و خداوند تورا در سبزترين روز افريد وبهار رشته اي از گيسوان سرسبز تواست قبل از تو هيچ کجاي زمين معطر نبود و روياي درختات تهي از بهار بود شب زرف بودوشاليزارها سردو پايان سال پايان زمستان نبودکه اغاز روزهاي يخ زده و پراکنده بود کسي نمي توانست اواز ماهي هاي قرمز را بشنود و در لابه لاي عاف ها به دنبال فردا بگردد و خداوند تورا زودتر از سيب ها افريد تا شاعران بهانه اي براي سرودن داشته باشند و کلمات کهنه ي خود را با ماه نو بياميزند و به پاي تو بريزند چه دشوار است تماشاي تو با چشماني که جز پيش روي خود را نميبيند باغ خشک بودو پنجره ها خاموش گريه و لبخند نبود قراق پيوند نبود نه دلي مي تپيد نه نسيمي مي وزيد رو به رو مه سوکوت و تنهايي بود رنجي که در خلوت تو ناشناس مانده بود کسي منتظر صبحگاهان نبود خبري از عطرهاي ناگهان نبود و خداوند تو را در نخستين باران جهان افريد نگاه پروانه ها که به تو افتاد زيبا شدند نگاه دختان که به تو افتاد زيبا شدند نگاه صحرا که به تو افتاد دريا شد نگاه من که به تو افتاد ويران شدم و خداوند تورا در نخستين تنفس خوا افريد تا بشقابها و کوزه ها که در اتاق هاي نا معلوم زندگي مي کنند به شوق ديدهر تو سبز شوند و سال را به پايان ببرند.