بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم. آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم. فریدون مشیری
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد. خداوند گفت : نازنین بنده ام من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست.
هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن،گاهی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست! آن گاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد !!!
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است،راه دل خود را نتوانم که نپویم. هر صبح در آیینه جادویی خورشید،چون من نگرم او همه من، من همه اویم! مشیری
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد. خداوند گفت : نازنین بنده ام پرورش روحت با تو ، اما آراستن آن با من.