1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    از کفر و زاسلام برون صحراییست


    ما را بمیان آنفضا، سوداییست


    عارف چو بدان رسید سر را بنهد


    نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست




    اندر دل من درون و بیرون همه اوست


    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست


    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد


    بیچون باشد وجود من چون همه اوست




    ایجان خبرت هست که جانان تو کیست


    وی دل خبرت هست که مهمانِ تو کیست


    ای تن که بهر حیله رهی میجویی


    او میکشدت ببین که جویان تو کیست




    ایخواجه ترا غم جمال و جاهست


    واندیشۀ باغ و راغ و خرمنگاهست


    ما سوختگان خرمن توحیدیم


    ما را سرِ لا اله الا الله هست




    ای طالب اگر ترا سرِ این راهست


    واندر سر تو هوای این درگاه هست


    مفتاح فتوح اهل حق، دانی چیست


    خوش گفتن لا اله الا الله است




    این چرخ غلام طبع خود رایۀ ماست


    هستی ز برای نیستی مایۀ ماست


    اندر پس پردهه ها یکی دایۀ ماست


    ما آمده نیستیم این سایۀ ماست




    این چرخ و فلکها که حدِّ بینش ماست


    در دست تصرّف خدا کم ز عصاست


    هر ذره و قطره گر نهنگی گردد


    آنجمله مثال ماهئی در دریاست




    این شکل سفالین تنم جام دلست


    واندیشۀ پخته ام می خامِ دلست


    این دانه دانش همگی دام دلست


    این من گفتم و لیک پیغام دلست




    این همدم اندرون که دم میدهدت


    امّید رسیدن بحرم می دهدت


    تو تا دم آخرین دم او میخور


    کان عشوه نباشد زکرم می دهدت




    با ما زازل رفته، قراری دگر است


    این عالم اجساد،دیاری دگر است


    ای زاهد شب خیز، تو مغرور نماز


    بیرون ز نماز ،روزگاری دگر است




    با هر که نشستی ونشد جمع دلت


    وزتو نرمید زحمت آب و گلت


    زنهار تو پرهیز کن از صحبت او


    ورنی نکند جان کریمان بحلت




    بر هر جاییکه سر نهم مسجود اوست


    در شش جهت وبرون شش معبود اوست


    باغ وگل وبلبل وسماع وشاهد


    این جمله بهانه وهمه مقصود اوست




    بی دیده اگر راه روی عین خطاست


    بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست


    در صومعه ومدرسه از راه مجاز


    آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست




    بیرون زجهان کفر وایمان جائیست


    کانجا نه مقامِ برتر و رعنائیست


    جان باید داد و دل بشکرانۀ جان


    آنرا که تمنّای چنین مائوائیست




    بیرون زجهان وجان یکی دایه ماست


    دانستن او نه در خور پایۀ ماست


    در معرفتش هم این قدر میدانم


    ما سایۀ اوئیم و جهان پایه ماست




    تا با تو ز هستی تو ،هستی باقیست


    ایمن منشین که بت پرستی باقیست


    گیرم بت پندار شکستی آخر


    آن بت که زپندار برستی باقیست




    تا حاصل دردم سبب درمان گشت


    پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت


    جان ودل وتن حجاب ره بود کنون


    تن دل شد و دل جان شد وجان جانان گشت




    جان و سر آن یارکه او پرده در است


    این حلقۀ در بزن که در پرده دراست


    گر پرده در است یار وگر پرده دراست


    این پرده نه پرده است که این پرده در است




    چیزیست که در تو بی تو، جویان ویست


    در خاک تو دُرّیست که از کان وی است


    مانندۀ گوی اسب، چوگان ویست


    آن دارد و آن دارد و آن ،آنِ وی است




    خواهی که ترا کشف شود هستی دوست


    بر رو بدرون مغز وبرخیز زپوست


    ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست


    او غرقۀ خود هر دو جهان غرقه در اوست




    خورشید رخت زآسمان بیرونست


    چون حسن تو کز شرح و بیان بیرون است


    عشق تو درون جان من جا دارد


    وین طرفه که از جان و جهان بیرون است




    در دیدۀ صورت ارترا دامی هست


    زآن دم بگذر، اگر ترا گامی هست


    در هجده هزار عالم آنرا که دلیست


    داند که نه جنبش ونه آرامی هست




    در راه طلب عاقل ودیوانه یکیست


    در شیوۀ عشق،خویش و بیگانه یکیست


    آنرا که شراب وصل جانانه دادند


    در مذهب او کعبه وبتخانه یکیست




    در ظاهر وباطن آنچه خیر است وشراست


    از حکم حقست واز قضا وقدر است


    من جهد همی کنم قضا می گویید


    بیرون ز کفایتِ تو کاری دگر است




    در عشق تو هر حیله که کردم هیچست


    هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


    از درد تو هیچ روی درمانم نیست


    درمان که کند مرا که دردم هیچ است




    در مجلس عشّاق قراری دگر است


    وین بادۀ عشق را خماری دگر است


    آن علم که در مدرسه حاصل کردند


    کار دگر است و عشق کاری دگر است




    دل در بر هر که هست از دلبر ماست


    هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست


    هر زر که در او مُهرالست است بلی


    در هر کانی که هست آن زر زر ماست




    دوش از سر لطف یار در من نگریست


    گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست


    گفتم به خدا چنان که ماهی بی آب


    گفتا که گناه تست و بر من بگریست




    راهی ز زبان ما به دل پیوسته است


    کاسرار جهان و جان در او پیوسته است


    تا هست زبان بسته، گشاده است آن راه


    چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است




    سر گشته دلا، بدوست از جان راه است


    ای گمشده آشکار و پنهان راهست


    گر شش جهتت بسته شود باک مدار


    کز قعر نهادت سوی جانان راهست


    مولوی
     
    -Silence-، *Mitra*، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    از کفر و زاسلام برون صحراییست


    ما را بمیان آنفضا، سوداییست


    عارف چو بدان رسید سر را بنهد


    نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست




    اندر دل من درون و بیرون همه اوست


    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست


    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد


    بیچون باشد وجود من چون همه اوست




    ایجان خبرت هست که جانان تو کیست


    وی دل خبرت هست که مهمانِ تو کیست


    ای تن که بهر حیله رهی میجویی


    او میکشدت ببین که جویان تو کیست




    ایخواجه ترا غم جمال و جاهست


    واندیشۀ باغ و راغ و خرمنگاهست


    ما سوختگان خرمن توحیدیم


    ما را سرِ لا اله الا الله هست




    ای طالب اگر ترا سرِ این راهست


    واندر سر تو هوای این درگاه هست


    مفتاح فتوح اهل حق، دانی چیست


    خوش گفتن لا اله الا الله است




    این چرخ غلام طبع خود رایۀ ماست


    هستی ز برای نیستی مایۀ ماست


    اندر پس پردهه ها یکی دایۀ ماست


    ما آمده نیستیم این سایۀ ماست




    این چرخ و فلکها که حدِّ بینش ماست


    در دست تصرّف خدا کم ز عصاست


    هر ذره و قطره گر نهنگی گردد


    آنجمله مثال ماهئی در دریاست




    این شکل سفالین تنم جام دلست


    واندیشۀ پخته ام می خامِ دلست


    این دانه دانش همگی دام دلست


    این من گفتم و لیک پیغام دلست




    این همدم اندرون که دم میدهدت


    امّید رسیدن بحرم می دهدت


    تو تا دم آخرین دم او میخور


    کان عشوه نباشد زکرم می دهدت




    با ما زازل رفته، قراری دگر است


    این عالم اجساد،دیاری دگر است


    ای زاهد شب خیز، تو مغرور نماز


    بیرون ز نماز ،روزگاری دگر است




    با هر که نشستی ونشد جمع دلت


    وزتو نرمید زحمت آب و گلت


    زنهار تو پرهیز کن از صحبت او


    ورنی نکند جان کریمان بحلت




    بر هر جاییکه سر نهم مسجود اوست


    در شش جهت وبرون شش معبود اوست


    باغ وگل وبلبل وسماع وشاهد


    این جمله بهانه وهمه مقصود اوست




    بی دیده اگر راه روی عین خطاست


    بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست


    در صومعه ومدرسه از راه مجاز


    آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست




    بیرون زجهان کفر وایمان جائیست


    کانجا نه مقامِ برتر و رعنائیست


    جان باید داد و دل بشکرانۀ جان


    آنرا که تمنّای چنین مائوائیست




    بیرون زجهان وجان یکی دایه ماست


    دانستن او نه در خور پایۀ ماست


    در معرفتش هم این قدر میدانم


    ما سایۀ اوئیم و جهان پایه ماست




    تا با تو ز هستی تو ،هستی باقیست


    ایمن منشین که بت پرستی باقیست


    گیرم بت پندار شکستی آخر


    آن بت که زپندار برستی باقیست




    تا حاصل دردم سبب درمان گشت


    پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت


    جان ودل وتن حجاب ره بود کنون


    تن دل شد و دل جان شد وجان جانان گشت




    جان و سر آن یارکه او پرده در است


    این حلقۀ در بزن که در پرده دراست


    گر پرده در است یار وگر پرده دراست


    این پرده نه پرده است که این پرده در است




    چیزیست که در تو بی تو، جویان ویست


    در خاک تو دُرّیست که از کان وی است


    مانندۀ گوی اسب، چوگان ویست


    آن دارد و آن دارد و آن ،آنِ وی است




    خواهی که ترا کشف شود هستی دوست


    بر رو بدرون مغز وبرخیز زپوست


    ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست


    او غرقۀ خود هر دو جهان غرقه در اوست




    خورشید رخت زآسمان بیرونست


    چون حسن تو کز شرح و بیان بیرون است


    عشق تو درون جان من جا دارد


    وین طرفه که از جان و جهان بیرون است




    در دیدۀ صورت ارترا دامی هست


    زآن دم بگذر، اگر ترا گامی هست


    در هجده هزار عالم آنرا که دلیست


    داند که نه جنبش ونه آرامی هست




    در راه طلب عاقل ودیوانه یکیست


    در شیوۀ عشق،خویش و بیگانه یکیست


    آنرا که شراب وصل جانانه دادند


    در مذهب او کعبه وبتخانه یکیست




    در ظاهر وباطن آنچه خیر است وشراست


    از حکم حقست واز قضا وقدر است


    من جهد همی کنم قضا می گویید


    بیرون ز کفایتِ تو کاری دگر است




    در عشق تو هر حیله که کردم هیچست


    هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


    از درد تو هیچ روی درمانم نیست


    درمان که کند مرا که دردم هیچ است




    در مجلس عشّاق قراری دگر است


    وین بادۀ عشق را خماری دگر است


    آن علم که در مدرسه حاصل کردند


    کار دگر است و عشق کاری دگر است




    دل در بر هر که هست از دلبر ماست


    هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست


    هر زر که در او مُهرالست است بلی


    در هر کانی که هست آن زر زر ماست




    دوش از سر لطف یار در من نگریست


    گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست


    گفتم به خدا چنان که ماهی بی آب


    گفتا که گناه تست و بر من بگریست




    راهی ز زبان ما به دل پیوسته است


    کاسرار جهان و جان در او پیوسته است


    تا هست زبان بسته، گشاده است آن راه


    چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است




    سر گشته دلا، بدوست از جان راه است


    ای گمشده آشکار و پنهان راهست


    گر شش جهتت بسته شود باک مدار


    کز قعر نهادت سوی جانان راهست


    مولوی
     
    -Silence-، *Mitra*، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
    گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم

    دل رنجور به طنبور نوایی دارد
    دل صدپاره خود را به نوایش دادیم

    به خرابات بدستیم از آن رو مستیم
    کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم

    ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب
    همه را جمله یکی کن که در این افرادیم

    همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد
    مزه‌ای بخش که ما بی‌مزه اعدادیم

    دل ما یافت از این باده عجایب بویی
    لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم

    از برون خسته یاریم و درون رسته یار
    لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم

    همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست
    در خرابات فنا عاقله ایجادیم

    "مولانا"
     
    -Silence-، mohana.، مـرجانه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    در فروبند که ما عاشق این میکده‌ایم
    درده آن باده جان را که سبک دل شده‌ایم
    برجه ای ساقی چالاک میان را بربند
    به خدا کز سفر دور و دراز آمده‌ایم
    برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تو
    از کف زهره به صد لابه قدح نستده‌ایم
    در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا
    چاره رطل گران کن که همه می زده‌ایم
    زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه‌ام
    به حق آنک ز آغاز حریفان بده‌ایم
    ما همه خفته تو بر ما لگدی چند زدی
    برجهیدیم خمارانه در این عربده‌ایم
    گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیست
    هین بده ما ملک الموت چنین قاعده‌ایم
    فلسفی زین بخورد فلسفه‌اش غرق شود
    که گمان داشت که ما زان علل فاسده‌ایم
    آن نهنگیم که دریا بر ما یک قدح است
    ما نه مردان ثرید و عدس و مایده‌ایم
    هله خاموش کن و فایده و فضل بهل
    که ز فضله فایده فایده‌ایم
     
    -Silence-، mohana.، !!!OMID!!! و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
    جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
    تا که ما را و تو را تذکره‌ای باشد یاد
    دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
    آن خیال رخ خوبت که قمر بنده اوست
    وان خم ابروی مانند هلالت بردیم
    وان شکرخنده خوبت که شکر تشنه اوست
    ز شکرخانه مجموع خصالت بردیم
    چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییم
    زانک ما این پر و بال از پر و بالت بردیم
    هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آید
    هر چه داریم همه از عز و جلالت بردیم
    شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صبا
    گر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم
     
