست قانون نمىپردازد; اگر چه آن قانون، بر اساس قسط و عدل تدوين شده باشد و تضمينكننده منافع همگان باشد. جامعه الهى و مردم خدامدار «جامعه الهى»، بر «جهانبينى الهى» استوار است كه مىگويد: جهان و انسان را خدا آفريده و انسان، سرگذشت فراوانى داشته و عوالمى را در پيشرو دارد و هرگز با مرگ از بين نمىرود و چگونگى حيات و زندگى جاويد او در آينده، بستگى تام به حيات دنيايى و چگونگى رفتار و اخلاق و عقايد او در اين دنيا دارد. انسان از خداست و به خداوند بازگشت مىكند: «انا لله وانا اليه راجعون» (32) . يك انسان الهى، اگر تنها نيز زندگى كند، نيازمند قانونى براى نحوه زندگى و تامين سعادت اخروى است. در نظام الحادى، جامعه، مقدم بر قانون است; زيرا قانون، مولود تفكر انديشوران جامعه مىباشد; ولى در نظام الهى و اسلامى، قانون، مقدم بر جامعه است; زيرا از ناحيه خداى سبحان و براى تامين سعادت جامعه نازل شده است و بر همين اساس، خداوند، اولين انسان يعنى حضرت آدم(عليهالسلام) را فردى باقانون و داراى نبوت آفريد تا هيچ گاه هيچ بشرى بدون قانون سعادتبخش نباشد. در روايتى از حضرت صادق(عليهالسلام) كه در كتاب عللالشرايع وبحارالانوار نقل شده، آمده است كه اگر بيش از دو نفر در جهان نباشد، بدونشك يكى از آن دو، امام و حجتخداوند خواهد بود و آخر كسى كه درجهان مىميرد، شخص امام است; زيرا اگر امام در روى زمين نباشد، مىتوان بر خداوند احتجاج كرد كه چرا مرا بدون جتخود وانهادى. «قالابوعبدالله(عليهالسلام): لو كان الناس رجلين لكان احدهما الامام وقال: اناخر من يموت الامام لئلا يحتج احدهم على الله عزوجل تركه بغير حجة» (33) . انسان، مسافر الى الله است: «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه» (34) ; پيوسته از دارى به دار ديگر منتقل مىشود و از مرحلهاى به سوى مرحله ديگر در حركت است و همواره سير او با صيرورت درونى همراه است(نه مانند سير مكانى و اقليمى دنيا) و چنين صيرورتى ادامه دارد تا به لقاء خداوند نائل گردد و كسى كه چنين جهانبينى و اعتقادى دارد، وقتى كه با همفكران خود جامعه را تشكيل مىدهد، هدفش اين نيست كه بر اساس «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (35) ، از زهرت حيات دنيا، هر چه بيشتر بهرهمند باشد و هر چه افزونتر از آن لذت برد، بلكه زندگى او بر مبناى «المال والبنون زينة الحيوة الدنيا والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا» (36) تنظيم شده و به دنبال باقيات صالحات و زندگى سعادتمندانه اخروى خود مىباشد; هدف او، در عين تامين سعادت دنيا، «لقاء الله» است و اصول و مبانى حركتش و راه وصول به هدفش، همان است كه انبياء الهى از سوى خالق و پروردگارش آوردهاند و خطامشى او نيز به استناد همين رهآورد آسمانى است. در جامعه دينى و نظام الهى، قانونگذار، معصوم و مصون از جهل و خطاست; او منفعت طلب و سودجو نيست تا به سود فرد يا گروهى قانون وضع كند و در اين قانون، عرب و عجم فرقى ندارند: «ليس لعربي على فضل» (37) ; سياه و سفيد و سرخ تفاوتى با يكديگر ندارند: «وارسلت الى الابيض والاسود والاحمر» (38) ; انسانها مثل دندانههاى شانه، يكسان و مساوىاند: «الناس سواء كاسنان المشط» (39) . در حوزه اجرايى نيز مجريان نخستين اين قانون، انسانهاى وارسته و معصومند و در عصر غيبت نيز كارگزاران حكومت دينى، كسانى هستند كه انگيزه حفظ قانون و عمل به آن را دارند و آن انگيزه، از همان اعتقاد و اخلاق و عبادت ايشان برمىخيزد و اگر بر اساس غفلتيا تغافل، شخص دنياطلبى در جامه دينى درآمد و آخرت را با دنيا معامله كرد، مؤمنان متعهد چنين جامعه دينى، او را خلع جامه مىكنند و از قلمرو كسوتپوشان اسلامى و پيشكسوتان دينى طرد مىنمايند. البته جهان ايدهآلى كه هيچ نقص و گناهى در آن نباشد، فقط در بهشت است; چراكه همه اهل بهشت، معصومند: «لا لغو فيها ولا ثاثيم» (40) . در بهشت،نهتنهاكسىعمدا به حقديگرانتجاوز نمىكند،بلكه از روى سهووخطا نيز نسبتبه سهم ديگران تعدى ندارد و عصمتى كه انبياء و اولياء(عليهمالسلام) در دنيا دارند، مؤمنين، از سنخ همان عصمت را در بهشت دارند و با حفظ مراتب، همگى، عالم عادل و معصومند; آنان اهل تباهى نيستند. رسيدن به چنين عالمى كه سراسر خوبى و پاكى و نور است، رايگان به دست نمىآيد. انسانى كه بخواهد در عالم دنيا زندگى كند و با انجام وظايف، به كمال اختيارى خود برسد، بهترين راه معقول و ميسور وى آن است كه قانون جامعه و فرد را تنها از ذات اقدس خداوند دريافت كند و مجريان نخستين آن قانون، انسانهاى معصوم و خليفةالله باشند و پس از آنان، اسلامشناسان وارسته و عادل و با انگيزه الهى، قانون الهى را بفهمند و تفسير و اجرا كنند; البته چنين نظامى در دنيا، قهرا ضايعاتى نيز خواهد داشت، اما اين چنين نظام حقمدارى، با حداقل ضايعات همراه است. اسلام براى اينكه نظام الهى از هر گزندى محفوظ بماند، مردم را نيز به عنوان ناظر ملى موظف كرده است و اينگونه نيست كه مردم، فقط مشمول قانون باشند و ديگر هيچ سمتى نداشته باشند. اسلام، مردم را ناظر حسن اجراى قانون دينى و الهى قرار داده و امر به معروف و نهى از منكر را بر همه واجب كرده است و حتى عدهاى از فقيهان اماميه مانند مرحوم محقق حلى(رضواناللهعليه)، آن را بر همگان «واجب عينى» دانسته كه در هنگام قيام برخى براى انجام اين واجب، موضوع وجوب، نسبتبه ديگران منتفى مىشود (41) ; ولى معروف ميان فقيهان اسلامى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر «واجب كفايى» است. جايگاه «اكثريت» در نظام اسلامى شعار اسلام، با شعار حكومتهاى بشرى و به ويژه غربى، متفاوت است. شعار دين و حكومت اسلامى، پيروى از حق است و شعار حكومتهاى بشرى و دموكراسى، پيروى از «اكثريت». محور و معيار نظام اسلامى حق است و در اين نظام، هر حقى از ذات اقدس اله كه حق محض استسرچشمه مىگيرد: «الحق من ربك» (42) ; هر گونه حقى كه در طبيعتيا نظام جامعه محقق مىشود، از او نشات مىگيرد و حتى آن كس كه پيامآور وحى الهى است، او نيز منشا حق نيست، بلكه خود او، پيرو حق است و حق هيچ دخل و تصرفى در وحى و قانون الهى را ندارد. خداى سبحان درباره قرآن كريم و رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «انه لقول رسول كريم× وما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون× ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون× تنزيل من رب العالمين ولو تقول علينا بعض الاقاويل× لاخذنا منه باليمين× ثم لقطعنا منه الوتين» (43) ; فرمود اين قرآن، قول رسول كريم است و نه گفته شاعر و نه گفته كاهن; بلكه از سوى رب العالمين نازل گشته و اگر او(رسول كريم) سخنى را به دروغ بر ما مىبست، او را با قدرت مىگرفتيم و رگ قلب و حياتش را قطع مىكرديم. خداى سبحان در سوره مباركه «نجم» بر اين نكته تصريح مىكند كه نطق و گويش و كلام پيامبر اسلامصلى الله عليه و آله و سلم، نطق و كلام خداست و هر آنچه كه مىگويد، عين وحى و واقعيت است و هيچ گاه از روى هوا و هوس سخن نمىگويد: «وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى» (44) . البته در نظام اسلامى، در بعضى موارد و مراحل، «اكثريت» معتبر است و جايگاه خاص خود را دارد كه همان مقام «تشخيص حق» است نه «تثبيتحق»; يعنى حق را وحى الهى تبيين و تثبيت مىكند و در مقام اجراى حق، راى اكثريت كارساز است و گاهى در مواردى كه تشخيص حق دشوار باشد و صاحبنظران با يكديگر اختلاف نظر داشته باشند، راى اكثريت معيار است. منكران وحى و نبوت، با راى اكثريت، اصل حق را ثابت مىكنند; زيرا در نظر آنان، حق همان چيزى است كه اكثر مردم به آن راى بدهند، اما اسلام مىگويد «حق» آن است كه از راه وحى ثابتشده است، ولى در هنگام روشن نبودن آن، اگر اكثر انديشمندان و عالمان دين گفتند كه اين مطلب سخن دين است، تشخيص آنان بر تشخيص اقليت مقدم است. تفاوت اساسى اكثريت در نظام دموكراسى با اكثريت در نظام اسلامى در اين است كه در حكومت اسلامى، حق و قانون، پيش از اكثريت و مقدم بر آن است و اكثريت، «كاشف حق» است نه مولد و به وجودآورنده آن; ولى در نظام دموكراسى و غيردينى، اكثريت، پيش از حق و قانون، و به وجودآورنده آن است. اكنون در نظام جمهورى اسلامى، راى اكثريت مجلس شوراى اسلامى و اكثريتشوراى نگهبان و اكثريت مجلس خبرگان معتبر است و در هر جايى كه كار با شورا انجام گيرد، همين گونه است. جايگاه دوم اكثريت در اسلام، مقام عمل و اجراست; به اين معنا كه راى اكثريت مردم، در كارهاى اجرايى خودشان معتبر است. مردمى كه در بخش قانونگذارى و در حوزه نبوت و امامت معصوم و در بخش حاكميت و ولايت و رهبرى پذيراى حق مىباشند (45) ، در مسائل اجرايى، تشخيصشان حجت است و با حضور و راى آزادانه و انديشمندانه، در سرنوشتخود سهيم هستند و براى رفع مشكلات و تامين نيازهاى خود، افرادى را به عنون وكيل انتخاب مىنمايند و به مجلس شوراى اسلامى يا به مجلس خبرگان و مانند آن مىفرستند. بنابراين، در نظام دينى و اسلامى، دو نوع راى اكثريت محترم و معتبر است; يكى در مقام اجراء و عمل، و ديگرى در مقام تشخيص قانون الهى كه توسط وحى و دين ارائه گرديده است; كسانى كه خود توانايى تشخيص قانون دينى را ندارند، قانونشناسان را با راى اكثريت تعيين مىكنند و قانونشناسان، با راى اكثريتخود، قانون الهى را مىشناسند. نظام دموكراسى غرب به جنايتها و فجايعى كه در درون نظام غربى صورت مىگيرد كارى نداريم; با صرف نظر از آن، خوبى يك نظام، در اين نيست كه به مردم خود ستم نكند، ولى تمام توان خود را بر ضد كشورهاى جهان سوم به كار برد. كدام درندهاى از اين نظام غربى درندهتر است؟ اكنون تمام كشورهاى جهان سوم، به سفره ارتزاق آنان تبديل شده است. جنگ جهانى اول و دوم و كشتار بىرحمانه ميليونها انسان، ثمره نظامهاى سلطه غربى است. ممكن استيك حاكم غربى، در داخل كشور خود به شهروندانش تهاجم نكند يا يك سارق حرفهاى، كالاى مغازه غربى ديگر را به سرقت نبرد، اما همه تهاجمهايى كه به منابع جهان سوم شده، به دست آنان صورت گرفته است. دنياى غرب، اكنون به اين باور ناروا رسيده كه «آقاى مردم دنيا»ست. اين باور، در نتيجه چند اصل است: 1- رشد جمعيت از حد گذشته است. 2- منابع طبيعى زمين و مواد غذايى و پوشاكى و ديگر ارزاق روى زمين براى همه كافى نيست. 3- بر اساس تنازع بقاء داروينى، قدرتمندان بايد بمانند و بهره برند. 4- چون ما از ديگر مردم دنيا بهتر و قدرتمندتريم، پس ما بايد حق خود را بگيريم; اگر چه همه مردم كشورهاى ديگر از گرسنگى بميرند. غربىها سنگينترين پديدههاى خونين را صلح مىنامند; جنگ خليج فارس را به عنوان صلح جهانى، به خاورميانه و بخشى از جهان سوم تحميل كردند. اگر كسى به مغازه يك شهروند آمريكايى تهاجم نكرد، ولى جهان سوم را به كام خود كشيد، اگر يك چاقو به شهروند خود نزد(كه مىزند)، اما به وسيله بمب و موشك، هزاران انسان ديگر را به خاك و خون كشيد، آيا چنين تهاجمى تمدن است؟ آيا معيار تمدن اين است كه در داخل يك نظام، با هم بسازند، ولى هر گونه جنايتى را در مورد ديگران روا دارند؟ آيا جاهليت عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خطرناكتر بود يا جاهليت قرن بيستم؟ امروز تمام جهان در ضعف و فقر و گرسنگى به سر مىبرد و غربىها باثروتهاى همين گرسنگان، مرفه شدهاند و اين عمل را پيشرفت مىدانند. اينفكر و عمل، بر اساس همان قانون جاهلى و قانون زورمدار جنگل كه قرآنكريم آن را نقل مىكند: «قد افلح اليوم من استعلى» (46) مىباشد نه براساستمدن. اگر معيار تمدن، قسط و عدل و حقشناسى جامعه انسانى وحقوق بشر است، داخل و خارج كشور نبايد فرقى داشته باشد; اما غربىهاىخونريز، به عنوان حفظ منافع و صنعت و تمدن، جهان سوم را بلعيدهاند. سرلشكرهاى انگليسى، تا همين اواخر نيز به گاو يك گاوپرست هندى سلام نظامى مىدادند و احترام مىكردند تا هندو و بودايى و گاوپرست را در همان مرام باطل و در همان گمراهى و بىخبرى نگه دارند و منافع و منابع آنان را همچنان چپاول كنند و اگر دستشان از درآمدهاى ملى ديگران كوتاه نشد، براى براندازى نظام آنان از كودتا و مانند آن بهره مىگيرند. «حاكم اسلامى» كيست؟ در قرآن كريم، خداى تعالى به رسول الله(عليه افضل الصلوة والتحية) فرمود: «لتحكم بين الناس بما اراك الله» (47) ; تو مبعوث شدهاى تا به عنوان حاكم در بين مردم حكومت كنى; اما نه بر ميل و اراده و فكر خود، نه به آنچه مىبينى، بل به آنچه از وحى مىيابى; آنچه را كه خداى تعالى به وسيله وحى به تو نشان داد، بر اساس همان حكومت كن و بس. چون جهان را الله آفريد، همان آفريننده بايد جهان را بپروراند كه او، «رب العالمين» است و تنها خداست كه ولى و حاكم بر انسانهاست و آنان را مىپروراند و از راه وحى، مدبر و مربى انسان است. خداى سبحان براى اينكه جامعه بشرى را جز به دست وحى نسپارد، رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم را در سه مرحله، معصوم و مصون از خطا و لغزش قرار داد و او را به مردم معرفى نمود و آنگاه فرمود: تو وحى را بياب و از راه وحى بر مردم حكومت كن; يعنى بگذار وحى حكومت كند. سه مرحله وحى عبارتند از: مرحله دريافت وحى، مرحله ضبط و نگهدارى وحى، و مرحله ابلاغ و انشاء وحى. هيچ انسان عالمى با بيش از اين سه مرحله كار ندارد; اگر اشتباه مىكند، در يكى از اين سه مرحله است و اگر مصون از لغزش است، باز در همين سه مرحله معصوم است. مرحله اول: در مرحله اول خطاب به رسولش فرمود: «نزل به الروح الامين× على قلبك» (48) ; فرشته امين، اين وحى را در قلب تو القا مىكند و فرود مىآورد و آن پيك وحى، هرگز اشتباه نمىكند و هرگز كم و زياد نمىكند و هر چه را يافت، با حفظ امانت و بدون تغيير، به تو مىرساند و تو نيز آنچه را كه ما گفتيم در مقام لدن از نزد خداوند تلقى مىكنى: «انك لتلقى القران من لدن حكيم عليم» (49) . اگر انسان علمى را از سرچشمه زلالش و از نزد «الله» دريافت كند، درباره او مىگويند: او «علم لدنى» دارد; يعنى علم او از نزد خداوند و بدون واسطه است و در اين صورت، ديگر جايى براى وهم و خيال و نسيان و شيطان نيست; در آن مقام بلند، نه شيطان مىتواند شيطنت كند و نه سهو و نسيان و تغييرى رخ مىدهد. مرحله دوم: مرحله دوم، مقام ضبط و نگهدارى و حفظ وحى است. اين مرحله را نيز قرآن كريم با عصمت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم معرفى كرده است و مىفرمايد: هر چه را كه رسول الله از خدا يافت، در حرم قلبش محفوظ است; حافظه روحش آن را درست نگهدارى مىكند; نه فراموش مىكند نه كم و زياد: «سنقرئك فلا تنسى» (50) . مرحله سوم: مرحله سوم، مرحله ابلاغ شفهى وحى يا املاء كتبى آن است كه آن حضرت كلام الهى را مىگويند و ديگران آن را مىشنوند يا مىنويسند. در اين باره ذات اقدس اله مىفرمايد: «والنجم اذا هوى× ما ضل صاحبكم وما غوى× وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى» (51) ; يعنى هر آنچه كه رسول الله مىگويد، وحى خدا است و هر چه وحى است همان را مىگويد; نه چيزى را در مقام ابلاغ و املاء بر وحى مىافزايد و نه چيزى از آن مىكاهد; «وما هو على الغيب بضنين» (52) ; رسول خدا، ضنين و بخيل نيست و بر وحى الهى ضنت و بخل نمىورزد و لذا چيزى از آن را كتمان نمىكند. پس حرم لفظ و تكلم رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم نيز معصوم و مصون است. وقتى از آن حضرت سؤال كردند: آيا ما در محضر شما هر چه را كه در محضر شما مىشنويم، يادداشت كنيم؟ فرمود: آرى. عرض كردند: گاهى شما در حال نشاط سخن مىگوئيد و گاهى در حال غضب; آيا هر چه در اين حالات شنيديم، همه آنها را يادداشت كنيم؟ فرمود: «نعم فانى لا اقول فى ذلك كله الا الحق»; آرى; هر چه را از من مىشنويد يادداشت كنيد; زيرا اگر راضىام، رضايم براى خداست و اگر غضبناكم، غضبم نيز براى خداست; نه حالت نشاط مىتواند مرا از منطقه عصمتبيرون برد و نه حالت غضب مىتواند مرا از مرز عصمتخارج سازد (53) . بنابراين، براى آنكه وحى خداوند بر انسانها و جامعه بشرى حكومت كند، لازم است در صورت امكان، انسان كاملى كه خود وحى ممثل استحضور داشته باشد. جامعه برين، انسان كاملى مىخواهد كه هرگز قلبش نخوابد و هرگز خيال گناه در جانش رخنه نكند و اين انسان كامل، جز معصوم نيست. در حكومت وحى، رسول خدا نه تنها امتيازى بر ديگران ندارد، بلكه داراى وظائف برترى است كه اين دشوارى وظيفه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، خود نشاندهنده حاكميت وحى است نه حاكميتشخص. اگر خداى سبحان در احكام عبادى، بر مردم واجب كرده است كه پنج نماز بخوانند: «اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقران الفجر» (54) ، به رسولش مىفرمايد تو شش نماز بخوان; بر تو، سحرخيزى و شبزندهدارى نيز واجب است: «ومن الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» (55) ; تو شبزندهدار باش و مناجات شبانه را فراموش نكن تا پروردگارت تو را به «مقام محمود» برساند. همچنين در بعد سياسى نيز كه بر مردم واجب نموده استبا طاغوت بجنگند و با كفر و حكومتهاى جابر بستيزند، به رسولالله فرمود اگر احدى تو را يارى نكرد و هيچ فردى به نداى تو پاسخ نداد، تو به تنهايى موظف به قيام هستى: «فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك وحرض المؤمنين على القتال» (56) ; مؤمنين را به جنگ و نبرد با طاغوت تشويق كن و اگر كسى تو را يارى نكرد، به تنهايى بايد وظيفهات را انجام دهى. بنابراين، وظيفه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، هم در جهاد اكبر مانند نماز شب و هم در جهاد اصغر، دشوارتر از ديگران مىباشد. حاكم اسلامى و ضرورت عصمت برهان عقلى مىگويد تنها كسى كه بالاصاله حق ولايت و سرپرستى انسان و جامعه بشرى را دارد، خالق انسان و جهان است و از ميان انسانها، آن كس مىتواند جانشين خداوند باشد و از سوى او بر مردم حكومت كند كه در مقام علم و عمل عصمت داشته باشد; يعنى هيچ خطا و لغزشى از او در علم و عملش رخ ندهد و در اين صورت، علم و عملش مطابق و تابع علم و عمل خداوند خواهد بود. خداى سبحان در قرآن كريم، ولايتبالاصاله و بالذات را منحصر در خود مىسازد و مىفرمايد: «فالله هو الولى» (57) ; تنها ولى بالذات و اصيل، الله است; البته در آيات ديگر، ولايت را به جانشينان راستين خود نسبت مىدهد; زيرا آنان معصوم بوده، آنچه را كه مىفهمند و انجام مىدهند، همگى مستند به خداى سبحان است و در نتيجه، حاكميت آنان، حاكميت الهى است. اين استدلال عقلى بر ضرورت عصمت واليان امور مسلمين را آيات قرآنى به صراحت تاييد مىنمايد. در سوره «نساء» مىفرمايد: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر» (58) ; يعنى اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و صاحبان امر از خودتان را; و اگر در چيزى ميان شما نزاع درگرفت، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد، اگر ايمان به خدا و آخرت داريد. اين آيه كريمه، داراى سه بخش است: در بخش اول كه فرمود: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم»، سخن از اطاعتسه مطاع(اطاعتشونده) است; خداوند تبارك و تعالى، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، و اولى الامر. در بخش دوم آيه كه مىفرمايد: «فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول»، سخن از مرجعيت دو مرجع يعنى خدا و رسولش به ميان آمده و در بخش سوم آيه كه فرمود: «ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر»، تنها سخن از خداوند و ايمان به اوست و اين سير آيه نشان مىدهد كه تثليث(سهگانگى) بخش اول، و تثنيه(دوگانگى) بخش دوم، در حقيقتبه توحيد در عبادت و اطاعتبازمىگردد; يعنى هر اطاعتى كه از رسول خدا و اولىالامر مىشود، بازگشتش به اطاعت از خداوند است; زيرا علم و عمل آنان، به دليل عصمتشان، به خداوند مستند است. اما آنچه كه در اين آيه دلالتبر عصمت اولىالامر دارد، امر به اطاعت مطلق و بىقيد و شرط از آنان است. اگر ولى امر امت، معصوم نباشد و يا احتمال اشتباه در قول و فعل او او داده شود، هر چند كه عدالت او محرز و مسلم باشد، نمىتوان مطلقا از او اطاعت كرد; زيرا عدالت، مانع عصيان عمدى است نه مانع سهو و نسيان. كسى كه احتمال اشتباه علمى و عملى در كار او باشد، اطاعت از او، مقيد مىشود به مواردى كه فرمان او مطابق با خواست و فرمان الهى باشد; چرا كه بر اساس دليل عقلى و بر مبناى آن روايت مشهور كه فريقين از رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» (59) ، فرمان مخلوقى كه بر خلاف فرمان خالق و خداوند باشد، نادرست است و هيچ اعتبارى ندارد. پس به ناگزير بايد رفتار و گفتار چنين شخصى را با معيار و ميزانى سنجيد و در اين صورت، اين شخص نمىتواند مطاع و فرمانده مطلق باشد و جامعه انسانى نمىتواند در همه موارد از او اطاعت كند و حكم او تنها در مواردى اطاعتپذير است كه مطابق با معيار و ميزان باشد و از اينرو، مطاع مطلق، همان ميزان و معيار الهى خواهد بود. آن ميزان، يقينا قرآن تنها نيست; زيرا الفاظ و ظواهر قرآن كريم مىتواند در معرض هجوم سليقههاى اشخاص قرار گيرد و بر اساس برداشتهاى گوناگون، آراء و تفسيرهاى متفاوت داشته باشد. پس ميزان در علم و عمل، «قرآن ناطق» است كه علاوه بر واجد بودن حقايق قرآنى، ذو وجوه نيست و كردار و گفتار و سيرت و سكوت وى، به صراحت و روشنى، معيار انديشهها و رفتارهاست و تنها شخصى كه داراى اين ويژگى مىباشد، از او به «معصوم» تعبير مىشود و بايد به نحو مطلق مورد اطاعت قرار گيرد و به همين دليل، اطاعت مطلق از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين(عليهمالسلام)، از عصمت آن ذوات مقدسه است; هر چند كه عصمت آنان، پرتوى از «عصمتبالاصاله وبالذات» حضرت حق است و به همين دليل، عصمت ايشان را «عصمتبالتبع وبالعرض» مىگويند. فلسفه و اهداف حكومت اسلامى مهمترين هدفى كه حكومت اسلامى به همراه دارد، دو چيز است: اول، انسانها را به سوى «خليفةالله» شدن راهنمايى كردن و مقدمات سير و سلوك آنان را فراهم نمودن و دوم، كشور اسلامى را «مدينهفاضله» ساختن، مبادى تمدن راستين را مهيا نمودن، و اصول حاكم بر روابط داخلى و خارجى را تبيين كردن. نصوص دينى، اعم از آيات قرآن و متون احاديث و نيز سيره معصومين و پيشوايان الهى، گرچه حاوى معارف فراوان و نكات آموزنده زيادى است، ليكن عصاره همه آنها همين دو ركن ياد شده است. همان گونه كه نظام داخلى انسان را روح و جسم او مىسازد ولى اصالت از آن روح است و بدن پيرو روح مىباشد و سلامت و رعايت اصول طبى وى، براى تامين سلامت روح از گزند عقائد سوء و آسيب اخلاقى ناروا و حفظ از زيان رفتار ناپسند است، تامين «مدينه فاضله» نيز براى پرورش انسانهايى است كه در جهت «خليفةالله» گشتن گام برمىدارند و اصالت در بين دو ركن ياد شده، همانا از آن خلافت الهى است; زيرا بدن هر چند سالم باشد، پس از مدتى مىميرد و مىپوسد ولى روح، همچنان زنده و پاينده است. همچنين، مدينه فاضله، هر چند از تمدن والا برخوردار باشد، پس از مدتى ويران مىگردد، ولى «خليفةالله» كه همان انسان كامل است، از گزند هر گونه زوال مصون است. بنابراين، مدينه فاضله، به منزله بدن است و خليفةالله، به مثابه روح آن; و همان گونه كه بر اساس اصالت روح، بدن را روح سالم مىسازد، بنابر اصالت «خليفةالله»، مدينه فاضله را انسان كامل تاسيس و تامين مىنمايد. لازمه خلافت الهى آن است كه انسان كامل يعنى خليفةالله، همه كمالهاى مستخلفعنه را كه خداوند جهان است، به اندازه سعه هستى خود فراهم نموده و در همه آن كمالهاى وجود، مظهر خداوند سبحان قرار گيرد و بنابراين، آنچه به نام قسط و عدل و نظاير آن به عنوان اهداف حكومت اسلامى ياد مىشود، اگر چه كمال به شمار مىآيند، ليكن همه آنها جزء فروعات كمال اصلىاند; زيرا انسان متعالى كه خليفه خداست، مصدر همه آن كمالها خواهد بود; چرا كه خلافتخداوند مستلزم آن است كه خليفه وى، مظهر همه آنچه كه در تامين سعادت ابد سهيم است و در تدبير جوامع بشرى نقش سازنده دارد باشد. نورانى گشتن، هدف عالى حكومت قرآن كريم در آغاز سوره ابراهيم(عليهالسلام)، هدف نزول قرآن را كه همان هدف والاى رسالت و غرض اصيل حكومت اسلامى مىباشد، چنين ترسيم مىنمايد: «الر كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد» (60) ; قرآن كتابى است كه ما آن را به سوى تو فروفرستاديم تا مردم را از هر تيرگى و تاريكى برهانى و آنان را به نور برسانى; البته اين رهانيدن از ظلمتها و رساندن به نور، به دستور و اجازه پروردگار آنان مىباشد و راه نورانى شدن مردم، همانا پيمودن راه راستخداوند عزيز و نفوذناپذير و پيروز بر هر چيز است; كه آن خداوند، عزيز حميد و شايسته هر گونه ثناست. دورى از خداوند كه «هستى محض» و «كمال صرف» است، تيرگى است و جدايى از او كه نور تام است، جز تاريكى نيست و تنها مبدئى كه توان بيرون آوردن انسان از تيرگى و رهاندن او از تاريكى را دارد، همانا «نور بالذات» و خداوندى است كه نور آسمانها و زمين مىباشد و از اينرو، در آيةاالكرسى، ولايت اين امر را فقط به خود نسبت داده، چنين فرمود: «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (61) و اگر در آيه مورد بحث، نورانى ساختن مردم را به رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم اسناد داد، براى اين است كه انسان كامل، خليفه خداست و خليفه، كار مستخلفعنه را انجام مىدهد و چون انجام اين كار توسط آن حضرت از راه خلافت و نيابت است نه اصالت، لذا در آيه مزبور اخراج از ظلمتها به سوى نور، به اذن خدا مقيد شده است. غرض آنكه; هدف والاى رسالت و نزول وحى كه همان حكومت الهى است، نورانى نمودن جامعه انسانى است و انسان نورانى، از گزند تيرگى هوا و آسيب تاريكى هوس مصون، و از وسوسه و دسيسه و مغالطه، محفوظ خواهد بود و چنين انسانى كه از جهت انديشه، از تباهى توهم و تخيل و هر گونه مغالطه آزاد است و از جهت عمل، از آلودگى هر گونه شهوت و غضب پاك مىباشد، شايسته خلافتخداست. بنابراين، هدف مهم تاسيس نظام اسلامى مبتنى بر وحى و نبوت، همانا خليفةالله شدن انسان است و در چنين جامعهاى، خطمشى انسان نورانى بسيار روشن مىباشد و او با نور الهى كه بهره وى گشته حركت مىكند و زندگى مىنمايد; چنانكه خداوند فرمود: «وجعلنا له نورا يمشى به فى الناس» (62) ; «ويجعل لكم نورا تمشون به» (63) . سيره آموزنده انسان نورانى آن است كه در عين رعايت ادب و پاسدارى از حرمت انسانيت ديگران، هيچ انسانى را شايسته ستايش و پرستش نمىداند و نيز در عين زيبا ديدن نظام كيهانى و تحسين سراسر گيتى، هيچ موجود سپهرى يا زمينى را شايسته تكريم عبادى ندانسته، براى آن قداست پرستش قائل نيست و بلكه تمام عالم و آدم را نشانه خداى بىنشان دانسته، براى آنها ارزشى بيش از نشانه بودن معتقد نيست; چنانكه انسان كامل يعنى حضرت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) در معرفى اين گونه از انسانهاى نورانى چنين مىفرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم» (64) . خاصيت «نور» آن است كه هر چيز را آن گونه كه هست ارائه مىنمايد و نور توحيد، انسان كامل را چنان بينا مىنمايد كه خداوند عظيم را به عظمت مىنگرد و قهرا همه اشياء كه مخلوق خدايند، در ساحت جلال الهى كوچك خواهند بود. از اينرو، هر چيزى غير از خدا، از ديدگاه عارف كوچك شمرده مىشود. حضرت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) در اين باره فرمودهاند: «عظم الخالق عندك يصغر المخلوق في عينك» (65) ; يعنى بزرگى خالق در نزد تو، كوچك مىسازد مخلوق را در چشم تو. و اين بينش صائب نيز به نور خداوند است كه بهره پرهيزگاران مىگردد: «من يتق الله يجعل له مخرجا من الفتن ونورا من الظلم» (66) . نكته ديگرى كه توجه به آن لازم مىباشد اين است كه نه تنها قرآن كريم عامل نورانى شدن انسانهاست، بلكه تنها مبدا نوربخش، همانا حكومت اسلامى در پرتو قرآن است و كسى كه از آن محروم باشد، هيچ نورى نخواهد داشت; چه اينكه خداوند فرمود: «ومن لم يجعل الله له نورا فما له من نور» (67) ; زيرا «بر اهرمن نتابد اسرار اسم اعظم». هدف متوسط حكومت اسلامى چون «اسلام» تنها دين الهى است: «ان الدين عند الله الاسلام» (68) و هيچ دينى غير از آن مرضى و مقبول خداوند نيست: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو فى الاخرة من الخاسرين» (69) ، بنابراين، تنها رهآورد همه پيامبران الهى همانا اسلام بوده و حكومت آنان نيز اسلامى بوده و مىباشد و اهداف فراوان آن، در جاىجاى قرآن كريم آمده است. در سوره «حديد» كه هدف «نبوت عامه» را بازگو مىكند، چنين مىفرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديد فيه باس شديد» (70) ; يعنى ما پيامبران را با معجزه و ادله قاطع و گويا فرستاديم و با آنان كتاب آسمانى را كه دربردارنده مجموعه عقايد، اخلاق، و قوانين عملى است، نازل نموديم تا مردم به عدل و داد قيام نموده، به جور و ستم قصور نكنند و آهن را كه در راس نيروى شديد و عامل هراس بيگانگان است، فروفرستاديم كه طاغيان و رهزنان به آن دفع شوند و از حريم قسط و عدل و قانون الهى دفاع گردد. در اين آيه، هدف عمومى همه پيامآوران و زمامداران حكومت اسلامى در طول تاريخ، همان قسط و عدل جامعه شمرده شد، ليكن همان گونه كه قبلا اشاره شد، رعايتحقوق فرد و جامعه و تامين همه مظاهر تمدن، از فروعات نورانى شدن افراد آن جامعه مىباشد; زيرا «خليفةالله» كه انسان نورانى است، به يقين حقوق ديگران را رعايت مىكند و از آنان حمايت مىنمايد. پس آنچه در اين آيه به عنوان هدف حكومت رهبران الهى ياد شده، يك «هدف متوسط» است نه هدف نهايى. «هدف نهايى» همان است كه قبلا بيان شد و آن، خليفةالله شدن انسان كامل است كه نه تنها معلم انسانها مىباشد و آنان را از كتاب و حكمتخدا آگاه مىنمايد و نفوس آنان را تهذيب مىكند، فرشتگان را نيز از اسرار اسماء الهى آگاه كرده، حقايق آنها را به ملائكه تعليم مىدهد و لذا قلمرو خلافت او، فقط موجودهاى زمينى نيستند، بلكه موجودهاى آسمانى نيز از فيض خلافت او بهره مىبرند; اگر چه جسم وى در زمين به سر مىبرد. خلافت و حكومت داود(ع) گرچه برهان عقلى و تحليل قرآنى، دليلى كافى بر آن است كه هدف اصيل حكومت اسلامى، همان خليفةالله شدن انسان و قيام به قسط و عدل در پرتو آن است، ليكن ارائه برخى از شواهد قرآنى، مايه طمانينه بيشتر خواهد شد. قرآن كريم حضرت داود پيامبر(عليهالسلام) را به عنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر خويش معرفى نمود: «وقتل داود جالوت» (71) و او را از كتابى به نام «زبور» برخوردار مىداند: «واتينا داود زبورا» (72) ; وى را پيشواى اهل تسبيح دانسته، كوهها و پرندگان را همنوا با او، تسبيحگوى خدا مىشمارد: «وسخرنا مع داود الجبال يسبحن والطير» (73) و او را همچون پسرش، حضرت سليمان(عليهالسلام)، از علم خاص الهى متنعم مىداند: «ولقد اتينا داود وسليمان علما» (74) و از منطق و زبان پرندگان آگاه مىشمارد: «وورث سليمان داود وقال يا ايها الناس علمنا منطق الطير» (75) و او را صاحب قدرت معنوى، و اهل «اوب» و رجوع مكرر به درگاه خدا معرفى مىنمايد: «واذكر عبدنا داود ذاالايد انه اواب» (76) . خداى سبحان آنگاه كه وى را به اوصاف راستين خليفةاللهى ستود و كمالهاى انسان نورانى را براى او اثبات نمود، فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق» (77) ; يعنى اى داود! ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم; پس در ميان مردم بر اساس حق حكومت كن. از اين كريمه روشن مىشود كه رهبر جامعه اسلامى كه نمونه سالكان كوى كمال مىباشد، خليفه خداست و خود به مقام منيع خلافت الهى نائل مىگردد و آنگاه حكومت اسلامى را تشكيل مىدهد و حاكميت قانون خدا را تحقق مىبخشد و از فروع آن مقام، به عدل و داد حكم نمودن و حقوق متقابل انسانها را رعايت كردن و از آنان حمايت نمودن است. تا كنون بيان كوتاهى پيرامون هدف اول حكومت اسلامى ارائه شد و اما در بيان هدف دوم آن كه تاسيس مدينه فاضله است، نكاتى ارائه مىگردد. اوصاف مدينه فاضله «مدينه فاضله» داراى اوصاف و شرايطى است كه بخشى از آن به محيط زيستبرمىگردد و بخش ديگرش به ساكنان آن; اگر چه روشن است كه همه اوصاف مدينه فاضله، در سايه رشد علمى و ترقى عملى ساكنان هر مرز و بوم فراهم مىگردد. اوصاف و شرايط مدينه فاضله بسيار است كه به برخى از آنها به نحو اختصار اشاره مىشود. ا- رشد فرهنگى زمامدار حكومت اسلامى، عهدهدار تامين علم و دانش شهروندان قلمرو حكومتخود مىباشد و آياتى مانند «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» (78) ، بيانگر آن است. مشكل اساسى جامعه در جاهليت جديد يا كهن، همانا ندانستن اصول «تمدن ناب» و يا عمل نكردن به آن در فرض دانستن است; يعنى جهالت و ضلالت، دو عامل قطعى انحطاط جامعه جاهلى است و مهمترين هدف حكومت اسلامى در بخش فرهنگ به معناى جامع، جهالتزدايى و ضلالتروبى است تا با برطرف شدن جهل و نادانى، علم و كتاب و حكمت جايگزين آن گردد و با برطرف گشتن ضلالت و گمراهى اخلاقى و انحراف عملى، تزكيه و تهذيب روح، جانشين شود و لذا در آيه مزبور و مانند آن كه اهداف و برنامههاى زمامداران اسلامى مطرح مىشود، جهل زدايى توسط تعليم، و ضلالتروبى توسط تزكيه، از شاخصههاى اصلى آن قرار گرفته است و آيه مذكور، جامعه امى و نادان و بىسواد را به فراگيرى دانش تشويق مىكند تا از امى بودن برهند و به عالم و آگاه شدن برسند و نيز جامعه گمراه و تبهكار را به طهارت روح فرامىخواند تا از بزهكارى برهد و به پرهيزكارى و وارستگى باريابد; البته مردم آگاه و وارسته، توان تاسيس مدينه فاضله و حفظ آن را خواهند داشت. ب- رشد اقتصادى رهبران اسلامى، تبيين خطوط كلى مال در نظام اسلامى را به عهده دارند و قوانين الهى، گذشته از آنكه مردم را به كاشت، داشت، و برداشت در همه شؤون اقتصادى دعوت مىنمايد و حلال بودن آن را در همه مراحل تحصيل مال، نگهدارى مال، توزيع مال، و صرف و هزينه آن، ركن لازم يك اقتصاد سالم مىداند،به مسائل اساسى ديگرآن نيزمىپردازد كهبهبرخىاز آنها اشاره مىشود. اسلام، اصل مالكيتخصوصى را پذيرفته و آن را امضا نموده است و معناى آن اين است كه هر فردى در قياس با ديگر افراد، مالك دسترنجخود است و هيچ كس حق تصرف در آن را بدون اذن و رضاى او ندارد; ولى اين نكته را نيز تصريح مىنمايد كه در قياس با خداوند، هيچ كس مالك نيست، بلكه به منزله امين در نگهدارى و نائب در تصرف مىباشد و آياتى نظير «واتوهم من مال الله الذى اتاكم» (79) و «وانفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه» (80) ، گواه بر آن است و از اينرو، هيچ فردى حق ندارد بدون اذن و رضاى خداوند، در مال به دستآورده خويش تصرف نمايد. اسلام، مجموع مالها را براى اداره شؤون مجموع انسانها مىداند; يعنى اصل مالكيتخصوصى نبايد مايه حرمان جامعه باشد و امت اسلامى را به دو گروه مالمند زراندوز و نيازمند تقسيم كند. اسلام، مال را به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى و سبب قيام مردم مىداند. فرد و يا گروهى كه فاقد مالند، از آن جهت فقيرند كه ستون فقرات اقتصادى آنان شكسته شده و توان قيام را از دست دادهاند; زيرا «فقير» يعنى كسى كه مهره كمرش شكسته است و قدرت ايستادن و ايستادگى ندارد. از آنجا كه مال به منزله خون در عروق جامعه و ستون فقرات ملت محسوب مىگردد، نبايد آن را در اختيار سفيه و بىخرد قرار داد كه مبادا در آن مسرفانه يا مترفانه تصرف كند و عامل قيام امت را به هدر دهد. بيان قرآن درباره سه مطلب اخير چنين است: «ولا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما» (81) . در اين كريمه، خداوند سبحان، هم مال را به عموم جامعه نسبت مىدهد: «اموالكم»، و هم آن را سبب قيام مىداند: «التى جعل الله لكم قياما» و هم از قرار دادن آن در اختيار سفيه مانند كودك يا بالغ بىخرد، نهى مىفرمايد: «ولا تؤتوا السفهاء». اسلام، احتكار ثروت و اكتناز مال و ذخيره كردن آن را ممنوع مىداند و اين عمل را به منزله ضبط خون در رگ بدن كه سبب فلجشدن ساير اعضاء مىگردد، تلقى مىكند و لذا جريان و حركت آن را لازم مىشمرد. آياتى از قبيل «الذين يكنزون الذهب والفضة ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (82) ، دليل بر منع ركود مال و گواه بر لزوم جريان آن در تمام اعضاء جامعه است. اسلام جريان ناتمام مال و منحنى ناقص مسير آن را ممنوع، و جريان كامل و منحنى تام آن را لازم مىداند; يعنى اجازه نمىدهد كه ثروت مملكت در دست گروهى خاص جارى باشد و هرگز به دست ديگران نرسد و بلكه فتوا مىدهد كه لازم است دور آن كامل باشد تا به دست همگان برسد. آياتى مانند «كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم» (83) ، گواه بر اين سخن است. گردش و تداول ثروت در دست گروهى خاص و حرمان توده جامعه از آن، به دو صورت ترسيم مىشود كه هر يك از آن دو نارواست; يكى بر اساس نظام كاپيتال و سرمايهدارى غرب، و ديگرى بر پايه نظام دولتسالارى و مكتب ماركسيسم فروريخته شرق. به هر تقدير، مال نبايد در اختيار اشخاص حقيقى خاص يا شخصيتهاى حقوقى مخصوص محصور باشد، بلكه بايد در تمام قشرهاى جامعه جارى گردد و اين رهآورد اسلام، پايه و اساس «برين اقتصاد سالم» است كه از بين «فرث» سرمايهدارى و «دم» دولتسالارى و ماركسيسم، «لبن» خالص و شير شفاف اقتصاد دينى را استنباط مىكند تا از افراط اول و تفريط دوم رهائى يابيم و به هسته مركزى عدل اسلامى نائل شويم. اسلام، جريان تام و منحنى كامل مال در دست توده مردم را كه از راه مشروع مانند تجارت با رضايت صورت گيرد مىپسندد; يعنى راه اصلى انتقال مال و جريان عمومى آن، غير از راه ارث و بخشش و...، همانا راه تجارت با رضايت است و بنابراين، «تجارت بدون رضايت» يا «رضايتبدون تجارت»(مانند قمار و...)، راه مشروع تلقى نمىشود و آياتى نظير «يا ايها الذين امنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض منكم» (84) ، دليل بر آن است. آنچه از نظر اسلام درباره رشد اقتصادى بيان شد، در چند بند ذيل خلاصه مىگردد: 1- اصل مالكيت انسانها نسبتبه يكديگر پذيرفته است، ولى تمام انسانها سبتبه خداوند، امين و نائبند نه مالك. 2- مجموع اموال، متعلق به مجموع انسانهاست. 3- مال، به منزله خون بدن و به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى است. 4- قرار دادن مال در اختيار سفيه ممنوع است و صرف آن به نحو اسراف يا اتراف نارواست. 5- احتكار ثروت و اكتناز مال، ممنوع است و جريان آن لازم مىباشد. 6- جريان ناقص مال، ممنوع مىباشد و دور كامل آن لازم است. 7- جريان عمومى مال، گذشته از راههاى پيشبينى شده در شرع مانند ارث و بخشش، همانا بر اساس تجارت با رضايت است. ج- فرايند صحيح صنعتى پيشوايان نظام اسلامى، عهدهدار ترغيب به فراگيرى كامل فرايند صحيح صنعتى و تعليم كيفيتبهرهبردارى از آن مىباشند. قوانين الهى، ضمن ارائه خطوط كلى فراگيرى آن، با نقل سيره آموزنده اسوههاى تمدن و عصارههاى مدينه فاضله، نحوه استفاده از مدرنترين صنعتهاى هر عصر را به انسانهاى صالح سالك كوى سعادت مىآموزند كه نمودارى از آن بازگو مىشود: 1- سليمان(عليهالسلام) كه حكومت اسلامى را در پهنه وسيعى از زمين گسترش داد و به برخى از زمامداران عصر خود نامه نوشت و آنان را به اسلام فراخواند و كامياب شد، از امكانات فراوانى برخوردار بود و قرآن كريم نحوه استفاده او از وسائل صنعتى آن روزگار را چنين بازگو مىكند: «واسلنا له عين القطر» (85) ; ما براى او جشمه مس گداخته را سيلگونه روان ساختيم; «يعلمون له ما يشاء من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدروا راسيات اعملوا ال داود شكرا وقليل من عبادى الشكور» (86) . كارگزاران نظام اسلامى حضرت سليمان(عليهالسلام)، هم در صنعت معمارى بناهاى بلند و قصرهاى منيع مىساختند و هم در صنعت نقاشى و هنر، تمثال فرشتگان و پيامبران و صالحان را با زيبايى ترسيم مىكردند تا ضمن تشويق به هنر و ارضاى غريزه هنرجويى، روش بهرهبردارى درست را ارائه نمايند و اسوهها را به صورت نقاشى، فراسوى مردم نصب كنند تا با مشاهده نقش، هنر بياموزند و با شهود منقوش، سعادت را تحصيل كنند و نيز در صنعت فلزكارى، ظروف مورد نياز فردى و جمعى را مىساختند تا در كنار هنرآموزى، وسائل رفاهى را فراهم نمايند و آئين بهزيستى را در سايه تامين لوازم ضرورى زندگى، بياموزند و از اينرو به ساختن ظرفهاى بزرگ و كاسههاى عظيم و ديگهاى رفيع و استوار مىپرداختند و در عين حال كه نعمت صنعت را بجا صرف مىكردند، به شكرگزارى خداوند منان مامور شدند; خداوندى كه هم نعمت مواد خام و معدنى را آفريد و هم نعمت استخراج آنها را در اذهان بشر خلق كرد و هم نعمت صنعت و ساختوساز وسائل سودمند را يادشان داد. جريان ورود ملكه سبا به ساحت قدس سليمان(عليهالسلام) و مشاهده قصر ظريف شيشهاى و پندار آب و بالا زدن پوشش پا، شاهد بر پيشرفت صنعت معمارى، هنرى، و صنعتى آن عصر است: «قيل لها ادخلى الصرح فلما راته حسبته لجة وكشفت عن ساقيها قال انه صرح ممرد من قوارير» (87) . 2- حضرت داود كه پدر سليمان(عليهمالسلام) بود و زمينه حكومت اسلامى را با رهبرى انقلاب و ستمزدائى از عصر خود آغاز كرد و از امكانات مناسبى متنعم بود، مامور شد كه از نعمت غيبى خداوند كه آهن سرد و سخت را در دستش چون موم نرم كرده بود، صنعت زرهبافى را ارائه كند و نظم هماهنگ بندها و حلقههاى زره را رعايت نمايد. بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «ولقد اتينا داود منا فضلا يا جبال اوبى معه والطير والنا له الحديد» (88) ; «ان اعمل سابغات وقدر فى السرد واعملوا صالحا» (89) ; «وعلمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من باسكم فهل انتم شاكرون» (90) . نكته قابل توجه آن است كه صنعت زرهبافى، جزء علوم عملى و هنرى است و قابل انتقال به غير مىباشد و لذا قرآن كريم در اين باره به كلمه «تعليم» تعبير نمود، ولى نرم نمودن آهن همچون موم در دست، هرگز جزء علوم نظرى يا عملى نيست; زيرا به كرامت روح ولى خدا و نزاهت نفس رسول حق وابسته است و به همين دليل قرآن در اين باره تعبير تعليم را به كار نبرد، بلكه به كلمه «النا» بسنده نمود تا روشن شود كه لين و نرم شدن آهن در دست داود(عليهالسلام) با قدرت غيبى ميسور مىشود; البته آهن را از ديرزمان با آتش نرم مىكردند. ليكن آن، جزء علوم عملى مىباشد و امرى عادى است نه خارق عادت; به خلاف اعجاز خارقالعاده داود(عليهالسلام). 3- نوح، شيخ الانبياء(عليهالسلام) كه نه تنها در مساله وحى و نبوت، جزء پيشگامان كوى رسالت است، بلكه در جريان استفاده صحيح از علم صنعت، از پيشكسوتان به شمار مىآيد و خداوند، هم تعليم كشتىسازى او را به عهده گرفت و هم توفيق و تاييد عملى آن را عهدهدار شد كه قرآن كريم در اين باره چنين مىفرمايد: «اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (91) ; «فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (92) . خلاصه مطالب گذشته آنكه: 1) اصلفرايند صنعتى در حكومت اسلامى،ممدوح و مورد ترغيب است. 2) لزوم استفاده صحيح از آن، در سيره عملى زمامداران دينى بيان شده است. 3) مهمترين بهره درست از صنايع پيشرفته هر عصر، عبارت است از تامين نيازهاى علمى و عملى مردم آن عصر. 4) آنچه در قرآن ياد شد، جنبه «تمثيل» دارد نه «تعيين»; يعنى در قرآن، مثال بهرهورى صحيح از صنعتبازگو شده نه آنكه استفاده درست از صنعت، منحصر در همين چند مورد باشد. 5) صنعت كشتىسازى نوح(عليهالسلام) الگويى براى ساخت و پرداخت هر گونه وسائل نقلى دريايى و زيردريايى، اعم از وسيله نقل مسافر، بار و مانند آن و نيز وسايل نقلى زمينى و هوائى به طور عام مىباشد; و صنعت زرهبافى داود(عليهالسلام)، الگويى براى ساختن هر گونه وسائل دفاعى است; خواه در برابر تير و مانند آن باشد و خواه در قبال سموم شيميايى و نظائر آن; و صنعت معمارى و كارهاى دستى و ظرائف هنرى و ساختن ظروف فلزى سليمان(عليهالسلام)، نمونهاى براى ساختن هر گونه لوازم زندگى است كه نيازمندىهاى فردى يا گروهى و همچنين نيازمندىهاى هنرى و ادبى، به وسيله آن برطرف مىگردد. اكنون كه عصاره سيره رهبران حكومت اسلامى در نحوه بهرهبردارى از صنعتبازگو شد، مناسب است آنچه از ذوالقرنين در قرآن كريم نقل گرديده بيان شود. قرآن كريم اگر چه از نبوت او سخن نگفت، ولى روش پسنديده او را با برخوردارى از همه وسائل مقدور آن عصر، به طور نسبى گزارش داد. او از تمام امكانات لازم بهرهمند بوده و كارهاى قابل توجهى انجام داده است. يكى از آن كارهاى شگفتانگيز، ساختن سد عظيم نفوذناپذير است كه بر اثر ارتفاع و صاف بودن، قابل فتح نبود و بر اثر استوارى و استحكام، قابل نقب و سوراخ نمودن نبود; زيرا آن سد عظيم فلزى، از خاك، آجر، سنگ، سيمان، و مانند آنها ساخته نشد، بلكه از پارههاى آهن و مس گداخته ساخته شد كه بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «اتونى زبر الحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا حتى اذا جعله نارا قال اتونى افرغ عليه قطرا» (93) ; يعنى پس از چيدن تكههاى آهن همانند قطعات سنگ، دستور داد كه با استفاده از كوره آهنگرى، در آن بدمند تا كاملا قطعههاى آهن به صورت آتش گداخته درآيد و آنگاه فرمان داد كه مس گداخته را در آن تعبيه نمايند تا به صورت سد كامل و محكم فلزى درآيد. از مجموعه اين نمودارها مىتوان خطمشى حكومت اسلامى را درباره بهرهبردارى از صنايع استنباط نمود كه استفاده از تكنولوژى در تمام امور سازنده و سودمند رواست، ولى بهرهبردارى از آن در امور تخريبى، و تهاجمى، و سوزنده، و كشنده، و تباهكننده زمين، دريا، هوا، گياهان، جانوران، انسانها، مناطق معمور، و...، هرگز روا نيست و با اين تحقيق، مىتوان فرق ميان كادر صنعتى در مدينه فاضله كه هدف حكومت اسلامى است را با كادر صنعتى كشورهاى مهاجم و مخرب و مدعى تمدن، بررسى نمود. د- رشد حقوقى داخلى و بينالمللى قوانين اسلامى و مسؤولان نظام دينى، عهدهدار تبيين، تدوين، و تحقق رشد حقوقى داخلى و بينالمللى مىباشند; زيرا جامعه انسانى هر چند در شؤون گوناگون اقتصاد مترقى باشد و هر چند در امور تشويقى صنعت كارآمد باشد، مادامى كه از قوانين حقوقى كامل و متقابل آگاه نباشد و به آن معتقد نشود و در عمل به آنها متعهد نگردد، هرگز كامياب نخواهد شد; چرا كه همان سلاحهاى اقتصادى و صنعتى، بدون صلاح حقوقى و اخلاقى، زمينه تباهى را فراهم مىكند. جنگ جهانى اول و دوم و نيز تهاجمهاى موضعى پس از آن دو كه سبب شد همواره زورمداران در موضع تخريب قرار گيرند و محرومان را در موضع انزوا و قتل و غارت قرار داد، گواهى صادق بر اين سخن است. حكومت اسلامى، براى پيشگيرى از اين فجايع و تباهىها، اصولى را ارائه مىنمايد كه نمودارى از آن نقل مىشود: 1- نفى هر گونه سلطهگرى يا سلطهپذيرى: «لا تظلمون ولاتظلمون» (94) . 2- رعايت عهدها و مواثيق بينالملل: «واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا» (95) . بايد دانست كه لزوم عمل به عهد، اختصاصى به عهد با خدا ندارد بلكه اطلاق آيه و ساير ادله، دليل استبر لزوم وفاى به عهد مطلقا حتى در عهد با خلق خدا. قرآن كريم مؤمنان والا مقام را كه به مرحله ابرار نائل آمدهاند، چنين معرفى مىكند: «والموفون بعدهم اذا عاهدوا» (96) ; يعنى سيره و روش ابرار آن است كه وقتى عهدى مىبندند، به عهد خود وفا مىكنند و در سوى ديگر، خداى سبحان، مشركان و كافران را به دليل بىتعهدى و نقض عهد، چنين نكوهش مىنمايد: «الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة» (97) . اهتمام حكومت اسلامى براى برقرارى نظام تعهد و قانون، و عمل به پيمان و احترام به ميثاق، براى آن است كه جامعه متعهد، از امنيت و آزادى كه از لوازم تمدن و اصول مدينه فاضله به شمار مىآيد، برخوردار گردد. اگر رعايت ميثاق، از جامعهاى رختبربندد، امنيت، آزادى، و ساير شؤون مدنيت آن نيز از ميان خواهد رفت. قرآن كريم، تبيين رسايى در اين باره دارد كه با تحليل آفرينش انسان و تساوى همه انسانها در اصول كلى خلقت و عدم تاثير زمان، زبان، نژاد، رنگ، رسوم، و آداب و عادات محلى و بومى و مانند آن: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر او انثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم» (98) ، اجازه هيچ گونه اعتلا و برترىطلبى را به هيچ فرد يا گروهى نمىدهد و استكبار را عامل مهم برهم زدن تعادل اجتماعى مىداند و نبرد با آن را از اين جهت لازم مىداند كه خوى استكبار، خوى پيمانشكنى و نقض ميثاق است و از اينرو چنين مىفرمايد: «وان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون» (99) ; يعنى مهمترين دليل نبرد با مستكبران، همان پيمانشكنى آنان است. قرآن كريم مبارزه با چنين اشخاصى را نه به جهتبىايمانى آنان، بلكه به دليل بىتعهدىشان لازم مىداند و لذا فرمود: «لا ايمان لهم»(به فتح همزه); يعنى اينها افراد بىتعهدى هستند و لذا غيرقابل اعتمادند. با «كافر بىايمان» مىتوان زندگى مسالمتآميز نمود، ولى با «مستكبر بىايمان» هرگز ممكن نيست; زيرا زندگى بدون تعهد متقابل، ميسور نيست; وقتى طرف مقابل به عهد و سوگند و ميثاق خود احترام نمىنهد و هر لحظه كه زورمند شد، آن را نقض مىكند، هرگز نمىتوان با او زندگى مشترك داشت. آنچه در جاهليت جديد همانند جاهليت كهن دامنگير جامعه بشرى گشته، پيمانشكنى زورمداران عصر حاضر است كه شرح نارسايى سازمان بينالملل و ساير مجامع بينالمللى و مدعيان حقوق بشر، در مقابله با تهاجم ددمنشانه گروههاى مهاجم در نقاط مختلف جهان، خارج از حوصله اين مقالت است. 3- رعايت امانت و پرهيز از خيانت در اموال و حقوق، سومين اصل پيشگيرانه اسلام است كه فرمود: «ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها» (100) ; دستور خداوند، لزوم رعايت امانت و تاديه آن به صاحبش مىباشد. بيان قرآن در ستايش مردم بايمان اين است: «والذين هم لاماناتهم وعهدهم راعون» (101) ; يعنى آنان، امانتدار و مراعاتكننده عهد و پيمان خويش هستند. قرآن كريم بسيارى از انبياء الهى به وصف امين بودن به جهانيان معرفى كرده است كه آيات سوره «شعراء»، نمونهاى از آن مىباشد. تاثير احترام متقابل به امانتهاى يكديگر، در برقرارى امنيت و آزادى و تاسيس مدينه فاضله، كاملا مشهود است. قرآن مجيد با تحليل ساختار انسانى، ثابت نمود كه هيچ فرد يا گروهى حق ندارد در امانت، خيانت نمايد و نژادپرستى صهيونيستها و كسانى كه خود را برتر مىپندارند و رعايت امانت ديگران را بر خويش لازم نمىدانند را محكوم كرده، چنين مىفرمايد: «ومنهم من ان تامنه بدينار لا يؤده اليك الا مادمت عليه قائما ذلك بانهم قالوا ليس علينا فى الامين سبيل» (102) ; يعنى برخى از يهوديان، اگر به عنوان امانت، دينارى را به او بسپارى، آن را پس نمىدهد; مگر آنكه مراقب او باشى و با زور از او بستانى. اين خيانتورزى، به سبب آن است كه آنان خود را نسبتبه غير اهل تورات برتر مىپندارند و مىگويند: بر ما حرج و قدح و ذمى نيست اگر امانت غيريهوديان را برنگردانيم. روشن است كه چنين افراد بىتعهد و نژادپرست و مستكبرى كه به خيانت در يك دينار تندرمىدهند، خيانت در ثروت كلان و منابع ملى را قطعا مباح مىشمارند و از هر غارت ابتدايى نيز پرهيز نخواهند كرد. اهداف حكومت اسلامى در دعاى ابراهيم(ع) سلسله انبياء ابراهيمى(عليهمالسلام) كه ساليان متمادى، حكومت اسلامى را عهدهدار بودهاند و قرآن كريم درباره آنان مىفرمايد: «اذكروا نعمة الله عليكم اذ جعل فيكم انبياء وجعلكم ملوكا» (103) ، خطوط كلى امامت و رهبرى و اصول مهم سياست و حكومت را از بنيانگذار كعبه و معمار مطاف، و مهندس قبله جهانى، به ارث بردهاند. حضرت ابراهيم(سلاماللهعليه)، نه تنها در سيره خويش آن اصول و خطوط كلى را رعايت مىنمود، بلكه در نيايشهاى خاص خود نيز مطرح مىكرد و اجابت آنها را از خداوند درخواست مىنمود. عصاره دعاهاى آن حضرت در اين زمينه، همان دو هدف مهم حكومت اسلامى يعنى خليفةالله شدن انسان صالح سالك كوى كمال و تاسيس مدينه فاضله است. با توجه به اين نكته، روشن مىشود كه سامان يافتن مدينه فاضله، در پرتو تعالى انسانهايى است كه مقام منيع خلافت الهى بهره آنان شده باشد. آنچه به آبادى، آزادى، امنيت، اقتصاد سالم، و مانند آن برمىگردد، از اوصاف و شرايط مدينه فاضله است كه در آياتى از قبيل «رب اجعل هذا بلدا امنا وارزق اهله من الثمرات» (104) آمده است و آنچه به كمالهاى انسانى برمىگردد و زمينهساز خليفةااللهى است، در آياتى مانند «واجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام» (105) و «ربنا وابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم انك انت العزيز الحكيم» (106) ذكر شده است و ريشههاى اصلى دعاهاى سياسى كه در جوامع روائى ثبتشده، همين نيايشهاى زمامداران الهى است كه صحائف آسمانى و به خصوص قرآن كريم آنها را بازگو نموده است. پىنوشتها: 1. سوره بقره، آيه 213. 2.برخى از پيامبران از خود شريعتى نداشتهاند و پيرو شريعت پيامبر اولوالعزم پيش از خود شدهاند; مانند لوط (عليهالسلام) كه به شريعت ابراهيم (سلام الله عليه) ايمان آورد: «فامن له لوط»;(سوره عنكبوت، آيه 26) و بر اساس دستور او عمل مىنمود و هر پيامبر اولوالعزمى باذن الله حاكم بود و كارهاى شريعت را تقسيم مىنمود; به برخى سمت فرماندهى جنگ مىداد، به بعضى سمت تدريس، و به ديگرى هدايت و ارشاد و مانند اينها. 3. نهجالبلاغه، خطبه 40، بند 1. 4. سوره توبه، آيه 33. 5. سوره نحل، آيه 36. 6. سوره طه، آيه 36. 7. سوره انبياء، آيه 105. 8. سوره حديد، آيه 25. 9. سوره نور، آيه 55. 10. همان. 11. سوره آل عمران، آيه 19. 12. سوره مائده، آيه 3. 13. سوره توبه، آيه 33. 14. سوره حجر، آيه 85. 15. سوره رعد، آيه 17. 16. سوره آل عمران، آيه 137. 17. سوره فاطر، آيه 43. 18. سوره اسراء، آيه 81. 19. سوره انبياء، آيه 18. 20. سوره توبه، آيه 40. 21. سوره هود (ع)، آيه 17. 22. سوره نساء، آيه 82. 23. سوره انفال، آيه 63. 24. سوره بقره، آيه 249. 25. سوره قصص، آيه 40. 26. همان، آيه 81. 27. سوره حاقه، آيه 7. 28. سوره نور، آيه 62. 29. سوره رعد، آيه 11. 30. سوره انفال، آيه 53. 31. سوره مؤمنون، آيه 37. 32. سوره بقره، آيه 156. 33. بحار; ج 23، ص 21، ح 21 و علل الشرايع; ج 1، ص 231، باب 153، ح 6 (با اندكى تفاوت). 34. سوره انشقاق، آيه 6. 35. سوره مؤمنون، آيه 37. 36. سوره كهف، آيه 46. 37. بحار; ج 73، ص 350، ح 13. 38. همان; ج 16، ص 324، ح 16. 39. همان; ج 75، ص 251، ح 99. 40. سوره طور، آيه 23. 41. سلسلة الينابيع الفقهيه; ج 9، ص 219. 42. سوره هود (ع)، آيه 17. 43. سوره حاقه، آيات 40 46. 44. سوره نجم،آيات 3 و 4. 45. در فصل چهارم كتاب به تفصيل خواهد آمد كه حاكم اسلامى در عصر غيبت، به سبب راىاكثريت مردم، وكيل آنان نمىگردد، بلكه ولايت دينى او مورد پذيرش مردم قرار مىگيرد. 46. سوره طه،آيه 64. 47. سوره نساء، آيه 105. 48. سوره شعراء، آيات 193 و 194. 49. سوره نمل، آيه 6. 50. سوره اعلى، آيه 6. 51. سوره نجم، آيات 1 4. 52. سوره تكوير، آيه 24. 53. بحار; ج 2، ص 147، ح 19. 54. سوره اسراء، آيه 78. 55. همان، آيه 79. 56. سوره نساء، آيه 84. 57. سوره شورى، آيه 9. 58. سوره نساء، آيه 59. 59. بحار; ج 10، ص 227، ح 1. 60. سوره ابراهيم (ع)، آيه 1. 61. سوره بقره، آيه 257. 62. سوره انعام، آيه 122. 63. سوره حديد، آيه 28. 64. نهجالبلاغه، خطبه 193، بند 5. 65. نهجالبلاغه، حكمت 129. 66. نهجالبلاغه، خطبه 183، بند 11. 67. سوره نور، آيه 40. 68. سوره آل عمران، آيه 19. 69. همان، آيه 85. 70. سوره حديد، آيه 25. 71. سوره بقره، آيه 251. 72. سوره نساء، آيه 163. 73. سوره انبياء، آيه 79. 74. سوره نمل، آيه 15. 75. همان، آيه 16. 76. سوره ص، آيه 17. 77. همان، آيه 26. 78. سوره جمعه، آيه 2. 79. سوره نور، آيه 33. 80. سوره حديد، آيه 7. 81. سوره نساء، آيه 5. 82. سوره توبه، آيه 34. 83. سوره حشر، آيه 7. 84. سوره نساء، آيه 59. 85. سوره سبا، آيه 12. 86. سوره سبا، آيه 13. 87. سوره نمل، آيه 44. 88. سوره سبا، آيه 10. 89. همان، آيه 11. 90. سوره انبياء، آيه 80. 91. سوره هود (ع)، آيه 37. 92. سوره مؤمنون، آيه 27. 93. سوره كهف، آيه 96. 94. سوره بقره، آيه 279. 95. سوره اسراء، آيه 34. 96. سوره بقره، آيه 177. 97. سوره انفال، آيه 56. 98. سوره حجرات، آيه 13. 99. سوره توبه، آيه 12. 100. سوره نساء، آيه 58. 101. سوره مؤمنون، آيه 8. 102. سوره آل عمران، آيه 75. 103. سوره مائده، آيه 20. 104. سوره بقره، آيه 126. 105. سوره ابراهيم (ع)، آيه 35. 106. سوره بقره، آيه 129.
