شروع موضوع توسط aloneboy 19/12/10 در انجمن اشعار
در ره عشقش میان جان و دل منزل اندر اب و اتش کرده ام عبید زاکانی
سنایی هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش
مبارک باد بر جانم به هر صبحی که از یادت نشان بر جان من باشد …
در میان این همه اگر، تـو چقدر بـایدی ...
بهش بگو باشد که باز بینم دیدار آشنا را
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟ که جاودانه ترین لحظه ی تماشایی ...
قشنگی چشات به کنار... بگو قشنگی صداتو کجای دلم بذارم ...
تو هیچوقت نمیتونی تصور کنی که ... چقدر باعث لبخندم میشی!!
من با روحم دوستش دارم و روح نه هیچ وقت متوقف میشود و نه فراموش
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.