خستگی رو رها کن و با من بخند دروازه ی دلتو رو به غما ببند دلکم اگه حرفی داری به من بگو اگه می خوای که این غما برن بگو
امشب برو با او بگو دفترم بوی شرارات می داد نقش صدها تازیانه در اندوه او میزند موج شرارت بر تنش خیس شد حرفهایم
برو با او بگو دفترم شعر مرا می بوسید گنج پنهان در دلش حرف های او مستانه میخندیدو میگفت: دلیل خند ه هایم امشب
دفترم شعر مرا از بر بود ذهن او غلت میزد در تب گرمای او او مرا می خواند یا نه نمیدانم جواب سوال هایم امشب برو با او بگو
بگو ای یار ، بگو ای وفادار بگو از سر بلند عشق بر سر دار بگو بگو ای یار ، بگو ای وفادار بگو از سر بلند عشق بر سر دار بگو بگو از خونه بگو از گل پونه بگو از شب شبزده ها که نمی مونه بگو بگو از محبوبه ا نسترن های بنفش سفره های بی ریا
تو بگو: ایا این همه عشق کافی نبود تا درخت کاج حیاط همسایه بارور شود میوه ای خوش طعم تر از گوجه سبز تو بگو: کدام دریا را دیده ای که از ساحل و اسمان گریزان باشد؟ تو بگو: