1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    مخسب ای یار مهمان دار امشب
    که تو روحی و ما بیمار امشب

    برون کن خواب را از چشم اسرار
    که تا پیدا شود اسرار امشب

    اگر تو مشترییی گرد مه گرد
    بگرد گنبد دوار امشب

    شکار نسر طایر را به گردون
    چو جان جعفری طیار امشب

    تو را حق داد صیقل تا زدایی
    ز هجر ازرق زنگار امشب

    بحمدالله که خلقان جمله خفتند
    و من بر خالقم بر کار امشب

    زهی کر و فر و اقبال بیدار
    که حق بیدار و ما بیدار امشب

    اگر چشمم بخسبد تا سحرگه
    ز چشم خود شوم بیزار امشب

    اگر بازار خالی شد تو بنگر
    به راه کهکشان بازار امشب

    شب ما روز آن استارگان‌ست
    که درتابید در دیدار امشب

    اسد بر ثور برتازد به جمله
    عطارد برنهد دستار امشب

    زحل پنهان بکارد تخم فتنه
    بریزد مشتری دینار امشب

    خمش کردم زبان بستم ولیکن
    منم گویای بی‌گفتار امشب
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    در هوایت بی‌قرارم روز و شب
    سر ز پایت برندارم روز و شب

    روز و شب را همچو خود مجنون کنم
    روز و شب را کی گذارم روز و شب

    جان و دل از عاشقان می‌خواستند
    جان و دل را می‌سپارم روز و شب

    تا نیابم آن چه در مغز منست
    یک زمانی سر نخارم روز و شب

    تا که عشقت مطربی آغاز کرد
    گاه چنگم گاه تارم روز و شب

    می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
    تا به گردون زیر و زارم روز و شب

    ساقیی کردی بشر را چل صبوح
    زان خمیر اندر خمارم روز و شب

    ای مهار عاشقان در دست تو
    در میان این قطارم روز و شب

    می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
    همچو اشتر زیر بارم روز و شب

    تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
    تا قیامت روزه دارم روز و شب

    چون ز خوان فضل روزه بشکنم
    عید باشد روزگارم روز و شب

    جان روز و جان شب ای جان تو
    انتظارم انتظارم روز و شب

    تا به سالی نیستم موقوف عید
    با مه تو عیدوارم روز و شب

    زان شبی که وعده کردی روز بعد
    روز و شب را می‌شمارم روز و شب

    بس که کشت مهر جانم تشنه است
    ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
     
    jila_s، Sanazz، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    آواز داد اختر بس روشنست امشب
    گفتم ستارگان را مه با منست امشب

    بررو به بام بالا از بهر الصلا را
    گل چیدنست امشب می خوردنست امشب

    تا روز دلبر ما اندر برست چون دل
    دستش به مهر ما را در گردنست امشب

    تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست
    تا روز چنگیان را تنتن تنست امشب

    تا روز ساغر می در گردش است و بخشش
    تا روز گل به خلوت با سوسنست امشب

    امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم
    شادی آنک ماهت بر روزنست امشب

    داوودوار ما را آهن چو موم گردد
    کهن رباست دلبر دل آهنست امشب

    بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد
    کان زار ترس دیده در مأمنست امشب

    بر روی چون زر من ای بخت بوسه می‌ده
    کاین زر گازدیده در معدنست امشب

    آن کو به مکر و دانش می‌بست راه ما را
    پالان خر بر او نه کو کودنست امشب

    شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبین
    وان نیزه درازش چون سوزنست امشب

    خرگاه عنکبوتست آن قلعه حصینش
    برگستوان و خودش چون روغنست امشب

    خاموش کن که طامع الکن بود همیشه
    با او چه بحث داری کو الکنست امشب
     
    Sanazz و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  4. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
    بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

    آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل
    تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

    آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا
    همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

    آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای
    بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

    گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل تویی
    گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

    جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
    فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

    صید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ای
    جانب دام بازرو ور نروی برانمت

    شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو
    در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت

    زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی
    گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت

    از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست
    شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت

    هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را
    نیک بجوش و صبر کن زانک همی‌پرانمت

    نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان
    من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

    گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من
    در پی تو همی‌دوم گر چه که می‌دوانمت
     
    Sanazz، سایه و مـرجانه از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    زاهد و آسیابان

