کجاست خانه ی من ؟ هرچه هست اینجا نیست یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست غریب نیست به چشم من آسمان و زمین ولی نه....شهر و دیار من این طرف ها نیست نشسته گرد سفر روی سینه ی روحم رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند کسی معبّر بیداری من اما نیست کسی نگفت سوال جواب هایم را به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان حریف درددل رود غیر دریا نیست محمد مهدی سیار
دور ریخته ام ... تاجای بگیری کنارحضوری مضطرب درآغوش بگیر آخرین بازماندهای قلعه ی اعتماد را ... !!! آرامم کن ... و آرام کن ...!!! دیوانه ای را که از درک بودنش در خود تشنج می کند از فتح نور ، شکست خورده ام ... !!! در این تاریکخانه ی پرتشویش کنارم بمان ... !! صبور باش... !! دردم را با شتاب نخوان ... !!! این شعر از جهنمی به نام( من) گذشته است ... !!!!
وجودم و احساسم را به تمسخر گرفته ام از عشق می نویسم ... اما عاشق نیستم ...!!! از درد می نویسم ... اما دردمند نیستم ...!!! از غم می نویسم... اما سرمستم !!! از اشک می نویسم ... اما خندانم...!!! مرا جدی نگیرید ... !!! این روزها من هرچه می گویم هستم و هیچ نیستم ...!!! به گمانم دیوانه ای بیش نیستم ... !!
ما خانه به دوشیم،جهان خانه ی ما نیست در حلقه ی ما نیست هرانکس که چو ما نیست محصول نظر بر طلب دوست گذاریم اندر سر ما جز طلب دوست هوا نیست