1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من اگر مستم اگر هشیارم
    بنده چشم خوش آن یارم

    بی‌خیال رخ آن جان و جهان
    از خود و جان و جهان بیزارم

    بنده صورت آنم که از او
    روز و شب در گل و در گلزارم

    این چنین آینه‌ای می بینم
    چشم از این آینه چون بردارم

    دم فروبسته‌ام و تن زده‌ام
    دم مده تا علالا برنارم

    بت من گفت منم جان بتان
    گفتم این است بتا اقرارم

    گفت اگر در سر تو شور من است
    از تو من یک سر مو نگذارم

    منم آن شمع که در آتش خود
    هر چه پروانه بود بسپارم

    گفتمش هر چه بسوزی تو ز من
    دود عشق تو بود آثارم

    راست کن لاف مرا با دیده
    جز چنان راست نیاید کارم

    من ز پرگار شدم وین عجب است
    کاندر این دایره چون پرگارم

    ساقی آمد که حریفانه بده
    گفتم اینک به گرو دستارم

    غلطم سر بستان لیک دمی
    مددم ده قدری هشیارم

    آن جهان پنهان را بنما
    کاین جهان را به عدم انگار
     
    yasamann، Shaghayegh_Zh، M!TRA و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من اگر پرغم اگر شادانم
    عاشق دولت آن سلطانم

    تا که خاک قدمش تاج من است
    اگرم تاج دهی نستانم

    تا لب قند خوشش پندم داد
    قند روید بن هر دندانم

    گلم ار چند که خارم در پاست
    یوسفم گر چه در این زندانم

    هر کی یعقوب من است او را من
    مونس زاویه احزانم

    در وصال شب او همچو نیم
    قند می نوشم و در افغانم

    پای من گر چه در این گل مانده‌ست
    نه که من سرو چنین بستانم

    ز جهان گر پنهانم چه عجب
    که نهان باشد جان من جانم

    گر چه پرخارم سر تا به قدم
    کوری خار چو گل خندانم

    بوده‌ام ممن توحید کنون
    ممنان را پس از این ایمانم

    سایه شخصم و اندازه او
    قامتش چند بود چندانم

    هر کی او سایه ندارد چو فلک
    او بداند که ز خورشیدانم

    قیمتم نبود هر چند زرم
    که به بازار نیم در کانم

    من درون دل این سنگ دلان
    چون زر و خاک به کان یک سانم

    چونک از کان جهان بازرهم
    زان سوی کون و مکان من دانم
     
    yasamann، Shaghayegh_Zh، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من از این خانه به در می نروم
    من از این شهر سفر می نروم

    منم و این صنم و باقی عمر
    من از او جای دگر می نروم

    به خدا طوطی و طوطی بچه‌ام
    جز سوی تنگ شکر می نروم

    یک زمانی که ز من دور شود
    جز که در خون جگر می نروم

    گر جهان بحر شود موج زند
    من بجز سوی گهر می نروم

    بلبل مستم و در باغ طرب
    جز به سوی گل تر می نروم

    در سرم بوی میی افتاده‌ست
    تا چو می جز که به سر می نروم

    این چنین باغ و چنین سرو و چمن
    جای آن هست اگر می نروم
     
    yasamann، Shaghayegh_Zh، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من اگر پرغم اگر خندانم
    عاشق دولت آن سلطانم

    هوس عشق ملک تاج من است
    اگرم تاج دهی نستانم

    رنگ شاخ گل او برگ من است
    زانک من بلبل آن بستانم

    جز که بر خاک درش ننشینم
    جز که در جان و دلش ننشانم

    روز و شب غرقه شیر و شکرم
    در گل و یاسمن و ریحانم

    گر خراب است جهان گر معمور
    من خراب ویم این می دانم

    نظری هست ملک را بر من
    گر چه با خاک زمین یک سانم

    زر با خاک درآمیخته‌ام
    باش در کوره روم در کانم
     
    M!TRA، yasamann، n@der و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من که حیران ز ملاقات توام
    چون خیالی ز خیالات توام

