1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان ديوانگي و عشق

شروع موضوع توسط aloneboy ‏27/3/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.​
    ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!​
    ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!​
    چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.​
    ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !​
    همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.​
    نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.​
    خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.​
    اصالت به ميان ابر ها رفت.​
    هوس به مرکز زمين راه افتاد.​
    دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.​
    طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.​
    حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.​
    آرام آرام همه قايم شده بودند و​
    ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...​
    اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.​
    تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.​
    ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.​
    ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...​
    همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.​
    بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.​
    ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.​
    ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.​
    صدای ناله ای بلند شد.​
    عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.​
    شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.​
    ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت​
    حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟​
    عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.​
    همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.​
    و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...​