1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

4u

شروع موضوع توسط aloneboy ‏19/12/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    يك شب برايش تا سحر"گلپونه ها" خواندم
    تنها به لبخندى مرا ديوانه مى دانست ...

    فرداى آن شب رفت، فهميدم كه معناى
    "من مانده ام تنهاى تنها"را نمى دانست


    بهروز اورزمان
     
    m naizar، Mah$a، Mehdi.Samiya و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    زخم‌هایم را در نمک خوابانده‌ام
    که تازه بمانند
    چشم‌هایم را
    در آب‌نمک
    شاید یک روز برگشتی
    با دست‌هایت
    - باروت‌های جوان -
    برای کشف معدنی از درد که منم ..

    { رویا شاه حسین‌زاده }
     
    toeh، AɱïŗRεẕą، jila_s و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏6/12/12
    ارسال ها:
    3,663
    تشکر شده:
    11,283
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    چـــای دَم کـــن خســــته ام از "تلخـــیِ نســـکافــه هــا"

    چـــای بــا عــــطر "هـــل" و "گـُــل هـــای" قــــوری بــــــهتر اســــت ..
     
    m naizar، Mah$a، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. من به فرمان دلم دلبر نوازی میکنم
    دلبرم شاید نداند عشق بازی می کنم

    عاشقانه می پرستم خال لبهایش ولی
    او نمیداند که من مهمان نوازی می کنم

    باد, گیسوانش را به این سو وبه آن سو میبرد
    من چونان بادی کنارش یکه تازی میکنم

    او چونان نیلوفری با نور بازی میکند
    من چنان یک مرغ عاشق همنوازی میکنم

    عاقبت یک شب برایش می نویسم نامه ای
    راز خود را زیر مهتاب نگاهش باز سازی می کنم
     
    toeh، AɱïŗRεẕą، jila_s و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. ببخش فالم اگر دست دیگران افتاد
    و قهوه ات که ننوشیده از دهان افتاد
    دلت گرفت اگر از غریبی ام هر شب
    و سهم بردنِ از بی نصیبی ام هر شب

    اگر بخاطر من پک زدی به سیگاری
    دلت گرفت ... و مشتی زدی به دیواری
    بخاطرم به خیابان کشیده شد کارت
    به پیک های فراوان کشیده شد کارت ...

    که بغض کردی و مستی ت کار دستت داد
    که گریه بودی و مردانگی شکستت داد
    ببخش این همه دور از تو زنده می مانم
    که قهوه می نوشم بی تو شعر می خوانم

    نبودنم به اتاقت چقدر می آید
    به چشم مشکی زاغت چقدر می آید
    چقدر بی کسی ام بین بازوانت نیست
    چقدر ... آه عزیزم ... زن جوانت نیست

    به تخت خواب تهی مانده از هماغوشی ت
    به طعم بوسه ی ماسیده بر لب گوشی ت
    تمام زندگی ام را بلند گریه نکن
    بخاطر من عزیزم ... بخند ! گریه نکن ...

    و من که فاصله ها را عمیق می گریم
    تمام این گِله ها را ... عمیق می گریم
    مرا ببخش عزیزم ... که غصه دار توام
    ببخش فاصله ها را ... که من کنار توام ...

    ببخش بی تو خودم را غریب می بینم
    به جان هرکه دلم را شکست ... غمگینم
    تو درد زندگی ام را بلند گریه نکن ...
    بخاطر من عزیزم ....
    بخند ...گریه نکن !
     
    toeh، AɱïŗRεẕą، jila_s و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تو شاعر شدی
    من شعر
    شاید این اتفاق
    مارا هم وزن هم کند
    حرف که میزنی
    واژه ها ترانه میشوند
    درحنجره پرندگانی
    که روی سیم های برق نشسته اند ...
     
    toeh، AɱïŗRεẕą، jila_s و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/9/14
    ارسال ها:
    33
    تشکر شده:
    250
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    زن
    من با کلمات بازی نمی کنم ........... وقتی مینویسم نفســـــــــــــــــــــــــــــــمی
    یعنی
    زندگی بی تو طعم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ میدهد
     
    AɱïŗRεẕą، AK.fighter، وضعیت سفید و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    گاهی فکر می‌کنم
    بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم
    تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه اول چاپ کنند
    و آن‌ها که نمی‌دانند، بدانند که معشوق من تویی
    از تجربه‌ی عشق پشت پرده
    از بازی نقش‌های کلاسیک خسته شدم
    می‌خواهم صحنه تئاتر را بالا ببرم
    نمایشنامه را پاره کنم
    کارگردان را بکشم
    و مقابل همه‌ی مردم اعلام کنم
    که من عاشق معاصرم
    و به‌رغم کراهت این قرن معشوق من تویی
    می‌خواهم مجلات اعتراف کنند
    که من بزرگترین آنارشیست قرنم
    این بهترین فرصت است
    که با تو در یک عکس باشم
    تا عاشقان صفحه‌های جنایی - عشقی بخوانند
    که معشوق من تویی ..

    { نزار قبانی }
     
    toeh، AɱïŗRεẕą، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. بزرگترین دروغ زندگیم چی بود ؟
    یادت که نرفته ....
    :-)
     
    toeh، وضعیت سفید، jila_s و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    عاشقانه های مردم این زمونه را باور ندارم...

    بوی خامی می دهد

    رنگ بچگی دارد

    کسانی که حتی الفبای دوستی را نمیدانند

    کتاب عشق می نویسند

    کاش حتی می توانستند این واژه را معنا کنند

    گفتن ندارد

    اما نیرنگ این جماعت حالم را دگرگون می سازد
     
    AɱïŗRεẕą، میترا، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.