1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    نو به نو هر روز باری می کشم
    وین بلا از بهر کاری می کشم
    زحمت سرما و برف ماه دی
    بر امید نوبهاری می کشم
    پیش آن فربه کن هر لاغری
    این چنین جسم نزاری می کشم
    از دو صد شهرم اگر بیرون کنند
    بهر عشق شهریاری می کشم
    گر دکان و خانه‌ام ویران شود
    بر وفای لاله زاری می کشم
    عشق یزدان پس حصاری محکم است
    رخت جان اندر حصاری می کشم
    ناز هر بیگانه سنگین دلی
    بهر یاری بردباری می کشم
    بهر لعلش کوه و کانی می کنم
    بهر آن گل بار خاری می کشم
    بهر آن دو نرگس مخمور او
    همچو مخموران خاری می کشم
    بهر صیدی کو نمی‌گنجد به دام
    دام و داهول شکاری می کشم
    گفت ای غم تا قیامت می کشی
    می کشم ای دوست آری می کشم
    سینه غار و شمس تبریزی است یار
    سخره بهر یار غاری می کشم
     
    M!TRA، Pari_A، yasamann و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ...
    مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
    مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید!

    مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی؟؟
    ایا نموده وفاها!! مکن جفا که نشاید..

    بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت
    برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید

    مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را
    ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید

    حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کاری
    ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید

    تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید!
    مگوی تلخ سخن‌ها به روی ما که نشاید..

    بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی
    نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید

    غمت که کاهش تن شد نه در تنست و نه بیرون
    غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید

    دلم ز عالم بی‌چون خیالت از دل از آن سو
    میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید..

    مبند آن در خانه !به صوفیان نظری کن!
    مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید.

    دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد
    مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید...
     
    M!TRA، Shahab، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
    تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
    هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
    شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
    گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
    گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
    گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
    ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
    دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
    زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
    ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
    ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
    من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
    من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
    در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
    این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
    ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
    هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
    ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
    بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
    گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
    یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
    گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من
    چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
    ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من
    جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم.


     
    M!TRA، koohestane-sard، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    عاشقی بر من پریشانت کنم
    کم عمارت کن که ویرانت کنم
    گر دو صد خانه کنی زنبوروار
    چون مگس بی‌خان و بی‌مانت کنم
    تو بر آنک خلق را حیران کنی
    من بر آنک مست و حیرانت کنم
    گر که قافی تو را چون آسیا
    آرم اندر چرخ و گردانت کنم
    ور تو افلاطون و لقمانی به علم
    من به یک دیدار نادانت کنم
    تو به دست من چو مرغی مرده‌ای
    من صیادم دام مرغانت کنم
    بر سر گنجی چو ماری خفته‌ای
    من چو مار خسته پیچانت کنم
    خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
    در دلالت عین برهانت کنم
    خواه گو لاحول خواهی خود مگو
    چون شهت لاحول شیطانت کنم
    چند می باشی اسیر این و آن
    گر برون آیی از این آنت کنم
    ای صدف چون آمدی در بحر ما
    چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم
    بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
    گر چو اسماعیل قربانت کنم
    چون خلیلی هیچ از آتش مترس
    من ز آتش صد گلستانت کنم
    دامن ما گیر اگر تردامنی
    تا چو مه از نور دامانت کنم
    من همایم سایه کردم بر سرت
    تا که افریدون و سلطانت کنم
    هین قرائت کم کن و خاموش باش
    تا بخوانم عین قرآنت کنم
     
    M!TRA، koohestane-sard، *aseman* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ...
    رو ترش کردی مگر دی باده‌ات گیرا نبود؟؟
    ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود..؟

    یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد
    بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود؟

    چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود!
    چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود..

    هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن!
    آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود

    در دل مردان شیرین جمله تلخی‌های عشق
    جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود

    این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست
    اندر آن دریای بی‌پایان به جز دریا نبود

    یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن
    جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

    هین خمش کن !در خموشی نعره می‌زن روح وار!
    تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود...
     
