تو هم رنگ خاطره های فسیل شده ی دیروز میشوی تو هم به نقطه ی اتصال بودن و نبودن رسیده ای دیگر در ذهنم خودم هم رنگ زمان گرفته ام فقط اینروزهای گرم بیتفاوتی ست که ساعتها را شنی حوادث ساخته من کمرنگ،تو بیرنگ،زمان در حال فرار عجیب سازی دارد این پاییز... Mitra
اسمان دل اگرچه ستاره ای ندارد اما میخواهد مهتابی بماند تاریکی اسب تاخته تا نور اگر قاصدی نداری لااقل دیر پا باش شب زود سحر میشود زود...
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند نالانم از آن عقیق قند اندر قند ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند
میتوانی از دوست داشتنم برگردی؟ دوستداشتن که خیابان نیست تاکسی بگیری پیشانیت را بچسبانی به شیشه آه بکشی وبرگردی به پیش از آن پیش از دوست داشتن. با دوست داشتنم کنار بیا مثل پیرمردها که با لرزش دست هایشان کنار می آیند.
می خندم ! دیگر تب هم ندارم داغ هم نیستم دیگر به یاد تو هم نیستم سرد شده ام سرد سرد نمی دانم شاید … شاید دق کرده ام ! کسی چه می داند … بی حسم کردی .... نسبت به تمام حس های دنیا ...!
این اتفاق بارها و بارها افتاد مردی زنی را دوست داشت.. این اتفاق بارها و بارها افتاد زنی مردی را دوست داشت.. این اتفاق بارها و بارها افتاد زن و مردی کسی که دوستشان داشت را دوست نداشتند.. روزی روزگاری اتفاقی افتاد و احتمالا همان یک بار بود مرد و زنی هردو همدیگر را دوست داشتند..
امروز تمام نبودنت را در حجم سبک بودنهایم حل کردم کوچه ها راحت هضم میکنند رفتنت را درها ساده میبندند دهان نیمه بازشان را ومن ساده نمیخواهم رفتنت را زمان را گم کرده ام (ناگهان چقدر زود دیر میشود) تا فردا صد فرسنگ تنهایی راه است...