1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دفترچه خاطرات،من مرده ام

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏7/4/11 در انجمن داستان

  1. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏16/1/14
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    27
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو!
    پاسخ : دفترچه خاطرات،من مرده ام


    ​
    [FONT=&quot]آه نه![/FONT]​
    [FONT=&quot]ناله ای سر دادم و دوباره گفتم:اخه چطورممکنه؟[/FONT]
    ​
    [FONT=&quot]به کلمات خیره شدم.چندبار چشمانم را مالیدم،پلک زدم و دوباره آنها را خواندم[/FONT]​
    [FONT=&quot]سر راه از مدرسه به خانه با ماشین تصادف کردم[/FONT]​
    [FONT=&quot]با صدای بلند گفتم:هیچ وقت چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]دفتر خاطرات من اشتباه کرده است.من ادم واقعا محتاطی هستم.هیچ وقت بدون نگاه کردن به دوطرف خیابان،قدم به خیابان نمی گذارم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چرا این حرف را زدم؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]چگونه می توانست اشتباه کرده باشد وقتی همه ی چیزهایی که قبلا پیش بینی کرده بود به حقیقت پیوسته بودند؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]دفترچه را بستم و آن را درکشوی میز گذاشتم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]قلبم به شدت می تپید.باخود گفتم که فردا باید خیلی مواظب باشم و کاری کنم که پیش بینی دفتر خاطرات به حقیقت نپیوندد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]کابوس ترسناک شب قبل ناگهان در ذهنم زنده شد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]مرده...[/FONT]​
    [FONT=&quot]تنها کلمه ای که با حروف سیاه درشت در دفتر خاطرات به چشم می خورد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]مرده...[/FONT]​
    [FONT=&quot]ایا واقعا به حقیقت می پیوست؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]درحالی که با حالتی عصبی با انگشتانم روی میز ضرب گرفته بودم با خود گفتم،دفترخاطرات فقط گفته ک من با اتومبیل تصادف خواهم کرد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]حرفی درمورد اینکه تا چجه حد اسیب مببینم ویا میمیرم نزده.[/FONT]​
    [FONT=&quot]پس چرا نمیگوید؟چرا درهمین جا توقف کرده؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]چرا به من نمیگوید چه اتفاقی خواهد افتاد؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]اب دهانم را به سختی قورت دادم.[/FONT]​
    [FONT=&quot] ایا به این دلیل چیزی نمیگوید که چیز دیگری برای گفتن نیست؟[/FONT]
    ​
    [FONT=&quot]با یک حرکت عصبی کشوی میز را باز کردم و دفتر خاطرات را بیرون اوردم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]امیدواربودم چیز بیشتری به من بگوید. شاید به من بگوید که مساله ای برایم اتفاق نخواهد افتاد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]دست هایم چنان خیس از عرق بود که به صفحات انگشتانم می چسبیدند.بلاخره صفحه ی مربوط به فردا را باز کردم و دوباره آن را خواندم.[/FONT]​
    [FONT=&quot] [/FONT]
    ​
    [FONT=&quot]سر راه از مدرسه به خانه با ماشین تصادف کردم[/FONT]​
    [FONT=&quot]هیچ چیز دیگری دیده نمیشد.هیچ چیز....[/FONT]​
    [FONT=&quot]مامان ساعت هفت روز بعد مرا برای رفتن به مدرسه بیدار کرد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]با غرولند غلتی زدم و نالان گفتم:من امروز دلم درد میکنه خیلی درد میکنه.احساس میکنم حالم بده.[/FONT]​
    [FONT=&quot]مامان لب پایینش را گاز گرفت.روی بسترم دولاشد و دستش را روی پیشانیم گذاشت.گفت:داغ که نیستی ...می خوای به دکتر اوونز زنگ بزنم؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]اهسته گفتم:نه لازم نیست.یه خورده بخابم حالم خوب میشه...
    [/FONT]
    [FONT=&quot]سعی داشتم واقعا خود را بیمار جلوه بدهم.فکر میکنم باید امروز خونه بمونم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]تمام شب را به این نقشه فکر کرده بودم.اگر در خانه می ماندم هیچ راهی وجود نداشت که با اتومبیل تصادف کنم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]مامان در حالیکه با ابروان درهم کشیده مرا برانداز میکرد گفت:خیلی خوب باشه.یه فنجون چای داغ برات درست می کنم شاید معده ت بهتر شه.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چنان که گویی از شدت دل درد دارم از حال میروم با سرجواب مثبت دادم و پس از لحظاتی صدای پایین رفتن اورا از پله ها شنیدم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]سرم را روی بالش گذاشتم و به خودم گفتم:الکس،تو واقعا باهوشی!تمام روز رو تو خونه میمونی و اونوقت پیش بینی دفتر خاطرات غلط از آب در می اید.[/FONT]​
    [FONT=&quot]در این لحظه تلفن زنگ زد.دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم و با صدایی ضعیف گفتم:الو؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]گیتارت فراموش نشه...من که خیلی شارژم تو چطور؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ بود.او برای چه تا این اندازه هیجان زده بود؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]حیرت زده پرسیدم:گیتارم؟؟؟....مقصودت؟؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]اوبا هیجان گفت:نگو که فراموش کردی!مگه یادت رفته قراره امروز سر ناهار گروه سه نفری ما برنامه اجرا کنه؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]اوه...عجیبه!فراموش کرده بودم.کاملا فراموش کرده بودم.انقدر نگران خبر دفتر خاطرات بودم که به کل از یادم رفته بود.[/FONT]​
    [FONT=&quot]خانم جارویس مسوول ناهارخوری گفته بودکه ما می توانیم سر ناهار برای بچه ها برنامه اجرا کنیم.این اولین ظهور ما در مقابل یک جمعیت بود![/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ چرسید:می تونی امپلی فایرت رو بیاری؟ ما می تونیم در طول ساعات مطالعه اونو نصب کنیم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]جواب دادم:اوه...اره ،باشه[/FONT]​
    [FONT=&quot]من نمی توانستم دوستانم را تنها بگذارم.چاره ی دیگری نداشتم و باید به مدرسه می رفتم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]و البته امتحان جبر در زنگ اول هم برگزار می شد؛امتحانی که من آماده بودم در آن بهترین نمره کلاس را بگیرم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]تصمیم گرفتم به مدرسه بروم و درهمان حال که از جا بلند می شدمبا خودم گفتم:باید بعد از مدرسه خیلی مواظب باشم...واقعا مواظب...[/FONT]​
    [FONT=&quot]وقتی همراه گیتار و امپلی فایر وارد مدرسه شدم با سورپریزی مواجه شدم.چیپ و شاون نه تنها از دیدن من خوشحال نشدند بلکه در واقع کاملا عصبانی و جوش اورده بودند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]با مشت های گره کرده و گام های مصمم به طرفم امدند.وسایل را زمین گذاشتم و منتظرشان شدم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ محکم با سینه به من کوبید؛چنان محکم که به کمدم خوردم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]درحالی که سعی داشتم سر و سینه ی خود را صاف نگه دارم گفتم:هِی...صبح بخیر شما هم باشه![/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون غرید:تو چرا به تسا گفتی میتونه تو گروه ما باشه؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ درحالیکه کمی سخت تر از دفعه ی قبل با شانه به من کوبیدگفت:آره...چرا دیونه شدی؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]درحالی که هر دودستم را به صورت سپر جلویم گرفته بودم ملتمسانه گفتم:هی بچه ها یه لحظه فرصت بدید توضیح میدم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون گفت:ما نمی خوایم تسا توی گروه ما باشه.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ افزود:ما از تسا خوشمون نمیاد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]گفتم:میدونم،میدونم...[/FONT]​
    [FONT=&quot]درمقابل یکی از تنه های چیپ جاخالی دادم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]این پسر واقعا بدنش خیلی توپر و سفت است.[/FONT]​
    [FONT=&quot]گفتم:ولی اون به دردمون می خوره.خواهید دید که اومدن اون به نفعمونه.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ با عصبانیت گفت:عقلت پاره سنگ برداشته؟اون میگه که می خواد سرناهار همراه ما آواز بخونه،اما حتی یه بارم همراه اون تمرین نکردیم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]گفتم:مساله ی نیست..درباره ی عمو یان حرف نزده؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ با عصبانیت گفت:من چه کار عموی اون دارم.میگم ما نمی خوایم که اون گروه مارو خراب کنه.[/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون پرسید:ببینم بهت پول داده؟؟الکس،راستشو بگو،چقدر بهت داده؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]گفتم:قسم میخورم هیچی به من نداده.ولی بچه ها،به دردمون میخوره.عموش میتونه فرصتی که لازم داریم در اختیارمون بذاره.[/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون درحالیکه با ناراحتی سرش را تکان می داد گفت:ماباید در این مورد صحبت کنیم.من میدونم که ما به خواننده نیاز داریم؛ولی..تسا؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]در حالی که سعی داشتم به زور از وسط آنها عبورکنم گفتم:من فعلا نمی تونم در این مورد صحبت کنم چون امتحان جبر دارم و سپس کیفک را قاپیدم و دوان دوان به طرف انتهای راهرو رفتم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون از پشت سرگفت:نشنیدی؟کاتلر مریضه!امروز امتحان تعطیل![/FONT]​
    [FONT=&quot]ولی من البته می دانستم که او اشتباه می کند.بازهم دفتر خاطرات درست گفته است.[/FONT]​
    [FONT=&quot]وقتی معلم جایگزین اوراق امتحانی را توزیع می کرد باید بودید و آه و ناله ی بچه های دیگر را می شنیدید.[/FONT]​
    [FONT=&quot]به تسا نگاه کردم که صورتش سرخ شده و قطرات اشک در چشمانش جمع شده بود.[/FONT]​
    [FONT=&quot]سرش را پایین انداخته بود و به هیچ کس نگاه نمی کرد.از اینکه به همه زنگ زده بود و گفته بود که لازم نیست خود را برای امتحان اماده کنند واقعا شرمنده بود.[/FONT]​
    [FONT=&quot]ها،ها!من در حالی که به سرعت سوالات را جواب می دادم قادر به مخفی کردن لبخندم نبودم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]این هم یک پیروزی دیگر برای الکس کبیر![/FONT]​
    [FONT=&quot]زودتر از همه امتحان را تمام کردم و ورقه ام را پیش معلم جایگزین بردم.وقتی به طرف میزخودم برمی گشتم با اشاره ی دست به نشانه ی موفقیت به تسا علامت دادم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]اوبا ناراحتی صورتش را برگرداند.کاملا می دیدم که ورقه ی امتحانی اش پر از خط خوردگی است.[/FONT]​
    [FONT=&quot]درحالی که واقعا از خودم متشکر و راضی بودم پشت میزم نشستم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]هنگام نهار گروه ما واقعا هیجان زده بود.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ،شاون و من جلوی یکی از دیوار های سالن ناهارخوری آمپلی فایر هایمان را نصب کردیم.تسا فهرستی از اواز هایی که بلد بود را آورده بود و در لیست او سه اواز بود که ما اهنگ ان را بلد بودیم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]ماشروع به تنظیم گیتارهایمان کردیم.تسا مرتب گلویش را صاف می کرد.اقرار کرد:من کمی عصبی هیتم...اخه ما تا الان اصلا با هم تمرین نکردیم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]برای دلداری به او گفتم:نگران نباش...از عهدش برمیایی.[/FONT]​
    [FONT=&quot]اما او از عهده بر نیامد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]درواقع او همه چیز را بهم ریخت.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ،شاون و من ابتدا برای شروع،قطعه ی بخار ارغوانی را اجرا کردیم.این اهنگ مورد علاقه ی مابود و ان را خوب بلد بودیم و بچه های حاضر در سالن نهار خوری به نظر رسید از ان خوششان امد.حتی بعضی ها برایمان کف هم زدند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]سپس تسا جلو امد تا اواز بخواند،اما او اواز نخواند...وزوز کرد![/FONT]​
    [FONT=&quot]اواز او شبیه کشیدنت سوهان به میله ی اهنی و یا چوب تخته پاک کن به سطح تخته سیاه بود...[/FONT]​
    [FONT=&quot]با این تفاوت که کمی ناهنجارتر و دردناک تر بود![/FONT]​
    [FONT=&quot]اواز او بیشتر شبیه صدای جانوران زخمی بود که از درد می نالید.قادر به ادای حتی یک نت هم نبودحتی نمی شد بگویی کدام اواز را دارد می خواند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]بچه ها دست از خوردن کشیدند و بعضی ملتمسانه از او خواستند که ساکت شود.این امر باعث شد تا تسا با صدای بلندتر بخواند.بعضی هارا دیدم که از نهار خوری بیرون دویدند.یکی از پسرا انگشتهایش را توی گلویش گذاشت و وانمود کرد می خواهد بالا بیاورد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]ماقرار بود نیم ساعت برنامه اجرا کنیم.اما بعد از اولین اجرای تسا،خانم جارویس دستش را بالا اورد و گفت:خیلی خوب بچه ها...حالا هرچه زودتر وسایلتون رو جمع کنید..باشه؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]درهمان حال که وسایلمان را جمع می کردیم،چیپ و شاون با عصبانیت مرتب به من نق می زدند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]اما تسا خیلی سرحال به نظر می رسید.لبخندی به من زد و گفت:خیلی بد نبود.ولی من از این بهتر می شم.فقط لازمه یه کمی با شما تمرین داشته باشم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]درهمان حال که گیتار به دست به طرف انتهای راهرو می رفتیم،چیپ غمگینانه گفت:ابرومونو برد...تو چطور تونستی اونو توی گروهمون راه بدی؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]اما من جواب ندادم.فکرم به خیلی چیزای دیگر مشغول بود.[/FONT]​
    [FONT=&quot]عمدتا به دفتر خاطرات.[/FONT]​
    [FONT=&quot]اخه چرا دفتر نگفت که تسا مزخرف ترین خواننده روی زمین است؟چرا این مساله را نافته گذاشت؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]وقتی عمو یان او آوازش را بشنود به ما اجازه نخواهد داد حتی از جلوی رستورانش عبورکنم![/FONT]​
    [FONT=&quot]با اندوه ازخود پرسیدم:چرا دفتر خاطرات این موضوع را به من نگفت؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]وحشت زده ازخود پرسیدم:دفترخاطرات چه چیز دیگری را در مورد امروز ناگفته گذاشته است.[/FONT]​
    [FONT=&quot]دراین لحظه احساس لرز کردم.تصویرخودم درحال تصادف با اتومبیل...بلند شدن به هوا...فرود امدن و له و لورده شدنم درجلوی چشمم مجسم شد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]آیا این نیز به حقیقت خواهد پیوست؟ایا من فقط ساعاتی با سرنوشت مختومم فاصله دارم؟[/FONT]​
    [FONT=&quot] [/FONT]​
    [FONT=&quot]بعداز مدرسه چیپ گفت:بیاید دوچرخه هامون برداریم و به پیست خاکی دوچرخه بریم.سپس محکم به شانه ام زد و گفت:چطوره الکس؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]زیر لب گفتم:من فکرنکنم بتونم بیام.[/FONT]​
    [FONT=&quot]روز افتابی ولی خنکی بود.یک مسابقه تمرینی در زمین فوتبال در حال اجرا بود.[/FONT]​