    -Silence-، mohana.، shirin 333 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
    تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
    نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
    سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
    باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
    فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
    چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
    چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
    رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
    ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
    عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
    واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
    چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
    ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
    همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
    همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
    ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
    به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
    روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل
    نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
    هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
    ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
    شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق
    ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم
     
    -Silence-، mohana.، *Mitra* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/16
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    806
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Graphist
    بـــی همگــــان بســـــر شـــــود بی تـو بســـــر نمـــی شــــود
    داغ تـــــو دارد ایــــن دلـــــم جــــای دگـــــــر نمــــی شـــود

    دیـــده عقــــل مســـت تــــو چـرخــــه چـــرخ پســـت تــــو
    گــــوش طـــرب بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود

    جـــان ز تــــو جــوش مـــی کند دل ز تـــو نـوش می کند
    عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود

    خمـــــر مـــن و خمـــــار مـــن بــــاغ مـــن و بهـــار مــــن
    خـــواب مـــن و خمــــار مــــن بــی تـو بســر نمی شود

    جـــاه و جلال مــن تـــویی ملکت و مــــال مـــن تـویی
    آب زلال مــــن تــــویی بــــی تــــو بســــر نمی شـود

    گـــــاه ســــوی وفــــا روی گــــاه ســوی جفــــا روی
    آن منــی کـــجا روی بـــی تــــو بســـــر نمی شـــود

    دل بنهنـــد بــــر کنـــی تـــوبـــــه کــننـــــد بشــکنــی
    ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود

    بی تـــو اگـــر بســـر شدی زیــر جهــان زبر شدی
    باغ ارم سقــر شــدی بــی تــو بســر نمــی شـود

    گــــر تـــو ســری قــدم شـوم ور تــو کفی علم شوم
    ور بــــروی عــــدم شــــوم بی تـو بسـر نمی شود

    خــواب مــــرا ببستــــه ای نقـــش مــرا بشسته ای
    وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود

    گـــر تـــو نباشی یار من گشت خراب کــار مــن
    مــونس و غمگـــسار مـــن بی تو بسر نمی شود

    بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
    ســر ز غـم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود

    هر چه بگویم ای صنم نیست جـدا ز نیــک و بـد
    هم تو بگو ز لطف خود بی تو بسر نمی شود
     
    -Silence-، Shahab، mohana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    از کفر و زاسلام برون صحراییست


