یک شب ز ماورای سیاهی ها چون اختری بسوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلکش تابستان پر می کنم برای تو دامان را از لالههای وحشی کوهستان فروغ
بهش چیزی نگو ! اگر بود خودش می خواند از چشم هایم چه می گویم بهش چیزی نگو ! شاید قصه پایانش همین غصه ی جدایی باشد !