1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
    ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

    امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
    بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

    خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
    مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

    در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
    هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

    ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
    باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

    ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده
    گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

    این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
    کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

    تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
    و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یرا

    می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان
    جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

    خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
    کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا
     
    آخرین ویرایش: ‏1/6/15
    -Silence-، .!mahya!.، Mastaneh و 10 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها
    در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها


    افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون
    ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها


    کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته
    یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها


    ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد
    دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال‌ها


    سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی
    با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال‌ها


    آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او
    آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال‌ها


    گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می‌زهد
    صراف زر هم می‌نهد جو بر سر مثقال‌ها


    فکری بدست افعال‌ها خاکی بدست این مال‌ها
    قالی بدست این حال‌ها حالی بدست این قال‌ها


    آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله
    عشقی و شکری با گله آرام با زلزال‌ها


    توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق
    فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال‌ها


    از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین
    چون مه منور خرقه‌ها چون گل معطر شال‌ها


    عشق امر کل ما رقعه‌ای او قلزم و ما جرعه‌ای
    او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال‌ها


    از عشق گردون متلف بی‌عشق اختر منخسف
    از عشق گشته دال الف بی‌عشق الف چون دال‌ها


    آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن
    جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال‌ها


    بر اهل معنی شد سخن اجمال‌ها تفصیل‌ها
    بر اهل صورت شد سخن تفصیل‌ها اجمال‌ها


    گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در
    کز ذوق شعر آخر شتر خوش می‌کشد ترحال‌ها
     
    -Silence-، .!mahya!.، Mastaneh و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    ای ببرده دل تو قصد جان مکن
    و آنچ من کردم تو جانا آن مکن
    بنگر اندر درد من گر صاف نیست
    درد خود مفرستم و درمان مکن
    داد ایمان داد زلف کافرت
    یک سر مویی ز کفر ایمان مکن
    عادت خوبان جفا باشد جفا
    هم بر آن عادت بر او احسان مکن
    گر چه دل بر مرگ خود بنهاده‌ایم
    در جفا آهسته‌تر چندان مکن
    عیش ما را مرگ باشد پرده دار
    پرده پوش و مرگ را خندان مکن
    ای زلیخا فتنه عشق از تو است
    یوسفی را هرزه در زندان مکن
    چون سر رندان نداری وقت عیش
    وعده‌ها اندر سر رندان مکن
    نور چشم عاشقان آخر تویی
    عیش‌ها بر کوری ایشان مکن
    نقدکی را از یکی مفلس مبر
    از حریصی نقد او در کان مکن
    شب روان را همچو استاره مسوز
    راه خود را پر ز رهبانان مکن
    شمس تبریزی یکی رویی نمای
    تا ابد تو روی با جانان مکن
     
    -Silence-، Mastaneh، !!Aria!! و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    ای خدا این وصل را هجران مکن
    سرخوشان عشق را نالان مکن
    باغ جان را تازه و سرسبز دار
    قصد این مستان و این بستان مکن
    چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
    خلق را مسکین و سرگردان مکن
    بر درختی کشیان مرغ توست
    شاخ مشکن مرغ را پران مکن
    جمع و شمع خویش را برهم مزن
    دشمنان را کور کن شادان مکن
    گر چه دزدان خصم روز روشنند
    آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن
    کعبه اقبال این حلقه است و بس
    کعبه اومید را ویران مکن
    این طناب خیمه را برهم مزن
    خیمه توست آخر ای سلطان مکن
    نیست در عالم ز هجران تلختر
    هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
     
    -Silence-، Mastaneh، !!Aria!! و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    اشتباه شد قبلیه تکراریه

    یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
    در پی سرو روان چشمه و گلزار بین
    برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش
    پیشکشی کن قماش رونق تجار بین
    جمله تجار ما اهل دل و انبیا
    همره این کاروان خالق غفار بین
    آمد محمود باز بر در حجره ایاز
    عشق گزین عشقباز دولت بسیار بین
    خاک ایازم که او هست چو من عشق خو
    عشق شود عشق جو دلبر عیار بین
    سنت نیکو است این چارق با پوستین
    قبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین
    ساعت رنج و بلا چارق بین می‌شوی
    بی‌مرضی خویش را خسته و بیمار بین
    چارق ما نطفه دان خون رحم پوستین
    گوهر عقل و بصر از شه بیدار بین
    گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده
    کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین
    تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک
    یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین
    این سخن درنثار هم به سخن ده سپار
    پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین
     
    M@st@neh، !!Aria!!، !"yekta"! و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها
    زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا


    زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
    زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا


    زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
    زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا


    چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
    چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا


    از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی
    آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را


    از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی
    آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا


    گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او
    گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا


    گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
    گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی


    این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
    یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها


    چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
    کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا


    بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش
    چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا


    گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
    فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا


    گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
    گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا


    گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
    من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا


    جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو
    من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا


    گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
    که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا


    گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
    هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی


    ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
    تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را


    اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
    یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا


    چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
    ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

    روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
    پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا


    گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
    یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
     
    -Silence-، Mastaneh، !!Aria!! و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
    چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
    چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
    که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا
    گریزپای رهش را کشان کشان ببرند
    بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
    بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
    چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا
    چو جان زار بلادیده با خدا گوید
    که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا
    جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این
    به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا
    شب وصال بیاید شبم چو روز شود
    که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا
    چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش
    رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا
    بیابم آن شکرستان بی‌نهایت را
    که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا
    امانتی که به نه چرخ در نمی‌گنجد
    به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا
    خراب و مست شوم در کمال بی‌خویشی
    نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا
    به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم
    سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا
     
    -Silence-، Mastaneh، Ariana و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها
    بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌ها
    چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
    ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها
    هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
    که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها
    میان صد کس عاشق چنان بدید بود
    که بر فلک مه تابان میان کوکب‌ها
    خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
    اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها
    خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
    کساد شد بر آن کس زلال مشرب‌ها
    به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین
    دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب‌ها
    دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور
    عقول خیره در آن چهره‌ها و غبغب‌ها
    نه از نبیذ لذیذش شکوفه‌ها و خمار
    نه از حلاوت حلواش دمل و تب‌ها
    ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند
    به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب‌ها
    چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان
    چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب‌ها
    فراز نخل جهان پخته‌ای نمی‌یابم
    که کند شد همه دندانم از مذنب‌ها
    به پر عشق بپر در هوا و بر گردون
    چو آفتاب منزه ز جمله مرکب‌ها
    نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها
    نه خوف قطع و جداییست چون مرکب‌ها
    عنایتش بگزیدست از پی جان‌ها
    مسببش بخریدست از مسبب‌ها
    وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب
    که تا دلش برمد از قضا و از گب‌ها
    زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب
    هزار شور درافکند در مرتب‌ها
    گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست
    که عشق چون زر کانست و آن مذهب‌ها
    سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها
    کذبت حاشا لکن ملاحه و بها
    ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن
    و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها
    به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم
    فزونترست جمالش ز جمله دب‌ها
     
    -Silence-، Mastaneh، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
    ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما


    ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
    جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما


    ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
    آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما


    ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
    پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما


    در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
    وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
     
    -Silence-، Mastaneh، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
    زیرا نمی‌دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما


    از حمله‌های جند او وز زخم‌های تند او
    سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما


    اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی
    بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما


    زین باده می‌خواهی برو اول تنک چون شیشه شو
    چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما


    هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد
    از دل فراخی‌ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما


    بس جره‌ها در جو زند بس بربط شش تو زند
    بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما


    ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن
    با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما


    گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر
    گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما


    اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما
    تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما
     
    -Silence-، Mastaneh، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.