1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    یا رب توبه چرا شکستم
    وز لقمه دهان چرا نبستم
    گر وسوسه کرد گرد پیچم
    در پیچش او چرا نشستم
    آخر دیدم به عقل موضع
    صد بار و هزار بار رستم
    از بندگی خدا ملولم
    زیرا که به جان گلوپرستم
    خود من جعل المهوم هما
    از لفظ رسول خوانده استم
    چون بر دل من نشسته دودی
    چون زود چو گرد برنجستم
    این‌ها که نبشتم از ندامت
    آن وقت نبشته بود دستم
     
    *Mitra*، -Silence-، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    من دوش به تازه عهد کردم
    سوگند به جان تو بخوردم
    کز روی تو چشم برندارم
    گر تیغ زنی ز تو نگردم
    درمان ز کسی دگر نجویم
    زیرا ز فراق توست دردم
    در آتشم ار فروبری تو
    گر آه برآورم نه مردم
    برخاستم از رهت چو گردی
    بر خاک ره تو بازگردم
     
    *Mitra*، -Silence-، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    تا چهره آن یگانه دیدم
    دل در غم بی‌کرانه دیدم
    گفتی فرداست روز بازار
    بازار تو را بهانه دیدم
    دل را چو انار ترش و شیرین
    خون بسته و دانه دانه دیدم
    زهر عالم همه عسل شد
    تا شهد تو در میانه دیدم
    جان را چو وثاق و جای زنبور
    از شهد تو خانه خانه دیدم
    بر آتشم و هنوز در عشق
    زان دوزخ یک زبانه دیدم
    شطرنج که صد هزار خانه‌ست
    از جمله آن دو خانه دیدم
    یک خانه پر از خمار دیدم
    یک خانه می مغانه دیدم
    چون عشق چنین دو روی دارد
    سرگشتگی زمانه دیدم
    وانگه زین سر به سوی آن سر
    دزدیده ره و دهانه دیدم
    زان ره خرد دقیقه بین را
    اندیشه ابلهانه دیدم
    او بر سر گنج بی‌نشانی
    سرگشته که من نشانه دیدم
    او زیر پر همای دولت
    گوید که به خواب لانه دیدم
    جانی که ز غم ز پا درآمد
    در عالم دل روانه دیدم
    جانی که فسانه داند این را
    او را همگی فسانه دیدم
    نالنده و بی‌خبر ز نالش
    چون بربط و چون چغانه دیدم
    بس شانه مکن که طره عشق
    بیرون ز حدود شانه دیدم
    صد شب بر او ترانه گویی
    روزت گوید تو را ندیدم
    هر درد که آن دوا ندارد
    سوی دل خود دوانه دید
     
    *Mitra*، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    گر ناز تو را به گفت نارم
    مهر تو درون سینه دارم
    بی‌مهر تو گر گلی ببویم
    در حال بسوز همچو خارم
    ماننده ماهی ار خموشم
    چون موج و چو بحر بی‌قرارم
    ای بر لب من نهاده مهری
    می کش تو به سوی خود مهارم
    مقصود تو چیست من چه دانم
    دانم که من اندر این قطارم
    نشخوار غمت زنم چو اشتر
    چون اشتر مست کف برآرم
    هر چند نهان کنم نگویم
    در حضرت عشق آشکارم
    ماننده دانه زیر خاکم
    موقوف اشارت بهارم
    تا بی‌دم خود زنم دمی خوش
    تا بی‌سر خود سری بخارم
     
    *Mitra*، Ariana، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای دشمن روزه و نمازم
    وی عمر و سعادت درازم
    هر پرده که ساختم دریدی
    بگذشت از آنک پرده سازم
    ای من چو زمین و تو بهاری
    پیدا شده از تو جمله رازم
    چون صید شدم چگونه پرم
    چون مات توام دگر چه بازم
    پروانه من چو سوخت بر شمع
    دیگر ز چه باشد احترازم
    نزدیکتری به من ز عقلم
    پس سوی تو من چگونه یازم
    بگداز مرا که جمله قندم
    گر من فسرم وگر گدازم
    یک بارگی از وفا مشو دست
    یک بار دگر ببین نیازم
    یک بار دگر مرا فسون خوان
    وز روح مسیح کن طرازم
    بر قنطره بست باج دارم
    از بهر عبور ده جوازم
    خاموش که گفت حاجتش نیست
    در گفتن خویش یاوه تازم
    خاموش که عاقبت مرا کار
    محمود بود چو من ایازم
     
    *Mitra*، Ariana، -Silence- و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    امروز مرا چه شد چه دانم
    امروز من از سبک دلانم
    در دیده عقل بس مکینم
    در دیده عشق بی‌مکانم
    افسوس که ساکن زمینم
    انصاف که صارم زمانم
    این طرفه که با تن زمینی
    بر پشت فلک همی‌دوانم
    آن بار که چرخ برنتابد
    از قوت عشق می کشانم
    از سینه خویش آتشش را
    تا سینه سنگ می رسانم
    از لذت و از صفای قندش
    پرشهد شده‌ست این دهانم
    از مشکل شمس حق تبریز
    من نکته مشکل جهانم
     
