بهش بگو باز هم تابستان آمد خورشید روی ایوان آمد اما خبری از تو نیامد که نیامد ای پرستوی وحشی ! کی برمیگردی به خانه ؟؟!
تو چنان شبنم پاك سحري ؟ نه از آن پاكتري تو بهاري ؟ نه بهاران از توست از تو مي گيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو سبزي چشم تو درياي خيال پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز مزرع سبز تمنايم را اي تو چشمانت سبز در من اين سبزي هذيان از توست زندگي از تو و مرگم از توست سيل سيال نگاه سبزت همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود من به چشمان خيال انگيزت معتادم و دراين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید... تو که بیایی دنیا آن رویِ مرا خواهد دید... آن رویِ پنهانم را... آن رویِ عاشقم را...!