    [FONT=&quot]بچه ها با کاپشن هایی که زیپ آنها باز بود و هم چون پرچم به دنبال انها پرواز میکرد درحال دویدن بودند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]همه در حال خنده و سرو صدا بودند و خوشحال از این که از مدرسه تعطیل شده اند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]ولی من اصلا حال خندیدن نداشتم.عضلات گلویم منقبض شده بودو قلبم به سرعت می تپید.می خواستم اهسته و با احتیاط به خانه بروم و همان جا بمانم تاروز به پایان برسد.[/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون گفت:اره بیا بریم...!پیست درطول هفته خالیه!خودمون هستیم و خودمون![/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ به اوخندید و گفت:اره ولی تو اول باید چرخ های کمکیت رو وصل کنی![/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون غزید:این قدر بی مزه گی نکن.[/FONT]​
    [FONT=&quot]من گفتم:من امروز نمی تونم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]رویم را برگرداندم و به خیابان نگاه کردم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]ایا در این خیابان ماشینی هست که اسم من روی ان نوشته شده باشد؟و ایا در این لحظه اتومبیلی غرش کنان به طرف من می اید که با من تصادف کند؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]احساس لرزش خفیفی در پشتم کردم.به طرف دوستانم برگشتم و گفتم:یه فکر دیگه...چطوره شماها گیتارتون بیارید خونه ی ما چند تا اهنگ جدید تمرین کنیم؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ خندید و به شوخی گفت:ولی ما که نمی تونیم بدون تسا ،دوست جنابعالی تمرین کنیم...میتونیم؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]شاون خنیدی و گفت:الکس و تسا!چه زوج وحشتناکی![/FONT]​
    [FONT=&quot]ابروانم را درهم کشیدم و گفتم:شما دوتا خیلی بی نمک هستین.دست بردارین...شاید تسای بیچاره دستپاچه شده باشه.شاید هم ما بتونیم بهش اواز یادبدیم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چیپ غرغرکنان گفت:اره شاید...به شرطی که یه نوار چسب پهن روی دهنش بچسبونیم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]انها بلاخره موافقت کردند به خانه ی ما بیایند ولی گفتند ابتدا باید سری به خانه های خود بزنند.[/FONT]​
    [FONT=&quot]از انها خداحافظی کردم و با قدم های اهسته به طرف خانه ی خودمان رفتم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]سعی داشتم تاجاییکه ممکن است از مسیر اتومبیل رو دوری کنم و عملا چسبیده به پرچین خانه ها راه می رفتم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]زانوانم می لرزیدند و قلبم در سینه به شدت می تپید.[/FONT]​
    [FONT=&quot]به خودم گفتم:احمق نباشهیچ چیز ترسناکی وجود نداره!فقط دوتا چهارراه دیگه تا خونه باقی مونده.[/FONT]​
    [FONT=&quot]اهسته و با احتیاط قدم برمی داشتم و نگاهم را مستقیما به جلو دوخته بودم.پنجاه قذم مانده به خانه،یک بچه گربه ی نارنجی را دیدم که به وسط خیابان دوید.[/FONT]​
    [FONT=&quot]زیرلب نالیدم:آه نه...نه دوباره![/FONT]​
    [FONT=&quot]و صدای جیغ بیلی میلر را قبل از اینکه همچون فشنگی از پشت بوته ها به پیاده رو دوید شنیدم:گربه م!گربه ی کوچولوم!!!![/FONT]​
    [FONT=&quot]نگاهی به صورت وحشت زده ی بیلی انداختم و سپس بچه گربه ی کوچک را دیدم که در وسط چهارراه خشکش زده است.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چاره ی دیگری نداشتم.[/FONT]​
    [FONT=&quot]چه کار دیگری می توانستم انجام دهم جز نجات آن؟[/FONT]​
    [FONT=&quot]به داخل خیابان پریدم و شروع به دویدن کردم[/FONT]

    ​
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏30/6/14
    ارسال ها:
    2
    تشکر شده:
    10
    امتیاز دستاورد:
    3
    حرفه:
    نویسنده
    پاسخ : دفترچه خاطرات،من مرده ام

    دستت درد نکنه.:x
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5/4/14
    ارسال ها:
    484
    تشکر شده:
    1,500
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    منتظر آقا
    پاسخ : دفترچه خاطرات،من مرده ام

    tnx
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.