    *Mitra*، Ariana، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    مرا یارا چنین بی‌یار مگذار
    ز من مگذر مرا مگذار مگذار

    به زنهارت درآمد جان چاکر
    مرا در هجر بی‌زنهار مگذار

    طبیبی بلک تو عیسی وقتی
    مرو ما را چنین بیمار مگذار

    مرا گفتی که ما را یار غاری
    چنین تنها مرا در غار مگذار

    تو را اندک نماید هجر یک شب
    ز من پرس اندک و بسیار مگذار

    مینداز آتش اندک به سینه
    که نبود آتش اندک خوار مگذار

    دمم بگسست لیکن بار دیگر
    ز من بشنو مرا این بار مگذار
     
    *Mitra*، m naizar، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ما آب دریم ما چه دانیم
    چه شور و شریم ما چه دانیم
    هر دم ز شراب بی‌نشانی
    خود مستتریم ما چه دانیم
    تا گوهر حسن تو بدیدیم
    رخ همچو زریم ما چه دانیم
    تا عشق تو پای ما گرفته‌ست
    بی‌پا و سریم ما چه دانیم
    خشک و تر ما همه تویی تو
    خوش خشک و تریم ما چه دانیم
    سرحلقه زلف تو گرفتیم
    خوش می شمریم ما چه دانیم
    گر زیر و زبر شود دو عالم
    زیر و زبریم ما چه دانیم
    گر سبزه و باغ خشک گردد
    ما از تو چریم ما چه دانیم
    گلزار اگر همه بریزد گ
    ل از تو بریم ما چه دانیم
    گر چرخ هزار مه نماید
    در تو نگریم ما چه دانیم
    گر زانک شکر جهان بگیرد
    ما باده خوریم ما چه دانیم
    شمس تبریز ز آفتابت
    همچون قمریم ما چه دانیم
     
    *Mitra*، -Silence- و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
    صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
    آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده‌ای
    دست و پایم بسته‌ای تا دست و پا بشناختم
    دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند
    حق دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
    چون درخت از زیر خاکی دست‌ها بالا کنم
    در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
    ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام
    گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
    شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده‌ست
    سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
    زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است
    من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
    نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو
    چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم
     
    *Mitra*، سایه، Ariana و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    مه دي رفت و بهمن هم بيا که نوبهار آمد
    زمين سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد

    درختان بين که چون مستان همه گيجند و سرجنبان
    صبا برخواند افسوني که گلشن بي‌قرار آمد

    سمن را گفت نيلوفر که پيچاپيچ من بنگر
    چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد

    بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمد
    چو نرگس چشمکش مي‌زد که وقت اعتبار آمد

    چه گفت آن بيد سرجنبان که از مستي سبک سر شد
    چه ديد آن سرو خوش قامت که رفت و پايدار آمد

    قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کف‌هاشان
    که تصويرات زيباشان جمال شاخسار آمد

    هزاران مرغ شيرين پر نشسته بر سر منبر
    ثنا و حمد مي‌خواند که وقت انتشار آمد

    چو گويد مرغ جان ياهو بگويد فاخته کوکو
    بگويد چون نبردي بو نصيبت انتظار آمد

    بفرمودند گل‌ها را که بنماييد دل‌ها را
    نشايد دل نهان کردن چو جلوه يار غار آمد

    به بلبل گفت گل بنگر به سوي سوسن اخضر
    که گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد

    جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو
    که اين عشقي که من دارم چو تو بي‌زينهار آمد

    چنار آورد رو در رز که اي ساجد قيامي کن
    جوابش داد کاين سجده مرا بي‌اختيار آمد

    منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت
    مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد

    برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ
    بر او بخشود و گل گفت اه که اين مسکين چه زار آمد

    رسيد اين ماجراي او به سيب لعل خندان رو
    به گل گفت او نمي‌داند که دلبر بردبار آمد

    چو سيب آورد اين دعوي که نيکو ظنم از مولي
    براي امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد

    کسي سنگ اندر او بندد چو صادق بود مي‌خندد
    چرا شيرين نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد

    کلوخ انداز خوبان را براي خواندن باشد
    جفاي دوستان با هم نه از بهر نفار آمد

    زليخا گر دريد آن دم گريبان و زه يوسف
    پي تجميش و بازي دان که کشاف سرار آمد

    خورد سنگ و فرونايد که من آويخته شادم
    که اين تشريف آويزش مرا منصوروار آمد

    که من منصورم آويزان ز شاخ دار الرحمان
    مرا دور از لب زشتان چنين بوس و کنار آمد

    هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه
    درون سينه زن پنهان دمي که بي‌شمار آمد
     
    *Mitra*، m naizar، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.