من از هوای ابری چیز زیادی نمیخوام یه دونه قطره بارون میخوام که بیفته درست وسط دستم... یه قصه ی تازه از توی بخار چایی... یه جور راه رفتنی که بین دویدن و رقصیدنه وقتی زیر پات برگای خیس ورنگیه... بوی نون تازه پخته شده...یکی دوتا خبر خوب...یه کافه تاریک... و آهنگ سیریا که میگه که دلوم "تو" میخواد... و قطعا "تو"
آرزو کن با من که اگر خواست زمستان برود گرمی ِ دستِ تو اما باشد آرزو کن با من “ما” ی ما ” من” نشود سایه ات از سر ِ تنهاییِ من کم نشود