1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ای عاشقان ای عاشقان آن‌کس که بیند روی او
    شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

    معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
    بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

    در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود
    آن‌کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او

    جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد
    ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او

    عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کند
    چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او

    بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست او
    بسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او

    شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
    شیران زده دُم بر زمین پیش سگان کوی او

    بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان
    چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

    شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی‌طبل و دهل
    بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او

    ای ماه رویش دیده‌ای خوبی از او دزدیده‌ای
    ای شب تو زلفش دیده‌ای نی نی و نی یک موی او

    این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان
    چون بیوه‌ای جامه سیه در خاک رفته شوی او

    شب فعل و دستان می‌کند او عیش پنهان می‌کند
    نی چشم بندد چشم او کژ می‌نهد ابروی او

    ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری
    چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او

    آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد
    بی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او

    ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او
    ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او

    مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او
    این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او

    او هست از صورت بری کارش همه صورتگری
    ای دل ز صورت نگذری زیرا نه‌ای یک توی او

    داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل
    غریدن شیر است این در صورت آهوی او

    بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود
    از صنعت جولاهه‌ای وز دست وز ماکوی او

    ای جان‌ها ماکوی او وی قبله ما کوی او
    فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او

    سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او
    کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او

    این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
    صد رحمت و صدآفرین بر دست و بر بازوی او

    من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم
    ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او

    من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل
    سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او ..

    { مولوی }
     
    !Negarin!، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
    ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما


    درآید جان فزای من گشاید دست و پای من
    که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا


    بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان
    نه شادم می‌کند عشرت نه مستم می‌کند صهبا


    وگر از ناز او گوید برو از من چه می‌خواهی
    ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا


    برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
    که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا


    تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را
    مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی


    مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی
    همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا


    تویی جان من و بی‌جان ندانم زیست من باری
    تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده بینا


    رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده
    رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا
     
    !Negarin!، سایه، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست
    مست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست

    در قبای عربی خوشترک آئی به نگاه
    راست بر قامت تو پیرهنی نیست که نیست

    گرچه لعل تو خموش است ولی چشم ترا
    با دل خون شدهٔ ما سخنی نیست که نیست

    تا حدیث تو کنم بزم سخن می سازم
    ورنه در خلوت من انجمنی نیست که نیست

    ای مسلمان دگر اعجاز سلیمان آموز
    دیده بر خاتم تو اهرمنی نیست که نیست
     
    !Negarin!، سایه، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
    ازیرا نعل اسبت را به هنگام چرا گردم

    امانی از ندم دادی نه لافیدی نه دم دادی
    زهی عیسی دم فردم زهی باکر و بافر دم

    چو دخلم از لبی دادی که پاک آمد ز بیدادی
    کی داند وسعت خرجم کجا گشته‌ست هر خرجم

    چو دیدم داد و جود تو شدم محو وجود تو
    یکی رنگی برآوردم که گویی باغ را وردم

    تو داوود جوانمردی امام قدرالسردی
    چو من محصون آن سردم برون از گرم و از سردم

    چو عکس جیش حسن تو طراد آورد بر نقشم
    برون جستم ز فکرت من نه در عکسم نه در طردم

    خمش کن کاندر این وادی شرابی بود جاویدی
    رواق و درد او خوردم که هر دو بود درخوردم
     
    !Negarin!، سایه، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
    بنمود بهار نو تا تازه کند ما را

    بگشاد نشان خود بربست میان خود
    پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

    صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
    صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را

    رو سایه سروش شو پیش و پس او می‌دو
    گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را

    گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
    کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را

    چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
    بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را

    بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
    آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را

    آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
    وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

    می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید
    وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را

    شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
    تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
     
    !Negarin!، -Silence-، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    نازار دلی را که تو جانش باشی
    معشوقه پیدا و نهـــــــانش باشی

    زان می‌ترسم که از دل‌ آزردن تو
    دل خون شود و تو در میانش باشی

    دانی که به دیدار تو چــــونم تشنه
    هر لحظه که بیــــنمت فزونم تشنه

    من تشنة آن دو چشم مخمور توام
    عالم همه زین سبب به خونم تشنه



    { مولوی }

     
    !Negarin!، مـرجانه، -Silence- و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    نه مرادم نه مریدم
    نه پیامم نه کلامم
    نه سلامم نه علیکم
    نه سپیدم نه سیاهم
    نه چنانم که تو گویی
    نه چنینم که تو خوانی
    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
    نه سمانم نه زمینم
    نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم
    نه سرابم
    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
    نه گرفتار و اسیرم
    نه حقیرم
    نه فرستاده پیرم
    نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
    نه جهنم نه بهشتم
    چنین است سرشتم
    این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم
    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم

    گر به این نقطه رسیدی
    به تو سربسته و در پرده بگویم
    تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
    آنچه گفتند و سرودند ... تو آنی !

    خود تو جان جهانی
    گر نهانی و عیانی
    تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
    تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

    تو خود اسرار نهانی
    تو خود باغ بهشتی
    تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی

    به تو سوگند
    که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
    نه که جزنی
    نه که چون آب در اندام سبونی
    تو خود اویی به خود آی
    تا در خانه متروکه هر کس ننشینی
    و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
    و گل وصل بچینی ..
     
    -Silence-، Ariana و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
    زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی

    زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور
    زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا

    زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال
    زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی

    چو جان سلسله‌ها را بدرد به حرونی
    چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا

    علم‌های الهی ز پس کوه برآمد
    چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا

    چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را
    بزن گردن آن را که بگوید که تسلا

    چو بی‌واسطه جبار بپرورد جهان را
    چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا

    گر اجزای زمینی وگر روح امینی
    چو آن حال ببینی بگو جل جلالا

    گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد
    دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا

    فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش
    تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا

    تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار
    بپالا و بیفشار ولی دست میالا

    خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش
    مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا
     
    !Negarin!، سایه، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم

    برآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم

    اگر فانی شود عالم ز دریایی بود شبنم

    گر افتاده‌ست او از خود نیفتاده‌ست از دستم

    جهان ماهی عدم دریا درون ماهی این غوغا

    کنم صیدش اگر گم شد که من صیاد بی‌شستم


    @};-
     
    !Negarin!، Shahab، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
    چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا

    از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
    نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا

    یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست
    که اسباب شکرریز مهیاست خدایا

    به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
    چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا

    تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی
    ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا

    نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو
    که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا

    نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد
    دم ناییست که بیننده و داناست خدایا

    که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان
    چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا

    ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی
    چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا

    از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت
    که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا

    ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار
    به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا

    چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
    که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

    بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک
    مگر هر در دریای تو گویاست خدایا

    خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی
    نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا

    ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده
    سراسیمه و آشفته سوداست خدایا
     
    !Negarin! و سایه از این پست تشکر کرده اند.