    رفت روزی زاهدی در آسیاب
    آسیابان را صدا زد با عتاب
    گفت دانی کیستم من گفت :نه
    گفت نشناسی مرا ای رو سیه
    این منم من زاهدی عالیمقام
    در رکوع و درسجودم صبح وشام
    ذکر یا قدوس ویا سبوح من
    برده تا پیش ملایک روح من
    مستجاب الدعوه ام تنها وبس
    عزت مارا نداند هیچ کس
    هرچه خواهم از خدا آن میشود
    بانفیرم زنده بی جان میشود
    حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
    گندم آوردم برای آسیاب
    زود این گندم درون دلو ریز
    تا بخواهم از خدا باشی عزیز
    آسیابت را کنم کاخی بلند
    برتو پوشانم لباسی از پرند
    صد غلام وصد کنیز خوبرو
    میکنم امشب برایت آرزو
    آسیابان گفت ای مردخدا
    من کجا و آنچه میگویی کجا
    چون که عمری را به همت زیستم
    راغب یک کاخ و دربان نیستم
    درمرامم هرکسی را حرمتیست
    آسیابم هم همیشه نوبتیست
    نوبتت چون شد کنم بار تو باز
    خواه مومن باش و خواهی بی نماز
    باز زاهد کرد فریاد و عتاب
    کاسیابت برسرت سازم خراب
    یک دعا گویم سقط گردد خرت
    بر زمین ریزد همه بار و برت
    آسیابان خنده زد ای مرد حق
    از چه بر بیهوده می ریزی عرق
    گر دعاهای تو می سازد مجاب
    با دعایی گندم خود را بساب
    (حضرت مولانا)
     
    مـرجانه و Shahab از این پست تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    هر لحظه كه تسليمم در كارگه تقدير،
    آرامتر از آهو، بی باک تر از شيرم،
    هر لحظه كه میكوشم در كار كنم تدبير،
    رنج از پِیِ رنج آيد زنجير پِیِ زنجير...

    "مولوی"
     
    Sanazz و Shahab از این پست تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/15
    ارسال ها:
    130
    تشکر شده:
    462
    امتیاز دستاورد:
    63
    جنسیت:
    زن
     
    Sanazz، Shahab و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    زاهد بودم ترانه گویم کردی
    سر فتنه بزم و باده جویم کردی

    سجاده نشین با وقاری بودم
    بازیچه کودکان کویم کردی

    ما را زهوای خویش دف زن کردی
    صد دریا را ز خویش کف زن کردی

    من پیر فنا بودم جوانم کردی
    من مرده بودم ز زندگانم کردی ..

    { مولانا }
     
    Sanazz و Shahab از این پست تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
    ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
    باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
    آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
    وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
    وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
    در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست
    آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
    این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
    من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
    یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
    دیدار خوب یوسف کنعانمآرزوست
    والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
    آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
    شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
    جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
    آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
    زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
    آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
    گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
    مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
    دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
    گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
    گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
    کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
    پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
    آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
    خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
    از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
    گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
    یک دست جام باده و یک دست جعد
    یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
    می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار
    دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
    من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست
    وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
    باقی این غزل را ای مطرب ظریف
    زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
    بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
    من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
     
    !!!OMID!!!، سایه، Sanazz و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    به سوي ما نگر چشمي برانداز
    وگر فرصت بود بوسي درانداز

    چو کردي نيت نيکو مگردان
    از آن گلشن گلي بر چاکر انداز

    اگر خواهي که روزافزون بود کار
    نظر بر کار ما افزونتر انداز

    وگر تو فتنه انگيزي و خودکام
    رها کن داد و رسمي ديگر انداز

    نگون کن سرو را همچون بنفشه
    گناه غنچه بر نيلوفر انداز

    ز باد و بوي توست امروز در باغ
    درختان جمله رقاص و سرانداز

    چو شاخ لاغري افزون کند رقص
    تو ميوه سوي شاخ لاغر انداز

    چو آمد خار گل را اسپري بخش
    چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز

    بر عاشق بري چون سيم بگشا
    سوي مفلس يکي مشتي زر انداز

    برآ اي شاه شمس الدين تبريز
    يکي نوري عجب بر اختر انداز
     
    !!!OMID!!!، سایه، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.