يك شب برايش تا سحر"گلپونه ها" خواندم تنها به لبخندى مرا ديوانه مى دانست ... فرداى آن شب رفت، فهميدم كه معناى "من مانده ام تنهاى تنها"را نمى دانست بهروز اورزمان
زخمهایم را در نمک خواباندهام که تازه بمانند چشمهایم را در آبنمک شاید یک روز برگشتی با دستهایت - باروتهای جوان - برای کشف معدنی از درد که منم .. { رویا شاه حسینزاده }
چـــای دَم کـــن خســــته ام از "تلخـــیِ نســـکافــه هــا" چـــای بــا عــــطر "هـــل" و "گـُــل هـــای" قــــوری بــــــهتر اســــت ..
من به فرمان دلم دلبر نوازی میکنم دلبرم شاید نداند عشق بازی می کنم عاشقانه می پرستم خال لبهایش ولی او نمیداند که من مهمان نوازی می کنم باد, گیسوانش را به این سو وبه آن سو میبرد من چونان بادی کنارش یکه تازی میکنم او چونان نیلوفری با نور بازی میکند من چنان یک مرغ عاشق همنوازی میکنم عاقبت یک شب برایش می نویسم نامه ای راز خود را زیر مهتاب نگاهش باز سازی می کنم
ببخش فالم اگر دست دیگران افتاد و قهوه ات که ننوشیده از دهان افتاد دلت گرفت اگر از غریبی ام هر شب و سهم بردنِ از بی نصیبی ام هر شب اگر بخاطر من پک زدی به سیگاری دلت گرفت ... و مشتی زدی به دیواری بخاطرم به خیابان کشیده شد کارت به پیک های فراوان کشیده شد کارت ... که بغض کردی و مستی ت کار دستت داد که گریه بودی و مردانگی شکستت داد ببخش این همه دور از تو زنده می مانم که قهوه می نوشم بی تو شعر می خوانم نبودنم به اتاقت چقدر می آید به چشم مشکی زاغت چقدر می آید چقدر بی کسی ام بین بازوانت نیست چقدر ... آه عزیزم ... زن جوانت نیست به تخت خواب تهی مانده از هماغوشی ت به طعم بوسه ی ماسیده بر لب گوشی ت تمام زندگی ام را بلند گریه نکن بخاطر من عزیزم ... بخند ! گریه نکن ... و من که فاصله ها را عمیق می گریم تمام این گِله ها را ... عمیق می گریم مرا ببخش عزیزم ... که غصه دار توام ببخش فاصله ها را ... که من کنار توام ... ببخش بی تو خودم را غریب می بینم به جان هرکه دلم را شکست ... غمگینم تو درد زندگی ام را بلند گریه نکن ... بخاطر من عزیزم .... بخند ...گریه نکن !
تو شاعر شدی من شعر شاید این اتفاق مارا هم وزن هم کند حرف که میزنی واژه ها ترانه میشوند درحنجره پرندگانی که روی سیم های برق نشسته اند ...
من با کلمات بازی نمی کنم ........... وقتی مینویسم نفســـــــــــــــــــــــــــــــمی یعنی زندگی بی تو طعم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ میدهد
گاهی فکر میکنم بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه اول چاپ کنند و آنها که نمیدانند، بدانند که معشوق من تویی از تجربهی عشق پشت پرده از بازی نقشهای کلاسیک خسته شدم میخواهم صحنه تئاتر را بالا ببرم نمایشنامه را پاره کنم کارگردان را بکشم و مقابل همهی مردم اعلام کنم که من عاشق معاصرم و بهرغم کراهت این قرن معشوق من تویی میخواهم مجلات اعتراف کنند که من بزرگترین آنارشیست قرنم این بهترین فرصت است که با تو در یک عکس باشم تا عاشقان صفحههای جنایی - عشقی بخوانند که معشوق من تویی .. { نزار قبانی }
عاشقانه های مردم این زمونه را باور ندارم... بوی خامی می دهد رنگ بچگی دارد کسانی که حتی الفبای دوستی را نمیدانند کتاب عشق می نویسند کاش حتی می توانستند این واژه را معنا کنند گفتن ندارد اما نیرنگ این جماعت حالم را دگرگون می سازد