1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

    ور تو بگویم که نی ، نی شکنم شکر برم

    "مولانا"
     
    M!TRA، yasamann، *SAma* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن

    گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن


    گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت

    کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن


    گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی

    آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن


    در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم

    کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن


    گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول

    حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن


    گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران

    بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن


    گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت

    بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن
     
    M!TRA، سایه، yasamann و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    هم به درد این درد را درمان کنم
    هم به صبر این کار را آسان کنم
    یا برآرم پای جان زین آب و گل
    یا دل و جان وقف دلداران کنم
    داغ پروانه ستم از شمع الست
    خدمت شمع همان سلطان کنم
    عشق مهمان شد بر این سوخته
    یک دلی دارم پیش قربان کنم
    نفس اگر چون گربه گوید که میاو
    گربه وارش من در این انبان کنم
    از ملولی هر کی گرداند سری
    درکشم در چرخش و گردان کنم
    آن ملولی دنبل بی‌عشقی است
    جان او را عاشق ایشان کنم
    عاشقی چه بود کمال تشنگی
    پس بیان چشمه حیوان کنم
    من نگویم شرح او خامش کنم
    آنچ اندر شرح ناید آن کنم
     
    M!TRA، سایه، yasamann و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
    ز ان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
    زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
    زان سوی او چندان نعم،زین سوی تو چندین خطا
    زین سوی تو چندین حسد،چندین خیال و ظن بد
    زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
    چندین چشش از بهر چه؟تا جان تلخت خوش شود
    چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
    از بد پشیمان می شوی،الله گویان می شوی
    آن دَم تو را او می کُشد تا وا رهاند مر تو را
    از جرم ترسان می شوی،وز چاره پرسان می شوی
    آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا؟
    گر چشم تو بر بست او چون مهره ای در دست او
    گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
    گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
    گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
    این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
    یا بگذرد یا بشکند کشتی درین گردابها
    چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
    کز گنبد هفت آسمان در گوش تو اید صدا
    بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچو ژاله اش
    چون شد ز حد،از آسمان آمد سحرگاهش ندا
    گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
    فردوس خواهی دادمت خامُش رها کن این دعا
    گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
    گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا
    جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
    من سوختم زین رنگ و بو کو فرِ انوار بقا
    گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دید آن صفت
    هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
    ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
    تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
    اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
    یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
    روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
    پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
    گفتا که من خر بنده ام پس بایزیدش گفت رو
    یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده ی خدا
     
    M!TRA، سایه، Pari_A و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    عاشقم از عاشقان نگریختم
    وز مصاف ای پهلوان نگریختم
    حمله بردم سوی شیران همچو شیر
    همچو روبه از میان نگریختم
    قصد بام آسمان می داشتم
    از میان نردبان نگریختم
    چون که من دارو بدم هر درد را
    از صداع این و آن نگریختم
    هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت
    داروم من همچنان نگریختم
    پیرو پیغامبران بودم به جان
    من ز تهدید خسان نگریختم
    زنده کوشم در شکار زندگی
    زنده باشم چون ز جان نگریختم
    چشم تیراندازش آنگه یافتم
    که ز تیر خرکمان نگریختم
    زخم تیغ و تیر من منصور شد
    چون که از زخم سنان نگریختم
    بحر قندم از ترش باکیم نیست
    سودمندم از زیان نگریختم
    شمس تبریزی چو آمد آشکار
    ز آشکارا و نهان نگریختم
     
    M!TRA، yasamann، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای گزیده یار چونت یافتم
    ای دل و دلدار چونت یافتم
    می گریزی هر زمان از کار ما
    در میان کار چونت یافتم
    چند بارم وعده کردی و نشد
    ای صنم این بار چونت یافتم
    زحمت اغیار آخر چند چند
    هین که بی‌اغیار چونت یافتم
    ای دریده پرده‌های عاشقان
    پرده را بردار چونت یافتم
    ای ز رویت گلستان‌ها شرمسار
    در گل و گلزار چونت یافتم
    ای دل اندک نیست زخم چشم بد
    پس مگو بسیار چونت یافتم
    ای که در خوابت ندیده خسروان
    این عجب بیدار چونت یافتم
    شمس تبریزی که انوار از تو تافت
    اندر آن انوار چونت یافتم
     