    به مراعات کنی دلجویی
    اه که بی‌دل ز مراعات توام

    ذات من نقش صفات خوش توست
    من مگر خود صفت ذات توام

    گر کرامات ببخشد کرمت
    مو به مو لطف و کرامات توام

    نقش و اندیشه من از دم توست
    گویی الفاظ و عبارات توام

    گاه شه بودم و گاهت بنده
    این زمان هر دو نیم مات توام

    دل زجاج آمد و نورت مصباح
    من بی‌دل شده مشکات توام

    ای مهندس که تو را لوحم و خاک
    چون رقم محو تو و اثبات توام

    چه کنم ذکر که من ذکر توام
    چه کنم رای که رایات توام

    سنریهم شد و فی انفسهم
    هم توام خوان که ز آیات توام
     
    yasamann، n@der، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    گر مه و گز زهره و گر فرقدی
    از همه سعدان فلک اسعدی

    نیستی از چرخ و ازین آسمان
    سخت لطیفی، ز کجا آمدی؟

    چونک به صورت تو ممثل شوی
    ماه رخ و دلبر و زیبا قدی

    از تو پدید آمده سودای عشق
    وز تو بود خوبی و زیبا خدی

    گم شده ی هر دل و اندیشه ی
    هرچه شود یاوه توش واجدی

    خاتم هر ملک و ممالک توی
    تاج سر هر شه و هر سیدی

    نوبت خود بر سر گردون زدند
    چونک دمی خویش بر ایشان زدی

    هر بدیی کو به تو آورد رو
    خوب شود، رسته شود از بدی

    ای نظرت معدن هر کیمیا
    ای خود تو مشعله ی هر خودی

    در خور عامست چنین شرح ها
    کو صفت و معرفت ایزدی؟

    گر برسد برق ازان آسمان
    گیرد خورشید و فلک کاسدی

    گرد نیایند وجود و عدم
    عاشقی و شرم، دو ضدند هم

    چون تلف عشق موبد شدی
    گر تو یکی روح بدی صد شدی

    مست و خراب و خوش و بیخود شود
    خلق، چو تو جلوه‌ گر خود شدی

    ای دل من باده بخور فاش فاش
    حد نزنندت، چو تو بی‌ حد شدی

    حد اگر باشد هم بگذرد
    شاد بمان تو که مخلد شدی

    ای دل پرکینه مصفا شدی
    وی تن دیرینه، مجدد شدی

    مست همی باش و میا سوی خود
    چون به خود آیی، تو مقید شدی

    روح چو بست و بدن همچو خاک
    آبی و از خاک مجرد شدی

    تیره بدی در بن خنب جهان
    راوقی اکنون و مصعد شدی

    خواست چراغت که بمیرد ولیک
    رو که به خورشید موید شدی

    جان تو خفاش بد و باز شد
    چونک درین نور معود شدی

    هم نفسی آمد، لب را ببند
    تا بکی ام دم تو درآمد شدی

    ساقی جان آمد با جام جم
    نوبت عشرت شد خامش کنیم
     
    سایه، yasamann، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا
    خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا

    همه خفتند و فتادند به یک‌سو چو جماد
    تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما

    هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد
    می‌کشد تا به سحرگاه شما را که صلا

    بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش
    چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا

    شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی
    مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا

    کرده آماس ز استادن شب پای رسول
    تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا

    نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست
    گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا

    باد روحست که این خاک بدن را برداشت
    خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا

    با ازین خاک به شب نیز نمی‌دارد دست
    عشقها دارد با خاک من این باد هوا

    بی‌ثباتست یقین باد وفایش نبود
    بی‌وفا را کند این عشق همه کان وفا

    آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد
    عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا

    عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست
    شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست

    آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری
    عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری

    دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد
    عشق فارغ کندش از گهر و بی‌گهری

    حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد
    لولیان چو ببیند شود او هم سفری

    لولیانند درین شهر که دلها دزدند
    چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری

    چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو
    دل نگه داری و سودت نکند چاره‌گری

    عاشقانند ترا در کنف غیب نهان
    گر تو، بینی نکنی، از غمشان بوی بری

    آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه
    یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری

    سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی
    جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری

    گر ترا دست دهد آن مه از دست روی
    ور ترا راه زند آن پری ما بپری

    چون ترا گرم کند شعشعهای خورشید
    فارغ آیی ز رسالات نسیم سحری

    ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصر
    شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

    همه مخمور شدستیم بگو ساقی را
    تا که بی‌صرفه دهد بادهٔ مشتاقی را

    دزد اندیشهٔ بد را سوی زندان آرید
    دست او سخت ببندید و به دیوان آرید

    شحنهٔ عقل اگر مالش دزدان ندهد
    شحنه را هم بکشانید و به سلطان ارید

    تشنگان را بسوی آب صلایی بزنید
    طوطیان را به کرم در شکرستان آرید

    بزم عامست و شهنشاه چنین گفت که: « زود
    ساقیان را همه در مجلس مستان آرید »

    می‌رسد از چپ و از راست طبقهای نثار
    نیم جانی چه بود جان فراوان آرید

    هرچه آرید اگر مرده بود جان یابد
    الله الله که همه رو به چنین جان آرید

    دور اقبال رسید و لب دولت خندید
    تا بکی دردسر و دیدهٔ گریان آرید

    هرکی دل دارد آیینه کند آن دل را
    آینه هدیه بدان یوسف کنعان آرید

    بگشادند خزینه همه خلعت پوشید
    مصطفی باز بیامد همه ایمان آرید

    دستها را همه در دامن خورشید زنید
    همه جمعیت ازان زلف پریشان آرید

    اندرین ملحمه نصرت همه با تیغ خداست
    از غنایم همه ابلیس مسلمان آرید

    خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما
    خنک آن گوش که پر گشت ز هیهای شما
     
    سایه، yasamann، DaniyaL و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من از این خانه به در می نروم
    من از این شهر سفر می نروم

    منم و این صنم و باقی عمر
    من از او جای دگر می نروم

    خاکیان رو به اثر آوردند
    من ز اثیرم به اثر می نروم

    ای دو دیده ز نظر دورم کن
    من چو دیده به نظر می نروم

    بخت من زیر و زبر کرد غمش
    چون فلک زیر و زبر می نروم

    خانه چرخ و زمین تاریک است
    من ز خرگاه قمر می نروم

    گر چو خورشید مرا تیغ زند
    من ز تیغش به سپر می نروم

    بس بود عشق شهم تاج و کمر
    من سوی تاج و کمر می نروم

    گم کنم خویش در اوصاف ملک
    من در اوصاف بشر می نروم

    عشق او چون شجر و من موسی
    من گزافه به شجر می نروم

    زان شجر خواند یکی نور مرا
    ور نه من بهر خضر می نروم

    چون شجر خوش بکشم آب حیات
    من چو هیزم به سفر می نروم

    شمس تبریز که نور سحر است
    جز به نورش به سحر می نروم
     
    سایه، yasamann، n@der و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
    گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم

    با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
    اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم

    خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
    اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم

    تا من بلند باشم پستم کند به داور
    چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم

    ای حلقه‌های زلفش پیچیده گرد حلقم
    افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

    آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
    چندان بهانه کردم وز دست او نرستم

    حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
    گفتا
    که نیست این جا یعنی بدان که هستم

    گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
    من کی شکار دامم من کی اسیر شستم

    گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
    ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم

    من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
    چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم

    هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
    در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم

    ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
    در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم
     
    سایه، yasamann، n@der و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ساقی تو شراب لامکان را
    آن نام و نشان بی‌نشان را

    بفزا که فزایش روانی
    سرمست و روانه کن روان را

    یک بار دگر بیا درآموز
    ساقی گشتن تو ساقیان را

    چون چشمه بجوش از دل سنگ
    بشکن تو سبوی جسم و جان را

    عشرت ده عاشقان می را
    حسرت ده طالبان نان را

    نان معماریست حبس تن را
    می بارانیست باغ جان را

    بستم سر سفره زمین را
    بگشا سر خم آسمان را

    بربند دو چشم عیب بین را
    بگشای دو چشم غیب دان را

    تا مسجد و بتکده نماند
    تا نشناسیم این و آن را

    خاموش که آن جهان خاموش
    در بانگ درآرد این جهان را
     
    سایه، yasamann، Pari_A و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.