تو تنها تَسلای منی هر چند در آن سوی دیگر جهان هستی. با اینحال، وقتی راه میروم، تو به من نزدیکی؛ وقتی کار میکنم، تو با من سخن میگویی؛ و آن دم که احساس میکنم تنهایی مرا میخورد، حضور تو در کنارم تجلی مییابد. لحظاتی هست که میدانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم، هیچ فاصلهای نیست.
بیچاره نیایی ضرر میکنی ها... صبح ها با نوازش بیدارت می کنم صبحانه بوسه با طعم شعر! تا ظهر دورت می گردم! نهار بوسه با طعم عشق! چرت عصر گاهی ات را کنج دنج آغوشم میزنی و باز... تا شب دورت می گردم! شام بوسه با طعم دوستت دارم! تا صبح هم میتوانم با لبهایم روی تنت شعر بپاشم! لگد به بخت خودت نزن... هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند! بلند شو زودتر بیا! از من گفتن... دیگر خود دانی !
عشق ، لرزشِ انگشتان است و لبهای فروبستهی غرقِ سوال ...! تو را در خلال اندوهم دوست میدارم ای دست نیافتنی ...
برایم شعر بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت، برای تو میگویند؛ میخواهم بدانم دیگران که دچار تو میشوند تا کجای شعر پیش میروند، تا کجای عشق، تا کجای جاده ای که مَن در انتهای آن ایستاده ام.....