پاسخ : ولايت فقيهان و عدالت فصل سوم: ضرورت ولايت فقيه مقدمه مساله «ولايت فقيه»، يكى از مهمترين مسائل جامعه اسلامى است كه بحث و گفتگو درباره آن، از دو جهت ضرورى مىباشد: اول آنكه ولايت فقيه سنگبناى نظام جمهورى اسلامى است و بر هر فرد مسلمان و انقلابى لازم است اين اصل اساسى را خوب بشناسد و سپس بر مدار آن حركت كند و دوم اينكه دشمنان اسلام و انقلاب فهميدهاند كه ظلمستيزى انقلاب و نظام اسلامى، از اين اصل مهم و مترقى سرچشمه گرفته است و براى منحرف ساختن چنين نظام و انقلابى، بايد به قلب نيرودهنده و ستون استوار آن هجوم برند و به همين جهت است كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى، در هر زمان مناسب، شبهاتى در زمينه اين اصل بىبديل مطرح گشته است. البته پرسش و كاوش درباره ولايت فقيه، همانند پرسش درباره اصول دين و انقلاب، امرى شايسته و بايسته است و در كنار برخى شبههپراكنىها، بعضى از محققان نيز تا كنون براى پاسخ به اين نياز طبيعى و منطقى و براى روشنتر گشتن ابعاد و زواياى اين مساله، به كند و كاو علمى و تجزيه و تحليل فكرى آن پرداختهاند و محصول كار خويش را بر جامعه محققپرور عرضه نمودهاند كه بايد اين تلاشهاى صادقانه را ارج نهاد. پيش از آنكه به موضوع اصلى بحثيعنى اثبات ولايت فقيه و تبيين ضرورت آن بپردازيم، لازم است كه مبادى تصورى و تصديقى اين بحث روشن گردد; زيرا در غير اين صورت، به دليل روشن نبودن مفاهيم ذهنى عناوين ماخوذ در مساله و آميختگى آنها با يكديگر، و يا وجود تصورات و تصديقات ناصحيح، درصد اشتباه و لغزش بسيار زياد است. به نظر مىرسد بسيارى از منكران ولايت فقيه و يا آنان كه دچار ترديد شدهاند، هنوز نتوانستهاند معنا و مفهوم ولايت فقيه را به درستى دريابند و از اينرو، در اين فصل، نخست از دو لفظ «ولايت» و «فقيه» و معناى لغوى و اصطلاحى قصد شده از آنها سخن خواهيم گفت تا از اين طريق، اثبات يا نفى ولايت فقيه از سوى موافقان و مخالفان، بر اساس تصور درست آن باشد نه از باب تصديق و تكذيب بدون تصور. «ولايت» چيست؟ «ولايت» واژهاى عربى است كه از كلمه «ولى» گرفته شده است. «ولى» در لغتعرب، به معناى آمدن چيزى است در پى چيز ديگر; بدون آنكه فاصلهاى در ميان آن دو باشد كه لازمه چنين توانى و ترتبى، قرب و نزديكى آن دو به يكديگر است. از اينرو، اين واژه با هيئتهاى مختلف(به فتح و كسر) درمعانى «حب و دوستى»، «نصرت و يارى»، «متابعت و پيروى»، و «سرپرستى»استعمال شده كه وجه مشترك همه اين معانى همان قرب معنوى است. مقصود از واژه «ولايت» در بحث ولايت فقيه، آخرين معناى مذكور يعنى «سرپرستى» است. ولايتبه معناى سرپرستى، خود داراى اقسامى است و بايد هر يك توضيح داده شود تا روشن گردد كه در اين مساله، كداميك از آنها موردنظر مىباشد. ولايت تكوينى، ولايتبر تشريع، ولايت تشريعى ولايتسرپرستى، چند سنخ است كه به حسب آنچه سرپرستى مىشود(مولىعليه) متفاوت مىگردند. ولايتسرپرستى، گاه ولايت تكوينى است، گاهى ولايتبر تشريع است، و زمانى ولايت در تشريع. ولايت تكوينى به دليل آنكه به تكوين و موجودات عينى جهان مربوط مىشود، رابطهاى حقيقى ميان دو طرف ولايت وجود دارد و ولايتى حقيقى است، اما لايتبر تشريع و نيز ولايت در تشريع با دو قسم خود كه در صفحات بعدى توضيح داده مىشود همگى ولايتهاى وضعى و قراردادى هستند; يعنى رابطه سرپرستبا سرپرستى شده، رابطه على و معلولى نيست كه قابل انفكاك و جدايى نباشد. «ولايت تكوينى» يعنى سرپرستى موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عينى داشتن در آنها; مانند ولايت نفس انسان بر قواى درونى خودش. هر انسانى نسبتبه قواى ادراكى خود مانند نيروى وهمى و خيالى و نيز بر قواى تحريكى خويش مانند شهوت و غضب، ولايت دارد; بر اعضاء و جوارح سالم خود ولايت دارد; اگر دستور ديدن مىدهد، چشم او اطاعت مىكند و اگر دستور شنيدن مىدهد، گوش او مىشنود و اگر دستور برداشتن چيزى را صادر مىكند، دستش فرمان مىبرد و اقدام مىكند; البته اين پيروى و فرمانبرى، در صورتى است كه نقصى در اين اعضاء وجود نداشته باشد. بازگشت اين ولايت تكوينى، به «علت و معلول» است. اين نوع از ولايت، تنها بين علت و معلول تحقق مىيابد و بر اساس آن، هر علتى، ولى و سرپرست معلول خويش است و هر معلولى، مولىعليه و سرپرستىشده و در تحت ولايت و تصرف علتخود مىباشد. از اينرو، ولايت تكوينى(رابطه على و معلولى)، هيچ گاه تخلفبردار نيست و نفس انسان اگر اراده كند كه صورتى را در ذهن خود ترسيم سازد، ارادهكردنش همان و ترسيم كردن و تحقق بخشيدن به موجود ذهنىاش همان. نفس انسان، مظهر خدائى است كه: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون» (1) و لذا هرگاه چيزى را اراده كند و بخواهد باشد، آن چيز با همين اراده و خواست، در حيطه نفس، موجود و متحقق مىشود. ولى واقعى و حقيقى اشياء و اشخاص كه نفس همه انسانها در ولايت داشتن مظهر اويند، فقط و فقط، ذات اقدس الهى است; چنانكه در قرآن كريم ولايت را در وجود خداوند منحصر مىكند و مىفرمايد: «فالله هو الولى» (2) . «ولايتبر تشريع» همان ولايتبر قانونگذارى و تشريع احكام است; يعنى اينكه كسى، سرپرست جعل قانون و وضعكننده اصول و مواد قانونى باشد. اين ولايت كه در حيطه قوانين است و نه در دايره موجودات واقعى و تكوينى، اگر چه نسبتبه وضع قانون تخلفپذير نيستيعنى با اراده مبدء جعل قانون، بدون فاصله، اصل قانون جعل مىشود، ليكن در مقام امتثال، قابل تخلف و عصيان است; يعنى ممكن است افراد بشر، قانون قانونگذارى را اطاعت نمايند و ممكن است دستبه عصيان بزنند و آن را نپذيرند; زيرا انسان بر خلاف حيوانات، آزاد آفريده شده و مىتواند هر يك از دو راه عصيان و اطاعت را انتخاب كند و در عمل آن را بپيمايد. در مباحث گذشته گفته شد (3) كه تنها قانون كامل و شايسته براى انسان، قانونى است كه از سوى خالق انسان و جهان و خداى عالم و حكيم مطلق باشد و لذا، ولايتبر تشريع و قانونگذارى، منحصر به ذات اقدس اله است; چنانكه قرآن كريم در اين باره فرموده است: «ان الحكم الا لله» (4) . «ولايت تشريعى» يعنى نوعى سرپرستى كه نه ولايت تكوينى است و نه ولايتبر تشريع و قانون، بلكه ولايتى است در محدوده تشريع و تابع قانون الهى كه خود بر دو قسم است: يكى ولايتبر محجوران و ديگرى ولايتبر جامعه خردمندان. پيش از آنكه به بيان دو قسم ولايت تشريعى بپردازيم، يادسپارى اين نكته ضرورى است كه ولايت تشريعى با دو قسمش، همانند ولايتبر تشريع، مربوط به رابطه تكوينى و على و معلولى نيست، بلكه از امور اعتبارى و قراردادى است (5) ; البته ولايتبر تشريع، با يك تحليل عقلى كه ضمنا اشاره شد، به سنخ ولايت تكوينى برمىگردد; زيرا قلمرو ولايتبر تشريع، همانا فعل خود شارع است; يعنى او ولايتبر اراده تشريع دارد كه از آن به «ارادةالتشريع» ياد مىشود نه «اراده تشريعيه». ولايتبر محجوران; ولايتبر جامعه خردمندان ولايت در محدوده تشريع، در قرآن كريم و در روايات اسلامى، گاهى به معناى تصدى امور مردگان يا كسانى كه بر اثر قصور علمى يا عجز عملى يا عدم حضور، نمىتوانند حق خود را استيفا كنند آمده و گاهى به معناى تصدى امور جامعه انسانى. به عنوان نمونه; فرمايش رسول خداصلى الله عليه و آله و سلم در واقعه غدير خم: «الست اولى بكم من انفسكم» (6) ; «من كنت مولاه فعلي مولاه» (7) و همچنين آياتى مانند «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» (8) و «انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكوة وهم راكعون» (9) ، بازگوكننده ولايت و سرپرستى و اداره امور جامعه اسلامى است و از سوى ديگر، آياتى نظير: «ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل» (10) و «واهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك اهله» (11) و «فان كان الذى عليه الحق سفيها او ضعيفا او لا يستطيع ان يمل هو فليملل وليه بالعدل» (12) ، درباره ولايتسرپرستى مردگان و سفيهان و محجوران است. در فقه اسلامى نيز همين دو گونه از ولايت آمده است. ولايتبر جامعه، اعم از كشوردارى و قضاء و داورى، در مبحث جهاد و امر به معروف و نهى از منكر فقه مطرح شده است. همه فقيهانى كه به فلسفه فقه انديشيدهاند، ضرورت والى براى جامعه را به روشنى درك كردهاند; مثلا فقيه بزرگوار، صاحب جواهر(ره)، در بخش امر به معروف و نهى از منكر، پس از طرح مساله جنگ و امر به معروف و نهى از منكر مىگويد: «مما يظهر بادنى تامل في النصوص وملاحظتهم حال الشيعة وخصوصا علماء الشيعة في زمن الغيبة والخفاء بالتوقيع الذي جاء الى مفيد من ناحية المقدسة وما اشتمل عليه من التبجيل والتعظيم بل لولا عموم الولاية لبقى كثير من الامور المتعلقة بشيعتهم معطلة فمن الغريب وسوسة بعض الناس في ذلك بل كانه ما ذاق من طعم الفقه شيئا» (13) . آنچه اين فقيه بزرگوار بر آن تاكيد دارد، يك مساله عقلى است. وى پس از انديشه در انبوهى از احكام اسلامى در زمينههاى گوناگون حيات بشرى، به اين نتيجه رسيد كه اين احكام فراوان، به قطع، نيازمند متولى و مجرى است و در غير اين صورت، امور زندگى شيعيان در عصر غيبت ولى عصر(عج)، معطل مىماند. وى براى تاكيد بر اين مساله مىگويد: كسى كه در ولايت فقيه وسوسه كند، گويا طعم فقه را نچشيده و فلسفه وجودى دين و احكام آن را درنيافته است. ايشان در نهايت مىگويد: بعيد است كه فقيه جامعالشرايط، حق جهاد ابتدائى نداشته باشد (14) . صاحب جواهر(ره) در مبحث قضاء جواهر نيز همين مطالب را درباره گستره ولايت فقيه در عصر غيبت آورده است (15) . نظر شيخ انصارى(ره) درباره حكومت و ولايت فقيه را بايد در كتاب قضا جستجو نمود نه در رسائل و مكاسب. ايشان در كتاب قضا چنين مىفرمايد: از روايات گذشته ظاهر مىشود كه حكم فقيه، در تمام خصوصيتهاى احكام شرعى و در تمام موضوعات خاص آنها، براى ترتيب دادن احكام بر آنها نافذ مىباشد; زيرا متبادر از لفظ «حاكم» در مقبوله عمربن حنظله، همان «متسلط مطلق» است; يعنى اينكه امام(عليهالسلام) فرمودند: «فاني قد جعلته عليكم حاكما» (16) ، نظير گفتار سلطان و حاكم است كه به اهل شهرى بگويد: «من فلان شخص را حاكم بر شما قرار دادم» كه از اين تعبير، بر مىآيد كه سلطان، فلان شخص را در همه امور كلى و جزئى شهروندان كه به حكومتبرمىگردد، مسلط نموده است (17) . ولايت رايج در كتب فقهى، مربوط به ولايتبر محجوران و ناتوانان است. در باب طهارت و قصاص و ديات، و در باب حجر و مانند آن، ولايتى مطرح است كه درباره مردگان يا كسانى است كه توان اداره امور خود را ندارند; مانند: سفيه و مجنون و مفلس و بچههاى كوچك و غيرمكلف و.... در كتاب طهارت، سخن از مرده است كه بايد ولى و سرپرستى داشته باشد تا امور واجب او از قبيل تغسيل و تحنيط و نماز و كفن و دفن را انجام دهد. در كتاب قصاص و ديات، بحثبر سر آن است كه اگر كسى كشته شد، بازماندگانش «ولىدم» او هستند و در صورت عمدى بودن قتل، حق قصاص دارند و اگر رضايت دهند، مىتوانند مالى را با مصالحه به عنوان ديه مرده بگيرند; خواه از مقدار معين ديه بيشتر باشد يا كمتر; زيرا خود او نمىتواند به امور خويش قيام كند و نيازمند ولى و سرپرست است. بخش ديگرى از فقه، مربوط به كتاب «حجر» است و در آنجا سخن از كسانى است كه در اثر صغر و كوچكى و يا در اثر سفاهت و جنون و يا به دليل ورشكسته شدن(مفلس)، محجور و ممنوع از تصرف هستند و چون خود آنان توانائى لازم را براى استيفاى حقوق ندارند و از اين جهت، به ولى و سرپرستى نياز دارند تا امورشان را اداره كند. بسيارى از افرادى كه در ذم ولايت فقيه سخن گفتهاند، توهم نمودهاند كه ولايت فقيه چيزى از سنخ ولايت اين ابواب فقهى است و اين، تصور نادرستى است; زيرا امت اسلامى، نه مرده است، نه صغير، نه سفيه، نه ديوانه، و نه مفلس. ولايت فقيه، تفاوت اساسى با «ولايتبر محجوران» دارد; زيرا يكى مربوط به افراد ناتوان است و ديگرى مربوط به اداره جامعه اسلامى; يكى براى حفظ حقوق مردگان و سفيهان و محجوران و صغيران است و ديگرى براى اجراى احكام اسلامى و تامين مصالح مادى و معنوى جامعه اسلامى و حفظ نظام و كشور در برابر دشمنان و حفظ وحدت و تقويتخردمندى و ديندارى و كماليابى. تفاوت دوم اينكه; ولى محجورين و ناتوانان، گاهى غيرمستقيم و به صورت تسبيب، و گاهى به صورت مستقيم و مباشرتا در امور آنان دخالت مىكند و از سوى آنان، امورشان را به اجرا درمىآورد ولذا آنان، «مورد كار» مىباشند نه «مصدر كار»(به استثناء حجرتفليس و مانند آن) اما ولى جامعه خردمندان و امت اسلامى، با تقويت انديشه و انگيزه، آنان را به حركت و قيام براى خدا و تحقق ارزشهاى اسلامى دعوت مىنمايد ولذا مردم، «مصدر كار» مىباشند نه «مورد كار» چنانكه هدف همه پيامبران الهى همين بوده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط» (18) . قيام مردم به قسط و عدل، يكى از اهداف ولايت فقيه است كه هر عاقل و خردمندى، آن را نيكو و بلكه ضرورى مىداند. در جامعه اسلامى، كارهاى شخصى را خود افراد خردورز انجام مىدهند و كارهايى كه به اصل مكتب برمىگردد و يا جنبه عمومى دارد، والى مسلمين، آنها را به نحو مباشرت يا تسبيب انجام مىدهد. بنابر آنچه گذشت، ولايت فقيه، نه از سنخ ولايت تكوينى است و نه از سنخ ولايتبر تشريع و قانونگذارى و نه از نوع ولايتبر محجوران و مردگان; بلكه ولايت مديريتى بر جامعه اسلامى است كه به منظور اجراى احكام و تحقق ارزشهاى دينى و شكوفا ساختن استعدادهاى افراد جامعه(اثاره دفائن عقول) و رساندن آنان به كمال و تعالى در خور خويش صورت مىگيرد. ولايت «بالذات» و «بالعرض» مقتضاى برهان عقلى در نيازمندى انسان به قانون الهى كه قران كريم نيز آن را تاكيد مىكند، آن است كه كمال انسان، در اطاعت از كسى است كه او را آفريده و بر حقيقت او و جهان(دنيا و آخرت) و ارتباط متقابل اين دو مرحله، آگاه است و او كسى نيست جز ذات اقدس اله و از اينرو، عبوديت و ولايت، منحصر به «الله» است; يعنى انسان به حكم عقل و فطرتش موظف است كه فقط عبد خداوند باشد و تنها ولايتخداوند را بپذيرد. قرآن كريم، در عين حال كه عزت، قوت، رزق، شفاعت، و ولايت را به خدا و غيرخدا اسناد مىدهد، در نهايت و در جمعبندى، همه آن اوصاف كمالى را منحصر در ذات اقدس خداوند مىداند. به عنوان نمونه، درباره «عزت» مىفرمايد: «ولله العزة ولرسوله وللمؤمنين» (19) ; يعنى عزت مال خدا و رسول خدا و مؤمنين است; ولى در جاى ديگر مىفرمايد: «العزة لله جميعا» (20) ; يعنى تمام عزتها از آن خداست. درباره «قوت» نيز فرمود: «يا يحيى خذ الكتاب بقوة» (21) و به بنىاسرائيل فرمود: «خذوا ما اتيناكم بقوة» (22) و در دستور به مجاهدان اسلام: «واعدوا لهم مااستطعتم من قوة» (23) ; اما پس از اين اوامر كه نشانگر امكان قوت براى انسانهاست، مىفرمايد: «ان القوة لله جميعا» (24) ; همه قوت از آن خداست. قرآن مجيد در زمينه «رزق» نيز نخستخداوند را به عنوان «خيرالرازقين» معرفى مىنمايد كه لازمهاش وجود رازقان ديگرى غير از خداست: «قل ما عندالله خير من اللهو ومن التجارة والله خير الرازقين» (25) ; يعنى آنچه نزد خداست، بهتر است از لهو و از تجارت، و خداوند بهترين رزقدهندگان است; ليكن در آيه ديگرى مىفرمايد: «ان الله هو الرزاق ذوالقوة المتين» (26) . ضمير «هو» در اين آيه، ضمير فصل است و با الف و لام «الرزاق»، مفيد حصر است; يعنى تنها رزاق خداست. در خصوص «شفاعت»، از تعابيرى مانند «فما تنفعهم شفاعة الشافعين» (27) ، معلوم مىشود كه غير از خداوند شفاعتكنندگانى وجود دارند، اما در آيات ديگرى مىفرمايد تا خدا اذن ندهد، كسى حق شفاعت ندارد و در جاى ديگر فرمود: «قل لله الشفاعة جميعا» (28) ;(اى پيامبر!) بگو كه همه شفاعت مخصوص الله است. در مورد ولايت نيز همين گونه است. در سوره «مائده» فرمود: «انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهم راكعون» (29) . در اين كريمه، ولايت را براى خداوند و پيامبر و براى اهل بيتبا تتميم روايت اثبات مىفرمايد و در سوره «احزاب» فرمود: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم واموالهم» (30) ; ولايت وجود مبارك پيغمبر اسلام بر جان و مال مؤمنين، از خود آنان بالاتر است و لذا در آيات ديگر از همان سوره مىفرمايد: «ما كان لمؤمن ولامؤمنة اذا قضى الله ورسوله امرا ان يكون لهم الخيره» (31) ; وقتى كه خدا و رسولش درباره مطلبى حكم كردند، احدى حق سرپيچى از اين دستو را ندارد; اما در عين حال كه لايتبر مردم را به پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و وجود مبارك اميرالمؤمنين و اهل بيت(عليهمالسلام) نسبت مىدهد، در مقامى ديگر، ولايت را منحصر به ذات اقدس اله مىداند و مىفرمايد: «فالله هو الولى» (32) ; تنها ولى حقيقى انسان و جهان، الله است. معناى «انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا» اين نيست كه انسانها چند ولى و سرپرست متفاوت دارند كه يكى از آنها يا برترين آنها خداست، بلكه معنايش با توجه به آيه حصر ولايت: «فالله هو الولى»، آن است كه تنها ولى حقيقى و بالذات، خداوند است و پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عصمت و طهارت(سلام الله عليهم اجمعين)، ولى بالعرض و مظهر ولايتخدايند و به تعبير لطيف قرآن، آيه و نشانه ولايت الهىاند. به تعبير قرآن كريم، همه موجودات، آيات الهىاند، اما انسان كامل و اولياء خداوند، آيه و نشانه تام خداوند هستند و به بيان نورانى اميرالمؤمنين(عليهالسلام): «ما لله آية اكبر مني» (33) ; همه موجودات ارضى و سمائى آيات الهىاند، ولى من، آيه اكبر خداوند هستم و هيچ آيتى خداوند را مانند من نشان نمىدهد. بديهى است كه مقصود حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، همان مقام نورانيتخود و اهل بيت است كه با نورانيت رسول اكرم و خليفه مطلق خداوند، حضرت محمد مصطفىصلى الله عليه و آله و سلم، يكى مىباشد. امام صادق(عليهالسلام) مىفرمايد: در روز قيامت، خداى عز وجل از شخص مومن سؤال مىكند: زمانى كه من مريض شدم، چرابه عيادت من نيامدى؟ شخص مومن مىگويد: شما كه مريض نمىشويد. فرمود: فلان بنده مؤمن كه مريض شد، اگر او را عيادت مىكردى، مرا عيادت كرده بودى (34) . اين سخنان، كنايه و مجاز و استعاره و تشبيه نيست، بلكهاز قبيل حق را در آينه مؤمن ديدن است; كه مؤمن، آيتخداوند مىباشد. البته مظهر حق بودن، هيچ گاه به معناى حلول و اتحاد نيست; زيرا محال است كه خداوند در چيزى حلول كند و يا با چيزى اتحاد يابد، بلكه مقصود آن است كه همه موجودات جهان، به تمام هستى خود، آيت و نشانه خداوند مىباشند و همه هستى و كمالات خود را از او دريافت نموده و اكنون نيز دريافت مىنمايند و در حدوث و بقاء محتاج خدايند. اينكه امام راحل(قدسسره) و بنيانگذار انقلاب اسلامى، خطاب به بسيجيان و رزمندگان فرمودند: «از دور دست و بازوى قدرتمند شما را كه دستخدا بالاى آن است مىبوسم و بر اين بوسه افتخار مىكنم» (35) ، معنايش اين است كه دستشما راكه مظهر و نشانه و آيتخداست مىبوسم: «يد الله فوق ايديهم» (36) و در حقيقت، ايشان، دستبىدستى خدا را تكريم مىنمايد. در سنت و سيرت انبياء(عليهمالسلام) ظريفترين ادبها، ادب توحيد است و بر اين اساس، توحيد در همه زندگى آنان جلوهگر بوده است. همه كارهاى آنان و كارهاى همه آنان، بر محور آيه شريفه «قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا وما كان من المشركين قل ان صلاتى ونسكى ومحياى ومماتى لله رب العالمين» (37) ، براى «الله» بود; حيات و مماتشان براى خدا بود. البته عالىترين مرحله كمالش مخصوص رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم است و اين سخن كه زبان حال ايشان در قرآن است، زبان حال همه انبياء الهى بوده است; البته با تفاوت درجاتى كه داشتهاند: «ورفعنا بعضهم فوق بعض» (38) . قرآن كريم اطاعت مردم از پيامبران را، اطاعت از خداوند مىداند; زيرا رسولان الهى، به اذن خداوند و به فرمان او و با پيام و كتاب او براى هدايتبشر به سوى او آمدهاند: «وما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله» (39) . اصل اولى درباره ولايت و سرپرستى غيرخداوند بر انسانها، «عدم» است; يعنى هيچ فردى از انسانها بر هيچ فرد ديگرى ولايت ندارد; مگر آنكه از سوى خداوند تعيين گشته باشد. از آنچه گفته شد، اين نكته روشن گرديد كه ربوبيت، عبوديت، و ولايت و حكومت، همگى اختصاص به خالق و آفريننده انسان دارد و اگر انبياء و مرسلين و ائمه(عليهمالسلام) ولايت تكوينى و يا ولايت تشريعى و حكومتبر جامعه بشرى دارند، اين ولايتها، ظهورى از ولايتخدا و به اذن و فرمان اوست و اگر در عصر غيبت نيز براى فقيه جامعالشرايط، ولايت و مديريتى در محدوده تشريع و قانون اسلام بر جامعه مسلمين وجود دارد، آن نيز بايد به اذن و فرمان خداوند باشد وگرنه، همان طور كه گفته شد، انسانها آزاد آفريده شدهاند و هيچ انسانى سرپرست انسان ديگر نيست (40) . تذكر: گوهر ذات انسان، از هر قيدى آزاد و از هر بندى رهاست; مگر قيد عبوديتخداى سبحان كه چنين بندى، از هر آزادى و بىبندوبارى بهتر است. تنها مبدئى كه حاكم بر گوهر ذات آدمى است و در نتيجه، بر تمام شؤون علمى و عملى او اشراف و سيطره دارد، خداوندى است كه هستى او مستقل مىباشد و وجودى به انسان عطا نموده كه عين ربط به او است. در اين منظر، خداوند، نه تنها فاعل و خالق انسان است، بلكه مقوم او است و انسان، نهتنها مخلوق اوست، كه متقوم به او خواهد بود. آنچه برهان عقلى او را ثابت نمود، ظاهر دليل نقلى نيز آن را تاييد مىنمايد; زيرا در قرآن كريم، آياتى يافت مىشود كه ولايت الهى را نسبتبه خود انسان و گوهر ذات او مىداند مانند «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (41) ; «واذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له وما لهم من دونه من وال» (42) و اگر ولايتى براى غيرخدا ثابتشود، حتما نخست، توليت مطلق الهى است; چرا كه قرآن كريم، تنها ; «فالله هو الولى» (44) . غرض آنكه; ظاهر بسيارى از ادله نقلى، ولايتخداوند بر گوهر ذات آدمى است و چيزى كه مانع انعقاد اين ظهور گردد يا موجب سلب اعتبار ظهور منعقد شده باشد وجود ندارد; بلكه دليل عقلى و نقلى ديگر نيز آن را تاييد مىنمايد. اما ولايت غيرخداوند بر انسان يعنى ولايت فقيه بر جمهور مردم كه از سنخ ولايت تكوينى معصومين(عليهمالسلام) نيست، گرچه ظاهر برخى از ادله نقلى آن است كه خود انسان تحت ولايت فقيه عادل است مانند مقبوله عمر بن حنظله: «جعلته عليكم حاكما» (45) ; كه خطاب به ذوات انسانى است; يعنى من فقيه جامع شرايط حكومت را حاكم بر «شما» قرار دادم; و نظير آيه: «انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهم راكعون» (46) و آيه: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» (47) كه همگى محور ولايت تشريعى را ذوات آدمى معرفى مىكنند، ليكن طبق ظاهر بعضى از ادله نقلى ديگر، آنچه مدار ولايت تشريعى واليان دينى است، همانا شؤون و امور جامعه است نه خود ذوات انسانى; زيرا ظاهر آيه «اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولىالامر منكم» (48) اين است كه رهبران الهى، ولىامر امت هستند نه ولى گوهر هستى آنها. نيز آنچه از سخنان حضرت على(عليهالسلام) برمىآيد، آن است كه رهبر دينى، كسى است كه به امر مسلمين و شان اداره جامعه سزاوارتر باشد: «ايها الناس، ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه واعلمهم بامر الله فيه» (49) كه منظور از «هذا الامر»، همان تدبير جامعه و اداره امور امت است نه سيطره بر ذوات آنان. پس دو ركن رصين را هماره بايد در مرى و مسمع قرار داد: اول آنكه محور ولايت فقيه عادل، شان جامعه اسلامى است نه ذوات مردم و گوهر هستى آنان و دوم اينكه مدار ولايت فقيه عادل، شان تمام افراد جامعه حتى خود فقيه عادل است; زيرا آنچه والى اسلامى است، شخصيتحقوقى فقاهت و عدالت است و آنچه «مولىعليه» استشان امت مىباشد كه خود فقيه نيز جزء آحاد امتخواهد بود. امر و شان امت، دو قسم است كه يك قسم از آن با مشورت خود مردم تامين مىشود و آيه «وامرهم شورى بينهم» (50) ، ناظر به آن است; زيرا اين قسم، امر خود آنهاست; مانند مباحات و موارد تخيير و.... قسم ديگر امور امت، به ولايت فقيه عادل وابسته است كه از اين رهگذر، او، «ولىامر» محسوب مىشود و جزء «اولواالامر» خواهد بود. مواردى كه تفكيك آنها سهل نيست، بر اساس آيه سوره آلعمران عمل مىشود كه فرمود: «وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين» (51) . بنابراين، از انضمام آيه «اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولىالامر منكم» (52) و آيه «وشاورهم فى الامر»، مىتوان صورت دلپذيرى از عنوان «جمهورىاسلامى» ترسيم نمود كه تفصيل آن، در ثناياى كتاب مشهود است. «فقيه» كيست؟ مقصود از «فقيه» در بحث ولايت فقيه، مجتهد جامعالشرايط است نه هر كس كه فقه خوانده باشد. فقيه جامعالشرايط بايد سه ويژگى داشته باشد; «اجتهاد مطلق»، «عدالت مطلق»، و «قدرت مديريت و استعداد رهبرى». يعنى از سويى بايد صدر و ساقهء اسلام را به طور عميق و با استدلال و استنباط بشناسد و از سوى ديگر، در تمام زمينهها، حدود و ضوابط الهى را رعايت كند و از هيچ يك تخطى و تخلف ننمايد و از سوى سوم، استعداد و توانائى مديريت و كشوردارى و لوازم آن را واجد باشد. اكنون هر يك از اين سه ويژگى را مورد بررسى قرار مىدهيم. ويژگىهاى فقيه جامعالشرايط 1- اجتهاد مطلق اسلام، يك مجموعه منسجم استبه گونهاى كه ديانت آن، عين سياست است و سياست آن، عين ديانتش مىباشد و فهم درست و كامل رهآورد وحى، زمانى صورت مىگيرد كه فقيه، به همه ابعاد آن آگاه باشد و از اينرو، اسلامشناس واقعى كسى است كه در همه اصول و فروع، در عبادات و عقود و احكام و ايقاعات و سياست اسلامى مجتهد باشد. بنابراين، كسى كه در تحليل همه معارف دين، اجتهاد مطلق ندارد و به اصطلاح، «مجتهد مطلق» نيست، بلكه «مجتهد متجزى» است، صلاحيت ولايتبر جامعه اسلامى و اداره آن را ندارد و همچنين فقيهى كه ابعاد سياسى اسلام را خوب نفهميده است، توان چنين مسؤوليت عظيمى را نمىتواند داشته باشد. فقيه حاكم بر نظام اسلامى كه در عصر غيبت، مجرى و حافظ و مبين قرآن است، بايد به تمام جوانب آن آگاه باشد. او بايد علاوه بر شناخت احكام و معارف قرآن كريم، درباره انسان و جامعه اسلامى، روايات رسيده از عترت(عليهمالسلام) را نيز به خوبى بررسى نمايد و به شناختى كامل و جامع از احكام اسلام برسد. اگر شخصى برخى از مسائل اسلامى برايش حل نشده و خود نمىتواند آنها را عميقا بررسى نمايد، او ولى مسلمين نيست; يعنى نه «مرجع فتوا»ست و نه «مصدر ولايت»; نه مىتواند فتوا بدهد و نه مىتواند اسلام را به اجرا درآورد. فقيهى كه شعاع عملش همدوش شعاع فقه باشد و بتواند مسائل جديد و مستحدثه مسلمين را حل كند و آنها را بر اصول و فروع دين تطبيق دهد، او «مجتهد مطلق»ى است كه در صورت واجد بودن شرايط ديگر، مىتواند مسؤوليت ولايت و مديريت جامعه اسلامى را بپذيرد و از عهده آن برآيد. 2- عدالت مطلق فقيه جامعالشرايط، كسى است كه علاوه بر جناح عقل نظرى، در جناح عقل عملى نيز به مقدار ممكن كامل باشد; يعنى علاوه بر اينكه لازم است علم دين را درستبفهمد، بايد آن علم را در خودش و محدوده حياتش و در جامعه اسلامى به درستى اجرا نمايد; لازم است همه وظايف دينى خود را انجام دهد و آنچه از دين بايد به مردم ابلاغ كند، ابلاغ نمايد و چيزى را كتمان نكند. فقيه عادل، بايد به ميل و هوس كارى نكند; مطيع هواهاى نفسانى نگردد و گناهى از او سرنزند; نه واجبى را ترك كند و نه حرامى را مرتكب شود. شخصى كه مطيع هوس است، در درون جانش بتكدهاى دارد و در نهادش، بتپرستى رسوخ يافته است و در واقع، هوايش را معبود و اله خود قرار داده و همان را مىپرستد: «افرايت من اتخذ الهه هواه» (53) . چنين شخصى، هيچگاه صلاحيت ولايت و هدايت مسلمين را ندارد و مشمول خطاب ابراهيم خليل(سلاماللهعليه) است كه فرمود: «اف لكم ولما تعبدون من دون الله» (54) ; اف بر شما و بر هر آنچه غير خدا مىپرستيد. اين بيان عتابآميز، تنها شامل بتپرستان بتكدههاى صورى نيست، بلكه بتكدههاى درونى هواپرستان را نيز شامل مىشود. بنابراين، ويژگى دوم فقيه جامعالشرايط، ترك هوا و هوس و تابعيت عملى محض سبتبه احكام و دستورهاى دين است. فقيه حاكم، اگر فتوا مىدهد، بايد خود نيز به آن عمل كند و اگر حكم قضايى صادر مىكند، خود نيز آن را بپذيرد و اگر حكم ولايى و حكومتى صادر و انشاء مىنمايد، خود نيز به آن گردن نهد و آن را نقض نكند. 3- قدرت مديريت و استعداد رهبرى در اصل يكصدونهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، ويژگىهاى رهبر، چنين بيان شده است: شرايط و صفات رهبرى: 1- صلاحيت علمى لازم براى افتاء در ابواب مختلف فقه. 2- عدالت و تقواى لازم براى رهبرى امت اسلام. 3- بينش صحيح سياسى و اجتماعى، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافى براى رهبرى. در صورت تعدد واجدين شرايط فوق، شخصى كه داراى بينش فقهى و سياسى قوىتر باشد مقدم است. بنابراين، علاوه بر اجتهاد مطلق و صلاحيت علمى لازم براى افتاء در ابواب مختلف فقه و همچنين عدالت و تقواى لازم براى رهبرى امت اسلام، استعداد و توانائى رهبرى و كشوردارى، شرط ضرورى سوم براى فقيه است. فقيه جامعالشرايط بايد علاوه بر اجتهاد و عدالت مطلق، اولا بينش درست و صحيحى نسبتبه امور سياسى و اجتماعى داخل و خارج كشور داشته باشد و ترفندهاى دشمنان خارج را خوب بشناسد و ثانيا از هنر مديريت و لوازم آن برخوردار باشد; زيرا مديريت، گذشته از تئورى، نيازمند ذوق اداره و هنر تدبير است; بسيارى از ما اوزان شعر را مىدانيم كه مثلا فلان شعر بايد بر وزن «مستفعلن، مستفعلن، مستفعلن» باشد; اما دانستن عروض، هيچ گاه كسى را شاعر نمىكند. شعرشناسى، غير از شاعر بودن است; چراكه انشاء شعر، گذشته از آشنائى به قواعد شعر، نيازمند استعدادهاى خاصى است. همه ما مىدانيم كه بايد كشور را بر اساس قسط و عدل اداره كرد، اما مدير و مدبر بودن، غير از دانش و بينش سياسى است; هنرى است كه هر كس آنرا ندارد. شرط اسلامشناسى را ممكن استبرخى داشته باشند ولى همه آنان شجاعت لازم را مانند شجاعت امام راحل(قدسسره) ندارند. وقتى خبر حكومت نظامى را در يكى از روزهاى دهه دوم بهمن57 به ايشان دادند، امام هراسناك نبودند و فرمودند: بيرون برويد و حكومت نظامى را بشكنيد! و آن زمان كه خبر تجاوز رژيم عراق و توطئه استكبار بر ضد انقلاب اسلامى را به ايشان رساندند، نترسيدند و شجاعتخود را به ديگران نيز انتقال دادند. در رژيم فاسد و منحوس پهلوى، در بحبوحه گرفتوگيرها، بعضى از آقايان، خدمت مراجع و فقهاى بزرگ مىرفتند و با آنان مشورت مىكردند و خواستار اطلاعيه مىشدند. من خدمتيكى از بزرگان فقه رفتم، خدا غريق رحمتش كند كه بر ما حق بزرگى داشت. در آن اوضاع بحرانى كه امام مىفرمودند وقتى كه دين در خطر باشد، تقيه حرام است و براى حفظ دين از هيچ چيزى حتى جان نبايد دريغ ورزيد، من ديدم اين فقيهى كه به علم و دانش او خيلى اعتقاد داشتيم و داريم، بحارالانوار رحلى مرحوم مجلسى(رض) را جلوى خود گذاشته و بحث تقيه را مطالعه مىكند. او به همه آنچه در كتاب و سنت نوشته شده، علم داشت و اگر اعلم از ديگران نبود، ديگران از او اعلم نبودند; ادق از ديگران بود ولى هنر كشوردارى و تدبير و مديريت در او نبود كه در پرتو آن، اگر به او بگويند ده نفر يا صدنفر كشته شدهاند، آن خونها را هدر رفته نبيند و بلكه شهادت هزاران نفر را براى حفظ اسلام و زنده كردن دين و حيات انسانى در جامعه ضرورى ببيند. بنابراين، نمىتوان گفت هر فقيه عادلى صلاحيت رهبرى جامعه را دارد، بلكه بايد گذشته از شرائط علمى، داراى استعداد و توانايى لازم براى اداره امت اسلامى باشد. ولايت فقيه; علم كلام، علم فقه پيش از آنكه از اثبات ولايت فقيه در عصر غيبتسخن بگوييم و بر ضرورت آن برهان اقامه نماييم، لازم است روشن شود كه بحث از ولايت فقيه، بحثى فقهى استيا بحثى كلامى; زيرا در هر يك از اين دو صورت، ولايت فقيه، سرنوشتى جداگانه خواهد داشت و وظايف و اختيارات فقيه و همچنين ولايتى يا وكالتى و انتصابى يا انتخابى بودن آن كه بهخواستخدا در فصول آينده كتاب خواهد آمد بستگى كامل به اين بحث دارد. «علم كلام» علمى است كه درباره خداى سبحان و اسماء و صفات و افعال او سخن مىگويد و «علم فقه» علمى است كه درباره وظايف و بايدها و نبايدهاى افعال مكلفين بحث مىكند و از اينرو، هر مسالهاى كه در آن، پيرامون «فعل الله» بحثشود، مسالهاى كلامى است و هر مسالهاى كه در آن، درباره «فعل مكلف»، اعم از فعل فردى و فعل اجتماعى نظر داده شود، مسالهاى فقهى است. از اين تعريف روشن مىشود كه تمايز علوم به «موضوع» آنهاست و تفاوت اهداف و غايات و نيز تفاوت سنخ مسائل و كيفيت ربط بين محمول و موضوع و در نهايت تمايز مباحث، همگى به همان موضوع علم برمىگردد. برخى تصور كردهاند كه امتياز علومى مانند كلام و فقه، بستگى به نوع دليلى دارد كه در آنها جارى مىشود; يعنى هر مسالهاى كه دليل عقلى بر آن اقامه شود، آن مساله كلامى است و هر مسالهاى كه دليل عقلى بر آن نباشد، بلكه دليل آن نقلى باشد آن مساله فقهى است. اين تقسيم، تصوير درستى نيست; زيرا ممكن استبرهان عقلى، هم بر مسالهاى كلامى اقامه شود و هم بر مسالهاى فقهى; يعنى حاكم در يك مساله فقهى فقط عقل و دليل عقلى باشد; اگر چه مقدمات برهان در آنها فرق كند و نتيجه نيز مختلف باشد. به همين دليل، صرف عقلى بودن دليل، مسالهاى را كلامى يا فلسفى نمىگرداند. به عنوان مثال، در دو مساله «عدل الهى» و «عدل انسانى»، هر دو عقلىاند و عقل، مستقلا حكم مىكند به وجوب عدل خداوند و به وجوب عدل انسان; ليكن يكى از اين دو مساله، فلسفى يا كلامى است و مساله ديگر، فقهى است; زيرا «وجوب» در عدل الهى، به معناى «هستى ضرورى» است و معنايش «الله عادل بالضرورة» مىباشد; يعنى خداوند ضرورتا عادل است; ولى در عدل انسانى، «وجوب» به معناى تكليف فقهى است و معنايش «يجب على الانسان ان يكون عادلا» مىباشد; يعنى بر انسان واجب است كه عادل باشد; لازمه عدل الهى، امتناع ظلم خداست و لازمه عدل انسانى، حرمت ظلم بر انسان است; يكى مربوط به «هست» است و ديگرى مربوط به «بايد» است; وجوب عدل الهى، از سوى خداوند است چنانكه در گذشته گفته شد (55) كه «يجب عن الله» است نه «يجب على الله»; ولى وجوب عدل براى انسان، از سوى خود او نيست، بلكه از سوى خالق اوست. از سوى ديگر، بسيارى از مسائل فقهى را مىتوان يافت كه دليل آنها عقلىاست نه نقلى; مانند «وجوب اطاعت از خداوند». اين مساله در عين حال كه دليلى عقلى دارد، مسالهاى فقهى است و مربوط به وظيفه مكلف مىباشد. بنابراين، امتياز دو علم كلام و فقه، نه به عقلى بودن يا نبودن مسائل آن دو، بلكه به موضوع آنهاست كه در علم كلام، موضوع علم، فعل الله است و در علم فقه، موضوع علم، فعل مكلف است و هر مسالهاى كه موضوعش فعل خدا باشد، كلامى خواهد بود و هر مسالهاى كه موضوع آن فعل مكلف باشد، فقهى است. از اينرو، اگر نتيجه برهانى كه در اثبات ولايت فقيه ذكر مىشود، وجوب و ضرورت تعيين ولايت فقيه از سوى خداوند سبحان باشد، بحث از ولايت فقيه، بحثى كلامى خواهد بود. كلامى بودن «ولايت فقيه» در زمينه ولايت فقيه، از دو جنبه كلامى و فقهى مىتوان سخن گفت. بحث كلامى درباره ولايت فقيه، اين است كه آيا ذات اقدس اله كه عالم به همه ذرات عالم است: «لا يعزب عنه مثقال ذرة» (56) ، او كه مىداند اولياء معصومش زمان محدودى حضور و ظهور دارند و خاتم اوليائش مدت مديدى غيبت مىكند، آيا براى زمان غيبت، دستورى داده استيا اينكه امت را به حال خود رها كرده است؟ و اگر دستورى داده است، آيا آن دستور، نصب فقيه جامع شرايط رهبرى و لزوم مراجعه مردم به چنين رهبر منصوبى استيا نه؟ و اگر دستورى راجع به فقيه مزبور داده است، آيا ولايت فقيه ثابتخواهد شد؟ موضوع چنين مسالهاى، «فعل الله» است و لذا، اثبات ولايت فقيه و برهانى كه بر آن اقامه مىشود، مربوط به «علم كلام» است. البته پس از اثبات ولايت فقيه در علم كلام، در علم فقه نيز از دو جهت، سخن از ولايت فقيه به ميان خواهد آمد: اول آنكه، چون خداوند در عصر غيبت ولايت را براى فقيه تعيين فرموده، پس بر فقيه جامعالشرايط واجب است كه اين وظيفه را انجام دهد و دوم اينكه، بر مردم بالغ و عاقل و حكيم و فرزانه و مكلف نيز واجب است كه ولايت چنين رهبرى را بپذيرند و از احكام شرعى و قضاءها و ولايتهاى شرعى كه توسط او ثابتيا صادر مىشود اطاعت كنند. اين دو مساله، فقهىاند و متفرع بر آن مساله كلامى مىباشند; زيرا در اين دو مساله اخير، سخن از فعل مكلف است; يكى فعل فقيه و ديگرى فعل مردم; كه هر دو مكلف به انجام وظايف دينىاند. بنابراين، اصل ولايت فقيه، مسالهاى كلامى است ولى از همين ولايت فقيه، در علم فقه نيز بحث مىشود تا لوازم آن حكم كلامى، در بايدها و نبايدهاى فقهى روشن شود; زيرا كه «بايدها»، بر «هستها» مبتنىاند و بين اين دو، ملازمه وجود دارد به نحوى كه مىتوان از يك مساله كلامى اثبات شده، به لوازم فقهى آن رسيد; چه اينكه اگر در فقه نيز مسالهاى به صورت دقيق و قطعى ثابتشود، لازمه آن پىبردن به يك مساله كلامى است; يعنى اگر ما در فقه اثبات نموديم كه واجب است فقيه جامعالشرايط، ولايت امر مسلمين را به دست گيرد، يا اينكه حكم نموديم كه بر مردم واجب است از فقيه جامعالشرايط پيروى كنند، در هر يك از اين دو صورت، كشف مىشود كه خداوند در عصر غيبت، فقيه را براى ولايت و رهبرى جامعه اسلامى تعيين كرده است; زيرا تا خداوند دستور ولايتمدارى نداده باشد، فقيه براى تصدى سمت رهبرى وظيفه پيدا نمىكند و مردم نيز مكلف به تولى و اطاعت نمىشوند. اين نكته را نيز بايد يادآورى نمود كه كلامى بودن ولايت فقيه، از كلامى بودن امامتسرچشمه مىگيرد و با آنكه اثبات ولايت و تعيين امامت پس از نبوت از سوى خداوند، يك مساله كلامى است، ولى در عين حال، در فقه نيز از آن بحث مىشود; هم از وظيفه امام در پذيرش امامت و هم از وظيفه مردم در اطاعت از امام خود. تذكر: برخى از مسائل كلامى مانند توحيد، جزء اصول دين مىباشند و برخى نظير امامت، جزء اصول مذهب هستند و بعضى نيز ممكن است جزء اصول دين و مذهب نباشند; مانند ولايت فقيه. فحص و بررسى مسائل فراوانى كه در كلام مطرح است، چنين تقسيمى را تاييد مىنمايد. فقهى بودن «امامت» در نزد اهل سنت اهل سنت، امامت را يك مساله فرعى و فقهى نظير ديگر فروعات فقهى مىدانند; زيرا آنان مىگويند بر خداوند لازم نيست كه درباره رهبرى امت پس از پيغمبر، دستورى بدهد و چنين دستورى نيز نداده است; البته اگر حكمى صادر مىفرمود، حتما نافذ بود ولى چون نفرموده، خود مردمند كه وظيفه دارند براى خودشان رهبر انتخاب كنند. اگر چه در نوع كتابهاى اهل كلام، مبحث امامت مطرح شده است، ليكن پس از تحقيق و جستجو دانسته مىشود كه امامت در نزد «اشاعره» و همچنين در نزد اكثر «معتزله»، مسالهاى فقهى است; چراكه راى آنان اين است كه از طرف خداوند دستورى نرسيده است. لازم است توجه شود كه صلاحيت طرح مساله امامت در علم كلام سبب كلامى بودن آن است; خواه پاسخ آن مثبتباشد و خواه منفى; زيرا در هر دو حال، موضوع مساله فعل خداست. اشاعره به دليل آنكه منكر حسن و قبح عقلى و معتقد به «اراده جزافيه»اند، صدور هيچ كارى را از خداوند لازم و ضرورى نمىدانند و نتيجه اين تفكر، عدم لزوم تعيين امام بر خداوند سبحان است. اشاعره، پس از نفى ضرورت تعيين امام از سوى خداوند از يكسو، و عدم تحقق خارجى آن از سوى ديگر، مىكوشند تا وظيفه تعيين امام از سوى مردم را با دلايل سمعى و نقلى اثبات نمايند. معتزله نيز اگر چه حسن و قبح عقلى را قبول دارند، ولى قائل به وجوب تعيين امام از ناحيه خداوند نمىباشند و ضرورت تعيين و انتخاب امام از سوى مردم را از طريق «وجوب مقدمه واجب» كه دليلى عقلى است، اثبات مىنمايند. در هر صورت، نتيجه اين دو طرز تفكر، خروج مساله امامت از حوزه فعل خداوند و انحصار آن در حوزه فعل مكلف مىباشد كه از اين جهت، جزء مباحث فقهى قرار مىگيرد; چرا كه آنان تعيين امام را مربوط به خداوند و فعل او نمىدانند، بلكه متعلق به مكلفين و فعل آنان مىپندارند; از نظر آنان، سخن از بايد و نبايد فقهى است نه از هست و نيست كلامى. كلامى بودن «امامت» در مذهب شيعه اما اينكه «امامت» از اصول مذهب شيعه است، به دليل آن مىباشد كه ما امامت را همانند نبوت، مربوط به فعل الله مىدانيم و معتقديم همان گونه كه تعيين نبى، از سوى خداوند است، تعيين امام نيز از سوى اوست; زيرا شناخت انسان كامل و معصوم، فقط مقدور خداوند است و از اين جهت، طبق نقل معتبر، خداوند به رسول خودش دستور داده كه حضرت على(عليهالسلام) را به جانشينى خود معرفى كند. اما همين امامت، در فقه نيز مورد بررسى قرار مىگيرد; ولى نه از جهت فعل الله بودن، بلكه از جهت ربطى كه به فعل مكلفين دارد. در فقه گفته مىشود كه چون امامت را خداوند تعيين نموده و اين مساله درعلم كلام اثبات شده است، پس بر امام واجب است كه اين مسؤوليت را بپذيرد و آن را اعمال كند و بر مردم نيز واجب است كه از او اطاعت كنند و به همين دليل، حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در زمان بيعت مردم با ايشان فرمودند: «لولا حضور الحاضر وقيام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم ولاسغب مظلوم لالقيتحبلها على غاربها» (57) ; يعنى اگر تعهد خداوندى و حضور ياران و بيعتكنندگان نمىبود، همانا افسار شتر حكومت را بر گردنش مىانداختم و آن را رها مىساختم; ولى اكنون كه حجت تمام است و تعهد الهى و حضور مردمى محقق گشته، بايد آن را بپذيرم. در مساله فقهى، فرقى ميان نبى و امام و فقيه و مردم وجود ندارد; همگى از آن جهت كه مكلفند، مشمول حكم فقهىاند و لذا اگر چه ضرورت نبوت در علم كلام ثابت مىشود و مربوط به فعل الله است، انجام وظيفه رسالتبر خود پيامبر، وظيفه و تكليفى فقهى است و همچنين، اگر چه ضرورت تعيين امامت، امرى كلامى است، اما ابلاغ ولايت على بن ابى طالب(عليهالسلام) وظيفهاى استبر دوش پيامبر; چنانكه خداى سبحان به او امر مىفرمايد كه اين جانشينى را به مردم ابلاغ نمايد: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لم تفعل فما بلغت رسالته» (58) و از سوى ديگر، پذيرش اين مسؤوليت از طرف خود اميرالمؤمنين(عليهالسلام) و پذيرش ولايت ايشان از سوى مردم، تكليفى فقهى است. بنابراين، كلامى بودن يك مساله و يك موضوع، منافاتى با ارتباط داشتن آن موضوع با علم فقه ندارد، بلكه همان گونه كه گفته شد، تلازم نيز وجود دارد. ولى مهم در اين زمينه آن است كه در علم كلام، از هستى و ضرورت وجود آن از ناحيه خداوند سخن گفته مىشود و در علم فقه، از لوازم و بايدهاى فقهى آن بحث مىگردد و گفته شد كه ارتباط يك موضوع به دو علم، اختصاص به ولايت فقيه ندارد و همه اصول دين مىتوانند از آن دو جهت، در دو علم، متعلق بحث قرار گيرند و حتى مىتوانند علاوه بر علم كلام و علم فقه، در علوم ديگرى نيز مورد بحث قرار گيرند; مثلا مسالهاى كه موضوع آن فعل خداوند است، پس از اثبات چنين مسالهاى در علم كلام، ممكن است در «تاريخ علم» نيز از سير و تطور علمى آن فعل خاص الهى بحثى به عمل آيد و يا در «تاريخ حوادث»، پيرامون موقعيت آن فعل، سخنى به ميان آيد. اصل «عدم ولايت» پيش از پرداختن به دلايل سهگانه بر ضرورت ولايت فقيه در عصر غيبت، لازم است اين نكته را متذكر شويم كه بر اساس مباحث فصل نخست كتاب، خداوند انسان را آزاد آفريده است و تنها كسى كه بر انسان ولايت دارد، خالق و پرورشدهنده او يعنى ذات اقدس اله است و نيز گفته شد كه ولايتخداوند بر انسان، به معناى جبر و تحميل دين بر او نيست: «لا اكراه فى الدين» (59) بلكه براى آزادسازى روح او از اسارت غرائز در بعد درونى، و آزادسازى او از جبر و ستم طاغوتها و ستمگران در بعد بيرونى است كه با اختيار و اراده خود انسان صورت مىگيرد. اسارت و بردگى انسان براى انسانهاى ديگر، مايه ذلت و پستى و كمالناپذيرى او مىگردد و چنين ذلتى، مورد نهى خداوند و رسول اوست; چنانكه رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم در اين باره مىفرمايد: «من اقر بالذل طائعا فليس منا اهل البيت» (60) ; يعنى كسى كه ذلتخود را با ميل و رغبتبپذيرد، از خاندان ما نيست و نيز حضرت سيدالشهداء(عليه آلاف التحية والثناء) در آن كلام مشهور خود كه ناظر به اين سخن جد گرامىاش مىباشد، مىفرمايد: «الا وان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلة والذلة وهيهات منا الذلة يابي الله ذلك لنا ورسوله والمؤمنون وحجور طابت وطهرت» (61) ; آگاه باشيد كه دعى پسر دعى(ابنزياد) مرا ميان انتخاب دو چيز قرار داده است; ميان مرگ و بيعت ذليلانه; ولى دور است از ما خاندان رسول خدا ذلت و خوارى; و نه خداوند مىپذيرد اين ذلت را بر ما و نه رسولش و نه مؤمنان و نه دامنهايى كه طيب و طاهرند. نيز گفته شد كه اصل اولى درباره سيطره و ولايت هر انسانى بر انسان ديگر، «عدم» است و هيچ انسانى حق ولايتبر جامعه بشرى ندارد مگر آنكه از سوى خالق و آفريدگار انسان باشد و انبياء و اولياء الهى كه بر جامعه انسانى ولايت دارند، ولايت آنان، مظهرى از ولايتخداوند و به اذن و فرمان اوست. از اينرو، در بحث از ولايت فقيه، اگر دليل قطعى و كافى بر تعيين ولايت فقيه در عصر غيبت از سوى خداوند اقامه شد، ولايت فقيه اثبات مىگردد و اگر دليل كافى وجود نداشت، حتى برترين فقيه جامع شرايط نيز ولايتى بر جامعه و امت اسلامى نخواهد داشت. تذكر: اصل اولى در جريان ولايت، همان است كه در متون فقهى و اصولى، مغروس در اذهان همگان است; يعنى اصل، عدمولايت كسى بر كس ديگر است; به طورى كه غير خداى سبحان، احدى ولى ديگرى نيست و هيچ فردى چنين حقى را ندارد كه خود را والى ديگرى بپندارد و ديگرى را تحت ولايتخويش، وادار به پذيرش دستور نمايد. آنچه از سوى خداوند ثابتشد، ولايت انبياء و ائمه معصومين(عليهمالسلام) بر جمهور مردم است و براى ثبوت ولايت ديگران همانند فقيهان عادل، نياز به دليل معتبرى است كه حاكم بر اصل مزبور باشد كه شرح ادله ولايت و كيفيتخروج موارد آن ادله از تحت اصل يادشده، زائد بر آنچه در اين مباحث آمده است، موكول به كتابهاى فنى و رايجحوزوى مىباشد. آنچه در اينجا توجه به آن لازم است، اين است كه پيام محورى اصل مزبور، اين مىباشد كه هيچكس، حق دخالت در شان و امر ديگرى و سرپرستى او را ندارد; چرا كه مدار اين اصل، همانا امر مردم و شان و كار مربوط به آنان است و هيچ دليلى، اعم از اصل يا اماره، كافل موضوع خود نيست و پيش از استدلال به هر دليل، خواه ناظر به حكم ظاهرى و دستور در موضوع مشكوك باشد و خواه ناظر به حكم واقعى و دستور در مورد شك، بايد موضوع و مصداق آن دليل را احراز كرد. بنابراين، پيش از استدلال به اصل «عدم ولايت» در هر موردى، بايد احراز شود كه آيا شان و كار و امر مورد استدلال، از مصاديق «امرالناس» استيا نه; زيرا با يقين به اينكه شان مزبور، از مصاديق «امرالله» است نه «امرالناس»، يا با شك در اينكه شان يادشده، از مصاديق «امرالله» استيا «امرالناس»، نمىتوان به اصل «عدم ولايت» تمسك كرد; چهاينكه خروج «امرالله» از اصل مزبور، از قبيل «تخصص» است نه «تخصيص». مثلا ولايت معصوم(عليهالسلام) بر انفال، خمس، زكات، و...، از سنخ تخصيص نيست; زيرا اموال يادشده، نه از قبيل اموال شخصىاند و نه از سنخ اموال ملى و عمومى; بلكه از قبيل اموال دولت اسلامى و حكومت دينى است كه تحت مالكيت هيچ فرد يا گروهى قرار ندارد. بنابراين، ولايت فقيه عادل بر آنها، از قبيل ولايتبر «امرالناس» نخواهد بود تا به نحو تخصيص از اصل معهود خارج شده باشد. گذشته از اصل عدم ولايتشخصى بر شخص ديگر، اصل ديگرى نيز درمسائل حقوقى مطرح است كه ناظر به عدم جواز تصرف در حقوق ديگراناست; خواه به عنوان ولايتباشد و خواه به عنوان ديگر. جواز تصرف فقيه عادلدر اموال و حقوق غائبان و قاصران، اگر از سنخ ولايتباشد، گذشتهازتصحيح خروج از اصل قبلى، زمينه خروج از اصل فعلى را نيز تامينمىنمايد;زيرا تصرف مزبور، هر چند از قبيل حسبه باشد و نه ولايت،مجوز تصرف در آن اموال و حقوق خواهد بود. و تنبه به اين مطلب، براى آن است كه اولا جريان صرف جواز تصرف در مال ديگرى، از مساله ولايتجداست و ثانيا جواز تصرف مزبور، هر چند تخصص اصل عدم ولايت نيست، ليكن مخصص اصل عدم جواز تصرف در اموال و حقوق اغيار خواهد بود. دليلهاى سهگانه بر ولايت فقيه پس از بيان برخى از مبادى تصورى و تصديقى موضوع ولايت فقيه كه در فهم آن سهم بسزايى داشت و از آغاز كتاب تا كنون عرضه گرديد، اينك زمان بيان دليلهاى سهگانه در اثبات ولايت فقيه فرا رسيده است. اگر چه همه استدلالها به چراغ عقل روشن مىشود و هر استدلالى به نيرو و حكم عقل صورت مىگيرد، ليكن دليلهاى اين مبحث، به تناسب مقدماتى كه در آنها مورد استفاده قرار گرفته است، به سه دسته تقسيم مىشوند: 1 دليل عقلى محض. 2 دليل مركب از عقل و نقل. 3 دليل نقلى محض 1- دليل عقلى محض بر ولايت فقيه دليل عقلى محض همان برهان ضرورت نظم در جامعه اسلامى است كه در گذشته بيان گرديد و دانستن اين نكته درباره آن ضرورى است كه اين برهان، به دليل آنكه مقدماتى عقلى دارد و از اين جهت، دليلى عقلى است، هرگز ناظر به اشخاص نيست و داراى چهار خصوصيت «كليت»، «ذاتيت»، «دوام»، و «ضرورت» مىباشد و به همين دليل، نتيجهاى كه از آن حاصل مىشود نيز كلى و ذاتى و دائمى و ضرورى خواهد بود. از اينرو، براهينى كه در باب نبوت و امامت اقامه مىشود، هيچ يك ناظر به نبوت و يا امامتشخص خاص نيست و امامت و نبوت شخصى را ثابت نمىكند و در مساله ولايت فقيه نيز آنچه طبق برهان عقلى محض اثبات مىشود، اصل ولايتبراى فقيه جامعالشرايط است و اما اينكه كدام يك از فقيهان جامعالشرايط بايد ولايت را به دست گيرد، امرى جزئى و شخصى است كه توسط خبرگان برگزيده مردم يا راههاى ديگر صورت مىگيرد. در فصل نخست كتاب گفته شد كه حيات اجتماعى انسان و نيز كمال فردى و معنوى او، از سويى نيازمند قانون الهى در ابعاد فردى و اجتماعى است كه مصون و محفوظ از ضعف و نقص و خطا و نسيان باشد و از سوى ديگر، نيازمند حكومتى دينى و حاكمى عالم و عادل استبراى تحقق و اجراى آن قانون كامل. حيات انسانى در بعد فردى و اجتماعىاش، بدون اين دو و يا با يكى از اين دو، متحقق نمىشود و فقدان آن دو، در بعد اجتماعى، سبب هرج و مرج و فساد و تباهى جامعه مىشود كه هيچ انسان خردمندى به آن رضا نمىدهد. اين برهان كه دليلى عقلى است و مختص به زمين يا زمان خاصى نيست، هم شامل زمان انبياء(عليهمالسلام) مىشود كه نتيجهاش ضرورت نبوت است، و هم شامل زمان پس از نبوت رسول خاتمصلى الله عليه و آله و سلم است كه ضرورت امامت را نتيجه مىدهد، و هم ناظر به عصر غيبت امام معصوم است كه حاصلش، ضرورت ولايت فقيه مىباشد. تفاوت نتيجه اين برهان در اين سه عصر، آن است كه پس از رسالتختميه رسول اكرم، حضرت محمد مصطفىصلى الله عليه و آله و سلم، آمدن قانونى جديد از سوى خداوند ناممكن است; زيرا هر آنچه كه در سعادت انسان تا هنگام قيامت; از عقايد و اخلاق و احكام نقش دارد، به دست اعجاز، در كتاب بىپايان قرآن نگاشته شده است و از اينرو، يك نياز بشر كه همان نياز به قانون الهى است، براى هميشه برآورده گشته است و آنچه مهم مىباشد، تحقق بخشيدن به اين قانون در حيات فردى و اجتماعى و اجراى احكام دينى است. در عصر امامت، علاوه بر تبيين قرآن كريم و سنت و تعليل معارف و مدعيات آن و دفاع از حريم مكتب، اجراى احكام اسلامى نيز بهقدر ممكن و ميسور و تحمل و خواست جامعه، توسط امامان معصوم(عليهمالسلام) صورت مىگرفت و اكنون سخن در اين است كه در عصر غيبت ولى عصر(عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز انسان و جامعه انسانى، نيازمند اجراى آن قانون جاويد است; زيرا بدون اجراى قانون الهى، همان مشكل و محذور بىنظمى و هرج و مرج، و بردهگيرى و ظلم و ستم و فساد و تباهى انسانها پيش خواهد آمد و بىشك، خداى سبحان در عصر غيبت امام زمان(عجلاللهتعالىفرجهالشريف) ، انسان و جامعه را به حال خود رها نساخته و براى هدايت انسانها، ولايت جامعه بشرى را به دست كسانى سپرده است. كسى كه در عصر غيبت ولايت را از سوى خداوند بر عهده دارد، بايد داراى سه ويژگى ضرورى باشد كه اين سه خصوصيت، از ويژگىهاى پيامبران و امامان سرچشمه مىگيرد و پرتويى از صفات متعالى آنان است و ما در گذشته از آنها سخن گفتيم (62) . ويژگى اول، شناخت قانون الهى بود; زيرا تا قانونى شناخته نشود، اجرايش ناممكن است. ويژگى دوم، استعداد و توانايى تشكيل حكومتبراى تحقق دادن به قوانين فردى و اجتماعى اسلام بود و ويژگى سوم، امانتدارى و عدالت در اجراى دستورهاى اسلام و رعايتحقوق انسانى و دينى افراد جامعه. به دليل همين سه ويژگى ضرورى است كه گفته مىشود نيابت امام عصر(عج) و ولايت جامعه در عصر غيبت از سوى خداوند، بر عهده فقيهان جامع شرايط(سه شرط مذكور) مىباشد. تذكر اين نكته نيز سودمند است كه سلسله جليله انبياء(عليهمالسلام) به نصاب نهايى خود رسيده و با انتصاب حضرت ختمىمرتبتصلى الله عليه و آله و سلم از سوى خداى سبحان، محال است كه كسى به مقام شامخ نبوت راه يابد; چنانكه سلسله شريفه امامان(عليهمالسلام) نيز به نصاب نهايى خود بالغ شده و با انتصاب حضرت بقية الله(ارواح من سواه فداه)، ممكن نيست كه احدى به مقام والاى امامت معصوم راه يابد. ليكن برهان عقلى بر ضرورت زعيم و رهبر براى جامعه، امرى ضرورى و دائمى است و هر كس در زمان غيبت، مسؤوليت اداره امور مسليمن را داشته باشد، بايد به عنوان نيابت از طرف ولى عصر(عليهالسلام) باشد; زيرا آن حضرت، امام موجود و زنده است كه تنها حجتخدا مىباشد و همانگونه كه در عصر ظهور امامان گذشته، در خارج از اقليم خاص آنان، نائبانى از طرف ايشان منصوب مىشدند، در عصر غيبت ولى عصر(عليهالسلام) نيز چنين است و نيابت غيرمعصوم از معصوم، امرى ممكن است; زيرا امام معصوم داراى شؤون فراوانى است كه اگر چه برخى از آن شؤون مانند مقام شامخ ختم ولايت تكوينى، اختصاص به خود ايشان دارد و نائبپذير نيست و هيچ گاه به كس ديگرى انتقال نمىيابد، ولى برخى ديگر از شؤون آن حضرت كه جزء امور اعتبارى و قراردادى عقلاست و در زمره تشريع قرار دارد مانند افتاء و تعليم و تربيت و اداره امور مردم و اجراى احكام و حفظ نظام از تهاجم بيگانگان نيابتپذير است و اين نيابت، به فقيهى تعلق مىگيرد كه با داشتن آن سه ويژگى، بتواند در غيبت امام(عليهالسلام) تا حد ممكن و مقدور، شؤون والاى آن حضرت را عملى سازد. چند نكته پيرامون دليل عقلى اول: گرچه «برهان ضرورت وحى و نبوت» بر اساس اجتماعى بودن زندگى انسان و نيازمندى وى به قانون و عدم امكان تدوين قانون كامل و جامع بدون وحى و نيز عدم سودمندى قانون معصوم، بدون مبين و مجرى معصوم، اقامه مىشود و به همين صورت در كتابهاى كلامى و فلسفى رايج است، ليكن براهين برخى از مطالب، داراى مراتبى است كه طبق كارآمدى آنها، هر يك در جايگاه ويژه خود مطرح مىشود. آنچه براى اوحدى از انسانها مؤثر است، ارائه برهان وحى و نبوت از طريق نياز بشر به تكامل مادى و معنوى و رهنمود وى در سلوك الهى و نيل به لقاى خداى سبحان است. اصل اين برهان جامع و كامل، از دوده«طه» و نسل«ياسين» است; سپس راهيان كوى ولاء و سالكان سبيللقاء، چونان شيخالرئيس(رحمهالله) آن را در طى تبيين مقامات عارفين و تشريح منازل سائرين و تعليل ترتب مدارج و معارج سالكين و اصل بازگو كرد. آگاهان به متون فلسفى و كلامى مستحضرند كه طرح مبدا قابلى وحىيابى در اثناء «علمالنفس» است و ارائه مبدا فاعلى آن، در ثناياى مبحث الهى است. اگر چه ابنسينا(ره) از ضرورت وحى و نبوت در پايان الهياتشفا سخن به ميان آورد و بر منهج مالوف حكيمان سخن گفت البته در آنجا نيز، در بحث از عبادات و منافع دنيوى و اخروى آنها، سخنى درباره خواص مردم و تزكيه نفس دارند كه علاوه بر صبغه تدين اجتماعى، صبغه تمدن فردى را نيز در اثبات نبوت آوردهاند (63) ليكن آنچه را كه از برهان امام صادق(عليهالسلام) در كتاب الحجةكافى (64) برمىآيد، ذخيره عارفان قرار داد و در نمطنهم اشارات وتنبيهات، نقاب از چهره آن برداشت تا روشن گردد كه هر انسانى، خواه تنها زندگى كند و خواه با جمع، خواه تنها خلق شده باشد و خواه ديگرى نيز آفريده شده باشد، نيازمند وحى و نبوت است; يعنى يا خودش پيامبر است و يا در تحت هدايتيك پيامبر قرار دارد; تا در ظل وحى، به معرفت نفس و شناختشؤون ادراكى و تحريكى روح و كيفيتبهرهبردارى از آنها و نحوه ارتباط با جهان خارج و سرانجام، كيفيت هماهنگ كردن بهرهورى از خود و جهان را در ارتباط با مبدا عالم و آدم فراگيرد و عمل كند: «لما لم يكن الانسان حيثيستقل وحده بامر نفسه الا بمشاركة آخر من بنيجنسه وبمعارضة ومعاوضة تجريان بينهما يفرغ كل واحد منهما لصاحبه عن مهم لو تولاه بنفسه لازدحم على الواحد كثير وكان مما يتعسر ان امكن وجب ان يكون بين الناس معاملة وعدل يحفظه شرع يفرضه شارع متميز باستحقاق الطاعة لاختصاصه بايات تدل على انها من عند ربه ووجب ان يكون للمحسن والمسيء جزاء عند القدير الخبير. فوجب معرفة المجازى والشارع; ومع المعرفة سبب حافظ للمعرفة ففرضت عليهم العبادة المذكرة للمعبود وكررت عليهم ليستحفظ التذكير بالتكرير حتى استمرت الدعوة الى العدل المقيم لحياة النوع ثم زيد لمستعمليها بعد النفع العظيم في الدنيا الاجر الجزيل في الاخرى ثم زيد للعارفين من مستعمليها المنفعة التي خصوا بها فيما هم مولون وجوههم شطره. فانظر الى الحكمة ثم الى الرحمة والنعمة تلحظ جنابا تبهرك عجائبه ثم اقم واستقم» (65) . دوم: تفاوت ميان دليل عقلى محض و دليل ملفق از عقل و نقل، اين است كه چون در برخى از استدلالها، براى دوام دين و جاودانگى مكتب، از آيه «لاياتيه الباطل من بين يديه ولامن خلفه» (66) و مانند آن استعانتشد، لذا تمام مقدمات آن دليل مزبور، عقل محض نيست و چون پس از فراغ از استمداد به برخى از ادله نقلى، جريان ولايت فقيه با كمك عقلى بررسى شد، لذا چنين دليلى، ملفق از عقل و نقل محسوب شد اولا، و در قبال دليل عقلى محض قرار گرفت ثانيا، و سبب تعدد ادله، همانا اختلاف در برخى از مقدمات است; زيرا صرف اتحاد در برخى از مقدمات يا كبراى كلى، مايه وحدت دليل نخواهد شد ثالثا. سوم: برهان عقلى محض، براساس تبيين عقلى صرف كه راجع به ملكه علم و ملكه عمل استوار مىباشد و عقل، هيچگونه خللى در مراحل سهگانه نبوت، امامت، و ولايت فقاهت و عدالت نمىيابد; و اگرچه برهان عقلى، بر شخص خارجى اقامه نخواهد شد، ليكن در مجراى خود كه عنوان «فقاهت و عدالت همراه با تدبير و سياست» است، هيچ قصورى ندارد تا نيازمند به دليل منقول باشد و از دليل نقلى استمداد كند كه به سبب آن، برهان عقلى محض، به صورت دليل ملفق از عقل و نقل تنزل نمايد و اگر آسيب موهوم يا گزند متوهمى، دليلنقلى را تهديد مىكند،دليلعقلى مزبور را نيز با تحديد خويشتهديد نمايد. غرض آنكه; نصاب دليل عقلى محض، با استعانت از مقدمات عقلى صرف، محفوظ است; اگر چه محدوده دليل ملفق، جايگاه خود را داراست. چهارم: چون عقل از منابع غنى و قوى دين است و بسيارى از مبانى كه سند استنباط احكام فقهى و فروع اخلاقى و حقوقى است از آن استخراج مىشود، پس اگر برهان عقلى، در مقطع سوم از مقاطع سهگانه طولى مزبور، بر ضرورت ولايت فقيه عادل اقامه شد، چنين دليلى، شرعى است و چنان مدلولى، حكم شارع خواهد بود كه از طريق عقل كشف شده است; زيرا مكررا اعلام شد كه عقل، در مقابل نقل است نه در برابر دين و شرع; يعنى معقول در قبال مسموع است نه در مقابل مشروع; و به تعبير بهتر، مشروع، گاهى از راه عقل كشف مىشود و زمانى از راه نقل. پس اگر ولايت فقيه عادل، با دليل عقلى صرف ثابتشد، چنان ولايتى، مشروع بوده و حكم شريعت الهى را به همراه دارد. پنجم: ممكن است تحرير «قاعده لطف» بر مبناى اهل كلام، مشوب به نقدمقبول باشد; زيرا گروهى از آنان نظر اشاعره، قائل به تحسين و تقبيح عقلى نيستند و گروه ديگر آنان، نظير معتزله، گرچه قائل به حسن و قبح عقلىاند، ليكن ميان «واجب على الله» و«واجب عن الله» فرق نگذاشتند; چهاينكه برخى از اهلكلام، ميان امور جزئى و شؤون كلان و كلى فرق ننهادند و چنين پنداشتند كه هر امرى ظاهرا حسن باشد، انجام آن بر خداوند واجب است و هر امرى كه ظاهرا قبيح باشد، ترك آن بر خداوند لازم است. كفر كافران را نمىتوان مورد نقض قرار داد; زيرا لطف، به حسب نظام كلى است اولا و به حسب واقع است نه ظاهر ثانيا، كه تفصيل آن، از حوصله اين مقال و حوزه اين مقالتبيرون است. ليكن تبيين آن قاعده به صورت حكمت و عنايت الهى در مسائل كلانجهان، بر منهاج حكيمان و به عنوان «واجب عن الله» و نه «واجب على الله» معقول و مقبول است. اگر حكومت عدل اسلامى، ضرورى است و اگر تاسيس چنين حكومتى ضرورى، بدون حاكم نخواهد بود و اگر حاكم اسلامى، مسؤول تبيين، تعليل، دفاع و حمايت، و اجراى قوانينى است كه اصلا مساسى با انديشه بشرى ندارد و اسقاط و اثبات و تخفيف و عفو حدود و مانند آن، در حوزه حقوق انسانى نبوده و نيست و منحصرا حصيل وحى الهى است، زمام چنين قانونى، فقط به دست صاحب شريعتخواهد بود و تنها اوست كه زمامدار را معين و نصب مىنمايد و تعيين زمامدار به عنوان حكمت و عنايت، «واجب عن الله» است و فتواى عقل مستقل، پس از كشف چنان حكمت و عنايت، چنين است كه حتما در عصر طولانى غيبت، والى و زمامدارى را تعيين كرده كه در دو ركن رصين علم و عمل(فقاهت و عدالت) ، نزديكترين انسان به والى معصوم(عليهالسلام) باشد و اين، تنها راهى است كه وجوب تصدى وظيفه سرپرستى و ولايت را براى فقيه و وجوب تولى و پذيرش را براى جمهور مردم به همراه دارد; زيرا نه جمهور مردم در مدار تدوين قانون الهى و دين خداوند سهيم مىباشند تا از سوى خود وكيل تعيين نمايند و نه تفكيك وكيل جمهور از ناظر بر حسن جريان راهگشاست; به طورى كه ملت، مؤمن مدبرى را انتخاب نمايد و فقيه عادل، بر او نظارت كند; زيرا زمام چنين كار و توزيع چنين وظيفهاى، درخور حقوق جمهور كه در تدوين قانون الهى سهمى ندارد نيست تا در نتيجه، شركتسهامى سرپرستى تشكيل دهد و شخصى را وكيل و فقيهى را ناظر سازد. از اينجا، طريق منحصر نظام اسلامى معلوم مىشود كه همان تصدى فقاهت عادلانه و سياست فقيهانه، به عنوان نيابت از معصوم(عليهالسلام) و سرپرستى حوزه اجراى قوانين الهى باشد خواهد بود. البته فقيه عادل كه والى امت اسلامى است، مىتواند وكيل معصوم باشد; زيرا وكالت از معصوم ولى، همراه با ولايتبر امت است; چون وكيلولى، ولايت را به همراه خود دارد; ليكن آنچه وكالت از معصوم را حائز است و در نتيجه، ولايتبر جمهور مردم را داراست، همانا شخصيتحقوقى فقيه عادل; يعنى مقام برين فقاهت و عدالت است كه شخصيتحقيقى فقيه عادل، همتاى شهروندان ديگر، «مولىعليه» چنان ولايتى خواهد بود. ششم: مدار محورى هر برهان را «حدوسط» او تعيين مىكند و نتيجه برهان نيز در همان مدار دور مىزند و هرگز نتيجه برهان، از مدار فلكاوسط او بيرون نمىرود; هر چند كه از كبراى عالم استمداد شود و از عموم يا اطلاق اصل جامعى استعانتحاصل آيد. برهان عقلى بر ضرورت امامت، نتيجهاى وسيعتر از ضرورت وجود جانشين پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم نمىدهد; زيرا عنصر محورى امامت، همان خلافت و جانشينى امام از رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم است نه وسيعتر از آن تا گفته شود: اگر جامعه با وجود امام معصوم(عليهالسلام) به تمدنى كه عين تدين او است مىرسد و با نبود پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم به مقصد نائل مىشود، پس دليل بر ضرورت رسالت و نبوت نخواهد بود. سر ناصواب بودن چنين گفتارى اين است كه مدار برهان امامت، جانشينى و خلافت از رسول است نه جابجايى امام و رسول; تا امام، بديل و عديل رسول شود; زيرا عنصر اصيل استدلال، همانا اثبات بدل اضطرارى است نه بديلى عديل. همچنين مدار محورى برهان عقلى بر ولايتفقيه و حدوسط آن كه تعيينكننده مسير اصلى استدلال است، همانا نيابت نزديكترين پيروان امام معصوم(عليهالسلام) و بدل اضطرارى واقع شدن وى در صورت اضطرار و دسترسى نداشتن به امام معصوم(عليهالسلام) كه «منوبعنه» مىباشد. بنابراين نمىتوان گفت: اگر نظم جامعه بدون رهبر معصوم حاصل مىشود، پس نيازى به امام معصوم(عليهالسلام) نيست و اگر بدون رهبر معصوم حاصل نمىشود، پس فقيه، ولايت امت را فاقد بوده، واجد سمت رهبرى نخواهد بود. سر نادرستبودن چنين برداشتى اين است كه عصمتوالى، شرط در حال امكان و اختيار است و عدالت آن، شرط در حال اضطرار و امتناع دسترسى به والى معصوم مىباشد. البته بركات فراوانى در حال اختيار و حضور ولايتمدارانه معصوم بهره امت مىشود كه در حال اضطرار، نصيب آنان نمىگردد. براى روشن شدن اين مطلب كه از مسائل «فقهاكبر» به شمار مىآيد، نمودارى از «فقهاصغر» ارائه مىشود تا معلوم گردد كه ميان «بدل اضطرارى» و «بديل عديل» فرق وافر است. وظيفه زائرى كه حجتمتع بعهده اوست، تقديم هدى و قربانى در سرزمين منى است. اگر فاقد هدى باشد و قربانى مقدور او نيست و در حال اضطرار به سرمىبرد، روزه دهروز، به عنوان بدل اضطرارى از قربانى، وظيفه او خواهد بود: «فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى فمن لميجد فصيام ثلثةايام فى الحج وسبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام واتقوا الله واعلموا ان الله شديد العقاب» (67) . همانگونه كه در مثال فقهاصغر نمىتوان گفت: اگر روزه در حج تمتع كافى است، نيازى به قربانى نيست و اگر قربانى لازم باشد، روزه كافى نيست، در ممثل فقهاكبر نيز نمىتوان گفت: اگر عدالت فقيه رهبر كافى است، نيازى به رهبر معصوم نيست و اگر عصمت رهبر لازم است، رهبرى فقيه عادل كافى نيست; زيرا موطن اختيار غير از ممر اضطرار است. البته