آنجا را نمی دانم، اما اینجا بی تو ، بدونآغوشت خیابان به خیابان ، برگ به برگ ، پاییز به شدت دارد اتفاق می افتد
چقدر بی رحمانه یادت چنگ میزند قلبم را.. جای خالی ات را بر سرم هوار میکشد... ولبخندم را با اشک ب زمین میکوبد.... شانزدهم آذر ماه هزارو چهارصد
ترس پلک زدن دارم شاپرک خیالم بر در خانه تو نشسته...حال دیگریست مرا با خیالت پروازش نمیدهم... بیست و چهاراذر ماه هزارو چهارصد
شب که می شود برای ستاره ها از دوست داشتنت می گویم... برای ماه از آرامش دلت می گویم... برای شب از چشمهایت می گویم... شب که می شود... مثل دو پیک سلامتی در کوچه خیابانهای خیالت... تلو تلو می خورم، و سر می خورم روی نسیم نگاهت شب که می شود... خدا را دست چشمهایت می سپارم...! و با بوسه ای میان پیشانی ات به دوست داشتنت یواشکی شب بخیر می گویم...