در هزار توی سرم پرندگانت ازدحام کرده اند صدای خواستن می پیچد در کُنده های پیر و می رقصد باد لابه لای شانه هایم قیام می کند قامتم قدر بالهایت آغوش تا اغوش
مخاطب ک،تــــوباشی مگر جز عاشقانه های پراز دلتنگی متن دیگری هم می شود نوشت...؟
من شیفتهی شیوهی بینظیرِ تو در رفاقت کردنم و متاثرم از لبخندهات. چطور اینقدر قشنگ میخندی؟ چطور تا به این اندازه بلدی در رفاقتت سنگ تمام بگذاری و چطور اینقدر مینشینی به دل آدم؟ من شیفتهی حضور توام، شیفتهی آرامشیام که تو داری، حرفهایی که تو میزنی، فیلمهایی که تو میبینی و موزیکهایی که تو گوش میکنی. آدمی به مرور شبیه میشود به کسی که برایش عزیزتر از هرکسیست، و من دارم شبیه میشوم به تو! که برایم عزیزتر از هرکسی و با تمام جهان فرق میکنی؛ رفیقِ روزهای شاد و غمگینم! عزیزترین! همراهترین...
هر " شب " دوست داشتنت شکل دیگری ست یک " شب " میان غزل ، واژه مۍشود یک " شب " میان گریه بغل یک " شب " میان خنده ، سکوت