درسته 4 تان، خیلی وقت گیرند و کار زیاد دارند، اما چون دوسشون دارم زیاد خسته نمیشم. خیلی زیاد ب من وابسته شدند. هر عکسشون یه داستانه! تامی از صدای سگ واحد روبرو خیلی ترسید به لویی پناه آورد، هر دو خوابشون برد
لویی از سه شنبه شب حالش بد شد، معده ش بهم ریخت، اشتها نداشت، ما رو نمی شناخت. خلاصه از چهارشنبه تا جمعه هر روز بردیمش دکترسرم زدن بهش، قرص دادن. از شنبه خوب شده. خدا کنه ناراحتیش بر نگرده. 1404/07/01