1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

شروع موضوع توسط minaaa ‏4/3/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی
    بگو بگو به که گویم ز درد رسوائی
    زدم به فال که آیا شود که یک باری
    به رسم معرفت ای دل دوباره باز آئی
    نگاه چشم حسودان چه می کند با من
    مگر که جرم و گناهی بود به شیدائی
    به عشق دیدن رویت روم به کنج خیال
    اگر چه تهمت این دل زنند به هر جائی
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

    چونکه این عشق فقط کار دل زار من است
    از همین است که دلداده خریدار من است
    شب فروزی هنر او شده از روز ازل
    پرتوئی از هنرش گرمی بازار من است
    دل دیوانه بداند که چه کرد این دل من
    طوطی خوش سخن عشق شکر خوار من است
    بر دل سنگ زدم نقشه ی زیبای رخش
    آفرین بر هنر عشق که ابزار من است
    زاهدی گفت به من بوسه مزن بر لب او
    گفتمش من چه کنم چونکه طلبکار من است
    لب خاموش نشستن به ثواب است ولی
    نتوانم -چه کنم -فرصت دیدار من است
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
    خواهم درون آینه بینم نگاه خود
    گفتی برو ولی نگفتی دلیل آن
    حقم نبوده است که بدانم گناه خود
    ////////////////////////////////////
    یک روز با منی -یک روز بی منی
    یک روز آشنا - یک روز دشمنی
    با من چه می کنی ای گرمی وجود
    خواهی دل مرا اینگونه بشکنی
    ////////////////////////////////////
    دیدم تو را ولی در جمع دیگران
    خوشنود دیدمت در جمع نا کسان
    باور کنم تورا یعنی که این توئی
    باشد عزیز من - اما بترس از آن
    /////////////////////////////////////////
    در کار عشق ما این حرف آخرست
    هرچند که عشق ما یک کار دیگر است
    این نقطه را ببین - این جمله شد تمام
    بین من تو اشک امروز داور است
    /////////////////////////////////////////
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

    آتشی در این دلم افتاده است
    کیست آن محرم خبر دارش کنم
    با دهان بسته می گویم سخن
    عاشقی خواهم که هوشیارش کنم
    گوهری دارم درون سینه ام
    طالبی کو تا خریدارش کنم
    من نمی بینم کسی را مشتری
    پس چگونه نقد بازارش کنم
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

    چه کنم تا که مرا باز نگاهی بکنی؟

    راحت از سوز دل و آه و گناهی بکنی

    نوش لبخند تو یک بار دگر هست مرا؟

    مرغ جلد دل خود را تو پناهی بکنی

    منکه محروم شدم تا به ابد از نظرت

    خوش بر آن کس که بر او جلوه ی ماه ی بکنی

    یوسف این دل من در ته چاه غم توست

    میشود یک نظری در ته چاهی بکنی

    رهنمود دل من بود ز فانوس دلت

    کی شود رهبری گمشده راهی بکنی

    این دل و چشم سیاهی که شده قسمت ما

    دل به خشنودی آن چشم سیاهی بکنی
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

    این دل خود را تو پریشان مکن

    کعبه بود خانه شیطان مکن

    خانه دل جای خدا هست وبس

    غیر خدا راه مده هیچکس

    رنگ صداقت زن وزنگار گیر

    تا که شود از سر صدق دلپذیر

    آئینه اش جلوه گر حق بود

    نقش رخ قادر مطلق بود

    گوشه آن خلوت جانان شده

    عشق در این گوشه به مهمان شده

    میکده اینجا و شراب تو باد

    ساغر وساقی و شراب تو باد

    دست تو زلف پریشان یار

    از سر عشق آمده اینجا کنار

    پیر خرابات که رقصان شده

    مست از این باده عرفان شده

    آمده وقتش که شوی لب به لب

    بوسه زنی بر لب او روز و شب

    پیش بیا تنگ در آغوش گیر

    ناز ترین دلبر مدهوش گیر

    قبله در این جاست کجا میروی

    کعبه در این جاست خطا میروی

    از لب دل شعر مناجات شد

    گوشه دل قبله حاجات شد

    کور بگوید که خدا را ندید

    چونکه خدا هست در اینجا پدید

    زاهد ظاهر نگر این گفته بود

    گو که دلت وقت نظر خفته بود

    گوشه دل ما به شرابش شویم

    از لب او مست و خرابش شویم

    دست گشائیم به دامان او

    باده بریم از در دکان او

    گوشه دل اوست خودش میز بان

    هست خدا خادم و ما میهمان

    نسبت کفرم تو مده کوردل

    چونکه مرا کفر نماید خجل

    آنچه که گفتم همه از راست بود

    کامل آن بی کم و بی کاست بود

    پس تو مگو آنچه که گفتم هواست

    چونکه در آینجا سخنم از خداست

    منکه سخن از لب او آورم

    کی بتوان گفت سخن پرورم

    ظاهر من را منگر بی خبر

    با دل خود لطف خدا را نگر

    اینکه تو گوئی هنر (شب فروز )

    فوق هنر هست دهانت بدوز​
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : به اشک خود بنویسم ز داغ تنهائی

    زندگی را چه کنم زندان است

    به خدا این دل من رنجان است

    به که گویم ز دل غمزده ام

    که نبینم که بر آن خندان است

    خلوتی خواهم عشقی تازه

    خوش بود آنکه در آن مهمان است