1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
    ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما


    نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما
    ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما


    ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما
    ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما


    ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما
    ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما


    من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما
    سر درمکش منکر مشو تو برده‌ای دستار ما


    واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما
    چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما


    من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما
    زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما
     
    !Negarin!، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست

    میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

    باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد

    باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

    آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

    آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

    حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

    روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

    رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری

    ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

    تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند

    مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

    بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند

    روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

    گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج

    با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

    ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده

    دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

    باد را افزون بده تا برگشاید این گره

    باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

    بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها

    هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

    روی‌های زرد بین و باده گلگون بده

    زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

    باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف

    زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

    شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

    کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست
     
    !Negarin!، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ازار دلی را که تو جانش باشی
    معشوقه پیدا و نهـــــــانش باشی

    زان می‌ترسم که از دل‌ آزردن تو
    دل خون شود و تو در میانش باشی

    دانی که به دیدار تو چــــونم تشنه
    هر لحظه که بیــــنمت فزونم تشنه

    من تشنة آن دو چشم مخمور توام
    عالم همه زین سبب به خونم تشنه



    { مولوی }
     
    !Negarin!، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
    یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا


    نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
    سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا


    نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
    مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا


    قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
    قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا


    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
    روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا


    روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
    آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا


    دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
    پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا


    این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
    راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
     
    !Negarin!، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
    هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من

    نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من
    شعله سینه منی کم مکن از شرار من

    یار من و حریف من خوب من و لطیف من
    چست من و ظریف من باغ من و بهار من

    ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو
    ذره آفتاب تو این دل بی‌قرار من

    لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم
    کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من

    تا که چه زاید این شب حامله از برای من
    تا به کجا کشد بگو مستی بی‌خمار من

    تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من
    تا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من

    گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتو
    کار تو راست در جهان ای بگزیده کار من

    مست منی و پست من عاشق و می پرست من
    برخورد او ز دست من هر کی کشید بار من

    رو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سر
    زانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار من

    گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده را
    زنده کن این تن مرا از پی اعتبار من

    مرده‌تر از تنم مجو زنده کنش به نور هو
    تا همه جان شود تنم این تن جان سپار من

    گفت ز من نه بارها دیده‌ای اعتبارها
    بر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار من

    گفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلی
    از لطف و عجایبت ای شه و شهریار من

    عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه‌ای
    خواند فسون فسون او دام دل شکار من

    جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شد
    ور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من
     
    !Negarin!، سایه و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا
    می‌نکند محرم جان محرم اسرار مرا


    نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش
    پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا


    گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو
    رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا


    غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم
    کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا


    هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود
    چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا


    ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین
    هست به معنی چو بود یار وفادار مرا


    دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را
    شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا


    نیست کند هست کند بی‌دل و بی‌دست کند
    باده دهد مست کند ساقی خمار مرا


    ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن
    شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا


    گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا
    بر طمع ساختن یار خریدار مرا


    بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی
    اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا
     
    !Negarin!، -Silence-، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
    راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا


    سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو
    دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا


    دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم
    گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا


    دوش همی‌گشتم من تا به سحر ناله کنان
    بدرک بالصبح بدا هیج نومی‌و نفی


    سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو
    نور که دیدست که او باشد از سایه جدا


    گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او
    پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا


    سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب
    تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا

    آینه همدگر افتاد مسبب و سبب
    هر که نه چون آینه گشتست ندید آینه را
     
    !Negarin!، -Silence-، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
    ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما


    دلبر بی‌کینه ما شمع دل سینه ما
    در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما


    ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو
    چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما


    هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم
    گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما


    هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا
    آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما


    نیست مرا کار و دکان هستم بی‌کار جهان
    زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما


    خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر
    کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما


    روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو
    از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما


    باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من
    هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما


    جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی
    باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما


    فلسفه که کور شود نور از او دور شود
    زو ندمد سنبل دین چونکه نکاری صنما


    فلسفه هستی من عارف تو مستی من
    خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما
     
    !Negarin!، -Silence-، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
    داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را


    هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
    جوش نمود نوش را نور فزود دیده را


    گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
    من نفروشم از کرم بنده خودخریده را


    بین که چه داد می‌کند بین چه گشاد می‌کند
    یوسف یاد می‌کند عاشق کف بریده را


    داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
    بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را


    عاجز و بی‌کسم مبین اشک چو اطلسم مبین
    در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را


    هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
    صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را


    چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
    چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را


    وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
    پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را


    کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
    سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را


    جام می الست خود خویش دهد به سمت خود
    طبل زند به دست خود باز دل پریده را


    بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
    چون که عصیده می‌رسد کوته کن قصیده را
     
    !Negarin!، -Silence-، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
    که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را


    مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد
    چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را


    خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
    که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را


    چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد
    چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را


    جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
    ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را


    جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد
    اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را


    اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
    ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را


    به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو
    چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را


    ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی
    که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را
     
    !Negarin!، -Silence-، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.