اگر در آن دنیا باز هم دیدمت و دوباره باهم در یک خانه چای خوردیم برایت تعریف می کنم که این روزها چقدر سخت و دیر گذشت ....
بهش بگو بهارمه، سبزی سبزه زارمه بهش بگو تنها شدم، سکه بی بها شدم بهش بگو دوستش دارم، قلبمو دستش میذارم تو رو به خدا اگه دیدیش، بهش بگو دوستش دارم
اگر اینجا بودی برایت میگفتم که آن وقتها که نبودی، جهان ریخته بود به هم و هیچ فصلی ارمغانی جز دلتنگی نداشت. بعد با بهت میپرسیدم باورت میشود؟؟؟ پاییز که میشد از درخت ها عوض برگ ها دلتنگی ها سقوط میکردند
روزی از راه آمـدم ایـنـجـا ، ساعـتـش را درسـت یـادم نیست دیـدم انـگـار دوسـتـت دارم ، عـلـتـش را درسـت یـادم نیست چشم مـن از همان نـگـاه نخست با تـو احساس آشنـایی کرد خنده ات حالت عجیبی داشت، حالتش را درست یادم نیست... مهرداد بابایی