    M!TRA، Roshana.، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    سالکان راه را محرم شدم
    ساکنان قدس را همدم شدم
    طارمی دیدم برون از شش جهت
    خاک گشتم فرش آن طارم شدم
    خون شدم جوشیده در رگ‌های عشق
    در دو چشم عاشقانش نم شدم
    گه چو عیسی جملگی گشتم زبان
    گه دل خاموش چون مریم شدم
    آنچ از عیسی و مریم یاوه شد
    گر مرا باور کنی آن هم شدم
    پیش نشترهای عشق لم یزل
    زخم گشتم صد ره و مرهم شدم
    هر قدم همراه عزرائیل بود
    جان مبادم گر از او درهم شدم
    رو به رو با مرگ کردم حرب‌ها
    تا ز عین مرگ من خرم شدم
    سست کردم تنگ هستی را تمام
    تا که بر زین بقا محکم شدم
    بانگ نای لم یزل بشنو ز من
    گر چو پشت چنگ اندر خم شدم
    رو نمود الله اعلم مر مرا
    کشته الله و پس اعلم شدم
    عید اکبر شمس تبریزی بود
    عید را قربانی اعظم شدم
     
    M!TRA، yasamann، Roshana. و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ...
    ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی، مستی فزاید!
    خمیر و نانِبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سَراید

    اگر بر گور من آیی زیارت تو را خَرپشته‌ام رقصان نماید
    مَیا بی‌دف به گورم، ای برادر! که در بزم خدا غمگین نشاید

    زَنَخ بَربَسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید
    بِدَرّی زآن کفن، بر سینه بندی خراباتی ز جانت درگشاید

    ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان ز هر کاری به لابد کار زاید
    مرا حق از می عشق آفریدست هم‌آن عشقم اگر مرگم بساید

    منم مستی و اصل من مِی عشق !بگو از می بجز مستی چه آید؟؟
    به بُرج روحِ شمسِ‌الدین تبریز بِپَرّد روح من، یک دم نپاید..
     
    M!TRA، Shahab، yasamann و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    بوی آن خوب ختن می آیدم
    بوی یار سیمتن می آیدم
    می رسد در گوش بانگ بلبلان
    بوی باغ و یاسمن می آیدم
    درد چون آبستنان می گیردم
    طفل جان اندر چمن می آیدم
    بوی زلف مشکبار روح قدس
    همچو جان اندر بدن می آیدم
    یوسفم افتاده در چاه فراق
    از شه مصر آن رسن می آیدم
    من شهید عشقم و پرخون کفن
    خونبها اندر کفن می آیدم
    بر سرم نه آن کلاه خسروی
    کان چنان شیرین ذقن می آیدم
    سر نهادم همچو شمع اندر لگن
    سر نگر کاندر لگن می آیدم
    جان‌ها بر بام تن صف صف زدند
    کان قباد صف شکن می آیدم
    گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت
    تا نوای تن تنن می آیدم
    گوییا ساقی جان بر کار شد
    تا چنین می در دهن می آیدم
    یا ز شعشاع عقیق احمدی
    بوی رحمان از یمن می آیدم
    یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق
    نعره‌ها بی‌خویشتن می آیدم
     
    M!TRA، yasamann، Roshana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ...
    به‌روز مرگ چو تابوت من روان باشد
    گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد

    برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!»
    به دام دیو دراُفتی؛ دریغ آن باشد

    جنازه‌ام چو ببینی مگو: «فراق! فراق!»
    مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

    مرا به گور سپاری، مگو: «وداع! وداع!»
    که گور، پردهٔ جمعیتِ جنان باشد

    فروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر
    غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

    تو را غروب نماید، ولی شروق بُوَد
    لَحَد چو حبس نماید، خلاص جان باشد

    کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟
    چرا به دانهٔ انسانت این گُمان باشد؟!

    کدام دَلْوْ فرورفت و پُر برون نامد؟
    زِ چاه، یوسفِ جان را چرا فَغان باشد؟

    دهان چو بستی از این‌سوی، آن‌طرف بگشا
    که های‌هویِ تو در جوّ لامکان باشد

    تو را چنین بنماید که من به خاک شدم
    به زیرِ پایِ من این هفت‌آسمان باشد..
    ...
    ......
     
    M!TRA، yasamann، Roshana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.