اختلاف راى فقهاء كه در زمان رهبرى فقيه عادل رخ مىدهد، غير قابل انكار است، ليكن حل آن به مقدار ميسور در حال اضطرار، در پرتو عدل او ممكن است و هرگز چنين اختلافى در زمان رهبرى امام معصوم(عليهالسلام) پديد نمىآيد. البته اختلاف ياغيانعنود و طاغيانلدود، خارج از بحث است; زيرا اين گروه هماره دربرابر هرگونه دادخواهى و عدلگسترى، به تطاول مبادرت كرده و مىكنند و شانى جز محاربتبا خدا و مخالفتبا دين او نداشته و ندارند. با اين تحليل، معلوم مىشود كه تمايز امام معصوم و فقيه عادل، از سنخ تخصص است نه تخصيص; تا گفته شود: «عقلية الاحكام لاتخصص»; يعنى در حال اختيار، عصمت رهبر لازم است و در حال اضطرار، عدالت وى كافى مىباشد و بر همين حدوسط، برهان عقلى اقامه شده است. هفتم: گرچه عناصر ذهنى برهان حصولى را عناوين ماهوى يا مفهومى تشكيل مىدهند، ليكن افراد آن ماهيات يا مصاديق اين مفاهيم، همانا امور وجودىاند كه نهتنها اصالت ازآن آنهاست، بلكه تشكيك و تعدد مراتب و تعين حدود و احكام بر حسب مراتب وجودى، مطلبى است متقن و حكم مسلم هستى است. اگر قاعده لطف متكلمانه يا حكمت و عنايتحكيمانه ارائه مىشود و اگر قاعده نظم و عدل فقه سائسانه و مانند آن مطرح مىگردد، همراه با تشكيك و شدت و ضعف درجات وجودى است و اگر ملكه علم و عدل رهبران دينى بازگو مىشود، همتاى با تشكيك و تفاوت مراتب وجودى است و لذا، حفظ مراتب سهگانه نبوت، امامت، فقاهت و نيز صيانت درجات عصمت ويژه پيامبر از يكسو و عصمت امام معصوم(عليهالسلام) از سوى ديگر و عدالت فقيه كه مرحله ضعيف از ملكه صيانت نفس از هوس و حفظ روح از هواست از سوى سوم، لازم خواهد بود; به گونهاى كه ضرورت نبوت، عرصه را بر امامت امام معصوم تنگ نمىكند و ضرورت امامت معصوم نيز ساحت فقاهت را مسدود نمىسازد; چهاينكه برهان ولايت و رهبرى فقيه عادل، هرگز ضرورت نياز به امام معصوم(عليهالسلام) را پس از ارتحال رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم برطرف نمىنمايد ولذا، هيچگاه نمىتوان گفت: اگر رهبرى غير معصوم كافى است، پس بعد از ارتحال رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، نيازى به امام معصوم نيست و جريان غيبت امامعصر(عليهالسلام) مخدوش مىشود. سر نارسائى چنين گفتارى آن است كه مراتب معقول و مقبول، حفظ نشد و تمايز اختيار و اضطرار، ملحوظ نگشت و تفاوت وحدت تشكيكى يا وحدت شخصى، منحفظ نماند; زيرا با درجه معين از لطف، حكمت، نظم، و قسط و عدل، نمىتوان نتائجسهگانه نبوت، امامت، و ولايت فقيه عادل را ثابت نمود، ليكن با درجات متعدد از اصول گذشته در طى سه برهان با سه حدوسط، كاملا ميسور خواهد بود. هشتم: ويژگى زمان اختيار اين است كه به ترتيب، وجود پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم و سپس وجود امام معصوم(عليهالسلام) ضرورى خواهد بود و چون عصمت رهبر، شرط است و راهى براى شناخت عصمت نيست، لذا يا با معجزه و يا با نص و تعيين شخصى رهبر معصوم قبلى، رهبرى والى فعلى، معلوم مىشود; اما در زمان اضطرار كه به ولايت فقيه بسنده مىشود، براى آن است كه فقاهتشناسى و عدالتيابى، مقدور بشر است و لذا مىتوان آن اوصاف را از راه خبرگان شناخت; ليكن قدرت شناخت، تنها تاثيرى كه دارد اين است كه نياز به اعجاز و مانند آن را برطرف مىكند نه آنكه زمام تعيين رهبر را به دست جمهور و مردم بسپارد; زيرا رهبر اسلامى، متولى دين خدا و مكتب الهى است. دين الهى و مكتب خدا، حق جمهور نيست تا زمام آن را به دستشخص معين هر چند فقيه عادل باشد بسپارد; زيرا خود جمهور، «مورد حق» است نه «مصدر حق»; و به اصطلاح، «مبداقابلى» اجراى حدود، احكام، عقائد، و اخلاق الهى است نه «مبدافاعلى» آن; و لذا زمام تبيين، تقليل، حمايت و دفاع، هدايت و تبليغ و دعوت، و بالاخره اجراى آن بايد از سوى صاحب دين و مالك مكتب و به اصطلاح، مبدافاعلى قانون سماوى تعيين شود; زيرا مكتب الهى، قانون مدون بشرى نبوده و عصاره انديشه انديشوران جامعه نخواهد بود و لذا هيچ يك از شؤون يادشده آن، در اختيار جمهور مردم نيست تا زمام حق خود را به ديگرى واگذار كنند و او را وكيل خويش قرار دهند; چهاينكه شخصيتحقيقى فقيه عادل نيز هيچ سهمى در امور مزبور ندارد; بلكه چونان شهروندان ديگر، تنها پذيراى ولايت فقاهت و عدالت است; بدون آنكه تافتهاىجدابافته از جمهور مردم باشد. غرض آنكه; فرق معصوم و غيرمعصوم، گذشته از مقام معنوى، در سهولتشناخت و صعوبت آن است نه در ولايت و وكالت كه معصوم، ولى بر مردم باشد و فقيه عادل، وكيل جمهور. ترس دشمنان از ولايت فقيه بايد توجه داشت كه دشمنان اسلام و مسلمانان، بيش از خود قانون آسمانى، از قانونشناسى كه بتواند قانون الهى را بعد از وظائف سهگانه قبلى; يعنى تبيين، تعليل، و دفاع علمى، قاطعانه پياده كند هراسناكند و با انتخاب رهبر است كه بيگانگان آيس و نااميد مىشوند; چرا كه تنها با وجود رهبر قانونشناس و عادل و توانا است كه دين الهى به اجرا درمىآيد و ظهور مىكند. دشمنان اسلام، در زمان پيامبر اسلامصلى الله عليه و آله و سلم، به اين اميد نشسته بودند كه لااقل پس از رحلت آن حضرت، كتاب قانون، بدون «مجرى» بماند و آنگاه، با اين قانون مكتوب و نوشته شده، به خوبى مىتوان كنار آمد وآن را به دلخواه خود تفسير كرد. اما وقتى براى اين كتاب، مجرى و مفسرى به نام علىبن ابىطالب(عليهالسلام) نصب شد و او، امير مؤمنان و رهبر جامعه اسلامى گشت، آن دشمنان به كمين نشسته، نااميد گشتند و آيه شريفه «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون» (68) در همين باره نازل شد. خداى سبحان مىفرمايد: امروز كه روز نصب ولايت است، كافران از دين شما و از اضمحلال و به انحراف كشيدن آن نااميد گشتند; پس ديگر از آنان هراسى نداشته باشيد و از غضب خدا بترسيد كه در اثر سستى و كوتاهىتان شامل شما گردد. اگر دين خدا را يارى كنيد و پشتسر ولى خدا و رهبر خود حركت نمائيد، خدايى كه همه قدرتها از ناحيه اوست، حافظ و نگهدار و ناصر شما خواهد بود: «ان تنصروا الله ينصركم ويثبت اقدامكم» (69) . توطئه انحلال مجلس خبرگان وقتى كه در مجلس خبرگان قانون اساسى، نوبتبه اصل پنجم قانون اساسى رسيد كه در آن، ولايت امر و امامت امت در زمان غيبتبر عهده فقيه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، و مدير و مدبر نهاده شده است، ابرقدرتهاى شرق و غرب تلاشها و كوششها كردند كه مجلس خبرگان را منحل كنند. همزمان با تصويب اين اصل بود كه در زمان دولت موقت، سخن از انحلال اين مجلس به ميان آمد. در اصل چهارم قانون اساسى چنين آمده است: كليه قوانين و مقررات مدنى، جزايى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سياسى و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامى باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر حاكم است. اين اصل، با آنكه تاكيد دارد كه همه قوانين و مقررات كشور، بايد مطابق با كتاب خدا و سنت معصومين(عليهمالسلام) باشد، كسى با اين اصل يا با مجلس خبرگان آنچنان مخالفت علنى و چشمگيرى نكرد، ولى وقتى نوبتبه تصويب اصل پنجم يعنى اصل ولايت فقيه رسيد و مساله رهبرى جامعه اسلامى توسط فقيه عالم و عادل و توانا مطرح شد، توطئههاى گوناگون براى انحلال مجلس خبرگان آغاز گشت و اين، به دليل هراسى بود كه بيگانگان از ولايت فقيه داشتند; زيرا همان گونه كه گفته شد، قانون، به تنهايى و بدون مسؤول اجراء، ترسى ندارد; آنچه براى دشمنان ترسآور است، اجراى قانون خدا توسط رهبر عادل و آگاه مىباشد. كمال دين و تمام نعمت الهى، به داشتن يك ولى عالم و عادل و آگاه به زمان است كه دين و احكام دينى را خوب بفهمد، آن را تبيين كند، به اجرا درآورد، و با مهاجمان و دشمنان دين بستيزد. دين اسلام و رهآورد پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم، پس از اعلام ولايت علىبن ابىطالب(عليهالسلام) كامل شد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام دينا» (70) و اين نشانگر آن است كه دين و جامعه دينى، آنگاه مورد رضايتخداوند است كه ولى و رهبر داشته باشد. انقلاب و جامعهاى كه ولى شايسته نداشته باشد، ناقص و بىكمال است; همان گونه كه اسلام بىامام معصوم، كامل و تام نيست. دشمنان، اگر شعار «اسلام منهاى روحانيت» را در آغاز انقلاب مطرح كردند، براى آن بود كه به تدريج رهبرى دينى را از ميان بردارند و با گذشت زمان، تنها يك سلسله قوانين مكتوب و بىروح بماند و آن را به دلخواه خود تفسير و تحريف كنند. زنده بودن اسلام و قوانين اسلامى، فقط با وجود رهبر قانونفهم و عادل و آگاه و قاطع و شجاع امكانپذير است; كه قانون را خوب بفهمد، آن را خوب اجرا كند، و در برابر تهاجمهاى بيگانه داخلى و خارجى، خوب از آن دفاع كند. تلاشهايى كه در زمان حاضر و در جامعه ما مشاهده مىشود كه اسلام را بىحكومت و بىفقاهت معرفى مىكنند، دانسته يا ندانسته، آب در آسياب دشمن مىريزند و آنان را در اهداف استكبارى و دينستيزىشان يارى مىرسانند; زيرا همان گونه كه گفته شد، حيات دين، به اجراى آن است و اجراى آن، بدون حاكم و فقيه اسلامشناس عادل و آگاه به زمان و شجاع و مدير و مدبر ممكن نيست. 2- دليل مركب از عقل و نقل برهان تلفيقى از عقل و نقل، دليلى است كه برخى از مقدمات آن را عقل و برخى ديگر از مقدماتش را نقل تامين مىكند. اينگونه از دليل، خود بر دو قسم است. قسم اول: دليلى است كه موضوع حكم آن از شرع گرفته شده باشد، ليكن عقل، مستقلا حكم خود را بر آن موضوع مترتب كند; مانند «نماز خواندن در مكان غصبى» كه حكم اين مساله، به نظر مجتهد در مساله «اجتماع امر و نهى» بستگى دارد و جواز اجتماع امر و نهى و يا امتناع آن، هر دو بر يك برهان صرفا عقل مبتنىاند. آنچه كه در مورد نماز در مكان غصبى از سوى شارع وجود دارد، مربوط به «حرمت غصب» يا «وجوب نماز» است، اما در مورد «ضرورت مباح بودن مكان نماز»، به عنوان شرط وضعى نظير طهارت، هيچ روايتى وارد نشده است. از اينرو اگر مجتهد اصولى، اجتماع امر و نهى را ممكن بداند، مىگويد: شخصى كه در مكان غصبى نماز خوانده است، هم معصيت كرده و هم اطاعت; و اگر چه نماز او همراه با تصرف غاصبانه بوده، ليكن نماز او صحيح مىباشد و پس از گذشتن وقت نيز قضا ندارد; همانگونه كه در وقت نيز اعاده ندارد. اما مجتهدى كه اجتماع امر و نهى را ممكن نمىداند و جانب نهى را بر جانب امر ترجيح مىدهد، مىگويد: نماز واجب است و غصب مال ديگران حرام است و جمع بين اين دو محال است و لذا با وجود نهى شرعى، جايى براى امر شرعى باقى نمىماند و بالعكس; و چون در مورد غصب مال ديگران، نهى آمده و آن را حرام كرده است، پس هيچ گاه در چنين جايى شارع دستور نماز خواندن نمىدهد و لذا آن نمازى كه در مكان غصبى خوانده شود، در واقع نماز شرعى نيست و باطل است. بنابر آنچه گذشت، موضوع اين حكم(نماز خواندن در مكان غصبى)، ماخوذ از يك امر و نهى شرعى است، ولى حكم آن مستند به يك استدلال عقلى مىباشد. قسم دوم: دليلى است كه موضوع و حكم آن از شرع گرفته شده باشد، ليكن عقل، لازمه آن حكم را بر آن موضوع بارمىكند مانند حرمت ضرب و شتم والدين. آنچه در شرع وارد شده است نظير آيه شريفه «لا تقل لهما اف» (71) ، دلالتبر حرمت اف گفتن بر والدين دارد، اما عقل، حرمت ضرب و شتم را به نحو اولويت درك مىكند; يعنى مىگويد اگر خداوند بىاحترامى مختصر را نسبتبه والدين حرام دانسته، پس بىشك، زدن آنان را نيز حرام مىداند. اين گونه از استدلالهاى عقلى كه در محور نقل حاصل مىشوند و تلفيقى از اين دو مىباشند، از «ملازمات عقليه» شمرده مىشوند و تفاوت آنها با «مستقلات عقليه» نظير حرمت ظلم، در همان استقلال و عدم استقلال عقل در حكم كردن است; يعنى در مثل «حرمت ظلم» كه از مستقلات عقليه است، عقل بهصورت مستقل حكم ظلم را كه حرمت مىباشد صادر مىكند بدون آنكه در اين حكم خود، نيازمند موضوعات يا احكام شرعى باشد; ولى در دو مثال فوق كه گفته شد و هر دو از ملازمات عقليه بودند، اگر چه كه عقل حكم مىكرد، ولى عقل در يك حكم، موضوع تنها را از شرع مىگرفت و در حكم ديگرش، علاوه بر موضوع، حكم شرعى ملازم حكم خود را نيز از شرع دريافت مىكرد (72) . دليل اول در اثبات ولايت فقيه كه بيان شد، دليل عقلى محض و از مستقلات عقليه است (73) و دليل تلفيقى كه اكنون در صدد بيان آن هستيم، از ملازمات عقليه است نه از مستقلات عقليه، و از نوع دوم آن مانند حرمت ضرب و شتم والدين مىباشد. دليل تلفيقى بر ولايت فقيه در تبيين دليل تلفيقى از عقل و نقل بر اثبات زعامت فقيه عادل در عصر غيبت، چنين مىتوان گفت كه صلاحيت دين اسلام براى بقاء و دوام تا قيامت، يك مطلب قطعى و روشن است و هيچ گاه بطلان و ضعف و كاستى در آن راه نخواهد داشت: «لا ياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه» (74) و تعطيل نمودن اسلام در عصر غيبت و عدم اجراى احكام و حدود آن، سد از سبيل خدا و مخالف با ابديت اسلام در همه شؤون عقايد و اخلاق و اعمال است و از اين دو جهت، هرگز نمىتوان در دوران غيبت كه ممكن است معاذالله به هزاران سال بيانجامد، بخش مهم احكام اسلامى را به دست نسيان سپرد و حكم جاهليت را به دست زمامداران خودسر اجرا كرد و نمىتوان به بهانه اين كه حرمان جامعه از بركات ظهور آن حضرت(عليهالسلام)، نتيجه تبهكارى و بىلياقتى خود مردم است، زعامت دينى زمان غيبت را نفى نمود و حدود الهى را تعطيل كرد. تاسيس نظام اسلامى و اجراى احكام و حدود آن و دفاع از كيان دين و حراست از آن در برابر مهاجمان، چيزى نيست كه در مطلوبيت و ضرورت آن بتوان ترديد نمود و اگر چه جامعه اسلامى از درك حضور و شهود آن حضرت محروم است، ولى هتك نواميس الهى و مردمى، و ضلالت و گمراهى مردم و تعطيل اسلام، هيچ گاه مورد رضايتخداوند نيست و به همين دليل، انجام اين وظايف بر عهده نمايندگان خاص و عام حضرت ولى عصر(عليهالسلام) است. بررسى احكام سياسىاجتماعى اسلام، گوياى اين مطلب است كه بدون زعامت فقيه جامعالشرايط، تحقق اين احكام امكانپذير نيست و عقل با نظر نمودن به اين موارد، حكم مىكند كه خداوند يقينا اسلام و مسلمانان را در عصر غيبتبىسرپرست رها نكرده و براى آنان، واليان جانشين معصوم تعيين فرموده است. در عصر غيبت، مجتهدان جامعالشرايط احكام فردى و عبادى مسلمين را در كمال دقت استنباط نموده، به آن عمل مىكنند و به ديگران نيز اعلام مىنمايند و احكام سياسى و مسائل اجتماعى اسلام را نخست از منابع دين استخراج كرده، در نهايت تامل و ظرافت، در جامعه اسلامى به اجرا درمىآورند. اكنون نمودارى از احكام سياسىاجتماعى اسلام ارائه مىگردد. احكام سياسى - اجتماعى اسلام يكم: حج، از احكام ضرورى و زوالناپذير اسلام است و هر فرد مستطيع و توانمندى از هر فج عميق و با هر وسيله، از اقصى نقاط جهان موظف به حضور در ميقات و مواقف و مكلف به انجام مناسك حج و عمره مىباشد و يكى از بارزترين مناسك آن، وقوف در عرفات و مشعر و بيتوته در منى است. اين اعمال، همان گونه كه مكان معينى دارند كه وقوف در غير آن مكان كافى نيست، زمان مشخصى دارند كه وقوف در غير آن زمان مجزى نمىباشد و تشخيص زمان، همانند ناختحدود اصلى مكان، كار سادهاى نيست; زيرا تشخيص زمان مناسك، بر اساس رؤيت هلال صورت مىگيرد و استهلال و مشاهده هلال براى افراد آشناى بومى كار آسانى نيست; چه رسد به افراد بيگانه از افقشناسى، آن هم در كشور ناشناس و در ايام سفر. جريان وقوف در مواقف يادشده، همانند روزه گرفتن يا افطار نمودن نيست كه بر اساس «صم للرؤية وافطر للرؤية» (75) هر كسى به تكليف فردى خود عمل نمايد; زيرا هرگز ممكن نيست ميليونها نفر در بيابانهاى حجاز بلااتكليف و متحير بمانند و تدريجا هر كسى در روزى از روزهاى ماه ذىالحجة كه از طريق رؤيتشخصى او يا شهادت عدلين مثلا(در صورت عدم تعارض بينه) يا گذشتسى روز از رؤيتهلال ماه قبل و يا استصحاب در حال شك مشخص شده است، وقوف نمايد. اگر كسى به وضع كنونى حمل و نقل زائران و دشوارى نصب خيمهها و تامين وسائل مورد نياز آن ايام آشنا باشد، هرگز احتمال نمىدهد كه هر كس وظيفه شخصى خود را سبتبه وقوفها، حتى اضطرارى آنها انجام دهد و آنچه كه هم اكنون تا حدودى از صعوبت آن مىكاهد، اعتماد بر حكم حاكمان قضائى حجاز مىباشد كه فعلا حرمين شريفين در اختيار آنهاست و در صورت عدم علم به خلاف واقع و همچنين در صورت علم به خلاف، اگر موجب عسر و حرج شديد باشد، به حكم آنان عمل مىشود. استنباط عقل از اين مجموعه آن است كه شارع مقدس، به لازم ضرورى نظام حج اهتمام داشته و آن را تصويب و جعل كرده و آن، همانا تعيين مرجع صحيح براى اعلام اول ماه ذىالحجة و رؤيت هلال آن است; چه اينكه درباره ماه مبارك رمضان چنين آمده است: «روي محمد بن قيس عن ابيجعفر(عليهالسلام) قال: اذا شهد عند الامام شاهدان انهما رايا الهلال منذ ثلاثين يوما امر الامام بافطار ذلك اليوم اذا كانا شهدا قبل زوال الشمس وان شهدا بعد زوال الشمس امر الامام بافطار ذلك اليوم واخر الصلاة الى الغد فيصلى بهم» (76) . سند اين حديث معتبر است و اگر چه در صحيح يا حسن بودن آن در اثر وجود ابراهيم بن هاشم در سلسله سند، اختلاف است، ليكن از كلينى(قده) به طريق صحيح نقل شده است و استفاده حكم حج از حديث مزبور كه درباره صوم وارد شده، بر اساس تلفيق عقل و نقل است نه از باب قياس حكم حجبه حكم صوم. نكتهاى كه در اين حديث معتبر ملحوظ است، همانا تعبير «امام» براى مرجع تعيين تكليف در حال شك مىباشد; چنانكه از مسؤول تنظيم و هدايت كاروان حج و اميرالحاج به امام ياد شده است: «عن حفص المؤذن قال حج اسمعيل ابن علي بالناس سنة اربعين وماة فسقط ابوعبدالله(عليهالسلام) عن بغلته فوقف عليه اسمعيل فقال له ابوعبدالله(عليهالسلام): سرفان الامام لا يقف» (77) ; چه اينكه از اميرالحاج به والى نيز تعبير شده است: «فلما دفع الناس منصرفين سقط ابوعبدالله(عليهالسلام) عن بغلة كان عليها فعرفه الوالي» (78) و مورد حج، به عنوان مثال ياد شده است وگرنه نياز به حاكم و امام براى تعيين آغاز و انجام ماه براى صوم و افطار و همچنين براى حليت و حرمت جنگهاى غيردفاعى در ماههاى حرام، امرى روشن است. يكى از بارزترين اهداف سياسى حج، برائت از مشركان و تبرى از افكار شركآلود آنان است و هرگز اين بعد عظيم حج، بدون نظم و رهبرى ميسر نيست و حجبدون برائت، فاقد روح سياسى است. دوم: حدود و تعزيرات الهى، از احكام ثابت اسلام مىباشد كه نه تبديلپذير است و نه قابل تحويل. از سوى ديگر، سفك دماء و فساد در زمين و هتك نواميس از بشر مادى سلب نمىشود و اصلاح و تقليل آن بدون اجراى حدود الهى ميسر نيست و از ديگر سو، قوانين غيردينى توان آن را ندارند كه جايگزين احكام الهى گردند. بررسى ماهوى حدود و تعزيرات نشان مىدهد كه در قوام آنها، امامتبالاصل يا بالنيابه ماخوذ است; زيرا تا قاضى جامعالشرايط، ثبوت اصل جرم را موضوعا و حكما احراز نكند و استناد آن به متهم براى او معلوم نگردد و كيفيت استناد را از لحاظ علم و عمد يا جهل و سهو يا خطاى محض يا خطاى شبهعمد نداند و از ادله ثبوت و اثبات امور يادشده آگاه نباشد، توان انشاء حكم را ندارد و تا حكم انشاء نشود، اصل حد يا تعزير ثابت نخواهد شد و در صورت عدم ثبوت حد، هرگز متهم يا مجرم، مهدورالدم يا مستحق قطع دستيا تازيانه يا رجم يا زندان و مانند آن نمىباشد. اين گونه از قضاء و داورىها، تابع حكومت اسلامى است و علاوه بر آن، اجراى حدود، در اختيار امامالمسلمين مىباشد و ديگران حق دخالت در آن ندارند; زيرا سبب هرج و مرج خواهد شد. گذشته از اين موارد، عفو بعضى از مجرمان در حالتهاى خاص مانند ثبوت جرم به سبب اقرار در خصوص برخى از معاصى، در اختيار قائد مسلمانان است. بنابراين، حدود اسلامى، هم از جهت ثبوت و هم از نظر سقوط و هم از حيث اجراء، عفو، و تخفيف، برعهده كسى نيست مگر به اختيار فقيه جامعالشرايط; زيرا غير از مجتهد عادل، كسى شايسته تصدى اين امور يادشده در حدود نمىباشد. سوم: اموال، ستون فقرات اقتصاد كشور است و هر فرد يا ملتى كه فاقد آن باشد فقير است; يعنى ستون فقرات و مهره پشت او شكسته است و قدرت قيام ندارد; لذا خداوند در قرآن كريم از آن، به عنوان مايه قيام ياد كرده است: «ولا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما» (79) و حضرت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم آن را مايه حفظ دين و اقامه فرائض دانست: «اللهم بارك لنا في الخبز ولا تفرق بيننا وبينه فلولا الخبر ما صلينا ولا صمنا ولا ادينا فرائض ربنا» (80) . «مال» در اسلام، به چند قسم تقسيم شده است: 1 «مال شخصى» كه به وسيله كسب حلال يا ارث و مانند آن، ملك اشخاص مىشود. 2 «مال عمومى» كه به سبب جهاد به اذن امام يا وقف عام و مانند آن، ملك توده مردم مىگردد. 3 «مال دولتى» كه «انفال» نام دارد و مخصوص امام مىباشد; مانند زمينهاى موات و.... 4 «مال دولت اسلامى» كه به نام سهم مبارك امام است و مخصوص شخصيتحقوقى امام و جهت امامت مىباشد. آن دسته از اموال كه ملك حكومت است نه شخص، به ارث نمىرسد و امام بعدى، خود مستقلا متولى آن مىشود نه آنكه توليت آن را از امام قبلى ارث برده باشد. قسمت مهم مسائل مالى در اسلام، به انفال برمىگردد; زيرا اراضى موات و ملحق به آن و همچنين سلسله جبال و محتويات آنها و معادن عظيم مانند نفت، گاز، طلا، و درياها و منافع و كرانههاى آنها و...، سرمايههاى اصيل كشورند و تصرف در آنها در عصر غيبت، بدون اذن منصوب از سوى امام معصوم(عليهالسلام) روا نيست; خواه منصوب خاص باشد يا منصوب عام و در اين جهت، فرق نمىكند كه قائل به تحليل انفال در زمان يبتباشيم يا نه; زيرا بر فرض تحليل و اباحه، همانند وقف عام است كه بدون تعيين متولى، هرج و مرج حاصل مىشود و موجب ويرانى منابع مالى و در نتيجه سبب خرابى كشور مىگردد كه در اين صورت همان متولى انفال، عهدهدار دريافت و پرداختسهم مبارك امام(عليهالسلام) نيز خواهد بود و سر آنكه در تقسيم اموال، سهم امام، جداى از انفال ذكر شد، همين است كه درباره انفال، فتوا بر تحليل و اباحه عامه است ولى درباره سهم امام، فتوا بر آن است كه پيش از تسويه و تطهير، تصرف در مال مشترك، حرام است و تاديه سهم امام(عليهالسلام)، لازم مىباشد. توليت اين اموال يادشده، بر عهده اسلامشناس متخصص و پارساست كه همان مجتهد مطلق و عادل مىباشد; چنانكه تصدى تبيين روابط با ملتهاى معتقد به خدا و وحى و داراى كتاب آسمانى و تنظيم قراردادهاى جزيه و مانند آن، بدون دخالت نائب امام معصوم(عليهالسلام) نخواهد بود; زيرا اين گونه از امور عمومى، در اختيار پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم و جانشينان معصوم ايشان بوده است و تامل در اين بودجههاى كلان، نشانه لزوم تاسيس حكومت و تامين هزينه آن است. توليت دريافت زكات و صرف آن در موارد خاص نيز بالاصاله از اختيارات معصوم(عليهالسلام) است كه در عصر غيبت، بالنيابه، بر عهده فقيه جامعالشرايط مىباشد. چهارم: دفاع و همچنين جهاد كه آن نيز نوعى دفاع از فطرت توحيدى است از احكام خللناپذير عقلى و نقلى اسلام است; زيرا نشئه طبيعت، بدون تزاحم نيست و شواهد عينى نيز ضرورت دفاع را تائيد مىكند. قرآن كريم نيز كه «تبيان» همه معارف حياتبخش است، زندگى بىدفاع از حريم دين را همراه با آلودگى و تباهى ياد مىكند و منشا فساد جامعه را، ويرانى مراكز عبادت و تربيت توسط طاغيان مىداند; يعنى هدف اولى و مقدمى خصم متهاجم، تعطيل مجامع دينى و سپس تخريب مراكز مذهبى است و هدف ثانوى او، گسترش فساد در زمين است كه با تشكيل محافل دينى و همچنين با حفظ مراكز مذهبى عقيم خواهد شد. از اين جهت، خداى سبحان مىفرمايد: «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ولكن الله ذو فضل على العالمين» (81) ; اگر دفاع الهى نمىبود و خداوند بهوسيله صالحان روى زمين، طالحان آن را دفع نمىكرد، هرآينه زمين فاسد مىشد; ولى خداوند نسبتبه جهانيان تفضل دارد و به سبب مردان وارسته تبهكاران را هلاك مىكند. همان گونه كه به منظور برطرف شدن فتنههاى انحرافى، دستور قتال در قرآن كريم صادر شد تا هر گونه فتنه اعتقادى از بين برود: «وقاتلوهم حتى لا تكون فتنة ويكون كله لله» (82) ، همچنين اعلام خطر شد كه اگر با دشمنان دين، قتال و ستيز صورت نگيرد، فتنههاى دينى و انحرافهاى فكرى كه فساد كبير و مهم است، فراگير مىشود: «الا تفعلوه تكن فتنة فى الارض وفساد كبير» (83) ; «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع وبيع وصلوات ومساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا ولينصرن الله من ينصره ان الله لقوى عزيز» (84) ; اگر خداوند به سبب مؤمنان به حق، باطلگرايان را دفع نمىنمود، مراكز عبادت و نيايش منهدم مىشد. اين حكم، اختصاص به بعضى از اديان و مذاهب يا برخى از ابنيه و مراكز مذهبى ندارد، بلكه در هر عصر و مصرى، طاغيان آن زمان و مكان، بر ضد دين رائج آن منطقه و مركز مذهبى آن تهاجم مىكنند و تا ويرانى كامل آن از پا نمىنشينند; خواه معبد ترسايان و يهودان باشد، خواه عبادتگاه زردشتيان و دير راهبان، و خواه مساجد و مصلىهاى مسلمانان: «ويريد الله ان يحق الحق بكلماته ويقطع دابر الكافرين ليحق الحق ويبطل الباطل ولو كره المجرمون» (85) ; و خداوند چنين اراده مىنمايد كه با كلمات تكوينى و احكام تشريعى خود، حق را تثبيت كند و ريشه كافران را قطع نمايد تا حقيقت را پايدار، و باطل را زائل سازد; و اگر چه تبهكاران خوشنود نباشند. در ضرورت دفاع، همين بس كه از اركان اصيل اسلام به شمار مىرود; اميرالمؤمنين(عليهالسلام) فرمود: «الايمان على اربع دعائم: على الصبر واليقين والعدل والجهاد» (86) . اكنون كه در ضرورت مبارزه بر ضد كفر و طغيان ترديدى نيست، در ضرورت رهبرى آن توسط اسلامشناس متخصص و پرهيزكار يعنى فقيه جامعالشرايط نيز شكى نخواهد بود; زيرا عقل، اجازه نمىدهد كه نفوس و اعراض و دماء و اموال مسلمين، در جنگ و صلح، با رهبرى غيرفقيه جامعالشرايط اداره شود; چرا كه شايستهترين فرد نسبتبه اين امر، نزديكترين انسان به معصوم كه «اولى بالمؤمنين من انفسهم» (87) مىباشد، همان فقيه جامعالشرايط است. خلاصه آنكه، جهاد و ملحقات آن از قبيل تنظيم روابط خارجى با صاحبان اديان و نيز با ملحدان، از لحاظ جزيه و غير آن، و از جهت اعلان جنگ يا صلح، و از لحاظ اداره امور اسراء جنگى و حفظ و صرف و هزينه غنائم جنگى و مانند آن، از احكام قطعى اسلام است و بدون سرپرست جامعالشرايط ممكن نيست و در دوران امر ميان غيرفقيه و فقيه، تقدم از آن فقيه است; چه اينكه در دوران امر ميان فقيه غير عادل و فقيه عادل، ترجح از آن فقيه عادل است; و همچنين نسبتبه اوصاف كفايت و تدبير. پنجم: حجر و تفليس، از احكام قطعى فقه اقتصادى است كه بدون حكم فقيه جامعالشرايط، حاصل نمىشود; زيرا حجر، گاهى سبب طبيعى دارد مانند كودكى و جنون و بيمارى و سفاهت، و گاهى سبب فقهى و انشائى دارد مانند افلاس. اگر كسى سرمايههاى اصيل خود را مثلا در تجارت از دست داده باشد و بيش از فلوسى چند در اختيارش نباشد و در برابر آن، دين فراگير داشته باشد كه اموال او جوابگوى ديون او نباشد، پيش از مراجعه به محكمه، محجور نيست و هنوز حق تصرف در اموال خود را دارد، ولى پس از رجوع بستانكار به محكمه و ثبوت «دين مستوعب» و حلول مدت آن ديون، حاكم شرع، بدهكار را تفليس و محجور مىكند و با انشاء حكم حجر، حقوق بستانكار يا بستانكاران از ذمه مديون، به عين اموال او منتقل مىشود و پس از آن، مديون مفلس، حق هيچ گونه تصرفى در اعيان مالى خود را ندارد مگر در موارد استثناء انتقال حق از ذمه به عين همانند انتقال حق از عين به ذمه در مثل خمس. هيچيك از اين امور، بدون حكم فقيه جامعالشرايط نخواهد بود و هيچ اختلافى بين فقهاء از اين جهت وجود ندارد كه ثبوت حجر، بدون حكم حاكم شرع نمىباشد; اگر چه در احتياج زوال آن به حكم، اختلافنظر وجود دارد: «لا خلاف معتد به في انه لا يثبتحجر المفلس الا بحكم الحاكم وانما الخلاف في توقف دفعه على حكم الحاكم» (88) . آنچه كه در اين حكم فقهى، شايسته دقت مىباشد آن است كه ورشكستگى و پديده «دين مستوعب»، گاهى در يك واحد كسبى كوچك اتفاق مىافتد كه بررسى آن براى محكمه دشوار نيست; ولى گاهى براى شركتهاى عظيم و بانكها و مانند آن رخ مىدهد كه هرگز بدون كارشناسهاى متخصص در دستگاههاى دقيق حسابرسى، تشخيص آن ميسور نيست و لازمهاش، داشتن همه عناصر فنى و تخصصى و ابزار دقيق رياضى مىباشد; چه اينكه لازمه ديگرش، مجهز بودن به قدرتهاى اجرايى مانند حبس بدهكار مماطل و اجبار وى به تاديه و پرداخت ديون و... مىباشد و هيچ فردى همتاى فقيه جامعالشرايط، شايسته اين سمت نيست. تذكر: بحث فوق درباره احكام حجر و تفليس و ضرورت حكم فقيه جامعالشرائط در ثبوت حجر نبايد سب توهم يكسانى ولايت فقيه كه ولايتبر جامعه خردمندان استبا ولايتبر محجوران شود زيرا اين احكام بخش بسيار كوچكى از وظائف و اختيارات فقيه جامعالشرائط است نظير پزشكى كه علاوه بر طبابت افراد سالم و غير مصروع، گاهى افراد مصروع را نيز معالجه مىكند صرف معالجه افراد مصروع در بعضى موارد را نمىتوان دليل بر اين گرفت كه طبابت چنين طبيبى براى مصروعين است. ششم: از اين رهگذر، مطلب ديگرى ثابتخواهد شد و آن، نظام قضاء در اسلام است كه در ثبوت آن ترديدى نيست. ميان بحث قضاء و مبحث ولايت، فرق وافر است; زيرا قضاء، شانى از شؤون والى بهشمار مىرود كه مباشرتا(بىواسطه) يا تسبيبا(باواسطه) عهدهدار آن خواهد بود و چون قضاء، در همه مشاجرههاى اقتصادى و سياسى و نظامى و اجتماعى و...