در مقابل بی مهری هایت روزه ی سکوت گرفتم فقط یک سوال.... فرو بردن این همه بغض روزه ام را باطل نمیکند؟؟ سکوتـــــــــــــ … و دیگر هیچ نمی گویم …! که این بزرگترین اعتراض دل من استـــــــــ ـ به تو … سکوت را دوستـــــــــ دارم به خاطر ابهت بی پایانشـــــــ …..
آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت خیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت نذر چشمان تو هر شب به حرم می رفتم محو چشمان تو بودم که حرم یادم رفت بین دستان تو با من دو قدم فاصله بود دو قدم فاصله تنها، دو قدم یادم رفت خواستم نام تو هر روز به یادم باشد پشت دستم بنویسم... که قلم یادم رفت کاش میشد به من و حرف دلم گوش کنی کاش باور بکنی حرف خودم یادم رفت
کجای این غزل داری لبت را گاز میگیری؟ هنوز از روزگار نا موافق ساز میگیری؟ گناه از بام و از دیوار کوتاه دل من نیست تو هر جا میروی تاب و تب پرواز میگیری خودت میسازی و از نو خرابم میکنی گاهی برایم رنگ و بوی حافظ شیراز میگیری شبم، خوابم، خیالم ... بی تو از تاب و تب افتاده تو جای من. تو جای من، که را بعد از خودت دمساز میگیری ؟ بنان، بین نفسهای تو خوانده شورهایش را دلم میلرزد از آن دور، تا آواز میگیری شبیه پادگانهای زمان جنگ پر شوری برای زاغهء آشفته ات سرباز میگیری ؟؟
باید آن عصر که از مغازه باز می گشتم بین بسته های نعنایی آدامس بلیط هواپیمایی پیدا کرده و رفته باشم حتی قبل از اینکه کفشهایم جفت شده باشد... و سقوط کرده باشم جایی حوالی مرز شیلی باید تابوتم کنار استخوانهای ماده گوزنی پیر منتظر بهمنی باشد که مارا به اولین دهکده برساند باید همینطور باشد و الا این همه تنهایی غیر عادی است...
با من نمان عزیز دلم ! تو فوق العاده تر از آنی که بخواهی تمام عمر به یک پیــــر مرد ، ساعت قرصهــــــایش را یاد آوری کنـــــــــی !
با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست! من ایستاده ام: مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ های از بوسه با ساعت غرورم اما ! من ایستاده ام: با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من! هنگام شعله ور شدن توست! ها . . . چشم ها را می بندم ها . . . گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک: وقت عبور عطر تن توست .. { محمدعلي بهمني }
ای صبا با تو چه کردند که خاموش شدی؟! چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟! تو که اتشکده ی عشق و محبت بودی چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی؟! ...
با توام ای لنگـــــر تسکین ! ای تکان های دل ! ای آرامش ساحل ! با تـــــوام ... ای نور ! ای منــــشور ! ای تمام طیفــــهای آفتابی ! ای کــــبود ِ ارغوانی ! ای بنفش آبی ! با توام ای شـــــور ... ای دلشوره ی شیرین ! با تـــــوام ... ای شادی غمگین ! با تــــــوام ای غم ! غم مبـــــهم ! ای نمـــــیدانم ! هـــــرچه هستی ... باش ! اما کاش ... نه ! جـــــز اینم آرزویی نیست : هـــــرچه هستی باش ! امـــــــا ... باش ! { قیصر امین پور }
----------------------------------------------- زمين جاي خطرناكي است و كسي كه بايد بيايد هميشه دير مي آيد...!