1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    شد ز غمت خانه سودا دلم

    در طلبت رفت به هر جا دلم

    در طلب زهره رخ ماه رو

    می نگرد جانب بالا دلم

    فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

    رفت بر این سقف مصفا دلم

    آه که امروز دلم را چه شد

    دوش چه گفته است کسی با دلم

    از طلب گوهر گویای عشق

    موج زند موج چو دریا دلم

    روز شد و چادر شب می درد

    در پی آن عیش و تماشا دلم

    از دل تو در دل من نکته‌هاست

    وه چه ره است از دل تو تا دلم

    گر نکنی بر دل من رحمتی

    وای دلم وای دلم وا دلم

    ای تبریز از هوس شمس دین

    چند رود سوی ثریا دلم
     
    *Mitra* و Shahab از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    سرمایۀ عقل، سرّ ِدیوانگی است


    دیوانۀ عشق مرد فرزانگیست


    آن کس که شد آشنای دل از ره درد


    باخویشتنش هزار بیگانگیست




    شب رو که شبت راهبر اسرار است


    زیرا که نهان زدیدۀ اغیار است


    دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود


    تا صبح جمال یار ما را کار است




    شمشیر ازل بدست مردان خداست


    گوی ابدی در خم چوگان خداست


    آن تن که چو کوه طور روشن آید


    نور خود از او طلب که او کان خداست


    مولوی
    ​
     
    yasamann و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
    تابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم
    یا رب این بوی طرب از طرف فردوس است
    یا نسیمی است که از روز وصالش رسدم
    این ز عشق است که مغزم ز طرب خیره شده‌ست
    یا که جامی است که از خمر حلالش رسدم
    یا چو بازی است که از عشق همی‌پراند
    یا کبوتربچگان از پر و بالش رسدم
    سرکشان از طرف غیب به من می آیند
    وین مددها همه از لذت حالش رسدم
     
    سایه، shirin 333 و *Mitra* از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    ر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
    گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من

    ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من

    جان من و جان همه حیران شده در کار من

    ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان من

    ای آتشی انداخته در جان زیرکسار من

    ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمک

    در هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من

    سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبری

    هم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من

    خاکم شده گنجور زر از تابش خورشید تو

    وز فر تو پرها دمد از فکرت طیار من

    ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانوا

    آهسته‌تر زن زخمه‌ها تا نگسلانی تار من

    تا نوبهار رحمتت درتافت اندر باغ جان

    یا خار در گل یاوه شد یا جمله گل شد خار من

    از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار تو

    صد خوان زرین می نهد هر شب دل خون خوار من

    هر شب خیال دلبرم دست آورد خارد سرم

    تا برد آخر عاقبت دستار من دستار من

    آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردم

    تا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من


    مولوی ​
     
    Shahab، yasamann و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    در هوایت بی قرارم روز و شب

    سر ز پایت بر ندارم روز و شب

    روز و شب را همچو خود مجنون کنم

    روز و شب را کی گذارم روز و شب؟!

    جان و دل می خواستی از عاشقان

    جان و دل را می سپارم روز و شب

    تا نیابم آنچه در مغز منست

    یک زمانی سر نخارم روز و شب

    تا که عشقت مطربی آغاز کرد

    گاه چنگم، گاه تارم روز و شب

    ای مهار عاشقان در دست تو

    در میان این قطارم روز و شب

    زآن شبی که وعده دادی روز وصل

    روز و شب را می شمارم روز و شب

    بس که کشت مهر جانم تشنه است

    ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
     
    yasamann، سایه و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری

    که گریزید ز خود در چمن بی‌خبری

    رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش

    که دهد خاک دژم را صفت جانوری

    همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند

    تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری

    در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند

    کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری

    گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی

    پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری

    بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان

    که نشاید که خسان را به یکی خس بخری

    حیله می‌کرد دلم تا ز غمش سر ببرد

    گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری

    شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست

    رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری
     
    yasamann، سایه و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    از بت باخبر من خبری می رسدم
    وز لب چون شکر او شکری می رسدم
    شکر اندر شکر اندر شکر است
    شکری در دهن است و دگری می رسدم
    هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم
    هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
    خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی
    عاشق سوخته خیره سری می رسدم
    آن یکی زرد شده کتش او می کشدم
    وین دگر هست که از وی نظری می رسدم
    وان دگر بر در آن خانه او بنشسته
    که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم
    وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده
    که ز خاکش صفت جانوری می رسدم
     
    yasamann، سایه، مـرجانه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    جمع تو دیدم پس از این هیچپریشان نشوم

    راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم

    ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی

    چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم

    کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نروم

    ماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم

    فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام

    بنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم

    شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان

    پیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم
     
    yasamann، سایه و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

    وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

    صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

    تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

    یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

    جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

    چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

    هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

    با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

    در خانه آبو گل بی توست خراب این دل

    یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
     
    Shahab، yasamann، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    ای برده اختیارم تو اختیار مایی

    من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

    گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

    غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

    من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

    باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

    گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

    پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

    گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

    گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

    سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

    گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

    گفتم چو چرخ گردان والله که بی‌قرارم

    گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی

    شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی

    آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

    ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

    آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

    تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

    تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

    از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته

    تو نور کردگاری یا کردگار مایی

    از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

    سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

    این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد

    این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

    خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

    مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی
     
    Shahab، yasamann و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.