تک و تنها میرفت دل به تاریکی و ظلمت میداد با قدمهای خفیف و لرزان درمیان جاده ها گم میشد جاده در هر قدمش جان میداد.... عالمی درد در او پنهان بود ساز غمگین نگاه پاکش خبر از سرّ درونش می داشت آسمان ابری بود خبر از ماه نبود همه جا ظلمت و تاریکی بود مرد رنجور قدم بر میداشت خسته بود از غم و نامردی ها تک و تنها... خسته و زخمی و عاشق میرفت تا که شاید روزی از میان همه گلهای زمین تک گل نسترنی در فراسوی خیالش روید