پاسخ : اشعاری زیبا و دلگیر خداحافظ نگفته بودم! پیش از خدا حافظی حافظه ی باران را مرور کنی؟ و از میان تمام رویاهایش سلام ها را به خاطر آوری؟ نگفته بودم! واژه ها مقدس اند احساس می شوند، می ترسند، می ترسانند وحادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟! حالا رفته ای و من در کوچه های قهوه ای کویری که سواد خواندن ابرها را ندارد تشنه ی قطره ای سلامم تا بار دیگر سبز شوم
پاسخ : اشعاری زیبا و دلگیر خداحافظ براي رسيدن به تو پا پيش گذاشتم خودم را قسمت كردم تو را سهم تمام روياهايم كردم انصاف نبود تو كه ميدانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت ميكنم پس چرا زودتر از تكه تكه شدنم جوابم نكردي براي خداحافظي خيلي دير بود خيلي دير ....
پاسخ : اشعاری زیبا و دلگیر خداحافظ امشب دوباره در خیال با تو بودن بودم که دیدگان آسمان گریست و دلم گرفت بغضم را شکستم و با آسمان همراه شدم من گریستم و آسمان گریست تا پاسی از شب من و باران با هم گریستیم باد یاس زیبای حیاط را به رقص در آورد یاد اولین یاسی که تقدیم دستانت کردم افتادم چه روزی بود روز خنده آسمان کجا رفتی بدون خداحافظی رفتی و مرا با باران تنهاگذاشتی تا زمان رفتنت آسمان صاف بود با رفتنت باران شروع شد از همان روز من و باران منتظر ورود یک آشنا هستیم اما هیچ آشنایی در راه نیست تو را قسم میدهم به جان تمام عاشقان که دوباره بر گردی باران ببار تا آن زمان که بیاید با تو همراه خواهم بود من و باران هردو همدردیم هر دو می گرییم من از دوری دوست می گریم او از دوری خورشید بهاری چه قدر دردناک است ! برای عشق متولد شوی اما برای عشق زندگی نکنی نمیدانم کی می آیی شاید زمان آمدن تو خورشید هم طلوع کند نازنین من با سرخی خونم نامت را می نویسم با باران جاده های تنهایی را می پیمایم تا شاید به کوی دوست برسیم همراهی با باران چه قدر زیباست با تو هم زیر باران بودیم دست در دست هم سرنوشت زیبایی را آرزو می کردیم گلهایی را تقدیم هم می کردیم چه قدر زیبا بود سر را روی شانه هایت گذاشتم حالا که نیستی من تنها با باران همراهم دوست من دوباره بر گرد تا با باران همراه باشیم.
پاسخ : اشعاری زیبا و دلگیر خداحافظ زیــر بــارون، جـای خـالی بـوسۀ گرمت رُ با تـموم وجـود، حـس کردم ... زیــر بــارون، اشـک های لحـظۀ خـداحافظی رُ تو ذهـنم، تـداعی کـردم ... زیــر بــارون، ایـن دنیـای بـیوفـا رُ تا دلت بـخواد، نفـرین کـردم ... زیــر بــارون، از عشـقی کـه تـو قـلبم حـک کـردی، یـادی کـردم ... زیــر بــارون ، بـه پـشت سـرم نـگاه کردم و ۱۸ سـال زندگی رُ بـاور کـردم ... زیــر بــارون، بـه تـموم بـهونه هـامون تبـسم تـلخی کـردم ... زیــر بــارون، بـه حـکمت خـدا از تـه دل شـک کـردم ... زیــر بــارون، بـه فـرار ثـانیه هـا اعـتقادپیـدا کـردم ...