1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    خواب از پیِ آن آید، تا عقلِ تو بِستاند
    دیوانه کجا خسبد، دیوانه چه شب داند

    نی روز بُوَد نی شب، در مذهبِ دیوانه
    آن چیز که او دارد، او داند او داند ...

    "مولانا"
     
    *Mitra* و Shahab از این پست تشکر کرده اند.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
    پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم
    عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام
    سنقر دانه نیم ایبک بند دامم
    از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان
    گر من آن را قدح خاص ندانم عامم
    غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین
    تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم
    ملخ حکم تو تا مزرعه‌ام را بچرید
    گر نگردم تلف تو علف ایامم
    ساقی صبر بیا رطل گرانم درده
    تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم
    گوییم شپشپی و چون پشه بی‌آرامی
    چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم
    همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم
    همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم
    مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال
    شکر غیر تو بود در سر من سرسامم
    به زبان گر نکنم یاد شکرخانه تو
    کام و ناکام بود لذت آن در کامم
    خبر رشک تو می آرد اشک تر من
    نه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم
     
    *Mitra* و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
    بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
    جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
    خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
    تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
    کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
    سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
    تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
    در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
    واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
    بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
    گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
    گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
    گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
    گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
    تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
    در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
    محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
    ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم
    تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
    گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
    ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
    مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
    شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
    نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
    پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
     
    shirin 333، z!ma، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ما عَدَم هاییم و هستی هایِ ما
    تو وجودِ مطلقی, فانی نُما ....

    "مولوي نامه"
     
    *Mitra*، shirin 333، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ما عَدَم هاییم و هستی هایِ ما
    تو وجودِ مطلقی, فانی نُما ....

    "مولوي نامه"
     
    *Mitra*، shirin 333، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
    مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
    رفت این روز دراز و در حس گشت فراز
    ز اول روز خماریم به شب زان بتریم
    باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است
    گر چه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
    معده گاو گرفته‌ست ره معده دل
    ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم
    نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا
    چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم
    همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش
    همه محبوس نقوش و وثنات صوریم
    کوزه‌ها دان تو صور را و ز هر شربت فکر
    همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم
    نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع
    نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم
    شربت از کوزه نروید بود از جای دگر
    همچو کوزه ز اصول مددش بی‌خبریم
    از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب است
    زان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم
    آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرط
    سبب قربت مفرط معزول از بصریم
    گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم
    گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم
    اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمید
    وگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم
    گر چه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست
    متصل با کرم دوست چو آب و جگریم
    چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت
    با مهندس ز درون هندسه‌ای برشمریم
    چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما
    همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم
    از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید
    قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم
    وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا
    گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم
    زان بهاری که خزانی نبود در پی او
    همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم
    جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان
    واسطه روز و شب خویش مثال سحریم
     
    *Mitra*، سایه و shirin 333 از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    ای دوست قبولم کن وجانم بستان
    مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
    بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
    آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان...
     
    *Mitra*، سایه و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ای باد سحر، به کوی آن سلسله موی

    احوالِ دلم بگوی، اگر یابی روی

    ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی

    زنهار، مرا ندیده‌ای هیچ مگوی...


    "مولانا"
     
    *Mitra*، Shahab و shirin 333 از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من از این خانه پرنور به در می نروم
    من از این شهر مبارک به سفر می نروم
    منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
    من از او گر بکشی جای دگر می نروم
    گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
    من بجز جانب آن گنج گهر می نروم
    شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است
    من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم
    شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است
    من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم
    شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است
    من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم
    شهر پر شد که فلان بن فلان می برود
    شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم
    این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید
    من از این بی‌خبری سوی خبر می نروم
    یار ما جان و خداوند قضا و قدر است
    من از این جان قدر جز به قدر می نروم
    تو مسافر شده‌ای تا که مگر سود کنی
    من از این سود حقیقت به مگر می نروم
    مغز را یافته‌ام پوست نخواهم خایید
    ایمنی یافته‌ام سوی خطر می نروم
    تو جگرگوشه مایی برو الله معک
    من چو دل یافته‌ام سوی جگر می نروم
    تو کمربسته چو موری پی حرص روزی
    من فکنده کله و سوی کمر می نروم
    نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر
    من پدر یافته‌ام سوی پدر می نروم
    شمس تبریز مرا طالع زهره داده‌ست
    تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم
     
    سایه، *Mitra* و shirin 333 از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
    از بد و نیک جهان همچو جهان بی‌خبریم
    نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما
    از پیروی تو تا حشر غلام نظریم
    دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو
    تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم
    زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم
    گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم
     
    *Mitra* و سایه از این پست تشکر کرده اند.