خارج از این دنیا.... [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT] [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]عجب خوابی بصر بسته نگاه قلب ها خسته تو هستی ؟ یا که من هستم؟ دو چشمانم به روی هم دلم تا آسمان روشن نمی دانی ؟ تو می دانی؟ مگر این آخرین بار است دلم پر می کشد تا اوج میان آسمان و ابر میان عالم بالا خدایا ... ای خدای من مگر آمد به سر، عمرم مگر دنیا، می میرد مگر من مرده ام آیا؟ ولی گویا، رویا نیست از این بالا پر از وهم است پر از نیرنگ و مکاری پراز گریه پر از زاری من و یک عالمه رویا همه رفتند همه آمال و آینه همه شادی همه یاران دیرینه خدای من نمی خواهم نمی آیم در این دنیا عجب تاریک و بی روح است همه مدهوش و حیرانند خدای من عجب خوابی نمی آیم در این دنیا نمی آیم در این دنیا [/FONT]
میگذرد زمان اما!!!! روز و هفته ماه و سال ساعت و ثانیه ها همگی می گذرند بی تو بودن یاد تو با تو ماندن لحظه های بی قراری انتظار بوی کوچه بوی خاک بوی آن دنیای پاک بلبلان گنجشک ها یاد مهر و یاد ماه یاد باران یاد کاه ای خدا می گذرد ساعت و ثانیه ها عقربه می خندد به همه خاطره ها من و تو دوشادوش خنده بر لب پر جوش با هیاهو بی درنگ پابرهنه می دویدیم توی رود یاد دود و یاد اود من دلم تنگ شده ای ساعت گل من آنجا بود
خدایا دیگر قلب نمی خواهم. دیگر عشق نمی خواهم. دیگر درد نمی خواهم. تو قلب مرا بگیر. تو عشق مرا بگیر. تو جان مرا بگیر.
پیر همه بود اگرچه او کودک بود صبرش ز غریبی پدر اندک بود می کرد به نی اشاره می گفت رباب ای کاش سر نیزه کمی کوچک بود ...
" عشق اسطرلاب اسرار خداست " رخش دیدم که از زلفش نمایان تر گلش چیدم که از خارش فراوان تر چو از غیرش جدا گشتم ، رها گشتم وفا دیدم که از قهرش شتابان تر پ .ن : به عالم تجلی صفات لطفیه اش بیش از قهریه اش عیان است . خطا کردم پریشان کرد دوزلفش را وفا کردم نمایان کرد عفافش را چو من توبه کنم او رخ نگرداند ندایی داد و واجب کرد طوافش را پ.ن : چون من میان من و او رفت ، اوعیان شد در من من بت نخواهم که مرا بتکده بسیار مستی بیاور که مرا میکده بسیار من مست می عشقم و بیمار شهرش بجویم که مرا دهکده بسیار پ.ن : باید که از غیر رها شد ، تا لایق " می " شد چون پیر به من مژده ی آن خال لبت داد حیران بشدم تا که مرا ذکر شبت داد قوسی بزدم در یَمِ حسنت که تویی یار شیدا که شدم باز مرا داغ تبت داد پ.ن : علی قرآن ناطق ، مرشد اعظم و نور اوست " مست می عسق " هم دوش بگفتم که مرا باده نشاید هم مست بگشتم که ز سجاده نیاید من مست می عشقم و این راز به که گویم ؟ با یار بگویم که مرا در بگشاید _ _
عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو خوب و بد ميگذرد واي به حال من و تو قرعه امروز به نام من و فردا دگري ميخورد تير اجل بر پر و بال من و تو مال دنيا نشود سد ره مرگ كسي گيرم كه كل جهان باشد از آن من و تو.
پاسخ : شعر و نوشته های عارفانه بکن سجاده را با باده تطهیر که تا این دل نباشد بند تزویر مرا عشق ازل اینگونه آموخت رها باید نمودن عقل و تدبیر کمند زلف دلدارم چنین گفت (شب اقروزا)نما عقلت به زنجیر برو زاهد مگو بیهوده گوئی مده بر میکده حکمی ز تکفیر نگفتم من سخن جز آنچه باید که با من گفته است آن مرشد پیر دلت را کن رها تا اینکه شاید به میخانه شود یک لحظه پا گیر (شب افروزی) که مست است از لب یار دلش کرده رها از بند تزیویر
پاسخ : شعر و نوشته های عارفانه دستای من سرده یعنی که من تنهام یعنی ازت دورم یعنی تورو میخوام دستای من سرده یعنی که دل تنگم یعنی برای تو با گریه میجنگم دستای من سرده یعنی که دل کندی یعنی که غمگینم اما .. تو میخندی ...