1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سنگریزه

شروع موضوع توسط ساحره ‏7/4/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
    بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
    بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
    آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
    زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
    وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟
    حیف ایدم ز حلقه زرین که این نگین
    نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست
    شایان دست مردم گوهرشناس نیست
    درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
    هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
    با زر سرخ سنگ سیه را چه نسبت است ؟
    گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
    کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست
    ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
    آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
    وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
    خوارش مبین که لعل گرنسنگ من بود
    روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
    بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها
    این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
    لبریزه کرد از می عشرت ایاغها
    ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
    وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
    آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
    کز دست رفت طاقتم از درد پای او
    بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
    آگه شدم ز حادثه جانگزای او
    دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
    وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است
    من خم شدم به چاره گری در برابر خویش
    و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
    شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
    آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش
    وین گوهری که در نظر سنگ سادهاست
    برپای ‌آن پری چو رهی بوسه داده است


    رهي معيري