قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﮎ ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ ... ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻤﺪﻣﯽ ، ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ ... ﻭ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ... ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ می شوﺩ .
از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی اون وقت اون کس یا اون چیز بذاره بره. اون موقع دیگه هیچی برات باقی نمیمونه. میفهمی چی میخوام بگم ؟ از کسایی که میذارن میرن خوشم نمیاد واسه همینم اول از همه خودم میرم اینجوری خاطر جمع تره
گذر زمان همه چیزو عوض میکنه! من کسیو داشتم که تا صبح باهم راجع به جزئیات زندگیمون و تک تک کارای روزمرمون حرف میزدیم، ولی الان از اون آدم نهایتا یه سین استوری مونده...
"برادران لیلا" یه سکانس داره که خود لعنتی منه: علیرضا: شماها راست میگین من آدم ترسویی ام. شاید باورت نشه من از اتفاقای خوبم میترسم! وقتی همه چی خوبه منتظر میشم تا یه اتفاق بد بیوفته؛ همین مریم انقد خوب بود نتونستم نگهش دارم.