، اعم از دريائى، فضائى، زمينى، داخلى و خارجى، حضور فقهى دارد اولا; و صرف حكم و داورى بدون اجراء و تنفيذ حكم صادرشده، سودمند نيست ثانيا; و تنفيذ آن به معناى وسيع، بدون ولايت و قدرت اجرايى ميسور نمىباشد ثالثا; پس لازمه قطعى قضاء در اسلام، همانا حكومت است. كسانى كه اصل قضاء را در عصر غيبت ولى عصر(عجل الله تعالى فرجه الشريف) پذيرفتهاند، پارهاى از لوازم آن را نيز قبول كردهاند; ليكن اگر به خوبى بررسى شود، لوازم قضاء، فراگير همه شؤون كشور مىباشد; زيرا مشاجرات قضايى، گاهى ميان اشخاص حقيقى صورت مىگيرد و زمانى بين شخصيتهاى حقوقى; كه در صورت دوم، فصل خصومت آنان، بدون حكومت ممكن نيست. بنابراين، لازمه عقلى قضاء، حكومت است و فتواى عقل بر اين است كه غير از اسلامشناس متخصص وارسته، كسى شايسته اين مقام نيست. خلاصه آنچه كه در اين صنف دوم از استدلال بر ولايت كه تلفيقى از عقلونقل است مىتوان گفت، آن است كه بررسى دقيق احكام اسلام، اعم از بخشهاى عبادى و اقتصادى و اجتماعى و نظامى و سياسى و حقوقبينالملل، شاهد گوياى آن است كه اسلام در همه بخشهاى يادشده،يك سلسله دستورهاى عمومى و اجتماعى دارد كه بدون هماهنگى امت اسلامى ميسور نيست; نظير نماز جمعه و عيدين و مانند تنظيم صحيحاقتصاد: «كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم» (89) و تصحيح روابط داخلى و خارجى. اين احكام و دستورها، براى آن است كه نظامى بر اساس عدل استوار گردد و هر گونه سلطهگرى يا سلطهپذيرى برطرف شود و افراد انسان، به سعادت و كمال شايسته خويش رسند. استنباط عقل از اين مجموعه آن است كه مسؤول و زعيم آن، ضرورتا بايد اسلامشناس متخصص پارسا باشد، كه همان فقيه جامعالشرايط است. 3- دليل نقلى محض بر ولايت فقيه چون بحث مبسوط پيرامون تمام ادله نقلى، اعم از قرآنى و روايى، خارج از محور اصلى اين رساله است كه وظيفه او، تحليل و تبيين و تعليل عقلى ولايت فقيه مىباشد و از سوى ديگر، در ثناياى مسائل مطروح آمده است; چه اينكه در نوشتار ديگران، از قدماء و متاخرين، به ويژه مولىاحمد نراقى(رحمهالله) (90) و امام خمينى(رحمهالله) (91) نيز بازگو شده است، لذا پس از نقل برخى از روايات، به ذكر خطوط كلى مستفاد از آنها اكتفا مىشود. الاولى: ما ورد في الاحاديث المستفيضة، منها صحيحة ابيالبختري، عن ابيعبدالله(عليهالسلام) انه قال: «العلماء ورثة الانبياء» (92) . الثانية: رواية اسماعيلبن جابر، عن ابيعبدالله(عليهالسلام) انه قال: «العلماء امناء» (93) . الثالثة: مرسلة الفقيه، قال اميرالمؤمنين(عليهالسلام): «قال رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم:اللهم ارحم خلفائي، قيل: يا رسول الله ومن خلفاؤك؟ قال: الذين ياتون من بعدي يروون حديثي وسنتي» (94) ، ورواه في معانيالاخبار، وغيره ايضا. الرابعة: رواية عليبن ابيحمزة، عن ابيالحسن موسىبن جعفر(عليهالسلام)، وفيها: «لان المؤمنين الفقهاء حصون الاسلام كحصن سور المدينة لها» (95) . الخامسة: رواية السكوني، عن ابياعبدالله(عليهالسلام) قال: «قال رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم: الفقهاء امناء الرسل ما لميدخلوا في الدنيا، قيل: يا رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم وما دخولهم في الدنيا؟ قال: اتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم» (96) . السادسة: ما رواه في جامع الاخبار، عن النبيصلى الله عليه و آله و سلم انه قال: «افتخر يوم القيامة بعلماء امتي فاقول علماء امتي كسائر الانبياء قبلي» (97) . السابعة: المروي في الفقه الرضوي انه قال: «منزلة الفقيه في هذا الوقت كمنزلة الانبياء في بنيااسرائيل» (98) . الثامنة: المروي في الاحتجاج في حديث طويل، قيل لاميرالمؤمنين(عليهالسلام): من خير خلق الله بعد ائمةالهدى ومصابيح الدجى؟ قال: «العلماء اذا صلحوا» (99) . التاسعة: المروي في المجمع عن النبيصلى الله عليه و آله و سلم انه قال: «فضل العالم على الناس كفضلي على ادناهم» (100) . العاشرة: المروي في المنية انه تعالى قال لعيسى(عليهالسلام): «عظم العلماء واعرف فضلهم، فاني فضلتهم على جميع خلقي الا النبيين والمرسلين، كفضل الشمس على الكواكب، وكفضل الاخرة على الدنيا، وكفضلي على كل شيء» (101) . الحادية عشر: المروي في كنز الكراجكي عن مولانا الصادق(عليهالسلام) انه قال: «الملوك حكام على الناس والعلماء حكام على الملوك» (102) . الثانية عشر: التوقيع الرفيع المروي في كتاب اكمال الدين باسناده المتصل، والشيخ في كتاب الغيبة، والطبرسي في الاحتجاج، وفيها: «واما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة حديثنا، فانهم حجتي عليكم وانا حجة الله عليهم» (103) . الثالثة عشر: ما رواه الامام في تفسيره(عليهالسلام) عن آبائه، عن النبيصلى الله عليه و آله و سلم انه قال: «اشد من يتم اليتيم الذي انقطع عن ابيه يتم يتيم انقطع عن امامه، ولايقدر على الوصول اليه ولايدري حكمه فيما يبتلى به من شرائع دينه، الا فمن كان من شيعتنا عالما بعلومنا فهذا الجاهل بشريعتنا المنقطع عن مشاهدتنا، يتيم في حجره الا فمن هداه وارشده وعلمه شريعتنا كان معنا في الرفيق الاعلى» (104) . قال: وقال علي(عليهالسلام): «من كان من شيعتنا عالما بشريعتنا فاخرج ضعفاء شيعتنا من ظلمة جهلهم الى نور العلم الذي حبوناه، جاء يوم القيامة وعلى راسه تاج من نور يضيء لاهل جميع تلك العرصات» (105) . الى ان قال: وقال الحسين بن علي(عليهالسلام): «من كفل لنا يتيما قطعته عنا محبتنا باستتارنا، فواساه من علومنا التي سقطت اليه حتى ارشده وهداه، قال اللهعزوجل: يا ايها العبد الكريم المواسي انا اولى بالكرم منك، اجعلوا له يا ملائكتي في الجنان بعدد كل حرف علمه الفالفقصر» (106) . الى ان قال: وقال موسى بن جعفر(عليهالسلام): «فقيه واحد ينقذ يتيما من ايتامنا المنقطعين عنا وعن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج اليه، اشد على ابليس من الف عابد» (107) . الى ان قال: «ويقال للفقيه: ايها الكافل لايتام آلمحمدصلى الله عليه و آله و سلم الهادي لضعفاء محبيه ومواليه، قف حتى تشفع في كل من اخذ عنك او تعلم منك» (108) . الى ان قال: وقال عليبن محمدصلى الله عليه و آله و سلم: «لولا من يبقى بعد غيبة قائمنا من العلماء الداعين اليه والدالين اليه»،الى ان قال: «لما بقي احد الا ارتد عن دين الله... اولئك هم الافضلون عند اللهعزوجل» (109) . الرابعة عشر: رواية ابيخديجة، قال: قال لي ابوعبدالله(عليهالسلام): «انظروا الى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا فاجعلوه بينكم، فاني قد جعلته قاضيا، فتحاكموا اليه» (110) . الخامسة عشر: رواية اخرى له: «اجعلوا بينكم رجلا ممن قد عرف حلالنا وحرامنا، فاني قد جعلته قاضيا» (111) . السادسة عشر: مقبولة عمر بن حنظلة، وفيها: «ينظران الى من كان منكم ممن قد روى حديثنا، ونظر في حلالنا وحرامنا، وعرف احكامنا، فليرضوا به حكما، فاني قد جعلته عليكم حاكما، فاذا حكم بحكمنا ولم يقبله منه، فانما استخف بحكم الله، وعلينا رد، والراد علينا الراد على الله، وهو على حد الشرك بالله» (112) . السابعة عشر: ما روي عن النبيصلى الله عليه و آله و سلم في كتب الخاصة والعامة انه قال: «السلطان ولي من لاولي له» (113) . الثامنة عشر: ما رواه الشيخ الجليل [ابو]محمد الحسنبن عليبن شعبة في كتابه المسمى بتحف العقول، عن سيدالشهداء الحسينبن علي(عليهماالسلام)، والرواية طويلة ذكرها صاحب الوافي في كتاب الامر بالمعروف والنهي عن المنكر، وفيها: «ذلك بان مجاري الامور والاحكام على ايدي العلماء بالله، الامناء على حلاله وحرامه» (114) الحديث. التاسعة عشر: ما رواه في العلل باسناده عن الفضلبن شاذان، عن ابياالحسنالرضا(عليهالسلام) في حديث قال فيه: «فان قال: فلم وجب عليهم معرفة الرسل، والاقرار بهم، الاذعان لهم بالطاعة (115) ؟ قيل له: لانه لما لم يكن في خلقهم وقواهم ما يكملون لمصالحهم، وكان الصانع متعاليا عن ان يرى، وكان ضعفهم وعجزهم عن ادراكه ظاهرا، لم يكن بد من رسول بينه وبينهم معصوم، يؤدي اليهم امره ونهيه وادبه، يقفهم على ما يكون به احراز منافعهم ودفع مضارهم اذ لم يكن في خلقهم ما يعرفون به ما يحتاجون اليه منافعهم ومضارهم، فلو لم يجب عليهم معرفته وطاعته، لم يكن في مجيء الرسول منفعة ولاسد حاجة، ولكان اتيانه عبثا لغير منفعة ولاصلاح، وليس هذا من صفة الحكيم الذي اتقن كل شيء (116) . فان قال: فلم جعل اوليالامر وامر بطاعتهم؟ قيل: لعلل كثيرة: منها: ان الخلق لما وقفوا على حد محدود، وامروا ان لايتعدوا ذلك الحد لما فيه من فسادهم، لم يكن يثبت ذلك ولايقوم الا بان يجعل عليهم فيه امينا يمنعهم من التعدي والدخول فيما خطر عليهم; لانه لو لميكن ذلك كذلك، لكان احد لايترك لذته ومنفعه لفساد غيره، فجعل عليهم قيما يمنعهم من الفساد ويقيم فيهم الحدود والاحكام. ومنها: انا لا نجد فرقة من الفرق ولاملة من الملل بقوا وعاشوا الا بقيم ورئيس لما لابد لهم منه في امر الدين والدنيا، فلم يجز في حكمة الحكيم ان يترك الخلق مما يعلم انه لابد لهم منه، ولاقوام لهم الا به، فيقاتلون به عدوهم، ويقسمون به فيئهم، ويقيم لهم جمعتهم وجماعتهم، ويمنع ظالمهم من مظلومهم. ومنها: انه لو لم يجعل لهم اماما قيما امينا حافظا مستودعا، لدرست الملة، وذهب الدين، وغيرت السنة والاحكام، ولزاد فيه المبتدعون، ونقص منه الملحدون، وشبهوا ذلك على المسلمين; لانا قدوجدنا الخلق منقوصين، محتاجين، غيركاملين، مع اختلافهم واختلاف اهوائهم، وتشتت انحائهم، فلو لميجعل لهم قيما حافظا لما جاء به الرسول، لفسدوا على نحو ما بيناه، وغيرت الشرائع والسنن والاحكام والايمان، وكان في ذلك فساد الخلق اجمعين» (117) .
پاسخ : ولايت فقيهان و عدالت خطوط كلى مستفاد از روايات يكم: بررسى اجمالى احاديث منقول و نيز تبيين وظائف فقهاء در متون فقهى راجع به مسائل عمومى و مهم امت اسلامى خواه در ولايتبر افتاء و خواه در ولايتبر قضاء و خواه در ولايتبر صدور احكام غره و سلخ شهور، خواه در دريافت وجوه شرعى كه متعلق به خود مكتب و مقام امامت است(از قبيل انفال و اخماس و ميراث بىوارث)، خواه از قبيل اموال عمومى(مانند اراضى مفتوح عنوة) و نيز در موارد جزئى و شخصى(مانند شئون غائب و قاصر) نشان مىدهد كه هم مضمون آن نصوص، از اهلبيت عصمت و طهارت(عليهمالسلام) صادر شده است و هم عصاره اين احكام و فتاوى، از دودهطه و يس(عليهمالسلام) استفاده شده است و اگر چه امكان مناقشه در سند برخى از احاديثيا سداد و صحتبعضى از فتاوى وجود دارد، ليكن مدار اصلى ولايت فقيه در اداره امور مسلمين بر منهاج شريعت و بر مدار ديانت، اصلىترين هدفى است كه روايات ماثور و فتاواى مزبور، رسالت ابلاغ آن را بر عهده دارند. از اين رهگذر، صاحبجواهر(رحمهالله) آن بيان درخشان فقهى را فرموده است (118) و شيخانصارى(رحمهالله) در كتاب قضاءوشهادات، تلويحا آن را امضا نموده است (119) . دوم: حديث: «ان العلماء ورثة الانبياء» (120) به نقل كلينى(ره) از قداح، از امام صادق(عليهالسلام)، صحيح است و نقلهاى متعدد ديگرى از همين روايت، مؤيد صدور آن است. آنچه از صدر و ساقه اين حديث صحيح استفاده مىشود عبارت است از: 1- علماء، وارثان انبياء هستند. 2- انبياء، دينار و درهم به ارث نگذاشتند. 3- انبياء، علوم الهى را به ارث گذاشتند. 4- علوم الهى انبيا(عليهمالسلام)، به صورت احاديث، به علماء دينى توريثشده است. 5- هر كس از طريق احاديث انبياء(عليهمالسلام) از آن علوم بهرهمند شد، حظ فراوانى برده است; زيرا درهم و دينار، متاع دنيا و قليل است و علوم انبيا كه توسط احاديث آنان توريثشده است، متاع معنوى و اخروى است كه براى تامين سعادت دنيا و آخرت مؤثر است; زيرا كالاهاى معنوى، جامع كمالهاى دنيا و آخرت و سرمايه سودآور هر دو عالم مىباشند. 6- منظور از علماء، خصوص ائمه(عليهمالسلام) نيست، بلكه همه عالمان دينى مخصوصا غير معصومين(عليهمالسلام) را به طريق روشن شامل مىشود; چرا كه طبق نقل كلينى(قدسسره)، حديث مزبور، به منظور ترغيب طالبان علم و تشويق راهيان كوى فراگيرى دانش صادر شده و در آن حديث، چنين آمده است: «من سلك طريقا يطلب فيه علما سلك الله به طريقا الى الجنة... وانه يستغفر لطالب العلم من في السماء ومن في الارض» (121) از اينگونه تعبيرها معلوم مىشودكهحديثمزبور،به مقصود تحريص طالبان علوم دينى صادر شده است. 7- چون انبياء(عليهمالسلام) علوم فراوانى در اصول و فروع به ارث گذاشتند، هر كس حديثى را فراگيرد كه مضمون آن، شعبهاى از شعب علوم انبياء(عليهمالسلام) باشد، در همان شعبه، وارث پيامبران است و اثرى كه از آن شعبه ويژه و رشته خاص برمىآيد، از آن عالم دينى متوقع است و بر اثر تناسب حكم و موضوع، شؤون متعددى براى علوم متنوع مطرح است كه ضمنا به آن اشاره مىشود. 8- حديث مزبور كه بيانگر شؤون نبوت عام و عالمان دينى هر عصر و مصر و نسل است، هرگز اختصاصى به عالمان امت اسلامى ندارد و درصدد بيان حكم عام همه پيامبران الهى و همه عالمان دينى امتهاى گذشته و حال است; البته عالمان دينى هر عصر، گذشته از ارث پيامبر آن عصر، به نوبه خود، از ميراث انبياء پيشين نيز بهره مىبرند; همانگونه كه امامان معصوم(عليهمالسلام)، وارث همه انبياء گذشتهاند و نيز هر امام لاحق، از امام يا امامان سابق(عليهمالسلام) ارث مىبرد، عالمان دينى نيز وارث پيامبر عصر خود و همه انبياء گذشتهاند; البته بايد توجه داشت كه ميراث، به حسب پيوند معنوى وارث با مورث توزيع مىشود كه مهمترين ارث انبياء(عليهمالسلام) را امام معصوم(عليهالسلام) مىبرد، ولى عالم دينى، به مقدار پيوند ويژه معنوى همراه با علم صائب و عمل صالح خويش با آنان، ارث مىبرد; هر چند اندك باشد. سوم: عنوان «انبياء» و عنوان «رسل»، در بعضى از احاديث منقول اخذ شده است كه از نظر تحليل مفهومى و نيز تحقيق عرفانى، ميان عنوان «نبى» و عنوان «رسول» از يك سو و ميان دو عنوان يادشده و عنوان ولى(ولايت الهى و ولىالله بودن) از سوى ديگر فرق است; زيرا انسان كامل، از آن جهت كه نبا و خبر را از خداوند دريافت مىكند، «نبى» است و از آن لحاظ كه دستور الهى را پس از دريافت، به مردم مىرساند، «رسول» است و از آن جهت معنوى كه لياقت چنان دريافت و چنين ابلاغى را دارد، «ولىالله» است كه ولايت الهى جنبه باطنى نبوت و رسالت را تامين مىكند و از آن جهت كه احكام خدا را اجرا مىنمايد و عهدهدار تامين امور امت اسلامى است، «ولىامر مسلمين» به شمار مىآيد. ليكن بايد دانست كه عنوان «انبياء»، گذشته از حمل معناى خاص خود، صفت مشيرى استبه رهبران جامعه و زمامداران امور امت; زيرا در بسيارى از آيات قرآن كريم، هنگام طرح جريان جنگ و صلح و ارائه مبارزه با سران ستم و نيز ارائه سمت ولايت امرى و سرپرستى جامعه، عنوان «نبوت»، «نبى»، «انبياء» و «نبيون» و مانند آن اخذ شده است مانند:1 «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» (122) . 2«وكاين من نبى قاتل معه ربيون كثير» (123) . 3«ويقتلون النبيين بغير حق» (124) . 4«وقتلهم الانبياء بغيرحق» (125) . 5«يا ايهاالنبىحرض المؤمنين على القتال» (126) 6«يا ايها النبى جاهد الكفار والمنافقين» (127) . 7«وما كان لنبى ان يغل» (128) 8«ويستئذن فريق منهم النبى» (129) . كه در آيات مزبور و نظائر آن، عنوان «نبى»، در طرح رهبرى جنگ و صلح و تدبير امور مسلمين اخذ شده است و بنابراين، عنوان مشير بودن كلمه «انبياء»، يك مطلب رايج قرآنى است. چهارم: تفكيك نبوت از رهبرى و ولايت امور امت، با برهان عقلى و نقلى بر ضرورت نبوت هماهنگ نيست; البته اگر پيامبرى، عهدهدار امور امتبود و پيامبر ديگرى وظيفه تبليغ و تعليم محض داشت، در چنين فرضى، محذور وجود ندارد. مثلا اگر حضرت لوط كه خودش به حضرت ابراهيم(عليهالسلام) ايمان آورده بود، مسؤول رهبرى امت نبوده است، اشكالى پيش نمىآيد; زيرا حضرت خليل(عليهالسلام)، عهدهدار تدبير امور امتبود. اما اگر چنين فرض شود كه در عصرى، پيامبرى مبعوث شود كه احكام الهى را بدون اجراء، و قوانين خدا را بدون تنفيذ، و حدود دينى را بدون اقامه، بر عهده داشته باشد، با دليل عقلى و نقلى ضرورت وحى، مطابق نخواهد بود، ولى اگر شخص ديگرى از سوى او منصوب شود كه مجرى حدود و احكام و قوانين الهى باشد، هيچ محذورى ندارد; زيرا در اين حال، رهبر اصيل امت و زعيم اصلى آنان، همان پيامبر است. پنجم: وظيفه اصلى انبياء، تدبير امور امت، اعم از فرهنگى، سياسى، اقتصادى، و نظامى است. به عنوان نمونه، مىتوان مورد موساى كليم(عليهالسلام) را مثال زد كه در طليعه برخورد با فرعون و ارائه پيشنهاد سياسى، به او چنين فرمود: «ان ادوا الى عباد الله» (130) ; يعنى بندگان خدا را به من اداء نما; زيرا مردم، امانت الهىاند و پيامآوران از سوى خدا، امناء الهىاند و امانتخدا را بايد به «امينالله» تاديه مىنمود. آنگاه مقابله با درباريان فرعون آغاز شد و همين وظيفه محورى حضرت موساىكليم(عليهالسلام) را حضرت عيسى(عليهالسلام) تصديق كرد; زيرا قرآن كريم در زمينه تبيين نسبت عيسى(عليهالسلام) با موسى(عليهالسلام) چنين مىفرمايد: «مصدقا لما بين يديه» (131) ; يعنى عيسى(عليهالسلام) تصديقكننده رهآورد انبياء پيشين است. اهميت اداره امور جامعه در مكتب وحى، به قدرى است كه حضرت موساىكليم(عليهالسلام) هنگام «مواعده اربعين» با پروردگار خود، حضرت هارون(عليهالسلام) را به عنوان خليفه و جانشين خود برگزيد: «وقال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى» (132) . روشن است كه خلافت هارون از موسى(عليهمالسلام) در دوران چهل روز، راجع به تعليم و تبليغ احكام نبود; زيرا چنين وظيفهاى را حضرت هارون در زمان حضور حضرت موساىكليم(عليهالسلام) داشت; و تنها رهبرى و زعامت امتبوده است كه مستقيما بر عهده حضرت موساىكليم بود و به منظور حفظ و تداوم آن در ايام مواعده و غيبت چهلروز، بر عهده حضرت هارون(عليهالسلام) قرار گرفت. ششم: علومى كه در ضمن احاديث ماثور، به عالمان دين مىرسد، وظيفه علماء را مشخص مىكند; يعنى علومى كه درباره تهذيب و تزكيه نفوس به علماى اخلاق منتقل مىشود، وظيفه آنان را در تزكيه نفوس خود و تربيت نفوس ديگران معين مىنمايد و علومى كه درباره وجوب و حرمت، حلال و حرام، قصاص و حدود و تعزيرات، جهاد، دفاع و مانند آن به فقهاء منتقل مىشود، رسالت آنان را در عمل و اعمال، و در قبول و اجراى آن احكام معلوم مىكند; زيرا ارث چنين احكام اجرائى، بدون اعمال و اجراى آنها معنا نخواهد داشت و همانگونه كه پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم آن احكام را از طريق وحى به منظور اجراء دريافت كرد، عالمان دين، آنها را از طريق ارث حديث، براى عملى ساختن، فرامىگيرند، وگرنه آنچه به عالمان دين مىرسد، صرف تلاوت آيات احكام و قرائت احاديث جهاد، دفاع، حدود، تعزيرات، و نظاير آن خواهد بود و هيچيك از اين امور مزبور را «ارث» نمىگويند. فرق جوهرى ارث با مبادلات تجارى ديگر آن است كه در مبادلات اقتصادى، همواره كالايى بجاى كالاى ديگر يا بجاى نقدينه مىنشيند; يعنى «مال»، به «مال» تبديل مىشود; ليكن در ارث، هرگز مال يا ميراث، در قبال مال، كالا، و نقدينه قرار نمىگيرد، بلكه ميراث، به عنوان يك متاع ارزنده، در جاى خود باقى است و فقط وارث، به جاى مورث مىنشيند; يعنى مالك، به جاى مالك مىنشيند نه مال به جاى مال ديگر. با اين تحليل از مفهوم ارث، روشن مىشود كه در ارث، همواره يك نوع خلافت و جانشينى وارث نسبتبه مورث مطرح است. بنابراين، احكام فقهى كه در زمان انبياء(عليهمالسلام) به منظور عمل و اعمال تلقى مىشد، اكنون كه آنذوات نورانى رحلت فرمودهاند و عالمان دينى به وراثت آنان قيام كردهاند، بايدهمانند مورثانشان اقدام كنند تا احكام دينى، در بوته ذهن و موطن كتاب ومعهد درس وقلمرو زبان، محصور نگردند; بلكه از علم، به عين آيد و از گوش، به آغوش. هفتم: اصل اولى در استنباط احاديث ماثور از معصومين(عليهمالسلام) آن است كه آن احاديث، ظهور در تشريع دارند نه اخبار از رخدادهاى تكوينى كه هيچ تعهد شرعى و وظيفه دينى را به همراه نداشته باشند; البته در برخى از موارد كه همراه با قرينه است، محمول بر اخبار از آينده به نحو گزارش غيبى يا مانند آن مىباشند، ليكن پيام اصيل روايات معصومين(عليهمالسلام)، انشاء احكام و تشريع وظائف از ناحيه خداوند سبحان است. جريان فراگيرى دانشبه جامانده از نسل قبل، مطلبى است رايج كه در تمام علوم و فنون بوده و هست و هيچ اختصاصى به علوم دينى يا عالمان دين ندارد. آنچه از حديث معروف «ان العلماء ورثة الانبياء» (133) ، برمىآيد، همانا جعل وراثت و دستور جانشينى و فرمان وارث بودن علماى دين نسبتبه احكام الهى است و جعل وراثت و انشاء جانشينى، غير از نصب فقيهان دينشناس، چيز ديگرى نخواهد بود. ممكن است توهم شود كه «نصب»، قسيم و مقابل «وراثت» است; زيرا وارث، منصوب نيست و نيازى به نصب ندارد; چهاينكه منصوب، وارث نيست وگرنه نصب نمىشد و به همان وراثت اكتفا مىشد. اين توهمكاسد، ناشى از اخبارى دانستن جمله «العلماء ورثة الانبياء» است و اكنون كه روشن شد آنچه از معصومين(عليهمالسلام) مىرسد، ظهور اولى آن در غير موارد تعليم ارشادى، بيان حكم شرعى و وظيفه متشرعان است، معلوم مىگردد كه جمله مزبور، انشائى است نه اخبارى، و انشاء وراثت، چيزى غير از نصب وارث نخواهد بود. تذكر: انشاء وكالت فقيه جامعالشرايط، از سوى معصوم، با انشاء ولايت او بر امور اسلامى منافات ندارد; زيرا فقيه جامع شرايط علمى و عملى، گرچه ولىامر مسلمين است، ليكن نائب و وكيل از سوى معصوم است; بنابراين، انشاء وكالت فقيه از سوى معصوم، با انشاء ولايت وى بر امور اسلامى هماهنگ خواهد بود; زيرا وكيل شخص معين، ولى بر امور او نخواهد بود، اما وكيل از سوى ولى بر امور مسلمين، همان ولى بر امور آنان است (134) . هشتم: همنگونه كه آيات قرآن كريم مفسر يكديگرند، احاديث اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) نيز مبين همديگرند; اگر چه دلالتحديث «ان العلماء ورثة الانبياء» بر ولايت و رهبرى عالمان دينى نسبتبه امور اسلامى، تام است، ولى با توجه به مقبولهعمربن حنظله، معناى وراثت و اثر مترتب بر آن و انشاء حكم قضاء و نيز انشاء ولايتبراى وارثان علوم فقهى انبيا(عليهمالسلام) معلوم مىگردد; زيرا در مقبوله مزبور چنين آمده است: «من كان منكم ممن قد روى حديثنا ونظر في حلالنا وحرامنا وعرف احكامنا، فليرضوا به حكما فاني قدجعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فلميقبله منه فانما استخف بحكم الله وعلينا رد، والراد علينا، الراد على الله وهو على حد الشرك بالله» (135) ، و مضمون اين حديث آن است كه: 1- «راوى صاحبنظر»، يعنى كسى كه داراى نظريه فقهى است و اظهار نظر او با اجتهاد همراه است كه همان عالم دينى كه وارث پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم مىباشد هم قاضى و حكم مردم است و هم والى و حاكم. 2- همان طور كه در صدر حديث مزبور، از رجوع به «سلطانجور»(والى) و مراجعه به قاضى منصوب از سوى «سلطانجور» نهى شده است، در ساقه حديث، مرجع ولايى و مرجع قضايى مشروع مشخص شده است تا آن نفى و نهى، با اين اثبات و امر، چارهانديشى شده باشد وگرنه، منع بدون ابرام و نفى بدون اثبات و نهى بدون امر، جز تحير مذموم و هرجومرج مشئؤم، محصولى نخواهد داشت. 3- محور سؤال سائل، تنها تعيين مرجع قضايى نبود، بلكه مرجع ولائى نيز بوده است. لزوم تطابق سؤال و جواب، ايجاب مىكند كه در پاسخ، هر دو مطلب ملحوظ گردد و لذا، هم جريان قضاء و حكم حكم بازگو شد و هم جريان حكم حاكم و والى. 4- گرچه مورد نياز ضرورى سائل، همان قضاء و مرجع داورى است، ليكن اگر بر فرض، مطلبى افزون بر آن گفته شده باشد، منافى با صبغه سؤال و جواب نيست; زيرا مورد سؤال، مسكوت نشد، بلكه به طور صريح به آن پاسخ داده شد و مطلب ديگرى بر آن افزوده گرديد. 5- واژه «حكم»، «حكومت»، «حكمت»، «حاكم»، «محكمه»، و «محاكمه»، همگى از اصلى برخاستهاند كه معناى اتقان، احكام، منع، و مانند آن را به همراه دارد و اگر به لگاماسب، «حكمه» مىگويند، براى منع آن از انحراف از مسير مستقيم و مانند آن است و چون والى، مانع از ظلم است، او را «حاكم» مىگويند;چهاينكه قاضى را نيز در اثر منع از ظلم، «حاكم» مىنامند. نمودارى از اين تحليل مفهومى را مىتوان در كتاب «العين» خليل و كتاب «النهايةالاثيريه» ابناثير، يافت; با اين عنايت كه نهايهابناثير، مبسوطاتر از العين، مطلب مزبور را بازگو كرد. بنابراين، كلمه حاكم، اختصاص به قاضى ندارد، بلكه به مبدا منع و جلوگيرى از تعدى نيز حاكم گفته مىشود; اعم از آنكه مبدا فاعلى مزبور، مرجع قضايى باشد يا مصدر ولائى; لذا صاحبجواهرالكلام فى شرح شرائع الاسلام، با اينكه شخصا عرب بود و در محيط عربى پرورش يافت، از عنوان حاكم، ولى متصرف در قضاء و غير قضاء فهميد نه خصوص صاحبسمت قضاء (136) ; چهاينكه شيخانصارى(ره) نيز با داشتن نژاد عربى و انس به فرهنگ آنان، از عنوان حاكم، معناى جامع ميان قضاء و ولاء را فهميد; زيرا فرمود: ماذون بودن فقيهان براى قضاء شكى ندارد; بعيد نيست كه به حد ضرورى مذهب رسيده باشد; شايد اصل در آن حكم، مقبولهعمربن حنظله... و مشهورهابىخديجه... و توقيعرفيع... باشد... ظاهر روايات گذشته، نفوذ حكم فقيه در تمام خصوصيات احكام شرعى است...; زيرا متبادر از لفظ حاكم، متسلط بنحو مطلق است... مؤيد اين عموم، همانا عدول از لفظ «حكم» به لفظ «حاكم» است; با اينكه انسب به سياق «فارضوا به حكما» اين بود كه بگويد: من او را حكم قرار دادم (137) . مطالب فراوانى از كتاب قضاء شيخانصارى(قدسسره) برمىآيد كه در كتاب بيع ايشان صريحا نيامده است; مانند: 1تصريح به اعتبار سند مقبوله و حجيت آن. 2تصريح به عموميت نفوذ حكم فقيه جامع شرايط. 3تصريح به سعه مفهوم «حاكم» نسبتبه «حكم» و... (138) . نهم: نصب فقيهان جامع شرايط قضاء و ولاء با قرينه لبى متصل همراه است و آن اينكه; نصب مزبور، مخصوص صورتى است كه دسترسى به خود امام معصوم(عليهالسلام) سهل نباشد وگرنه ولايت و زعامت، در اختيار او خواهد بود; پس در صورت صعوبت دسترسى به امام معصوم(عليهالسلام)، خواه در عصر ظهور و خواه در عصر غيبت، رهبرى امت، ازآن فقيه جامع شرايط است. اين حكم مزبور، چارهانديشى براى تمام اماكن و همه اعصار است و هرگز امام صادق(عليهالسلام) در اين روايات، حكم عصر خود را رها نكرد و به فكر اعصار پسين سخن نگفت; چهاينكه چنين دستورى لغو نخواهد بود; زيرا حكم شرعى را بيان كردن و وجوب تحصيل شرايط را اعلامداشتن، هرگز لغو نيست. البته معذوربودن مردم يا مازور بودن آنان در عدم تحصيل شرايط، منوط به استطاعت و عدم استطاعت آنان است. آنان كه دلالت مقبوله و نيز مشهوره را بر نصب فقهاء براى قضاء پذيرفتهاند، مگر توجه ندارند كه هرگز كرسى قضاء و سمت داورى، از حوزه حكومت عباسيان بيرون نبود و هيچگاه منصوبين امام صادق(عليهالسلام) به كرسى قضاء تكيه نزده بودند و چنين نصبى، در خلا تحقق يافت و موارد نادرى كه به منزله معدوم تلقى مىشود، مصحح چنين نصب وسيعى نخواهد بود; پس هر پاسخى كه براى نصب قضاء ارائه مىشود، براى نصب ولاء نيز مطرح خواهد بود. دهم: روند تفقه فقيهان نامور بر آن است كه معيار در حجيت اثر منقول، تنها وثاقت محدث نيست; زيرا براى طريق احراز سخن معصوم(عليهالسلام)، جز طريقيتحكم ديگرى نخواهد بود، بلكه هر چه مايه وثوق به صدور حديثباشد، خواه از راه وثاقت راوى و خواه از عمل و استناد فقيهان متضلع و محتاط و دورانديش و خواه از جهات خارجى ديگر مانند سداد و اتقان و علو متن، كافى است; زيرا هر يك از اين امور، بهنوبه خود، نوعى از «تبين»اند كه در آيه نبا، به آن پرداخته شد: «فتبينوا» (139) . هرگز نمىتوان فقهاى جامع شرايط، اعم از قدماء و متاخرين را كه در ميان آنان، صاحبجواهر و مولااحمد نراقى و شيخانصارى(رحمهمالله) يافت مىشود، متهم كرد و چنين گفت: اعتبار روايتى كه مستند مساله خطير ولايت فقيه است، نمىتواند با عمل خود فقهاء تامين شود; زيرا اولا ولايت و رهبرى امور اسلامى، وظيفه است نه امتياز، و از آن جهت كه صبغه معنوى دارد، تكليف الهى است و از آن جهت كه رائحه دنيوى دارد، عفطهعنز يا عراقخنزير در دست مجذوم است و ثانيا قضاء و داورى نيز همانند ولايت و رهبرى، داراى دو چهره است و اگر قبول شد كه با عمل فقيهان، دلالت مقبوله بر سمت قضاء تمام است، درباره ولايت و رهبرى نيز مىتوان چنين گفت. اگر فقيهان متهم به سودجوئى و دنياطلبى باشند، هرگز نمىتوان اعتبار سند قضاء را با عمل خود آنان تامين نمود; چهاينكه صلاحيت ولاء چنين فقيهانى نسبتبه مرجعيت افتاء نيز مشكوك و بلكه مردود خواهد بود. يازدهم: معناى وراثت عالمان حديث و مجتهدان در فنون ماثور از انبياء(عليهمالسلام)، اخذ به قدر مشترك و حذف كمالهاى زائد از قلمرو ارث نيست; يعنى نمىتوان گفت: ميان «نبوت» و «ولايت» تلازم نيست اولا، و قدر مشترك ميان همه انبياء، فقط تعليم احكام و تبليغ آنهاست ثانيا، و اثبات ويژگىهاى پيامبر خاتمصلى الله عليه و آله و سلم براى عالمان دين، محتاج به دليل جداگانه است ثالثا و...; زيرا همانگونه كه قبلا بيان شد، تفكيك ولايت از نبوت روا نيست و اگر برخى از بزرگان به چنين انفكاكى فتوا دادهاند، منظور آنان اين است كه با حفظ ولايتبرخى از انبياء، اگر پيامبر ديگرى معاصر آن پيغمبر، زعيم و ولىامور امتبود، لازم نيست كه داراى سمتسرپرستى باشد; نظير لوط(عليهالسلام) در معيت ابراهيم(عليهالسلام) و مانند هارون(عليهالسلام) در معيت موسى(عليهالسلام); نه اينكه در يك عصر و مصر و نسل، اصلا سرپرستى امت و زعامت امور مؤمنان، از سوى خداوند به دست هيچ كس نباشد و آنان به حال خود رها شوند و نيز گفته شد كه معناى حديث مزبور، حذف برخى از خصوصيات كمالى نيست; يعنى بر فرض كه برخى از انبياء فاقد مسؤوليت رهبرى بودهاند، اين فقدان، سبب نمىشود كه اگر برخى از پيامبران ديگر، واجد كمال زعامت و مسؤوليت رهبرى بودهاند، چنين وظيفهاى، از اطلاق يا عموم حديث وراثتخارج گردد و از مدار توريثبيرون رود و بدون جهت، جزء مواريث محسوب نشود و همچنين روشن شد كه قدرمتيقن از اين حديثيادشده، اين است كه عالمان دينى هر امتى، وارث مواريث همان پيامبرند; گرچه آنچه از حديث مزبور استظهار مىشود، همانا اطلاق است نه قدرمتيقن، ولى اگر بنا بر قدرمتيقنيابى باشد، حق آن است كه علماى هر دينى، موارث پيامبر همان دين را از پيامبر خود ارث مىبرند. بنابراين، كارشناسان فقه، حقوق، حدود، تعزيرات، و... از منابع غنى و قوى دينى، وارث رسولاكرماند و معلوم است كه بارزترين ميراث او، سرپرستى امور مسلمين است كه به عالمان دينى مىرسد. دوازدهم: حديث «اللهم ارحم خلفائي...»، مجلسىاول(رحمهالله) دركتاب روضةالمتقين مىفرمايد (140) كه صدوق(رحمهالله) اين حديث را در كتابامالى و عيونالاخبار و من لا يحضر به طريقهاى معتبر نقل كرده است. بنابراين، طبق گزارش مجلسىاول(رحمهالله)، حديث مزبور را مرحومصدوق(رحمهالله) در چند كتاب به چند طريق كه همه آنها معتبرند نقل نموده است; پس اين حديث، محذور سندى ندارد و اگرچه شخص ديرباور، آن را به آسانى نمىپذيرد; اما اين نپذيرفتن، معيار نخواهد بود; چهاينكه باور زودباوران نيز معيار نيست; ليكن روش مجلسىاول(رحمهالله)، راه ميانه و قابل اعتماد است. مستفاد از حديث مزبور چند چيز است: 1- رسول خداصلى الله عليه و آله و سلم جانشينانى دارد. 2- شرط جانشينى و خلافت از آن حضرتصلى الله عليه و آله و سلم روايت(لفظ حديث) آميخته با رؤيت(معناى آن) و نقل مشوب با عقل(مضمون حديث و سنت) آن حضرت است نه صرف نقل بدون تعقل و تفقه، و محض روايتبدون رؤيت معنا و درايت مقصود. 3- اطلاق و عموم حديث مزبور، شامل پهنه زمين و گستره زمان، مىشود و هيچ خصيصهاى براى عصر و مصر و هيچ اختصاصى براى نسل و دوده نخواهد بود. 4- خلافت از رسول، همانند خلافت از خدا، حقيقتى است تشكيكى و طولى كه در رتبه نخست، ازآن انسان كامل معصوم است و در رتبه دوم، ازآن انسان متكامل غير معصوم. 5- حديث مزبور، يا مخصوص عالمان دين و فقيهان اسلامشناس استيا آنان را يقينا شامل مىشود. در صورت اختصاص به عالمان و فقيهان، محذورى وجود ندارد و در صورت تعميم و شمول، ترتب طولى خلافت آنان از رسولخداصلى الله عليه و آله و سلم نسبتبه تقدم خلافت معصومين(عليهمالسلام) از آن حضرتصلى الله عليه و آله و سلم محفوظ است; چه اينكه ترتب زمانى خلافت ائمه معصوم(عليهمالسلام) نسبتبه رسولاكرمصلى الله عليه و آله و سلم ملحوظ است; زيرا همه آن ذوات نورى، در زمان واحد خليفه نيستند. سر اختصاص حديث مزبور به فقيهان ديندار و دينشناس، آن است كه خلافت معصومين(عليهمالسلام) از رسولاكرمصلى الله عليه و آله و سلم، در نصوص ويژه فراوان، در خلوت و جلوت، به آگاهى مردم رسيد و آنچه نيازمند بيان بود، همانا خلافت فقهاء از رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم در طول خلافت ويژه معصومان(عليهمالسلام) مىباشد كه با نصوص مخصوص بيان شده است و چون امامان معصوم(عليهمالسلام) به منزله نفس رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم مىباشند; لذا آنان نيز مىتوانستند عالمان دين را جانشين خود قرار دهند تا علماى دينى، خلفاى آنان باشند. 6- جريان خلافت، همانگونه كه قبلا اشاره شد (141) و از تعبير حضرت موسى(عليهالسلام) نسبتبه حضرت هارون(عليهالسلام) استظهار شد: «هارون اخلفنى فى قومى» (142) ، ناظر به تدبير امور جامعه و زعامتشؤون اسلامى است و نه صرف تعليم و تدريس. لازم به ذكر است كه آنچه به عنوان روايت درائى و نقل عقلى حديث و نيز آنچه به عنوان «يعلمون» در حديث مزبور آمده است، همگى «عنوان مشير» است نه بيانگر محدوده خلافت; يعنى عالمان معلم و ناقلان مبين و راويان مجتهد، خليفه رسولخداصلى الله عليه و آله و سلم در انجام كارهاى آن حضرت در عصر غيبت مىباشند و اين به همان يفيتخلافت هارون از موسى(عليهمالسلام) است در دوران غيبت او; با اين تفاوت كه حضرت هارون(عليهالسلام)، داراى نبوت و رسالت و عصمت و... بود و فقيهان اسلام، فاقد اينگونه مزايا هستند و لذا مجلسىاول(رحمهالله) فرمود: حديث مزبور، دلالت دارد بر اينكه «محدث»، خليفه رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم (143) است. سيزدهم: حديث معلل و مدلل فضلبن شاذان از حضرت امام رضا(عليهالسلام)، اگر چه مورد مناقشه سندى برخى قرار گرفت (144) ، ليكن شواهد قابل اعتمادى بر اعتبار آن وجود دارد كه توثيق راويان مذكور در سند آن در نزد عدهاى از محققين رجالى و اشتمال حديث مزبور بر علو متن و اتقان مضمون و تعليل و استدلال معقول و مقبول (145) ، از جمله آن شواهد محسوب مىگردد; چه اينكه بعضى از بزرگان، گاهى آثار صدق و لوائح حق بودن حديث مرسل مانند عهدنامه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) به مالك را دليل اعتبار آن دانستند (146) . خطوط كلى پيام روايت فضل بن شاذان، عبارتند از: 1- سر ضرورت وحى و نبوت از يك سو و لزوم معرفت پيامآوران از سوى ديگر، برهان جامع و دليل قاطع بر لزوم دين الهى براى فرد و جامعه است و هيچ اختصاصى به جامعه از جهت نياز آن به قانون و مدنيت كه برهان معروف وضرورت وحى است ندارد. 2- نصب ولى امر و زعيم امور مسلمين، از شؤون خداوند است نه در اختيار مردم; لذا زعيم امور اسلامى، ولايتبر امور دارد و نه وكالت از سوى مردم; هر چند نسبتبه مافوق خود، ماموريت صرف دارد و اين رهبرى و زعامتبراى او، بيش از يك وظيفه دينى، چيز ديگرى نخواهد بود. 3- با تامل در مضمون حديث، صبغه كلامى بودن مساله ولايت امر و رهبرى امت كه بيانگر شان خداوند است، از صبغه فقهى بودن مساله تولى مردم و قبول و پذيرش آنان نسبتبه سمت زعامت منصوب از سوى خدا، معلوم خواهد شد. 4- علتهاى مذكور در حديث، اگر چه در رتبه نخست درباره خصوص رهبران معصوم(عليهمالسلام) جارى است، ليكن هيچگونه اختصاصى به آن ذوات نورى ندارد، بلكه در عصر غيبت، همه آن مصالح و اهداف ايجاب مىكند كه نزديكترين انسان به امام معصوم كه از طرف آنان براى بسيارى از سمتهاى والاى دينى مانند مرجعيت فتوا، كرسى قضاء و داورى نصب شدهاند، به وظيفه ولاء و رهبرى منصوب باشند. 5- علتهاى مذكور در حديث مزبور، عقلى و تجربى است و هرگز از سنخ امضاى بناى عقلا و تصويب راى آنان در تعيين رهبر از سوى خود نيست، بلكه ضرورت وجود زعيم، گذشته از تحليل عقلى، از راه تجربه تاريخى و آزمون منتهى به حس و استقراء، قابل اثبات است و لذا خداوند حكيم، بر اساس حكمت و عنايتخاص كه در برهان عقلى محض و نيز در دليل ملفق از عقل و نقل بازگو شد (147) دو كار را انجام داد; يكى تعيين و نصب واليان و متوليان امور دينى و عمومى(نه در منطقه مباح و آزاد) و ديگرى دستور اطاعت از رهبرى آنان; يعنى جعل وظيفه ولايت از يك سو و جعل وظيفه تولى از سوى ديگر كه يكى كلامى است و ديگرى فقهى. چهاردهم: چون دين خداپسند، بيش از اسلام نيست و تنها دينى كه در لسان تمام پيامآوران الهى مرضى خداوند است، همانا اسلام مىباشد گرچه منهاج و شريعتهاى جزئى در عصر هر پيامبرى ممكن است متعدد باشد لذا خطوط كلى آن، همواره ثابت و يكسان است. جريان رهبرى جامعه و تدبير امور مردم و تشكيل حكومتبر مبناى اسلام، از خطوط كلى و ثابت و مشترك همه مناهج و شرايع الهى است. به عنوان نمونه، آنچه حضرت على(عليهالسلام) به آن پرداخت و سر قبول رهبرى امت اسلامى را با آن تبيين كرد، جريان لزوم تعديل اقتصاد و توزيع عادلانه درآمد سرانه و كار و اشتغال و نيز نحوه تقسيم اموال ملى و همچنين تسهيم اموال دولتى با سهام معين و مضبوط است; تا ستمگر، در اثر پرخورى مبتلا به سنگينى نشود و ستمديده، در اثر كمخورى و سوءتغذيه، به تبعات تلخ آن گرفتار نگردد: «وما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم ولاسغب مظلوم، لالقيتحبلها على غاربها ولسقيت آخرها بكاس اولها» (148) مطالب فراوانى از اين كلام نورانى استظهار مىشود كه اولا مدار گفتار آن حضرت، جريان حكومت است نه صرف امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد جاهل و تنبيه غافل و مانند آن. ثانيا مسؤول تشكيل چنين حكومتى، عالمان دين مىباشند و اختصاصى به معصومين(عليهمالسلام) ندارد; گرچه آنان، مطاع و متبوعاند و ديگر عالمان، مطيع و تابع مىباشند و هرگز نمىتوان عنوان«علماء» را منحصر در آن ذوات نورانى دانست; هر چند آنان، مصداق كامل اين عنوان هستند. ثالثا مىتوان منشا اين حديث علوى را همان وحى نبوى دانست كه در قرآن كريم به اين صورت متبلور است: «لولاينهاهم الربانيون والاحبار عن قولهم الاثم واكلهم السحت لبئس ما كانوا يصنعون» (149) . مقصود از ربانىها و حبرها، عالمان دينى گذشتهاند كه در نهج و شريعت محمدىصلى الله عليه و آله و سلم، از آنان به عناوين ويژه خود ياد مىشود و منظور از «قول اثم»، منطقباطل و انديشهعاطل و فكرآفل و تاملفائل است و هيچ اختصاصى به سخن گفتن ندارد. همچنين هدف از «اكل سحت»، مطلق تصرف باطل و كار حرام است و هيچ خصيصهاى براى خوردن با دهان نيست. نشانه آن تعميم و علامت اين اطلاق آن است كه وقتى گفته مىشود سخن فلان گروه يا فلان فرد چيست؟ يعنى منطق و انديشه آنان چيست؟ و هنگامى كه گفته مىشود فلانى چه مىخورد؟ يعنى درآمد و مورد تصرف وى، اعم از مسكن و پوشاك و خوراك چيست؟ چنانكه مستفاد از آيه «ولاتاكلوا اموالكم بينكم بالباطل» (150) ، مطلق تصرف است نه خصوص خوردن. بنابراين، وظيفه ربانيون و احبارمنهجهاى گذشته و شريعتهاى پيشين، همانا تعديل افكار و تنظيم انديشهها و تعليم كتاب و حكمت كه حاوى فكر ناب و انديشه صائب است از يكسو و تعديل اقتصاد و توزيع عادلانه درآمدهاى سرانه ملى و نيز دولتى از سوى ديگر است و چنين كارى، عهد الهى است كه در طول تاريخ دينى، بر عهده عالمان دينى بوده و هست و اگر عالمان دينى به چنين عهدى عمل نكنند، مورد عتاب الهى قرار مىگيرند; مگر آنكه حضور مردمى و كمك جمهورى را فاقد باشند كه در اين حال، واجب مشروط، در اثر فقدان شرط، از وجوب مىافتد; ليكن بايد اين نكته را عنايت داشت كه عالمان دين، به مقدار ميسور سعى در تحصيل چنين شرطى را داشتهاند، ولى به ايجاد آن كامياب نشدند، نه آنكه چنين شرايطى را حصولى(نه تحصيلى) بدانند و وجوب چنان واجب مهمى را مشروط(نه مطلق) بپندارند. فرق است ميان واجبمشروط و وجوبمشروط. جريان تشكيل حكومت، در صورت حضور مردم و نصرت جمهور، داراى وجوب مطلقى است كه شرط واجب آن حاصل شده است; نظير وجوب نماز كه مطلق است; گرچه خود نماز(نماز واجب)، مشروط به طهارت است; لذا تحصيل طهارت واجب خواهد بود; برخلاف وجوب حج كه مشروط به استطاعت است و فقط در ظرف حصول آن، حج واجب مىشود و تحصيل استطاعت، واجب نخواهد بود. پىنوشتها: 1. سوره يس، آيه 82. 2. سوره شورى، آيه 9. 3. ر ك: ص 53. 4. سوره يوسف (ع)، آيه 67. 5. اعتبارى و قراردادى بودن ولايت، به تفصيل در ص 414 توضيح داده شده است. 6. بحار; ج 27، ص 243، ح 1. 7. كافى; ج 1، ص 295، ح 3. 8. سوره احزاب، آيه 6. 9. سوره مائده، آيه 55. 10. سوره اسراء، آيه 33. 11. سوره نمل، آيه 49. 12. سوره بقره، آيه 282. 13. جواهر الكلام; ج 1، ص 397. 14. جواهر الكلام; ج 1، ص 397. 15. همان; ج 40، ص 31. 16. بحار; ج 2، ص 221، ح 1. 17. قضا و شهادات، ط كنگره، شماره 22، ص 8 و 9. 18. سوره حديد، آيه 25. 19. سوره منافقون، آيه 8. 20. سوره نساء، آيه 139. 21. سوره مريم (س)، آيه 12. 22. سوره بقره، آيه 93. 23. سوره انفال، آيه 60. 24. سوره بقره، آيه 165. 25. سوره جمعه، آيه 11. 26. سوره ذاريات، آيه 58. 27. سوره مدثر، آيه 48. 28. سوره زمر، آيه 44. 29. سوره مائده، آيه 55. 30. سوره احزاب، آيه 6. 31. همان، آيه 36. 32. سوره شورى، آيه 9. 33. بحار; ج 23، ص 206، ح 2. 34. همان; ج 78، ص 227، ح 39. 35. صحيفه نور; ج 16، ص 96. 36. سوره فتح، آيه 10. 37. سوره انعام، آيه 161. 38. سوره زخرف، آيه 32. 39. سوره نساء، آيه 64. 40. ر ك: ص 47 50 و 129. 41. سوره بقره، آيه 257. 42. سوره رعد، آيه 11. 43. سوره شورى، آيه 28. 44. همان، آيه 9. 45. بحار; ج 2، ص 221، ح 1. 46. سوره مائده، آيه 55. 47. سوره احزاب، آيه 6. 48. سوره نساء، آيه 59. 49. نهج البلاغه، خطبه 173، بند 1. 50. سوره شورى، آيه 38. 51. سوره آل عمران، آيه 159. 52. سوره نساء، آيه 59. 53. سوره جاثيه، آيه 23. 54. سوره انبياء، آيه 67. 55. ر ك: ص 59. 56. سوره سبا، آيه 3. 57. نهج البلاغه، خطبه 3، بند 6. 58. سوره مائده، آيه 67. 59. سوره بقره، آيه 256. 60. بحار; ج 74، ص 162، ح 181. 61. تحف العقول، ص 241. 62. ر ك: ص 137. 63. الهيات شفاء; مقاله دهم، فصل دوم و سوم، ص 441 و 446. 64. در فصل نخست كتاب، ص 57 و 58، متن روايت امام صادق(عليهالسلام) از كتاب كافى و نيز روايت ديگرى در اين باره آمده است. 65. اشارات و تنبيهات; ج 3، نمط نهم، ص 371. 66. سوره فصلت، آيه 42. 67. سوره بقره، آيه 196. 68. سوره مائده، آيه 3. 69. سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم، آيه 7. 70. سوره مائده، آيه 3. 71. سوره اسراء، آيه 23. 72. موضوع اجتماع امر و نهى، در علم اصول به طور تفصيلى بحثشده است و خوانندگان محترم مىتوانند براى توضيح بيشتر، به كتب اصولى مراجعه نمايند. 73. درباره معناى «مستقلات عقليه»، به تفصيل در ص 359 بحثشده است. 74. سوره فصلت، آيه 42. 75. تهذيب الاحكام; ج 4، ص 159 (باب 41، علامة اول شهر رمضان و آخره). 76. كافى; ج 4، ص 169، ح 1. 77. همان; ص 541، ح 5. 78. بحار; ج 96، ص 250، ح 4. 79. سوره نساء، آيه 5. 80. بحار; ج 63، ص 270، ح 6. 81. سوره بقره، آيه 251. 82. سوره بقره، آيه 193. 83. سوره انفال، آيه 73. 84. سوره حج، آيه 40. 85. سوره انفال، آيه 7. 86. نهج البلاغه، كلمات قصار 31. 87. سوره احزاب، آيه 6. 88. جواهرالكلام، ج 26، ص 94. 89. سوره حشر، آيه 7. 90. عوائد الايام، ص 528 582 (عائده 54). 91. ولايت فقيه، ص 48 111. 92. كافى; ج 1، ص 32، ح 2. 93. كافى; ج 2، ص 33، ح 5. 94. بحار; ج 2، ص 145، ح 7. 95. كافى; ج 1، ص 38، ح 3. 96. همان; ص 46، ح 5. 97. جامع الاخبار، ص 38 (به نقل از عوائد الايام). 98. بحار; ج 75، ص 346، ح 4. 99. بحار; ج 2، ص 89، ح 2. 100. مجمع البيان; ج 9، ص 380. 101. بحار; ج 2، ص 25، ح 91. 102. همان; ج 1، ص 183، ح 92. 103. همان; ج 53، ص 181، ح 10. 104. مستدرك الوسائل; ج 17، ص 317، ح 21458. 105. بحار; ج 7، ص 224، ح 143. 106. همان; ج 2، ص 4، ح 5. 107. مستدرك الوسائل; ج 17، ص 319، ح 21464. 108. همان; ج 17، ص 320، ح 21465. 109. بحار; ج 2، ص 6، ح 12. 110. التهذيب; ج 6، ص 219، ح 8. 111. التهذيب; ج 6، ص 303، ح 53. 112. كافى; ج 1، ص 67، ح 10. 113. سنن ابن ماجه; ج 1، ص 605، مورد 1879. 114. بحار; ج 97، ص 80، ح 37. 115. همان; ج 11، ص 40، ح 40. 116. بحار; ج 11، ص 40، ح 40. 117. همان; ج 6، ص 60، ح 1. 118. جواهر الكلام; ج 21، ص 397. 119. قضاء و شهادات; ط كنگره، شماره 22، ص 47 49. 120. بحار; ج 2، ص 151، ح 31. 121. كافى; ج 1، ص 34، ح 1. 122. سوره احزاب، آيه 6. 123. سوره آل عمران، آيه 146. 124. سوره بقره، آيه 61. 125. سوره آل عمران، آيه 155. 126. سوره انفال، آيه 65. 127. سوره توبه، آيه 73. 128. سوره آل عمران، آيه 161. 129. سوره احزاب، آيه 13. 130. سوره دخان، آيه 18. 131. سوره احقاف، آيه 30. 132. سوره اعراف، آيه 142. 133. بحار; ج 2، ص 151، ح 31. 134. براى توضيح بيشتر، ر ك: ص 394. 135. كافى; ج 1، ص 67، ح 10. 136. جواهر الكلام; ج 40، ص 18. 137. قضاء و شهادات، ط كنگره، شماره 22، ص 47 49. 138.همان. 139. سوره حجرات، آيه 6. 140. روضة المتقين; ج 13، ص 275. 141. ر ك: ص 188. 142. سوره اعراف، آيه 142. 143. روضة المتقين; ج 13، ص 267. 144. معجمالرجال; ج 11، ص 38 و نيز ج 12، ص 160. 145. بررسى سند روايت: ا- عبدالواحد بن محمد بن عبدوس در كتاب نقد الرجال تفرشي (ج 3، ص 167) درباره عبدالواحدبن محمدبن عبدوس چنين آمده است: «النيشابوري من مشايخ الشيخ الصدوق محمدبن عليبن بابويه». و در پاورقى همين صفحه آمده است كه مرحوم صدوق در كتاب العيون (ج2، ص127) در ذيل حديث2 مىگويد: «ان حديث عبدالواحد عندي اصح» كه اين سخن، توثيق عبدالواحد است. رجالى خبير، ابو على حائرى، شيخ محمدبن اسماعيل مازنداني در كتاب منتهىالمقام (ج4، ص275) مىگويد: «حسنه خالي، لرواية الشيخ الصدوق عنه وقد اكثر من الرواية عنه وكثيرا ما يذكره مترضيا» و سپس از عبدالنبى جزائرى نقل مىكند كه او مىگويد: «وهو في طريق الرواية المتضمنة لايجاب ثلاث كفارات على من افطر على محرم، وقد وصفها العلامة في التحرير بالصحة» و پس از آن، از مدارك چنين نقل مىكند: «عبدالواحد بن عبدوس وان لم يوثق صريحا لكنه من مشايخ الصدوق المعتبرين الذين اخذ عنهم الحديث». در كتاب جامع الرواة (ج 1، ص 522) نيز آمده است: «روي عنه ابنبابوية مترضيا». در كتاب مجمعالرجال (ج7، ص259) نيز پس از نقل روايت صدوق از عبدوس مىگويد: «السند ظاهر، باهر في الاعتبار». ب- على بن محمد قتيبه نيشابورى در كتاب منتهى المقال (ج 5، ص 68) درباره علىبن محمد قتيبه نيشابورى چنين آمده است: «عليه اعتمد ابوعمرو الكشي في كتاب الرجال» و همچنين در رجال ابنداود (ص250) سپس از خلاصه علامه نيز نقل شده كه كشى در كتاب رجالش به او اعتماد كرده است و خود مرحوم علامه از او تعبير به فاضل كرده است(ج 5، ص 68) و بعدا از صاحب مدارك نقل كرده است كه پس از عبارت مزبور، در ارتباط با توثيق عبدالواحد گفته است: «لكن في طريق هذه الرواية عليبن محمدبن قتيبة وهو غيرموثق بل ولاممدوح مدحا يعتد به»(مدارك الاحكام، ج6، ص84). آنگاه از صاحب حدائق نقل مىكند كه بعد از نقل عبارت صاحب مدارك نوشته است: «المفهوم من الكشي في كتاب الرجال انه من مشايخه الذين اكثر النقل عنهم» و سپس مىنويسد: مرحوم صاحبحدائق پس از آن، از بعضى از مشايخ معاصرش نقل مىكند كه مرحوم علامه در كتاب خلاصه، در ترجمه يونسبن عبدالرحمن، دو طريق را تصحيح مىكند و در هر دو طريق، ابنقتيبة نيز وجود دارد (ج1، ص184). سپس از وجيزه نقل مىكند كه نوشته است «ممدوح و ذكره في الحاوي في قسم الثقات مع ما عرف من طريقته»(بهجةالامال في شرح زبدة المقال; ج 5، ص 533) و سپس از هداية المحدثين كاظمى (مشتركان الكاظمى) نقل مىكند: «ابنمحمدبن قتيبة الثقة». از آنچه گذشت مىشود ادعا كرد كه روايت مورد نظر، معتبر است; چون در عبدالواحد بحثى وجود ندارد; زيرا از مشايخ صدوق است كه حتى كسانى مثل صاحب مدارك صحيح اعلائى، آنان را توثيق مىكنند; و در ابنقتيبة نيز بحثى نيست; زيرا هم مورد اعتماد كشى واقع شده و هم در سند دو روايتى قرار گرفته كه مرحوم علامه آن دو را تصحيح كرده است و هم وجيزه او را مدح كرده و هم در مشتركات الكاظمى توثيق شده است و لذا، تضعيف صاحب مدارك، علىالقاعدة اعتبارى ندارد و بر همين اساس استكه صاحب حدائق از بعضى از مشايخ معاصرش نقل مىكند كه گفته است: «الفرقبين ابنقتيبه و بين عبدالواحد تحكم، بل هذا(ابنقتيبه) اولى بالاعتماد، لايراد العلامة له في القسم الاول وتصحيحه حديثه في ترجمة يونس»(حدائق; ج13، ص221). اما فضلبن شاذان كه در سلسله سند قرار دارد، بحثى در وثاقت او نيست. 146. مصباح الفقاهة فى المعاملات; ج 1، ص 268. 147. ر ك: ص 151، 157، و 167. 148. نهجالبلاغه، خطبه 3، بند 16. 149. سوره مائده، آيه 63. 150. سوره بقره، آيه 188.
پاسخ : ولايت فقيهان و عدالت فصل چهارم: «ولايت فقيه» يا «وكالت فقيه»؟ مقدمه در فصل سوم كتاب، با استفاده از دلايل سهگانه، به تفصيل از ضرورت ولايت فقيه در عصر غيبتسخن گفته شد و روشن گرديد كه فقيه جامعالشرايط، در هنگام نبودن امام معصوم(عليهالسلام) جانشين اوست و شؤون اجتماعى او يعنى حفاظت از دين(تبيين، تعليل، دفاع) و افتاء و قضاء و ولاء را در جامعه اسلامى به نيابت عام از ايشان بر عهده دارد. از آنجا كه برخى در ولايت داشتن فقيه جامعالشرايط تشكيك كردهاند و قائل به «وكالت فقيه» شدهاند، لازم بود كه فصلى را در اين باره منعقد سازيم و اكنون در آغاز اين فصل، به طور دقيق، معناى ولايت و وكالت و تفاوتهاى اين دو بيان مىگردد. تفاوت «ولايت» با «وكالت» معناى ولايت و وكالت و نيز تفاوت آن دو را در چند بند ذيل مىتوان دريافت: 1- هر كارى را كه يك فاعل، به صورت مستقيم و مباشرتا انجام مىدهد، يا درباره شخص خودش مىباشد و يا درباره ديگرى. در فرض اول، هيچ گونه اعتبار و جعل و قراردادى از ناحيه غير، وجود ندارد; زيرا در اين صورت، تنها رابطه فعل با فاعلش، همان پيوند تكوينى و واقعى است و اگر فعل مزبور از سنخ كارهاى تشريعى و قانونى است، فاعل، آن كار را به نحو اصالت(نه ولايت و نه وكالت) انجام مىدهد. غرض آنكه، فاعل مختار، براى تامين نيازهاى خود، كارهايى را بدون دخالت ديگران به نحو اصالت انجام مىدهد. در فرض دوم كه فاعل، كارى را مربوط به ديگرى و براى تامين مصالح او انجام مىدهد، اين كار، يا بر مبناى وكالت از ديگرى است و يا بر اساس ولايتبر ديگرى. 2- اگر فاعل، كارى را بر اساس وكالت از ديگرى انجام دهد، اصالت راى و تصميمگيرى از آن همان ديگرى است و حدود كار فاعل، بستگى دارد به تشخيص موكل(وكيلكننده) و به محدوده وكالتى كه موكل به او داده است; ولى اگر فاعلى، بر اساس ولايتبر ديگرى، كارى را براى تامين مصالح او انجام دهد، اصالت راى و تصميمگيرى و تشخيص، از آن خود فاعل(ولى) است و او بر اساس محدوده ولايتى كه از ناحيه خداوند به او داده شده است عمل مىكند. 3- از آنجا كه معيار تصميمگيرى در ولايت، تشخيص ولى و سرپرست است، اما در وكالت، تشخيص موكل(وكيلكننده) معتبر است; پس جمع ولايت و وكالت در مورد واحد، ممكن نيست; يعنى ممكن نيست كه يك شخص، در يك كار خاص، هم ولى بر ديگرى باشد و هم وكيل از سوى او. 4- در مباحث گذشته گفته شد (1) كه اصل اولى درباره رابطه انسانها با يكديگر، «عدم ولايت» است; يعنى هيچ انسانى بر انسان ديگر ولايت ندارد; مگر آنكه از سوى خداى سبحان تعيين شده باشد و از اينرو، ولايت داشتن هر انسان معصوم و يا غيرمعصوم بر انسانهاى ديگر، نيازمند تعيين و جعل بىواسطه و يا بواسطه ولايت از سوى خداوند است. امامان معصوم(عليهمالسلام) كه از سوى خداوند به عنوان اولياء جامعه بشرى منصوب شدهاند، مىتوانند افراد واجد شرايط را از سوى خود ولى و رهبر جامعه قرار دهند كه در اين صورت، منصوبين از سوى امامان معصوم، ولايتبر جامعه اسلامى را از خداوند گرفتهاند، اما با واسطه امامان; و لذا اين منصوبين، نسبتبه معصومين(عليهمالسلام) وكيلند; گرچه نسبتبه جامعه انسانى، ولى(والى) مىباشند. 5- هر انسانى مىتواند در اداره امور خود، برخى از كارهاى وكالتپذير را به ديگرى بسپارد و در اين صورت، آن شخص وكيل، نازل منزله موكل خويش است و به جاى او مىنشيند و در دايره وكالتى كه از او گرفته، به انجام كارهاى او مىپردازد. بديهى است كه وكالت، تنها در مواردى صورت مىپذيرد كه آن موارد، به طور كامل در اختيار وكيلكننده باشد و لذا هيچ كس نمىتواند امر مشترك ميان خود و ديگران را بدون اجازه از آنان، به صورت وكالت تام و مستقل به شخص سومى تفويض نمايد. 6- نصب و تعيين ولايت، نمىتواند همانند وكالت، از سوى خود انسانها باشد; يعنى يك انسان عاقل و بالغ و... نمىتواند اختيار و اراده خود را به ديگرى واگذار كند و بگويد من حق حاكميتبر خود را به تو واگذار مىكنم و تو را «قيم تامالاختيار» خود قرار مىدهم و خود را «مسلوبالاختيار تام» مىگردانم. بنابراين، آنچه كه يك شخص براى خود معين مىكند، تنها در محور وكالت و توكيل است نه در محور ولايت و توليت. تذكر: چون «ولايت فقيه» بهمعناى ولايت فقاهتيعنى ولايت مكتب تام و كامل و جامع اسلامى و الهى است، بازگشت چنين ولايت و قيوميتى، به ولايتخداوند و قيوم بودن اوست و مسلوبالاختيار بودن بنده در برابر خداوند، مقام تسليم اوست كه نهايت كمال انسان محسوب مىشود. 7- يكى ديگر از تفاوتهاى وكالتبا ولايت آن است كه عقد و قرارداد وكالت، تابع موكل است و با مرگ او برطرف مىشود و وكيل نيز معزول مىگردد زيرا در اين حال، ديگر كسى وجود ندارد كه شخص وكيل، جانشين او در عمل باشد اما در ولايت چنين نيست و با مرگ ولايتگذار و ناصب(نصبكننده)، ولايت ولى، نسبتبه مولىعليه، از ميان نمىرود و تا ولايتگذار ديگر آن را باطل نكند، برقرار خواهد بود و از اينجا دانسته مىشود كه اگر فقيه جامعالشرايط، از سوى پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم يا يكى از امامان معصوم(عليهمالسلام) به عنوان ولى جامعه اسلامى منصوب گرديد، اين سمت، تا آن زمان كه ولايت او توسط يكى از ائمه بعدى مورد نقض و نفى قرار نگرفته باشد، ثابتخواهد ماند و اين، بر خلاف آن مواردى است كه امام معصوم، كسى را به عنوان وكيل خود در امرى قرار مىدهد; زيرا پس از شهادت يا رحلت آن امام معصوم(عليهالسلام)، آن شخص وكيل، وكالت نخواهد داشت. 8- شخص وكيل، پيش از وكيل شدن از سوى ديگران، حقى بر آنان ندارد كه به موجب آن حق، وظيفهاى براى آنان در وكالت دادن به آن شخص ايجاد شود و لذا آنان مختارند كه او را وكيل خود كنند يا نكنند; اما در ولايت، شخص ولى، پيش از آنكه مردم ولايت او را بپذيرند، از سوى خداوند داراى حق ولايت است كه چنين حق مجعول از ناحيه خداوند، وظيفه پذيرش ولايت را بر ديگران ايجاب مىكند. حكومت ولايتى; حكومت وكالتى با روشن شدن مطالب ياد شده، اگر سرپرست جامعه، سمتخود را از مردم دريافت كند تا كارهاى آنان را بر اساس مصلحت و راى خودشان انجام دهد، وكيل آنان خواهد بود و چنين حكومتى، «حكومت وكالتى» است; ولى اگر حاكم اسلامى، سمتخود را از خداوند و اولياء او يعنى پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم(عليهمالسلام) دريافت نموده باشد، منصوب از سوى آن بزرگان، و سرپرست و ولى جامعه خواهد بود و چنين حكومتى، «حكومت ولايتى» است. در حكومتى كه بر اساس ولايت است، فقيه جامعالشرايط، نائب امام عصر(عليهالسلام) و عهدهدار همه شؤون اجتماعى آن حضرت مىباشد و تا آن زمان كه واجد و جامع شرايط لازم رهبرى باشد، داراى ولايت است و هرگاه همه آن شرايط يا يكى از آنها را نداشته باشد، صلاحيت رهبرى ندارد و ولايت او ساقط گشته است و او از سرپرستى امت اسلامى منعزل است و نيازى به عزل ندارد. اما اگر حاكمى بر اساس وكالت از مردم، اداره جامعه را در دست گيرد، وكيل مردم است و همان گونه كه مردم وكالت را به او دادهاند و او را به اين مقام نصب كردهاند، عزل او از اين مقام نيز به دستخود آنان است و چون عزل وكيل، طبعا جايز است، مردم مىتوانند هرگاه كه بخواهند، او را عزل كنند; اگر چه هنوز شرايط لازم را دارا باشد و هيچ تخلفى از او سر نزده باشد. از سوى ديگر، اختيارات چنين حاكمى، اولا مربوط به انجام كارهايى است كه مردم در جامعه اسلامى اختيار آنها را دارند و در كارهايى كه در اختيار مردم نيست و در اختيار امام معصوم است، حق تصرف و دخالت ندارد (2) و ثانيا در غير اين مورد نيز اختيارات او به اندازهاى است كه مردم بپسندند و صلاح بدانند و لذا دايره حكومت و اختيارات او، از جهتى مقيد به زمان است و از جهت ديگر، محدود به مواردى است كه مردم مشخص كنند. جز نظام جمهورى اسلامى ايران كه مبتنى بر ولايت و رهبرى الهى است، همه حكومتهاى دموكراتيك و شبهدموكراتيك جهان، حكومتى بر مدار وكالت دارند. در آن جوامع، به دليل بدفهميدن دين خداوند از سويى، و به دليل غرورى كه از پيشرفتهاى علم تجربى حاصل گشته و علمپرستى و اومانيسم و انسانمدارى رواج يافته از سوى دوم، و نيز شهوتگرايى و لذتطلبى بىحد و حصر آنان از سوى سوم، اساسا احساس نيازمندى به وحى الهى و هدايت انسانهاى معصوم منصوب از سوى خداوند وجود ندارد و آنان، عقل خود را در ساختن جامعهاى مطلوب و رساندن انسان به سعادت نهائى كافى مىدانند و به همين دليل، قوانين كشور را خود وضع مىكنند و هر آنچه اكثر مردم بخواهند، متن قانون خواهد شد; اگر چه آن قانون، موافق با وحى الهى نباشد. محور حكومت وكالتى، همانا حكومت «مردم بر مردم» است; يعنى حكومت آراء جامعه(نمايندگان جامعه) بر خود جامعه; و بازگشت چنين حكومتى، به حكومت «هوا بر هوا» خواهد بود; زيرا هر چه مخالف وحى است، هواى نفس است و مشمول كريمه «افرايت من اتخذ الهه هواه» (3) مىباشد. اين نكته كه در گذشته به آن اشاره شد و در فصل پنجم نيز به تفصيل از آن سخن خواهيم گفت (4) ، نبايد مورد غفلت قرار گيرد كه در حكومت مبتنى بر ولايت فقيه، همانند حكومت مبتنى بر ولايت پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم و امام معصوم(عليهالسلام)، مردم، ولايتخدا و دين او را مىپذيرند نه ولايتشخص ديگر را; و تا زمانى لايتبالعرض و نيابتى فقيه را اطاعت مىكنند، كه در مسير دستورها و احكام هدايتبخش خداوند و اجراى آنها باشد و هر زمان كه چنين نباشد، نه ولايتى براى آن فقيه خواهد بود و نه ضرورتى در پذيرش آن فقيه بر مردم; و از اين جهت، ولايت فقيه و حكومت دينى، هيچ منافاتى با آزادى انسانها ندارد و هيچگاه سبب تحقير و به اسارت درآمدن آنان نمىگردد. دلايل ولايتى بودن حاكميت فقيه 1- تداوم امامت مقتضاى دليل اول بر ضرورت ولايت فقيه(برهان عقلى محض) آن است كه ولايت فقيه، به عنوان تداوم امامت امامان معصوم مىباشد و چون امامان معصوم(عليهمالسلام) ، ولى منصوب از سوى خداوند هستند، فقيه جامعالشرايط نيز از سوى خداوند و امامان معصوم، منصوب به ولايتبر جامعه اسلامى است. توضيح مطلب اينكه: عقل مىگويد سعادت انسان، به قانون الهى بستگى دارد و بشر به تنهايى، نمىتواند قانونى بىنقص و كامل براى سعادت دنيا و آخرت خود تدوين نمايد و قانون الهى، توسط انسان كاملى به نام پيامبر، براى جامعه بشرى به ارمغان آورده مىشود و چون قانون بدون اجراء، تاثيرگذار نيست و اجراى بدون خطا و لغزش، نيازمند عصمت است، خداوند، پيامبران و سپس امامان معصوم را براى ولايتبر جامعه اسلامى و اجراى دين، منصوب كرده است و چون از حكمتخداوند و از لطف او به دور است كه در زمان غيبت امام عصر(عجل اللهتعالىفرجهالشريف) مسلمانان را بىرهبر رها سازد و دين و شريعتخاتم خويش را بىولايت واگذارد، فقيهان جامعالشرايط را كه نزديكترين انسانها به امامان معصوم از حيثسه شرط «علم» و «عدالت» و «تدبير و لوازم آن» مىباشند، به عنوان نيابت از امام زمان(عج)، به ولايت جامعه اسلامى در عصر غيبت منصوب ساخته است و مردم مسلمان و خردمند كه ضرورت امور يادشده را به خوبى مىفهمند و در پى سركشى و هواپرستى و رهايى بىحد و حصر نيستند، ولايت چنين انسان شايستهاى را مىپذيرند تا از اين طريق، دين خداوند در جامعه متحقق گردد. حاكميت فقيه جامعالشرايط، همانند حاكميت پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم(عليهمالسلام) است; يعنى همان گونه كه مردم، پيامبر و امامان را در اداره جامعه اسلامى وكيل خود نكردند، بلكه با آنان بيعت نموده، ولايت آن بزرگان را پذيرفتند، در عصر غيبت نيز مردم با جانشينان شايسته و به حق امام عصر(عج) كه از سوى امامان معصوم به عنوان حاكم اعلام شدهاند، دست ولاء و پيروى و بيعت مىدهند. اگر كسى دين اسلام را مىپذيرد و آن را براى خود انتخاب مىكند و اگر كسى به دين الهى راى «آرى» مىدهد، آيا معنايش اين است كه با دين يا با صاحب آن قرارداد دوجانبه وكالتى مىبندد؟ آيا در اين صورت، پيامبر، وكيل مردم است؟ روشن است كه چنين نيست و آنچه در اينجا مطرح مىباشد، همانا پذيرش حق است; يعنى انسانى كه خواهان حق و در پى آن است، وقتى حق را شناخت، آن را مىپذيرد و معناى پذيرش او آن است كه من، هواى نفس خود را در برابر حق قرار نمىدهم و آنچه را كه حق تشخيص دهم، از دل و جان مىپذيرم و در مقابل «نص»، اجتهاد نمىكنم. در جريان غدير خم، ذات اقدس اله به پيغمبرصلى الله عليه و آله و سلم دستور ابلاغ داد: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك» (5) و رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم پيام الهى را به مردم رساند و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» (6) و مردم نيز ولاى او را پذيرفتند و گفتند: «بخ بخ لك يابنابىطالب» (7) و با او بيعت كردند. آيا معناى بيعت مردم با اميرالمؤمنين(عليهالسلام) اين است كه ايشان را «وكيل» خود كردند يا اينكه او را به عنوان «ولى» قبول كردند؟ اگر على بن ابىطالب(عليهالسلام) وكيل مردم باشد، معنايش اين است كه تا مردم به او راى ندهند و امامت او را امضا نكنند، او حقى ندارد; آيا چنين سخنى درست است؟ بنابراين، نظام اسلامى، همچون نظامهاى غربى و شرقى نيست كه اكثر مردم به دلخواه خود هر كس را با هر شرايطى، وكيل خود براى رهبرى سازند; بلكه از طريق متخصصان خبره، از ميان فقيهان جامعالشرايط، بهترين و تواناترين فقيه را شناسايى كرده، ولايت الهى او را مىپذيرند. كسى كه مكتبشناس و مكتبباور و مجرى اين مكتب است، پذيرش ولايت او در حقيقت، پذيرش مسؤوليت اوست; نه اينكه به او وكالت دهند. البته پذيرش ولايت فقيه، تفاوتهايى با پذيرش ولايت پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم و امام معصوم(عليهالسلام) دارد كه يكى از آن تفاوتها اين است كه يعتبا پيامبر و امام معصوم، هيچگاه قابل زوال نيست; زيرا آنان از مقام عصمت در علم و عمل برخوردارند، ولى بيعتبا فقيه حاكم، اولا تا وقتى است كه امام معصوم(عليهالسلام) ظهور نكرده باشد و ثانيا در عصر غيبت نيز تا زمانى است كه در شرايط رهبرى آن فقيه، خللى پديد نيامده باشد. البته فرقهاى فراوانى ميان امام معصوم و فقيه وجود دارد كه گذشته از وضوح آنها، برخى از آن فرقها، در اثناى مطالب معلوم مىگردد و اشتراك امام معصوم با فقيه جامع شرايط، در وجه خاصى است كه اشاره شد; يعنى اجراى احكام و اداره جامعه اسلامى. 2- جامعيت دين دين الهى كه به كمال نهايى خود رسيده و مورد رضايتخداوند قرار گرفته است: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (8) ، دينى كه بيانكننده همه لوازم سعادت انسان در زندگى فردى و اجتماعى اوست: «تبيان لكل شىء» (9) و به گفته رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم در حجةاالوداع، كه فرمودند: قسم به خداوند كه هيچ چيزى نيست كه شما را به بهشت نزديك مىكند و از جهنم دور مىسازد، مگر آنكه شما را به آن، امر كردم و هيچ چيزى نيست كه شما را به جهنم نزديك مىكند و از بهشت دور مىسازد، مگر آنكه شما را از آن، نهى كردم: «يا ايها الناس والله ما من شيء يقربكم من الجنة ويباعدكم عن النار الا وقد امرتكم به، وما من شيء يقربكم من النار ويباعدكم عن الجنة الا وقد نهيتكم عنه» (10) ; آيا چنين دين جامعى، براى عصر غيبتسخنى ندارد؟ بىشك كسانى را براى اين امر مهم منصوب كرده و فقط شرايط والى را معلوم نساخته تا مردم با آن شرايط، دستبه انتخاب بزنند و چون در وكالت، وظيفه وكيل، استيفاى حقوق موكل است و در نظام اسلامى حقوق فراوانى وجود دارد كه «حقالله» است نه «حقالناس»; بنابراين، رهبرى فقيه، هرگز بهمعناى وكالت نيست، بلكه از سنخ ولايت است. كسانى كه نظام اسلامى را نظام امامت و امت مىدانند، در زمان غيبت و در هنگام دسترسى نداشتن به امام معصوم(عليهالسلام) سه نظر دارند: نظر اول آن است كه مردم در زمان غيبت و عدم حضور امام معصوم، هر نظامى را كه خود صحيح بدانند مىتوانند اجرا نمايند; به اين معنا كه در اين زمان، دين را با سياست كارى نيست و از منابع دينى، هيچ معنايى كه عهدهدار ترسيم سياست كلى نظام حكومتى و اجتماعى عصر غيبتباشد، استفاده نمىشود. نظر دوم آن است كه دين اسلام، از آن جهت كه خاتم اديان است، همه نيازها را بيان كرده است و لذا چنين نيست كه در اين مقطع از زمان، درباره مسائل حكومتى پيامى نداشته باشد. در عصر غيبت ولىعصر(عجلاللهتعالىفرجهالشريف)، سيستم حكومت، در مدار ولايت و بر عهده نائبان امام معصوم و منصوبان از سوى ايشان كه به نصب خاص يا عام معين شدهاند، جريان خواهد داشت; ليكن مسائلى از قبيل كيفيت قانونگذارى و چگونگى تشكيل مجلس و كيفيت اداره امور قضايى و همچنين تنظيم ارگانهاى اجتماعى، همگى، به عقل صاحبنظران جامعه واگذار شده است. نظر سوم آن است كه دين، همه امور را، اعم از آنچه درباره جزئيات و كليات نظام حكومتى است، مشخص كرده وليكن بايد با جستجو در منابع دينى آنها را استنباط نمود. آنچه گذشت، برخى از اقوال و نظراتى است كه درباره قلمرو دين در جنبههاى اجتماعى و سياسى بيان شده است و تعيين نظر صحيح در اين ميان، منوط به تدبر و تامل در برهان عقلى است كه در مباحث نبوت عامه، بر ضرورت وجود دين اقامه مىشود و ما آن را در فصل اول كتاب بيان نموديم (11) . البته مشخصات و ويژگىهاى خاص اين نظام از قبيل خصوصيات ارگانها و سازمانهاى اجتماعى مربوط به آن، مستقيما از طريق اين برهان عقلى دريافت نمىشود، بلكه نيازمند مباحث فقهى و حقوقى است كه در چارچوب اصول مربوط به خود استنباط مىگردد و از سوى ديگر، برخى از نظامهاى رايج ميان خردمندان جامعه، مورد امضاء منابع دينى قرار گرفته و نحوه اجراى بعضى از احكام، به تشخيص صحيح مردم هر عصر واگذار شده است و از آنجا كه تقرير و امضاى بناء و سيره عقلاء، دليل جواز آن سيره است و از ديگر سو، عقل برهانى، يكى از منابع احكام شرع است، با يكى از دو طريق عقل و نقل، مىتوان مشروعيتبرخى از اشكال حكومت را استنباط كرد و به شارع مقدس اسناد داد; و چون محور اصلى بحث كنونى، ولايت فقيه است، ارائه مسائل جزئى حكومت لازم نيست. 3- احكام اختصاصى امامت و ولايت در اسلام، امور و كارها و حقوق، به سه دسته تقسيم شده است: دسته اول، امور شخصى است و دسته دوم، امور اجتماعى مربوط بهجامعه است و دسته سوم، امورى است كه اختصاص به مكتب داردوتصميمگيرى درباره آنها، مختص مقام امامت و ولايت مىباشد. شكى نيست كه افراد اجتماع، در قسم اول و دوم امور و احكام يادشده، همانگونه كه خود مباشرتا(به صورت منفرد يا مجتمع) حق دخالت دارند، حق توكيل و وكيل گرفتن در آن امور را نيز دارند; يعنى هم مىتوانند خود به صورت مستقيم به آن امور بپردازند و هم مىتوانند از باب وكالت، آن امور را به ديگرى بسپارند كه براى آنان انجام دهد. به عنوان مثال، مردم يك شهر مىتوانند شخصى را نماينده خود قرار دهند تا امور مربوط به كوى و برزن آنان را تنظيم نمايد; زيرا محدوده شهر، به سكنه آن شهر تعلق دارد. البته شرط اين وكالت آن است كه همه ساكنان شهر، در وكالتشخص خاص، اتفاقنظر داشته باشند و الا راى اكثريت، براى اقليت، فاقد حجيت است و اگر چه اين تقدم اكثريتبر اقليت، بناء عقلاء باشد، ذاتا حجيتى ندارد; مگر آنكه شرع آن را تاييد و امضا كند و يكى از راههاى كشف تاييد شرعى آن است كه اينگونه اكثريتها، به اتفاق كل برمىگردد; زيرا همگان بر اين نكته متفق مىباشند كه معيار، اكثريت است. از سوى ديگر، در اين گونه امور اجتماعى قابل توكيل، اگر اتفاق همگان نيز حاصل گردد، وكالت ناشى از آن، دائمى نخواهد بود و براى مدت محدودى صحيح است; چرا كه با گذشت زمان، كودكان و نابالغان زيادى به بلوغ مىرسند و با بالغ شدن آنان، آن راى گذشته پدرانشان درباره آن نوبالغان، منتفى خواهد بود و خودشان بايد تصميم بگيرند كه آن وكالت را تاييد كنند يا نه. وكالت و نيابت در امور اجتماعى، با صرفنظر از همه اشكالات و پاسخهاى فقهىاش، هرگز در قسم سوم از امور اجتماع كه از حقوق مكتب است و تصرف در آنها، اختصاص به امامت و ولايت دارد، جارى نمىشود; زيرا همان گونه كه گفته شد (12) ، وكالت، در محدوده چيزى است كه از حقوق موكل(وكيلكننده) باشد تا بتواند آن امر مربوط به خود را به ديگرى بسپارد و اما در كارى كه از حقوق او نبوده و در اختيار او نيست، هرگز حق توكيل(وكيلگيرى) ندارد. به عنوان مثال، حكم رؤيت هلال و ثبوت اولماه براى روزه يا عيد فطر يا ايام جيا شروع جنگ يا آتشبس و...، نه در اختيار فرد است و نه در اختيار افراد جامعه; نه جزء وظايف مجتهد مفتى است و نه جزء اختيارات قاضى، بلكه فقط، حق مكتب مىباشد و در اختيار حاكم به معناى والى و سرپرست امت اسلامى است. همچنين، تحريم حكومتى شيئى مباح مانند تنباكو و نظائر آن، از احكام ولايى اسلام است و لذا قابل وكالت نمىباشد و مردم نمىتوانند براى امرى كه از حقوق آنها نبوده و در اختيار آنان نيست، وكيل بگيرند. احكام ديگرى مانند ديه مقتولناشناس و دريافت ميراث مردهبىوارث و همه احكام فراوان فقهى كه موضوع آنها عنوان «سلطان»، «حاكم»، «والى»، و «امام» مىباشد، وكالتپذير نيستند (13) . اقامه حدود نيز از وظايف امامت و ولايت است نه فرد و نه جامعه; و اگر چه ظاهر خطابهاى قرآنى نظير «السارق والسارقة فاقطعوا ايديهما» (14) و «الزانية والزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة» (15) ، متوجه عموم مسلمين است، ليكن پس از جمع ميان ادله عقلى و نقلى، و خصوصا جمعبندى قرآن و سنت معصومين(عليهمالسلام) معلوم مىشود كه همه اين عمومها، يكسان نيستند; مثلا شركت در قتال و جنگ: «وقاتلوا فى سبيل الله واعلموا ان الله سميع عليم» (16) با شركت در قطع دست دزد و زدن تازيانه به تبهكار، تفاوت دارد و هر يك، به وضع خاص خود انجام مىپذيرد. حفصبن غياث، از امام صادق(عليهالسلام) پرسيد: حدود را چه كسى اقامه مىكند؟ سلطان يا قاضى؟ حضرت در جواب فرمودند: «اقامة الحدود الى من اليه الحكم» (17) ; يعنى برپاساختن حدود الهى و دينى، به دست كسى است كه حكومتبه او سپرده شد. مرحوم شيخ مفيد(رضواناللهتعالىاعليه) در مقنعه چنين فرمود: «فاما اقامة الحدود فهو الى سلطان الاسلام المنصوب من قبل الله وهم ائمة الهدى من آل محمدصلى الله عليه و آله و سلم و من نصبوه لذلك من الامراء والحكام وقد فوضوا النظر فيه الى فقهاء شيعتهم مع الامكان» (18) ; يعنى اقامه حدود، به دستسلطان و حاكم اسلامى است كه از سوى خدا منصوب شده است كه ايشان، ائمه هدى از آل محمدصلى الله عليه و آله و سلم مىباشند و همچنين، به دست كسانى است كه امامان معصوم آنان را براى اين امر نصب كردهاند از اميران و حاكمان; و به تحقيق، امامان معصوم، تفويض كردهاند راى و نظر در اين موضوع را به فقيهان شيعه خود در صورت امكان. مرحوم مجلسى اول(رضواناللهتعالىاعليه) نيز در اين باره فرمود: «ولا شك في المنصوب الخاص، اما العام كالفقيه فالظاهر منه انه يقيم الحدود» (19) ; يعنى شكى نيست در منصوب خاص از سوى امام(عليهالسلام) و اما منصوب عام مانند فقيه، ظاهر دليل اين است كه او حدود را اقامه مىكند. بنابراين، بررسى نحوه ثبوت حدود در اسلام و همچنين تامل در نحوه سقوط آن، نشان مىدهد كه اين امر، از وظائف والى است و در اختيار سمت ولايت مىباشد; نه آنكه هر كس نماينده مردم شد، داراى چنان وظائفى باشد. تصدى مسائل مالى اسلام مانند دريافت وجوه شرعيه و پرداخت و هزينه آنها در مصارف خاصه نيز از احكام ولايى است كه در اختيار فرد و جامعه نيست; زيرا آنچه در اين موارد متوجه جامعه مىباشد، خطاب و دستور پرداخت وجوهات به بيتالمال است مانند: «ءاتوا الزكوة» (20) ; «واعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه وللرسول ولذى القربى» (21) و آنچه متوجه امام مسلمين مىباشد، دريافت و جمع نمودن اين اموال است كه خداى سبحان خطاب به پيامبر خود فرمود: «خذ من اموالهم صدقة تطهرهم وتزكيهم بها وصل عليهم ان صلاتك سكن لهم» (22) . سهم مبارك امام نيز در اختيار مقام امامت است و مصرف ويژه و خاص خود را دارد و لذا فقيه جامعالشرايط كه نائب حضرت ولى عصر(عجلاللهتعالىفرجهالشريف) است، نمىتواند آن سهم امام را به هر گونه كه صلاح دانست مصرف كند; ولو آنكه در موارد لازم اجتماعى باشد. البته ولى فقيه، پس از مشورت با كارشناسان و متخصصان، آنچه را كه به صلاح جامعه اسلامى باشد از طريق اموال حكومتى ديگر انجام مىدهد; چه در بعد اقتصادى باشد، چه در بعد فرهنگى، و چه در ابعاد ديگر; ولى سهم خاص امام را بايد درموارد ويژه شرعى خود مصرف نمايد. در اينجا تذكر چند نكته ضرورى است: 1- عموم صدقات، غير زكات را نيز شامل مىشود و لذا برخى از قدماء، مساله خمس را در ضمن مبحث زكات طرح فرمودهاند. 2- وجوب، حكم است. 3- صدقه واجب، موضوع است. 4- اموال نهگانه و مانند آن، متعلق است. 5- عناوين هشتگانه مذكور در آيه 60 سوره توبه، موارد مصرفاند نه موضوع. 6- تاسيس و اداره حوزههاى علمى و تاليف و تصنيف كتابهاى دينى و هدايت امت اسلامى كه از شؤون روحانيت و عالمان الهى است، از مصاديق بارز مصرف هفتم آيه مزبور يعنى «فى سبيل الله» مىباشد. 7- در وجوب صدقات مستفاد از آيه 60 سوره توبه، قاطبه مسلمين اتفاق دارند و اختصاصى به شيعه ندارد. 8- قذارت و آلودگى معنوى قبل از تاديه صدقات واجب، طبق همان آيه ثابت است و مطالب فراوان ديگر. بنابر آنچه گذشت، تصرف در امور مربوط به امامت و ولايت كه نام برده شد، فقط در حيطه اختيارات خود امام يا نائب و ولى منصوب اوست نه در اختيار افراد جامعه تا مردم براى آن، وكيل تعيين كنند و به همين جهت، نمىتوان حاكم اسلامى را كه عهدهدار چنين امورى است، وكيل مردم دانست، بلكه او، وكيل امام معصوم و والى امت اسلامى خواهد بود. 4- عصاره دلايل نقلى مستفاد از ادله نقلى ولايت فقيه، نصب فقيه از سوى خداوند و ولايت داشتن اوست نه دستور خداوند به انتخاب از سوى مردم و وكيل بودن فقيه از سوى آنان; زيرا آنچه در ذيل مقبوله عمر بن حنظله آمده است: «فاني قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فانما استخف بحكم الله وعلينا رد والراد علينا الراد على الله وهو على حد الشرك بالله» (23) ، در خصوص سمت قضاء نيست، بلكه برابر آنچه كه در صدر حديث آمده: «فتحاكما الى السلطان او الى القضاة; ايحل ذلك؟» مقصود، جامع ميان سمتسلطنت و منصب قضاست كه در پرتو ولايت و حكومت، به نزاع طرفين خاتمه دهد; زيرا در غير اين صورت، قضاء بدون حكومت، همانند نصيحت است كه توان فصل خصومت را ندارد و موضوع سؤال در مقبوله عمربن حنظله نيز تنازع در دين يا ميراث است و نزاع، هرگز بدون اعمال ولايتبرطرف نمىشود. مضمون اين حديث، شبيه مضمون آيه كريمهاى است كه معيار ايمان را، در رجوع به رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و نيز پذيرش قلبى آنچه آن حضرت براى رفع مشاجره فرمودند، دانسته است: «ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت ويسلموا تسليما» (24) ; چراكه منظور از قضاء در اين آيه، خصوص حكم قاضى مصطلح نيست، بلكه شامل حكم حكومتى والى مسلمين نيز مىباشد; زيرا بسيارى از مشاجرهها توسط حاكم حل مىشود و صرف حكم قضايى قاضى، رافع آن مشاجرات نيست، بلكه تمرد و طغيان عملى، زمينه آنها را فراهم مىنمايد. همچنين آنچه كه در مشهوره ابىخديجه آمده است: «فاني قد جعلته قاضيا واياكم ان يخاصم بعضكم بعضا الى السلطان الجائر» (25) ، نشانه آن است كه فقيه جامعالشرايط، سلطان عادل است; زيرا مىفرمايد: من فقيه را براى شما قاضى قرار دادم و مبادا كه براى رفع تخاصم خود، به سوى سلطان جائر برويد. تقابل ميان قاضى بودن فقيه و نرفتن به نزد سلطان جائر، نشان مىدهد كه فقيه جامعالشرايط، سلطان عادل است. بنابراين، فقيه عادل علاوه بر سمت قضاء، براى ولايت نيز نصب و جعل شده است; چون اگر مردم از رفتن به نزد سلطان جائر كه سلطنت و حكومت دارد نهى شوند و چيزى جايگزين آن نگردد، هرج و مرج مىشود و براى جلوگيرى از اين هرج و مرج، امام معصوم(عليهالسلام) مىفرمايد: به فقيه عادل مراجعه كنيد كه او داراى سلطنت و ولايت است. تامل در روايات باب قضاء، چنين نتيجه مىدهد كه مجتهد مطلق عادل، نه تنها قاضى است، بلكه والى و سلطان نيز هست; نظير روايت عبداللهبن سنان از امام صادق(عليهالسلام) كه آن حضرت فرمودند: «ايما مؤمن قدم مؤمنا في خصومة الى قاض او سلطان جائر فقضى عليه بغير حكم الله فقد شركه في الاثم» (26) ; يعنى اگر مؤمنى در خصومتى، پيشى گيرد بر مؤمن ديگر در رفتن به سوى قاضى يا سلطان و حاكم جائر، و آن قاضى يا سلطان جائر، به غير حكم خدا بر آن مؤمن ديگر حكم براند، پس شريك شده استبا او در گناه. آنچه در مجموعه روايات اين باب آمده است، دو چيز است; يكى نهى از رجوع به قاضى و سلطان جائر، و ديگرى تعيين مرجع صالح براى قضاء و سلطنت كه همان ولايت و حكومت اسلامى مىباشد و فقيه جامع شرائط رهبرى، عهدهدار آن است. امامت، عهد الهى است ادله نقلى نيز دلالت دارند بر اينكه امامت، «عهدالله» است نه «عهدالناس»; عهد خداست نه عهد مردم. خداى سبحان در جواب ابراهيم خليل(سلاماللهعليه) كه درباره مامتبراى ذريه خود سؤال نمود، مىفرمايد: «لا ينال عهدى الظالمين» (27) ; يعنى امامت، عهد الهى است و اين عهد الهى فقط شامل شخص عادل مىشود; نه آنكه عادل به آن نائل گردد. چه فرق عميق است ميان اينكه عهد الهى از بالا نصيب عادل شود و اينكه عادل بتواند به ميل خود از پائين به آن برسد; و از اينجا معلوم مىشود كه هرگز از اختيارات مردم نيست كه به ميل خود وصى و امام را تعيين كنيم. عمروبن اشعث چنين حديث مىكند كه من از حضرت صادق(عليهالسلام) شنيدم كه فرمود: «اترون الموصى منا يوصى الى من يريد، لا والله ولكنه عهد من رسولاللهصلى الله عليه و آله و سلم رجل فرجل حتى ينتهى الامر الى صاحبه» (28) . مرحوم كلينى از ابىبصير چنين حديث مىكند كه من نزد امام صادق(عليهالسلام) بودم; اوصياء، يادآورى شدند و من نام اسماعيل، فرزند آن حضرت را بردم و ايشان فرمود: «لا والله يا ابا محمد ما ذاك الينا; ما هو الا الى الله(عزوجل) ينزل واحدا بعد واحد» (29) ; نه والله اى ابامحمد! تعيين امام، هرگز از اختيارات ما نيست كه به ميل خود وصى و امام را تعيين كنيم، بلكه مربوط به خداوند است كه يكى را پس از ديگرى تعيين مىفرمايد. نكتهاى كه از احاديث اين باب استفاده مىشود، لزوم امام در هر عصر است; زيرا در اين روايات و روايات ديگر فرمود: «واحدا بعد واحد»; يعنى در هر عصرى بايد امام و رهبر و حاكمى از سوى خداوند براى ولايتبر جامعه اسلامى منصوب گردد. آنچه از اين ادله استنباط مىشود آن است كه رهبرى، متعلق به امام معصوم(عليهالسلام) است و در صورت دسترسى نداشتن به آن حضرت، كسى كه از سوى ايشان، نائب و منصوب مىباشد(به نصب خاص يا عام)، عهدهدار رهبرى است; نه آنكه مردم كسى را وكيل خود قرار دهند. 5- همسانى ولايتبا «افتاء» و «قضاء» انتصابى بودن سمت افتاء و قضاء فقيه، شاهدى استبر انتصابى بودن سمت ولايت او. در بحثهاى آينده به تفصيل خواهد آمد (30) كه فقيه جامعالشرايط، به نيابت از امام معصوم(عليهالسلام)، چهار سمت «حفاظت»، «افتاء»، «قضاء»، و «ولاء» را دارد. اكنون مىگوييم همان گونه كه فقيه جامعالشرايط، سمتهاى افتاء و مرجعيت و قضاء را با انتخاب مردم دارا نشده است، سمت ولايت را نيز با انتخاب مردم واجد نگرديده; بلكه او با همه اين سمتها، از سوى خداوند منصوب شده است و تفكيك ميان اين سمتها، به اين معنا كه برخى از سوى خداوند باشد و برخى از سوى مردم پديد آمده باشد، درست نيست. همان گونه كه فقيه، با عبور از مرحله تقليد و دوران تجزى در اجتهاد و رسيدن به اجتهاد مطلق، حق ندارد از ديگران تقليد كند و سمت عمل به راى خود و فتوا دادن براى ديگران، به او اعطاء مىشود و همان گونه كه با رسيدن به مقام اجتهاد تام، منصب قضاء، از سوى خداوند به او داده مىشود و حكمش براى خود او و براى ديگران نافذ است و پذيرش آن، براى طرفين دعوا لازم مىباشد، سمت ولايتبر امت اسلامى نيز به او داده شده است تا در پرتو حكومت اسلامى، بتواند حكم نمايد و احكام صادر شده را تنفيذ كند; و از آنجا كه در مساله مرجعيت و قضاء، مردم، فقيه را براى مرجعيتيا قضاء وكيل خود نمىكنند بلكه چون فقيهان را از سوى شريعت داراى اين سمتها مىدانند اولا، و فقيهى خاص را داراى شرايط و صفات لازم مىبينند ثانيا، مرجعيت و قضاء او را قبول مىكنند، از اينرو، پيش از رجوع مردم، سمت ولايت نيز مانند دو سمت افتاء و قضاء، به صورت بالفعل، از سوى خداوند به فقيه جامعالشرايط، داده شده است و رجوع نكردن مردم به فقيه جامعالشرايط، سبب فقدان يا سقوط سمتهاى فقيه نمىشود; چه اينكه رجوع كردن آنان به فقيه نيز سبب ايجاد آن سمتها نمىگردد. البته تحقق عملى اين سمتها و منشا آثار اجتماعى گشتن آنها، بدون شك نيازمند رجوع مردم و پذيرش آنان مىباشد و فقيه جامعالشرايط، حق اعمال جائرانه ولايت را ندارد. اگر مردم، فقيهى را داراى لياقت و صلاحيتهاى لازم بيابند، با پيروى از او، براى اجراى احكام اسلام و براى تحقق قسط و عدل قيام مىكنند. ولى اين نظام كه نظام جمهورى اسلامى است، با نظامهاى وكالتى غربى و شرقى تفاوت دارد; نظامى «نه شرقى و نه غربى» است و نظامى استبر اساس ولايتخداوند. تذكر: لازم است توجه شود كه مقصود از سمتبالفعلداشتن فقيهان جامعالشرايط آن است كه اولا صلاحيت آنان براى اين سمت تمام است و به حد نصاب شرعى رسيده است و ثانيا، با وجود آنان، فرد ديگرى اين صلاحيتشرعى را ندارد و بدين جهت، هم بر خود فقيهان جامعالشرايط پذيرش اين سمت واجب است و هم بر مردم واجب است كه ولايت فقيه جامعالشرايط را بپذيرند و رهبرى او را در جامعه اسلامى به فعليتبرسانند و به آن تحقق خارجى بخشند. بنابراين، اگرچه فقيه جامعالشرايط وكيل مردم نيست و بر آنها ولايتشرعى دارد، ولى سمت ولايت، از حيثشرعى بودن، گاهى بالفعل است و گاهى بالقوه. صورت اول آن است كه شخصى، فقيه جامعالشرايط باشد و همه صفات لازم رهبرى را به صورت بالفعل دارا باشد; چنين شخصى، از سوى شرع ولايتبالفعل دارد. صورت دوم آن است كه شخصى، همه صفات لازم رهبرى را به صورت بالفعل ندارد بلكه قريب به آن است كه در اين صورت، سمت ولايتشرعى او بالقوه است نه بالفعل; نظير مجتهد متجزى در مرجعيت. در هر يك از دو صورت فوق، وقتى ولايت را نسبتبه پذيرش مردم و تحقق خارجى در نظر بگيريم، باز هم گاهى بالفعل است و گاهى بالقوه; يعنى اگر مردم ولايتشخصى را بپذيرند، ولايت او از حيث تحقق خارجى بالفعل خواهد بود و اگر نپذيرند، بالقوه است. از مجموع موارد فوق، چهار صورت حاصل مىشود: 1- سمت ولايت، از نظر شرعى به حد نصاب لازم رسيده و بالفعل است و مردم نيز با پذيرش خود، ولايت او را در جامعه به فعليت در آوردهاند. 2- سمت ولايت، از نظر شرعى به حد نصاب لازم رسيده و بالفعل است، ولى مردم ولايت او را نپذيرفتهاند و به همين دليل، ولايت او از حيث تحقق خارجى به فعليت نرسيده و بالقوه است. 3- سمت ولايت، از نظر شرعى به حد نصاب لازم نرسيده و بالقوه است، ولى مردم رهبرى او را پذيرفتهاند و رهبرى او را به فعليت رساندهاند. 4- سمت ولايت، از نظر شرعى به حد نصاب لازم نرسيده و بالقوه است و مردم نيز رهبرى او را نپذيرفتهاند كه چنين شخصى، رهبرى بالقوه دارد; يعنى شان رهبرى در چنين جامعهاى را دارد. در فرض چهارم، سخنى نيست، اما در فرضهاى ديگر: در فرض اول، پذيرش مردم، سبب ايجاد ولايتشرعى براى فقيه جامعالشرايط نشده است و در فرض دوم، عدم پذيرش مردم، آسيبى به شرعيت ولايتبالفعل فقيه جامعالشرايط وارد نمىسازد; اگرچه او از نظر تحقق خارجى مبسوطااليد نيست و ولايتش بالفعل نيست و در فرض سوم، پذيرش مردم، سبب شرعى شدن ولايت كسى كه صلاحيتهاى لازم رهبرى را به صورت بالفعل ندارد، نمىشود. 6- «رهبرى» در قانون اساسى از حاكميت فقيه جامعالشرايط، در اصول قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، به «ولايت» تصريح شده است; مثلا در اصل پنجم چنين آمده است: در زمان غيبتحضرت ولى عصر(عجلاللهتعالىفرجه) در جمهورى اسلامى ايران، ولايت امر و امامت امت، بر عهده فقيه عادل و باتقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدير، مدبر است كه طبق اصل يكصد و هفتم عهدهدار آن مىگردد. و در اصل يكصدوهفتم نيز آمده است: رهبر منتخب خبرگان، ولايت امر و همه مسئوليتهاى ناشى از آن را بر عهده خواهد داشت. علاوه بر اين تصريحات قانون اساسى درباره «ولايت» داشتن فقيه، وكالتى بودن حاكميت فقيه، لوازمى دارد كه با قانون اساسى سازگارى ندارد; زيرا در اصل يكصدويازدهم اين قانون، بركنارى رهبر از مسؤوليتخود را به يكى از سه صورت ذيل مىداند: 1- ناتوانى در انجام وظائف. 2- از دست دادن برخى شرايط لازم. 3- كشف فقدان برخى شرايط از آغاز رهبرى. اگر حاكميت فقيه، حاكميتى وكالتى باشد و فقيه جامع شرايط، وكيلمنتخب مردم باشد نه ولى منصوب از سوى معصوم(عليهالسلام)، اولا حكومت فقيه، بايد زماندار باشد; زيرا عقد وكالت، با نامعين بودن زمان وباجهل مدت وكالت، روا نيست; و ثانيا پيش از انقضاى مدت وكالت، مىتوان بدون تحقق هر يك از سه صورت مذكور فوق، حاكم اسلامى را بركنار كرد; چرا كه عقد وكالت، عقدى جائز است مگر با در نظر گرفتن يكى از دو مطلب; يكى شرط عدم عزل، و ديگرى لزوم وفاء به مطلق شروط; چه ابتدائىباشد و چه در ضمن عقد جايز. البته جريان رياستجمهورى، نمايندگى مجلس خبرگان، نمايندگى مجلس شوراى اسلامى و...، از قبيل توكيل بدون عزل از ناحيه موكلان است، ليكن همه اينها زمانمند مىباشند. و ثالثا چون وكيل با موت موكل، منعزل مىشود، سرپرستى فقيه جامع شرايط، با مرگ راىدهندگان به او شرعا منتفى مىگردد; چنانكه توكيل(وكيلگيرى) عده حاضر، نسبتبه نابالغان فراوانى كه پس از راىگيرى، به حد بلوغ رسيدهاندو فقيه جامعالشرايط قبلى را نائب خود قرار ندادهاند، كافى نيست. براى كسانى كه با قانون اساسى آشنايى دارند، روشن است كه اين فروع سهگانه حكومت وكالتى، با تصريحات و اطلاقات قانونى سازگار نيست (31) و چون در ادله سابق گذشت كه وكالت فقيه، مطابق با احكام شرع نيست، قانون اساسى نيز آن را امضا نمىكند; زيرا به اصل چهارم قانون اساسى مراجعه مىشود كه در آن اصل چنين آمده است: كليه قوانين و مقررات مدنى، جزائى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سياسى، و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامى باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاى شوراى نگهبان است. مجلس خبرگان و «انتصاب» و «انعزال» فقيه از مباحث گذشته روشن شد كه فقيه جامعالشرايط، به حكم برهان عقلى و نصوص نقلى، در عصر غيبت ولى عصر(عجلاللهتعالىافرجهالشريف)، نائب عام آن حضرت مىباشد و از سوى امامان معصوم(عليهمالسلام)، براى اجراى احكام اسلام و نيابت در شؤون چهارگانه حفاظت، افتاء، قضاء، و ولايت منصوب گشته، بر جامعه اسلامى ولايت دارد و همان گونه كه مردم، پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) را وكيل خود نكردند، بلكه با آنان ميثاق و پيمان پيروى و حركت در راه خدا بستند، با نائب و منصوب آن بزرگان نيز همين پيمان و ميثاق را مىبندند; البته با تفاوتهاى مهمى كه ميان معصوم و غيرمعصوم است و برخى از آنها پيش از اين گفته شد (32) . پيمان بستن با امام معصوم(سلاماللهعليه) و نائب او، فرع بر شناختن اوست، شناختن امام معصوم، راههايى دارد كه مهمترين آن راهها، يكى اعجاز است و ديگرى نص قطعى; يعنى در راه اول، اگر شخصى ادعاى امامت كرد و براى صحت دعواى خود، اعجاز فعلى يا قولى آورد، امامت او اثبات مىشود و راه دوم آن است كه امام معصوم قبلى، امام پس از خود را بهطور قطعى تعيين نمايد. شناختن نائب خاص معصوم نيز توسط حكم خاص و نص معصوم اثبات مىشود; چنانكه حضرت حجت(عجلاللهتعالىافرجهالشريف) چهار نائب خاص خود را در زمان غيبت صغرى تعيين فرمودهاند. اما شناختن نائب عام معصوم، راه ديگرى دارد كه از شواهد عقلى و نصوص نقلى مربوطه، به طور كامل استنباط مىشود; اما به لحاظ قانون اساسى، در اصل يكصدوهفتم قانون اساسى چنين آمده است: پس از مرجع عاليقدر تقليد و رهبر كبير انقلاب جهانى اسلام و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت آيت الله العظمى امام خمينى(قدس سره الشريف) كه از طرف اكثريت قاطع مردم به مرجعيت و رهبرى شناخته و پذيرفته شدند، تعيين رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است. مجلس خبرگان كه از افراد خبره اسلامشناس منتخب مردم تشكيل شده است، وظيفه شناسائى فقيه جامعالشرايط براى رهبرى را دارد. اين مجلس، چند وظيفه دارد: 1- تشخيص فقهاء واجد شرايط رهبرى. 2- تشخيص فقيه برتر و اعلم به اين امر(رهبرى جامعه اسلامى) از ميان فقهاء جامع شرايط رهبرى و معرفى او به مردم. 3- نظارت بر رهبر در انجام وظايف رهبرى. 4- اعلام انعزال فقيه حاكم، در اثر ناتوانى در انجام وظيفه و يا فقدان حادث در يكى از شرايط رهبر يا كشف فقدان سابق. 5- شناسائى و معرفى ولى فقيه برتر جديد به مردم; پس از انعزال فقيه سابق يا وفات او. بنابراين، كار اصلى مجلس خبرگان، تشخيص انتصاب و انعزال ولى فقيه است نه نصب و عزل او. در هنگام تدوين قانون اساسى اول، برخى، عبارت «مردم انتخاب مىكنند» را درباره ولايت فقيه پيشنهاد دادند، ولى با عبارت «مردم مىپذيرند» اصلاح گرديد و همين عبارت اخير، مورد پذيرش قرار گرفت و تصويب شد. در همان مجلس، برخى سؤال كردند كه تفاوت «انتخاب مىكنند» با «مىپذيرند» در چيست؟ گفته شد كه يكى «توكيل» است و ديگرى «تولى»; مردم، ولايت فقيه را كه ولايت فقاهت و عدالت است مىپذيرند; نه اينكه فقيه را بر اساس وكالت، انتخاب كنند و او را وكيل خود قرار دهند. تذكر: ويژگىهاى عقلى و نقلى كه در گذشته براى ولايت فقيه ذكر شد، علاوه بر اينكه شاهد بر انتصاب ولى فقيه است، شاهد انعزال او نيز مىباشد. شخص فقيه، بايد حدوثا و بقاء واجد همه اوصاف يادشده باشد و همواره در معرض سنجش قرار گيرد و هرگاه از حدود مقرر، تعدى و تجاوز كند و يا اينكه توان انجام وظايف خود را از دست دهد، بدون آنكه نيازى به عزل داشته باشد، از مقام خود منعزل مىگردد. پىنوشتها: 1. ر ك: ص 147. 2. براى توضيح بيشتر، ر ك: ص 172 و 217. 3. سوره جاثيه، آيه 23. 4. ر ك: ص 94، 133، و 254. 5. سوره مائده، آيه 67. 6. كافى; ج 1، ص 295، ح 1. 7. بحار; ج 19، ص 85، ح 36. 8. سوره مائده، آيه 3. 9. سوره نحل، آيه 89. 10. بحار; ج 67، ص 96، ح 3، باب 47. 11. ر ك: ص 55. 12. ر ك: ص 209. 13. بايد توجه داشت كه تمثيل به ديه و ميراث مرده بىوارث، براى تفكيك عنوان ولايت از وكالت است نه براى تلفيق ولايتبه معناى سرپستى جامعه خردورزان و بالغان باولايتبه معناى قيم بودن بر محجوران. 14. سوره مائده، آيه 38. 15. سوره نور، آيه 2. 16. سوره بقره، آيه 244. 17. وسائل; ج 27، ص 300. 18. مقنعه، ص 810. 19. روضة المتقين; ج 10، ص 214. 20. سوره توبه، آيه 5. 21. سوره انفال، آيه 41. 22. سوره توبه، آيه 103. 23. بحار; ج 2، ص 221، ح 1. 24. سوره نساء، آيه 65. 25. تهذيب الاحكام; ج 6، ص 303، ح 53. 26. كافى; ج 7، باب 411، ح 1. 27. سوره بقره، آيه 124. 28. بحار; ج 23، ص 70، ح 8. 29. همان; ج 23، ص 71، ح 11 (متن و پاورقى). 30. ر ك: ص 242. 31. در پرسش و پاسخ و نقد و جوابهاى فصل پايانى كتاب روشن خواهد شد كه مردمى بودن نظام اسلامى، از وكالتى بودن حاكميت فقيه سرچشمه نمىگيرد، بلكه مردمى بودن آن، يكى از ويژگىهاى ولايت فقيه است; همان گونه كه حكومت ولايتى پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و علىبن ابىطالب(عليهالسلام) نيز چنين بود; البته با توجه به فرقهاى فراوانى كه ميان معصوم و غيرمعصوم وجود دارد. ر ك: ص 428. 32. ر ك: ص 153، 215، و 250.