    ما را بمیان آنفضا، سوداییست


    عارف چو بدان رسید سر را بنهد


    نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست




    اندر دل من درون و بیرون همه اوست


    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست


    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد


    بیچون باشد وجود من چون همه اوست




    ایجان خبرت هست که جانان تو کیست


    وی دل خبرت هست که مهمانِ تو کیست


    ای تن که بهر حیله رهی میجویی


    او میکشدت ببین که جویان تو کیست




    ایخواجه ترا غم جمال و جاهست


    واندیشۀ باغ و راغ و خرمنگاهست


    ما سوختگان خرمن توحیدیم


    ما را سرِ لا اله الا الله هست




    ای طالب اگر ترا سرِ این راهست


    واندر سر تو هوای این درگاه هست


    مفتاح فتوح اهل حق، دانی چیست


    خوش گفتن لا اله الا الله است




    این چرخ غلام طبع خود رایۀ ماست


    هستی ز برای نیستی مایۀ ماست


    اندر پس پردهه ها یکی دایۀ ماست


    ما آمده نیستیم این سایۀ ماست




    این چرخ و فلکها که حدِّ بینش ماست


    در دست تصرّف خدا کم ز عصاست


    هر ذره و قطره گر نهنگی گردد


    آنجمله مثال ماهئی در دریاست




    این شکل سفالین تنم جام دلست


    واندیشۀ پخته ام می خامِ دلست


    این دانه دانش همگی دام دلست


    این من گفتم و لیک پیغام دلست




    این همدم اندرون که دم میدهدت


    امّید رسیدن بحرم می دهدت


    تو تا دم آخرین دم او میخور


    کان عشوه نباشد زکرم می دهدت




    با ما زازل رفته، قراری دگر است


    این عالم اجساد،دیاری دگر است


    ای زاهد شب خیز، تو مغرور نماز


    بیرون ز نماز ،روزگاری دگر است




    با هر که نشستی ونشد جمع دلت


    وزتو نرمید زحمت آب و گلت


    زنهار تو پرهیز کن از صحبت او


    ورنی نکند جان کریمان بحلت




    بر هر جاییکه سر نهم مسجود اوست


    در شش جهت وبرون شش معبود اوست


    باغ وگل وبلبل وسماع وشاهد


    این جمله بهانه وهمه مقصود اوست




    بی دیده اگر راه روی عین خطاست


    بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست


    در صومعه ومدرسه از راه مجاز


    آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست




    بیرون زجهان کفر وایمان جائیست


    کانجا نه مقامِ برتر و رعنائیست


    جان باید داد و دل بشکرانۀ جان


    آنرا که تمنّای چنین مائوائیست




    بیرون زجهان وجان یکی دایه ماست


    دانستن او نه در خور پایۀ ماست


    در معرفتش هم این قدر میدانم


    ما سایۀ اوئیم و جهان پایه ماست




    تا با تو ز هستی تو ،هستی باقیست


    ایمن منشین که بت پرستی باقیست


    گیرم بت پندار شکستی آخر


    آن بت که زپندار برستی باقیست




    تا حاصل دردم سبب درمان گشت


    پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت


    جان ودل وتن حجاب ره بود کنون


    تن دل شد و دل جان شد وجان جانان گشت




    جان و سر آن یارکه او پرده در است


    این حلقۀ در بزن که در پرده دراست


    گر پرده در است یار وگر پرده دراست


    این پرده نه پرده است که این پرده در است




    چیزیست که در تو بی تو، جویان ویست


    در خاک تو دُرّیست که از کان وی است


    مانندۀ گوی اسب، چوگان ویست


    آن دارد و آن دارد و آن ،آنِ وی است




    خواهی که ترا کشف شود هستی دوست


    بر رو بدرون مغز وبرخیز زپوست


    ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست


    او غرقۀ خود هر دو جهان غرقه در اوست




    خورشید رخت زآسمان بیرونست


    چون حسن تو کز شرح و بیان بیرون است


    عشق تو درون جان من جا دارد


    وین طرفه که از جان و جهان بیرون است




    در دیدۀ صورت ارترا دامی هست


    زآن دم بگذر، اگر ترا گامی هست


    در هجده هزار عالم آنرا که دلیست


    داند که نه جنبش ونه آرامی هست




    در راه طلب عاقل ودیوانه یکیست


    در شیوۀ عشق،خویش و بیگانه یکیست


    آنرا که شراب وصل جانانه دادند


    در مذهب او کعبه وبتخانه یکیست




    در ظاهر وباطن آنچه خیر است وشراست


    از حکم حقست واز قضا وقدر است


    من جهد همی کنم قضا می گویید


    بیرون ز کفایتِ تو کاری دگر است




    در عشق تو هر حیله که کردم هیچست


    هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


    از درد تو هیچ روی درمانم نیست


    درمان که کند مرا که دردم هیچ است




    در مجلس عشّاق قراری دگر است


    وین بادۀ عشق را خماری دگر است


    آن علم که در مدرسه حاصل کردند


    کار دگر است و عشق کاری دگر است




    دل در بر هر که هست از دلبر ماست


    هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست


    هر زر که در او مُهرالست است بلی


    در هر کانی که هست آن زر زر ماست




    دوش از سر لطف یار در من نگریست


    گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست


    گفتم به خدا چنان که ماهی بی آب


    گفتا که گناه تست و بر من بگریست




    راهی ز زبان ما به دل پیوسته است


    کاسرار جهان و جان در او پیوسته است


    تا هست زبان بسته، گشاده است آن راه


    چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است




    سر گشته دلا، بدوست از جان راه است


    ای گمشده آشکار و پنهان راهست


    گر شش جهتت بسته شود باک مدار


    کز قعر نهادت سوی جانان راهست


    مولوی
    ​
     
    shirin 333، -Silence-، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
    چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

    باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
    بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

    روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
    خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

    دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
    بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

    من همگی تراستم مست می وفاستم
    با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

    ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
    او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

    ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
    گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن

    نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
    چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن

    کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
    ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

    ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
    گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

    هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
    کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

    شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
    گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

    باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
    باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

    باده عام از برون باده عارف از درون
    بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

    از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
    چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

    #مولانای_جان
     
    *Mitra*، -Silence-، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
    عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
    جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
    چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
    نیست غمگین و پراندیشه و بی‌هوشی جوی
    تا من او را به می و رطل گران بفریبم
    ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست
    تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
    نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک
    تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
    او فرشته‌ست اگر چه که به صورت بشر است
    شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
    خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
    پس کیش من به چنین نقش و نشان بفریبم
    گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
    خور او نور بود چونش به نان بفریبم
    نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
    تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
    نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
    آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
    سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
    رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
    موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
    چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
    نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
    کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
    عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
    که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
    شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
    مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
     
    shirin 333، *Mitra*، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.