    Pari_A، M!TRA و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من ز وصلت چون به هجران می روم
    در بیابان مغیلان می روم
    من به خود کی رفتمی او می کشد
    تا نپنداری که خواهان می روم
    چشم نرگس خیره در من مانده‌ست
    کز میان باغ و بستان می روم
    عقل هم انگشت خود را می گزد
    زانک جان این جاست و بی‌جان می روم
    دست ناپیدا گریبان می کشد
    من پی دست و گریبان می روم
    این چنین پیدا و پنهان دست کیست
    تا که من پیدا و پنهان می روم
    این همان دست است کاول او مرا
    جمع کرد و من پریشان می روم
    در تماشای چنین دست عجب
    من شدم از دست و حیران می روم
    من چو از دریای عمان قطره‌ام
    قطره قطره سوی عمان می روم
    من چو از کان معانی یک جوم
    همچنین جو جو بدان کان می روم
    من چو از خورشید کیوان ذره‌ام
    ذره ذره سوی کیوان می روم
    این سخن پایان ندارد لیک من
    آمدم زان سر به پایان می روم
     
    Hanak، سایه، Pari_A و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93

    ...
    نگفتمت مرو آن‌جا؟ ــ که آشنات من‌ام
    در این سرابِ فنا، چشمه‌ی حیات من‌ام

    وگر به‌خشم رَوی صدهزارسال ز من ..
    به‌عاقبت به‌من آیی که منتهات من‌ام!

    نگفتمت که به‌نقشِ جهان مشو راضی؟!
    که نقش‌بندِ سراپرده‌ی رضات من‌ام

    نگفتمت که من‌ام بحر و تو یکی ماهی؟!
    مرو به خشک؛ که دریای باصَفات من‌ام

    نگفتمت که چو مرغان به‌سوی دام مرو؟!
    بیا که قُوَّتِ پرواز و پَرُّ و پات من‌ام

    نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟!
    که آتش و تپش و گرمیِ هوات من‌ام

    نگفتمت که صفت‌های زشت بر تو نهند؟!
    که گم کنی که سرِ چشمه‌ی صِفات من‌ام

    نگفتمت که مگو کارِ بنده از چه جهت
    نظام گیرد؟! ــ خلّاقِ بی‌جهات من‌ام!

    اگر چراغ‌دلی، دان که راهِ خانه کجاست .....
    وگر خداصفتی، دان که کدخدات من‌ام...!
    ......
     
    Hanak، سایه، Pari_A و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من به سوی باغ و گلشن می روم
    تو نمی‌آیی میا من می روم

    روز تاریک است بی‌رویش مرا
    من برای شمع روشن می روم

    جان مرا هشته‌ست و پیشین می رود
    جان همی‌گوید که بی‌تن می روم

    بوی سیب آمد مرا از باغ جان
    مست گشتم سیب خوردن می روم

    عیش باقی شد مرا آن جا که من
    از برای عیش کردن می روم

    من به هر بادی نگردم زانک من
    در رهش چون کوه آهن می روم

    من گریبان را دریدم از فراق
    در پی او همچو دامن می روم

    آتشم گر چه به صورت روغنم
    و اندر آتش همچو روغن می روم

    همچو کوهی می نمایم لیک من
    ذره ذره سوی روزن می روم
     
    رهگذر، Hanak، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ...
    با اين همه مهر و مهرباني ،
    دل مي دهدت که خشم راني ؟؟

    وين جمله شيشه خانه ها را
    درهم شکني به لن تراني ..

    در زلزله است دار دنيا
    کز خانه تو رخت مي کشاني!

    نالان تو صد هزار رنجور
    بي تو نزيند ! هين تو داني..

    دنيا چو شب و تو آفتابي!!
    خلقان همه صورت و تو جاني

    هر چند که غافلند از جان
    در مکسبه و غم اماني..

    اما چون جان ز جا بجنبد
    آغاز کنند نوحه خواني

    خورشيد چو در کسوف آيد
    ني عيش بود نه شادماني

    تا هست از او به ياد نارند..
    اي واي چو او شود نهاني !!

    اي رونق رزم و جان بازار
    شيريني خانه و دکاني!

    خاموش !! که گفت و گو حجابند،
    از بحر معلق معاني...

    ....
     
    رهگذر، Hanak، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    آتشی نو در وجود اندرزدیم
    در میان محو نو اندرشدیم

    نیک و بد اندر جهان هستی است
    ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم

    هر چه چرخ دزد از ما برده بود
    شب عسس رفتیم و از وی بستدیم

    ما یکی بودیم با صد ما و من
    یک جوی زان یک نماند و ما صدیم

    از خودی نارفته نتوان آمدن
    از خودی رفتیم وانگه آمدیم

    قد ما شد پست اندر قد عشق
    قد ما چون پست شد عالی قدیم

    پیشه مردی ز حق آموختیم
    پهلوان عشق و یار احمدیم

    بیست و نه حرف است بر لوح وجود
    حرف‌ها شستیم و اندر ابجدیم

    سعد شمس الدین تبریزی بتافت
    وز قران سعد او ما اسعدیم
     
    Hanak، سایه، M!TRA و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.