خرد پیر با گاری منطقز تهی دستی خود گل بفروختهمه گل های اصیل و گل عشقشاید از عشق توان تا اندوخت رفت هر کوی و خریدار نداشترونق عشق کساد است و رکودکرد فریاد که دارم گل عشقبسته شد پنجره ها،مشتری اش هیچ نبود در خیابان دل او رفت به بن بست هوسهرچه گل داشت خریدند و به او دل دادندپیر پرسید زخود:عشق خرید از چه هوس؟عاشق عشق نشاید که هوسبازانند هوسی بود در آن کوی،هوسباز ترینگفت بر عشق نشاید برسی جز ز هوسهوس و عشق به یک نقطه به معنا برسندعشق همچون می و انگور بود جنس هوس...