1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اصطلاحات مربوط به رنگ ها

شروع موضوع توسط MiTra ‏30/3/11 در انجمن زبان خارجی

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113

    به نام خدا​

    در این پست به رنگ‌ها و اصطلاحاتی که از رنگ‌ها ساخته شده‌اند می‌پردازم. اصطلاحاتی که در زبان فارسی هم وجود دارند، مثل سیاه کردن (کلک زدن و کلاه گذاشتن سر کسی) ، زرد شدن (شدت ترسیدن)،…
    Black​
    Black as coal: شدیداً تاریک یا پلید و شیطانی​
    [Her heart is black as coal.]​
    قلب سیاهی دارد.
    Black as the night: شدیداًتاریک​
    [My bedroom is always Black as the night.]​
    اتاق خوابم همیشه تاریکه.
    Black out: بی‌هوش کردن، از هوش بردن​
    [High elevation tends to make me black out.]​
    بلندی حالمو بد می‌کنه.
    Black out: خاموشی مطلق (بر اثر قطع برق)​
    [The electricity went off and caused a black out.]​
    برق رفت و همه جا خاموش شد.
    (to) Black list someone: کسی را در لیست سیاه گذاشتن​
    [He can't find work because he was black listed.]​
    نمی‌تونه کار پیدا کنه چون اسمش رفته تو لیست سیاه.

    *معادل [black ball someone] هم به همین معناست. سابقه لیست سیاه به دوره مک کارتی برمی‌گردد. در آن زمان هر کس تصور می‌شد کمونیست است نامش را در لیست سیاه می‌نوشتند و سپس او را می‌کشتد.

    (to) Give someone a black eye: کبود کردن چشم کسی​
    [I made a comment his friend and he gave me a black eye!]​
    در مورد دوستش یه چیزی گفتم اونم محکم کوبید پای چشمم.
    Black and white: پلیس، ماشین پلیس​
    [A black and white pulled up to the curb.]​
    یه اتومبیل پلیس کنار جاده توقف کرد.

    *سابقاً در بعضی از جاها ماشین‌های پلیس سیاه و سفید بوده است به همین دلیل گاهی اوقات از این اصطلاح برای خود پلیس هم استفاده می‌کنند.

    Blue​
    What in blue blazes? : از سر تعجب و ناراحتی​
    [What in the blue blazes is going here?]​
    وای خدای من، این جا چه خبره؟
    Blue: افسرده، غمگین​
    [I'm feeling sort of blue.]​
    امروز حال خوشی ندارم، پکرم.
    Out of the blue: یکهو از جایی خارج شدن ​
    [The other driver appears out of the blue.]​
    آن یکی ماشین معلوم نیست از کجا پیداش شد.
    Gray​
    Gray area: موضوع گنگ و مبهم​
    [I'm having trouble answering you because that's a gray area.]​
    برای جواب دادن به سوال شما مشکل دارم چون سوالتان گنگ و مبهم است.
    Gray matter: مغز،مخ،هوش​
    [I don't know why he makes such stupid mistake; I guess he just doesn't have much gray matter.]​
    نمی‌دونم او چرا همچین اشتباه احمقانه‌ای کرد، فکر می‌کنم اصلاً مخ نداره.

    Green​
    Green: تازه‌کار​
    [I wouldn't hire him if I were you, He's really green.]​
    اگه جای شما بودم استخدامش نمی‌کردم، واقعاً تازه‌کاره.
    (to look) Green around the gills: مریض و ناخوش به نظر رسیدن​
    [What's wrong with you? You look green around the gills.]​
    چته؟ ناخوش به نظر میای.
    *این عبارت برای ماهی‌ها استفاده می‌شد و gill به آبشش ماهی می‌گویند و وقتی دور آبشش ماهی سبز باشد معلوم می‌شود ماهی مریض است و قابل خوردن نیست... اما حالا دیگه در مورد آدما هم استفاده می‌شود.
    Green with envy: به شدت حسادت کردن​
    [When I told her the news, she was absolutely green with envy.]​
    وقتی خبر را بهش گفتم کاملا معلوم بود از حسادت داره می‌ترکه.
    Pink​
    In the pink: سرحالبودن ​
    [You look you're in the pink today.]​
    امروز خیلی سرحال و قبراق به نظر می‌رسی.
    Pinky: انگشتکوچک ​
    [He always wears a ring on his pinky.]​
    همیشه تو انگشت کوچیکش یه حلقه داره.
    Tickled pink: هیجانزده​
    [When H heard about your new job, I was tickled pink.]​
    وقتی خبر کار تازه‌ات را شنیدم خیلی هیجان زده شدم.

    Purple​
    Purple passion: آرزو داشتن، بهشدتعلاقمندبودن​
    [I have purple passion to become an actor.]​
    آرزو دارم بازیگر بشم.
    Red​
    Beet red: خیلی قرمز، شدیداًسرخ​
    [She turned beet red from embarrassment.]​
    از تعجب رنگ لبو شد.( این اصطلاح را خود ما ایرانی‌ها هم می‌گوییم.)
    Catch someone red-handed: سربزنگاهمچکسیراگرفتن​
    [I know he's guilty. I caught him red-handed.]​
    می‌دانم گناهکاره. خودم سر بزنگاه مچشو گرفتم.
    (To) paint the town red: مهمانیرفتن ​
    [We are going to paint the town red tonight.]​
    امشب داریم می‌ریم مهمونی.
    Red:کمونیست ​
    [I think he's a Red.]​
    فکر کنم اون یه کمونیسته.
    Red hot: فوقالعاده​
    [The team is red hot.]​
    اون تیم معرکه‌اس.
    Red neck: متعصب، مرتجع​
    [His father is a real redneck.]​
    پدرش واقعاً آدم متعصبیه.
    (To) see red: عصبانیشدن​
    [When I saw her with someone else, I saw red!]​
    وقتی او را با یکی دیگه دیدم خونم به جوش آمد.

    White​
    White-lie: دروغ مصلحتی​
    [I didn't want to go to work today, so I told my boss a white lie.]​
    امروز نمی‌خواستم برم سرکار، این بود که به رئیسم یه دروغ مصلحتی گفتم.
    Yellow​
    Yellow: ترسو​
    [You're not going to confront her? What are you, yellow?]​
    نمی‌خوای باهاش روبرو بشی؟ چی هستی؟ یه بزدل؟